ویندی پاپلرز🪽✨️🤎
Статистика. شقایقام؛ دانشجوی زبان و ادبیات فارسی🙂↔️ اینجا نوشتههای من و میخونید.🪽 اینجا میشنومت✨️ @Wiindy_PoplarsBot
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 21
- 1/48двое суток
- 24
- 1/72трое суток
- 25
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
خوشحالم که در روزهای اینجا بودنت توانستیم خاطرات خوشی رقم بزنیم.✨️ نامههای نارگُل؛ ورق شصت.
🌟 فور کنید تا من بهتون یک فیلم/سریال پیشنهاد کنم، و با توجه به وایبی که ازتون میگیرم بهتون ایموجی بدم.
امروز برای من و تو از همان روزهایی بود که بعدها میتوانیم ساعتها دربارهاش حرف بزنیم.✨️ نامههای نارگُل؛ ورق پنجاه و نهم.
اینکه یکی از دوستانت در لباس عروس باشد و با رفیق دیگرت در بهترین شب زندگیاش کنارش باشی بسیار دلچسب و دوست داشتنی بود.✨️ نامههای نارگُل؛ ورق پنجاه و هشتم.
هنوز هم با اشتیاق برایت مینویسم و روزهایی که کنار هم بودهایم را برایت ثبت میکنم.✨️ نامههای نارگُل؛ ورق پنجاه و هفتم.
без подписи
کتابها همیشه هستند. اگر برای یادگرفتن مطلبی سراغشان بروی همچون یک معلم کنارت هستند. اگر دوست داشته باشی به سرزمینهای دور دست سفر کنی، همسفرت میشوند، دستت را میگیرند و همراهیت میکنند؛ فرقی نمیکند مقصدت چندهزار سال قبل باشد یا حتی سیارهای دیگر، آنها همراهت میآیند. یا اگر دلت بخواهد داستان دو عاشق و دلداده را بشنوی، آنها آمادهاند تا با زیباترین زبان برایت تعریف کنند. کتابها، تمام آرامش این دنیای پرهیاهو هستند؛ دوستیهایی که میان صفحات کتابها شکل میگیرند همیشگی و جاودان هستند، هرگاه سراغ کتاب مورد علاقهات بروی، دوستانت با آغوشی باز از حضورت استقبال میکنند. نهم آگوست روزجهانی عاشقان کتاب.📚
без подписи
без подписи
حتی بيسکوئيتهای زنجبیلی که کنار هم پختیم، از همیشه خوش عطرتر و خوشمزهتر شده بودند چون بندبند وجودشان پر بود از صدای خنده و خاطرات خوش چند نودانشجو.✨️ نامههای نارگُل؛ ورق پنجاه و ششم.
. عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی یاس ساقههاش و شکستن آدمای ناسپاس |@Wiindy_Poplars|✨️🪽
کاش حداقل یکبار دیگر فرصت دیدارت را داشتم، فرصت در آغوش کشیدنت را و نفس کشیدن عطر تنت را. حتی اگر دور هم بودی، ذوق دیدار و شوق وصالت مرا زنده نگه میداشت. اما حالا چه؟ حالا که رفتهای و اگر بخت با ما یار باشد شاید روزی، در جهانی دیگر و کالبدی تازه فرصت زیستن کنار یکدیگر را داشته باشیم. اما از روزی که رفتهای، این جهان برایم تیره و تار شده است. دیگر توان زیستن در این دنیای کوچک را ندارم. از آن دختر پرشور و حال هیچ نمانده به جز یک وجودِ مغمومِ محزون و یک پیکر متروکه، که سرمای نبودت جانم را در بر گرفته، قدمهایم سست و بیجان شده و روزهایم را میشمارم تا یکبار دیگر تو را ببینم. رنج نبود تو.
без подписи
без подписи
. امشب یکسر شوق و شورم از این عالم گویی دورم |@Wiindy_Poplars|✨️🪽
بالای تپه، زیر تک درخت نشسته بودم و سعی میکردم اشکهایم را از چشم بچهها که مشغول بازی بودند پنهان کنم، همان لحظه با صدا زدنهای هلن به طرفش برگشتم. با صدای بلندی گفت: هما، اون پروانهها رو نگاه کن. سرم را بلند کردم و نگاهم افتاد به انبوه پروانههای سفید رنگی که بالای سر گلهای یاس پرواز میکردند. احساس کردم غمهای قلب من هم به پروانهی سفید کوچکی تبدیل شده و مرا ترک کردهاند. هلن با ذوقی کودکانه گفت: میدونی بعد از اینکه پروانه دیدی چه اتفاقی میوفته؟ درحالی که همچنان به پروانهها چشم دوخته بودم گفتم: نه، چی میشه؟ جواب داد: مادربزرگ میگه چند روز بعد دیدن پروانه، یه اتفاقی میوفته که از خوشحالی گریه کنی. لبخندی به رویش زدم و گفتم: امیدوارم. با دست کوچکش دستم را گرفت و گفت: حالا هم اشکات و پاککن و بیا باهم منتظر اتفاق خوب باشیم. به گرمی دستش را فشردم و لبخندی به رویش زدم؛ خواهر کوچکم چقدر حواسش به من بود و من خبر نداشتم! پروانههای خوش یُمن.