tgindex
ـــــــزُلـــــــ

ـــــــزُلـــــــ

Статистика
@Z_zollперсидский

روزمرگی‌های دختری بیست‌وهشت ساله ... https://t.me/HarfChatBot?start=7f3664a547a8

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
14
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
118
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
316
21 постов
Вовлечённость
267,8%
к подписчикам
Постов в день
2,0
всего 22
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
177
1/48двое суток
202
1/72трое суток
218

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • видео или голосовое, без подписи

  • استاد راهنمام بیخود ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم. نه تنها راهنمایی نمیکنه، نمیذاره راه خودمم برم! وای مرتیکه. قبل مشخص شدن و انتخاب استاد، خودشو به دو نیم تقسیم کرد که آره من فلانم، بهمان میکنم. اصلاااا نگران نباشید. باورم نمیشه گول یه مرد صد و پنجاه سانتی رو خوردم. فقط یه اکیپ داره که بدی برات بنویسن و پولشو بگیرن. خودت بخوای بنویسی واقعا خیلی شیک آزارت میدن.

  • خونه بدون مامان خونه نیست. صرفا چهارتا دیواره که منو بابا زیر سقفش پناه گرفتیم تا مامان برگرده و دوباره بریم زیر بال و پرش.

  • من برای همه ابعاد زندگیم نیاز به دعا دارم و چی بهتر از اینکه از شما بخوام این شبها برای منم دعا کنید، برای مامانم بیشتر و البته همه‌ی مریضا.

  • بیمارستان پر از داستانه. اونقدر که داستان خودت رو یادت میره!

  • پرستار بعد کلی دنبال کنترل تلوزیون گشتنِ من، بعد از اینکه مامانم بهش گفت روشنش کن، دکمه‌ای که پیداش نمیکردم رو زد و روشن شد. منتهی هنوز اونقدر با هم دوست نشدن که بره براش کنترل بیاره و شبکه رو از آی‌فیلم به قرآن تغییر بدیم.

  • مامانم با اولین پرستار پسری که به اتاقمون اومد، دوست شد. میگه دوستای پیاده رویمو تنها گذاشتم، اینجا باید پیدا کنم. با پرستارای دخترِ خوشگلم دوست میشه. پسر هم باید خوش اخلاق باشه. به بقیه کاری نداره. :)

  • دیگه دارم صد خودمو برای برون‌گرایی میذارم تا حال مامان از نظر روحی خوب باشه و فضا شاد باشه. بعد یکی از بیرون میبینه فکر میکنم چقدر wow هستم در حالی که از درون کاملا eow هستم.

  • از بدو ورودمون به اتاق برای بستری همه عاشق دختر مامانم شدن. رزیدنت از مامانم پرسید همین یدونه رو داری؟ چه دختر خوبی. میخواست بگه چرا از همین مدل بیشتر تولید نکردید که دیگه احتمالا روش نشد. تخت بغلی هم نای حرف زدن نداشت طفلک ولی ابراز کرد که افرین چه حواست به همه چی هست و دیگه کم کم داشت اطلاعات سنی و مجردی یا متاهلی از مامانم میگرفت که مامانم گفت متاهل نیست ولی متعهد چرا و در نطفه خفه شد داستان. 🦦

  • 10 авг.2 94215

    مامانم داره یه پروسه‌ی درمانی رو شروع میکنه. یه صلوات بفرستید که بخیر بگذره براش. ممنونم. 🤍

  • شدیم دیگه.

  • 9 авг.207из HarfChatBot

    ‌ زینب باورم نمیشه داریم سی ساله میشیم

  • سه ماه ازش مونده خداروشکر.

  • آقا واقعا بزرگ شدن اینقدر نمی‌ارزید که دلمون میخواست بزرگ‌شیم. من آماده برگشتن به ۱۸ سالگیم هستم. ۲۸ سالگیم اصلا مطلوبم نیست.

  • دیس ایز د اند.

  • همراه پایان نامه دارم به پایان خودم نزدیک میشم.

  • نمیدونم چیشد که ارشد خوندم. ببین خوبه‌ها! قطعا به کسی ام نمیگم نخون و اینا. بعدها هم بدردم میخوره. ولی خب به طور کلی اصلا نمیدونم چیشد که ارشد خوندم!

  • امروز غروب و الان بارون داشتیم. گرمای تابستونی دماوند تقریبا تموم شده و وارد فاز لذت تابستونی شدیم. هرچند تابستون امسال رو تا اینجاش دوست نداشتم، ولی خب.

  • من در تعامل با بچه‌ها به همون اندازه که انرژی میدم و تلاش میکنم انرژی مثبتی باشه، همونقدر هم انرژی میگیرم. و حتی برای این انرژی گرفتن هم تلاش میکنم تا دانش آموز حرف بزنه، فعال باشه، اصلا رو مخ باشه یا شیطونی کنه! و خب مجازی فقط ازم انرژی میگیره. یه خروجی همیشگی داری که هیچ انرژی متقابلی دریافت نمیکنی و نمیدونین چقدر سخته! یبار برید جلوی دیوار و با حال و خوب و انرژی بگید سلاااام و منتظر جواب بمونید. یه همچین حال کثافتیه مجازی. واسه همینم اصلا صلوات نذر کردم که مجازی نباشه.

  • در اواسط مرداد هستیم و به عنوان معلمی که از اسفند سال پیش سر کلاس نرفته، دلم بشدت برای صبح های سرد پاییزی که در تاریکی هوا آماده میشدم و میرفتم مدرسه و گرمای دفتر معلما و خوش و بش های اول صبح با همکارا حالم رو جا میاورد و بعد هم قیافه‌ی داغون و خواب آلود بچه‌هایی که تلاش میکردم بهشون بفهمونم تنظیمات شاتر در دوربین به چه صورته و گیج نگاهم میکردن، تنگ شده. حتی احتمال های خفیف آموزش مجازی در سال جدید هم غمناکم میکنه.

ـــــــزُلـــــــ — tgindex