آموتخانه
Статистикаآموتخانه = خانهی آموختن ِ مردم عکسخانه/ قدیمیخانه / کتابخانه خیابان جارمحله. کوچهی آموتخانه، فرعی عزیز و نگار. پلاک ۱۱۳ ble.ir/aamoutkhaneh instagram.com/aamoutkhaneh تماس @aamoutpub 🌸سایت کتابفروشی آموت aamout.ir
- Последний пост
- 1 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 38
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 325
- 1/48двое суток
- 372
- 1/72трое суток
- 401
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
خاموشان به روایت پراگما @aamout
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
بیست و دو سال از آن روزها گذشته @aamoutkhaneh
اولین خبری که از من و افشین دربارهٔ گردآوری #قصه_های_سرزمین_الموت در خبرگزاری میراث منتشر شد، به گمانم سال ۱۳۸۴ بود. برداشته بودند یک عکس از قلعهٔ الموت گذاشته بودند تنگاش. زنگ زدم به دبیر فرهنگی خبرگزاری و گفتم «شناختتون از رودباروالموت فقط قلعه است؟» انگار که بزرگترین لطف دنیا را بهم کرده باشد، گفت «که چی؟» گفتم «خبرت دربارهٔ قصههای مردم رودباروالموت است و بعد عکس قلعهٔ الموت کار کردی؟» بندهٔ خدا فکر کرده بود منظورم این است که عکس من و افشین را چرا کار نکردی. تا اومد گرای عوضی بدهد، گفتم «با سردبیرتون صحبت میکنم.» تماس گرفتم با دبیر تحریریه. برایش توضیح دادم. قانع شد. گفت «چه عکسی بگذاریم؟» و من عکسی از پیرمردی فرستادم که یک پتوی لیلینشان پشت سرش بود و گویی مرد، قصههایی را که کلمهکلمه برای ما پرواز میداد، خودش در آن زندگی میکرد. با افشین، دو سال و نیم پابند قصههای الموت ماندیم: از پیچبن شروع کردیم تا زوارک (به عنوان مرحلهٔ اول قصههای سرزمین الموت) و بعد ادامه دادیم تا رسیدیم به شهرک (مرحلهٔ دوم). قرارمان بود ادامه دهیم. که نشد. به هر دلیلی. خانم چوبک، دستمان را باز گذاشته بود و قرارمان فقط تحویل دادن قصههای مردم بود؛ مکتوب. به عادت همیشهام، نوار کاست داشتم و ضبط صوت و البته یک دوربین دیجیتال جیفایو که عکس هم میگرفتم و گاهی هم فیلم. خوابگاهمان پایگاه الموت بود و خانم چوبک، اولینبار از دیدن عکسهای روزانهام ذوق کرد. قصهها ماندند و ماندند و سرآخر در جایی منتشر شدند که خیلی مایل نبودم. یک ناشر ناشناس و با حمایت میراث قزوین. و همان هم شد که به دلم بد آمده بود. کتاب منتشر شد و مدتی بعد، بعد از زمین زدن رئیس میراث فرهنگی وقت قزوین، این مجموعه سهجلدی هم توقیف شد و ماند پشت میلههای زندان زیرزمین میراث فرهنگی؛ و تا الان در آن سیاهچاله گرفتار است و کسی هم برای آزادیشان اقدامی نکرده. این روزها خوشحالم، نه به عنوان یک الموتی که به عنوان یک ایرانی که قلعههای الموت ثبت جهانی شدند. خیلیها فکر میکنند فقط قلعهٔ حسن صباح در گازرخان ثبت شده، که اشتباه میکنند. تا جایی که در خبرها دیدم هفت قلعه ثبت شده؛ از جمله «قلعهٔ لمبسر» که کنار زادگاهم نشسته و در داستانهای #خاموشان آمده. و البته این هفت قلعه، بخشی از آن بیش از پنجاه قلعهای است که دکتر ستوده در کتاب #قلاع_اسماعیله بهشان اشاره میکند. @aamoutkhaneh
به این تصویر خوب نگاه کنید و در حافظهتان بسپارید واکنش مادر قلعه الموت و ۲۵ سال عاشقی این زن را نگاه کنید و مسوولان دیگر را در لحظهی اعلام ثبت جهانی قلعه الموت دورتان بگردم دکتر #حمیده_چوبک مدیر پایگاه فرهنگی الموت @aamoutkhaneh
پیام تبریک خانم دکتر حمیده چوبک برای ثبت جهانی قلعه الموت @aamoutkhaneh
چند روز پیش بیمقدمه، پیامکی برای خانم دکتر حمیده چوبک نوشتم که «سلام خانم دکتر چوبک. یهو دلم براتون تنگ شد. دوستتون دارم. یوسف علیخانی.» نمیدانم شاید دلتنگ روزهایی شدم که به لطف خانم دکتر، من و دوستم افشین، روستا به روستای رودباروالموت میرفتیم و قصه و نَقل ضبط میکردیم. قرار بود هفت مرحله پیش برویم که در همان مرحلهٔ دوم متوقف شد کار. و مرحلهٔ سوم را تنهایی ادامه دادم؛ شانزده روستای مراغستان را. و بعد یک مرحله هم دلی برای خودم کار کردم؛ ضبط قصههای مردم زادگاهم. نمیدانم شاید به نظرم رسید، یک آدم چقدر میتواند عاشق یک جایی باشد که اینطور با تمام سختیهایش دوام بیاورد و منظورم فقط و فقط و فقط حمیدهٔ چوبک بود که میدانم اینسالها چه کشیده از دست مسوولان نفهم و روستاییان جاهل. برای همین شاید دلم برای تحملاش تنگ شد. نمیدانم شاید هم بعد از بیستوچند سال دلم خواست دوباره بروم دنبال آن کار ناتمام قصههای مردم. #قصه_های_سرزمین_الموت بعدها با پیگیری دکتر چوبک و حمایت محمدعلی حضرتی، رئیس وقت میراث فرهنگی قزوین در انتشارات طه منتشر شد؛ که بعد از زمینزدن حضرتی، هرکاری او کرده بود، زدند زمین و خبر دارم بیش از پانصد جلد از کتاب قصههای سرزمین الموت هم در زیرزمین میراث فرهنگی قزوین، زندانی است؛ شاید هم گذاشتند اونجا که عتیقه بشود! چند ساعت بعد از پیامام، خانم دکتر یک پیام صوتی مفصل از واتساپ فرستاد و دلتنگیام را بیشتر کرد. گفته بود «الان برای ثبت پروندهٔ الموت در بوسان کره جنوبی هستم.» و بعد خواسته بود دعا کنم که برایش نوشتم «تا شما هستید و شکوهِ الموت، دعا بیمعناست.» یکبار سالها قبل در مراسمی به بهانهٔ الموت، دربارهٔ دکتر حمیدهٔ چوبک، جملهای گفتم که من نگفتم، آمد به سرم و حک شد. گفتم «این روزها حمیدهٔ چوبک، دنبال حسن صباح است و شکوه او، روزی دیگر، کسی دیگر، دنبال کاوش و پژوهش دربارهٔ حمیدهٔ چوبک خواهد بود؛ در خاک الموت.» ثبت جهانی #قلعه_الموت را فقط و فقط و فقط به #حمیده_چوبک تبریک میگویم. @aamoutkhaneh
قلعه الموت ثبت جهانی شد کمیته میراث فرهنگی یونسکو در چهلوهشتمین اجلاس خود در بوسان کره جنوبی، مجموعه تاریخی «قلعه الموت و استحکامات وابسته» را در فهرست میراث جهانی ثبت کرد. @aamoutkhaneh
اوس سیامک و تازهترین هندوانهی دنیا @aamoutkhaneh
اکبر عبدی بازیگر طناز سینمای ایران درگذشت @aamoutkhaneh
شعر و صدای *مهدی اخوانثالث* @aamoutkhaneh
کمی آرامش @aamoutkhaneh
🔸برشی از کتاب صوتی «خاموشان» 🔸کاری از نشر صوتی آوانامه 🔸اثر یوسف علیخانی 🔸با صدای یوسف علیخانی 🔹«خاموشان» کتاب قصههاست؛ قصه مردمانی که در روستاهای الموت زندگی میکنند و هر کدام، بارِ رنج، عشق، فقدان، انتظار و امید را بر دوش میکشند. در این جهان، پیرها حافظهی روستا هستند، جوانها در جستوجوی فردا، و هر خانه، رازی ناگفته در دل خود دارد. یوسف علیخانی با زبانی سرشار از تصویر و موسیقی، روایتهایی خلق میکند که گاه لبخند بر لب مینشانند، گاه بغض به گلو میآورند و گاه خواننده را میان افسانه و واقعیت سرگردان میکنند؛ روایتهایی که بیش از هر چیز، از انسان و زیستن میگویند. 📲 نسخه کامل این کتاب صوتی را میتوانید هماکنون در اپلیکیشنهای کتابراه، طاقچه و فیدیبو بشنوید. 📢 آوانامه در فضای مجازی: اینستاگرام | تلگرام | بله | ایتا | سایت 🆔@avanameh
عجیب یاد پاشقهخاله افتادم و دلم براش تنگ شد بیست سال است روی دنیا را ندیده @aamoutkhaneh
این کیف برزنتی با افزودههای چرمی را چند سال پیش در جمعهبازار پروانه خریدم. با ساینا رفته بودیم چرخی بزنیم و قرار بود برای او چیزهایی بخریم که بیشتر خریدها مال من شد و دخترجانم نهایت دو تا گردنبند بدلی و قاب عکس گرفت. تازه جمعهبازار پروانه از جمهوری رفته بود تپههای عباسآباد. از گرما پختیم تا یک چرخ بزنیم و ... بعد این کیف شد رفیق هر لحظهام. اوایل کسی چیزی نمیگفت تا بعدش که یکی از اقوام گفت «خجالت نمیکشین کیف زنانه میگیرین دستتون؟» همینطوریاش که این روزگار، بهمون شاخ داده، دو تا شاخ دیگه هم اضافه شد به سرم و گفتم «زنانه؟ ولی مردانه هست ها.» قاعدتا باید میگذاشتمش کنار، اما رفیقتر شدم باهاش؛ شایدم چون زن ِ درونم قویتره. دخترهای کتابفروشی پارسال لطف کردند و رفتند برایم کیف چرمی بسیار شیک و نویی خریدند که برای رونماییهای خاموشان که به این شهر و اون شهر میروم، کمی باکلاس باشم. دلم نیامد به حرفشان نروم و با کیف چرمی شیک گران رفتم. اما فقط رونماییها را باهاش رفتم و وقتی برمیگشتم تهران و با کیف ِ خودم میآمدم کتابفروشی و باز هم سوژه شده بودم. تا چند ماه پیش که دیدم زیپاش مرخص شده و دستههای چرمیاش وارفته. رفتم سراغ تعمیرکار همیشگیام در اطاعتی جنوبی. گفتند هفت ماه پیش مهاجرت کرد کانادا. این تعمیرکارهای افغانی را دوست دارم. باهاشون همکلام میشم و عجیب اینکه اغلب هم هزاره هستند. یک روزگاری که مترجم گروه ماهواره روزنامه بودم، تخصصام افغانستان بود و عراق و فلسطین و برای همین تمام طوائف افغان را میشناسم و هر کدام را به گونهای دوست میدارم؛ هزاره و تاجیک و پشتون و ترکمن و ... امروز سرچ دادم تعمیرکار کیف و کفش در مرزداران. اولین گزینه آقای حسنی آمد؛ نبش مرزداران و اشرفی. زنگ زدم. رفتم پیشاش. گفتم «هم زیپ را عوض کن و هم دسته را.» نگاهی بهم کرد و گفت «چکارهای مهندس؟» پرسیدم «هزارهای؟» گفت «بله.» گفتم «مینویسم.» دسته را تعمیر کرد و چسب و واکس و روغن و دوخت و بهتر از روز اولاش شد. زیپ را نگاه کرد. روندهاش را عوض کرد و گفت «حیفه. سالمه بقیهاش.» خندیدم و گفتم «تو هم اینکاره نیستی انگار. میتونستی هر دو تا را عوض کنی و کلی پول بگیری.» گفت «زیر آفتاب ننشستم که از مردم بدزدم.» حالم امروز خوب نبود. نفس بلندی کشیدم و خوب شدم با دیدن این باشکوهمرد. @aamoutkhaneh