ابیرادوش
Статистикаمحمد حیدری نویسنده، مترجم و شاعر پژوهشگر میراثفرهنگی ناملموس و فرهنگ فلکلور، کاشف معدن سنگهای هخامنشی کبیرکوه آثار: ۱- فرهنگ واژگان کُردی پهلهای "ساریژ" ۲- باروت باور (گلچین اشعار فارسی) ۳- ترجمهی داستانهای کوتاه طیّب الصالح @Mohamadbenar
- Последний пост
- 26 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به زخم خیش خو کردم چنان ورزای ناچاری... تاریخ تاریک سرایش: زمستان ۱۴۰۴ @abiradoosh
هیچ چیز نمیتواند بار دیگر شکوه علفزار و طراوت گلها را باز گرداند امّا غمی نیست باید قوی بود و بر آنچه به جای مانده امید بست... #الیا_کازان @abiradoosh
Voice message
#کولهبر -محمد حیدری.
کبیرکوه ۱۴۰۴/۰۹/۱۸ http://t.me/abiradoosh
مدرسهی عشق نوازنده: همکار ارجمند شجاع حاصلی http://t.me/abiradoosh
بردگلو http://t.me/abiradoosh
با خودم میگفتم: آیا به راستی او میداند سیاه یا سفید چیست؟ از رنگها چه میداند؟ به یکباره بوی کته برنج محلی با عدس و پیاز در فضا پیچید. زن، دو بشقاب در دست در حالی که بخار از آنها بالا میرفت، به سمت ما آمد. بوی کته عدس او ویژه و کممانند بود. دیدم سربندش را به گونهای روی یک چشم خود پایین آورده که چال چشم و پلک فرو رفته و چسبیده به هم پیدا نباشد. یک چشم بینای زن هم، گوشهی مردمکاش ناخنک درآورده بود. زمان گذشت و روز مرگ همسر آن پیرمرد بر روی مزار همسرش کمکم همهی مردم رفتند بهجز خویشان نزدیک و من که از همسایگان بودم. پیرمرد نشست و دست روی خاک مزار همدم چندین سالهاش میکشید. مویه سر داد ولی ناخودآگاه با دست خاکهای روی گور را تخت و تراز میکرد. از او میخواستند برخیزد و به خانه برود تا دیگران هم به زندگیشان برسند. در حالی که بلند شد فریاد زد: خدایا! مگر چاوم نهکهفی د چاوت! (خدایا! مگر چشمم به چشمت نخوره یا مگر نبینمت) این دردآورترین همهی جملههایی بوده که در زندگیام شنیدهام... ۳ #پایان t.me/abiradoosh
حیاط بزرگی داشت و دور تا دور دیوارها را با دست خودش مقاومسازی کرده بود... هر چوب، سیم یا چیز دیگری از این دست که به درد پرچینسازی میخورد را با مهارت و دقت بر روی دیوار میچید به گونهای که سدی نفوذناپذیر ایجاد کرده بود که حتی گربهها هم از گذشتن از آن ناتوان بودند. رادیو گوش میکرد و هر آنچه از رادیو برایش نامفهوم بود از من یا دیگران میپرسید که پاسخ بهتری به او بگوئیم. هر چند در پایان میدیدی که او از ما بیشتر به آن موضوع آگاهی دارد. دو پرسش بزرگ داشت؛ یکی دربارهی آینده دانش بشر که آیا میتواند بینایی از دست رفته را برگرداند یا نه؟ و دیگری خدا! گفت: تا شیراز هم رفتم، پیش بهترین چشمپزشک ایران ولی او گفت که بینایی من بر نمیگردد. او میخواست از من یک جمله بشنود که ردی از برگشت بیناییاش در آن باشد و من در جستجوی راز چگونگی سفید شدن چشمهایش بودم. یک بار که دربارهی شیوهی درمانی قدیمیها با هر آنچه دم دستشان بوده سخن میگفت علت نابینا شدن خودش را در معجونهایی محلی که درست کرده و روی چشمش گذاشته بودند تا دردش کم شود، بیان میکرد. گفتم: مگر در کودکی دید داشتی؟ چندین داستان برایم میگفت که بسیاری از آنها از یادم رفتهاست. آنچه بیشتر به خاطرم مانده این است که در غروبی چیزی به خیالش آمده و به او گفته: تف چهار چهارشمه د ریت! یک موجود وهمی و خیالی یا به خوابش آمده بود یا در عالم واقعیت به او نفرین کرده بود با تاکید که چهار چهارشنبه تف به صورت او انداخته و او را لعن کرده بود. سخنان او، سردرگمیاش و تواناییهای بسیار او با وجود کوری، مرا نسبت به او کنجکاو کرده بود. یکبار گفت: در کتابهایتان ننوشته است که آیا نابیناها پس از مرگ هم در جهان دیگر نابینا هستند؟ سپس خودش پاسخ داد که اگر واقعاً خداوندی وجود دارد که ما را آفریده و این همه رنج و سختی را به من دادهاست در دنیای دیگر هم نباید اینقدر بیرحم باشد که آنجا هم من کور باشم. و زیر لب گفت: کوری چشم باعث شده که از نظر دینی هم کور شوم! ما کورها زندانی هستیم و زندان ما از همه زندانها تاریکتر است... شب ما از همهی شبها سیاهتر است... ۲ http://t.me/abiradoosh
زیر درخت انجیر مینشست، قیچی بزرگ سیاه سنگینی در دستش بود و به خوبی بیخ موهای چهره را با نوک یا ته آن میچید و هر بار دستش را روی جای آنها میکشید که بداند تا چه اندازه کارش را درست انجام دادهاست. ابروهای پرپشت؛ یکی به سمت بالا و گوشهی دیگری رو به پایین بود. چشمها سفید و انگار آنها را در آبجوش پختهاند، گویی تخممرغ پخته که شکسته و گوشههایی از آن بیرون زده باشد. ولی رگههای چشم پیدا بود؛ همانند مرز زمینهای شالیزار در صبح زمستان که علفهای هرز خشک آن یخ زده است. چهرهاش درست در راستای هر صدایی که میشنید، میماند. هرگاه کارِ بُرش و چیدن موها پایان میگرفت با نوک زبان، ریشه دانههای موی دور لبش را تا جایی که زبانش میرسید، بررسی میکرد. برای بیشتر کارهایش از من پرسشهایی میپرسید. به او گفته بودند که دانشآموز زرنگ و خوبی هستم. برای همین اعتماد بالایی به من داشت. چون از کودکی هر وقت خواسته بود جایی برود دستش را در دستم گرفته بودم و تا برگشت به خانه برایش وقت گذاشته بودم. انگشت کوچک دستش را میگرفتم و به خوبی راهنماییاش میکردم و از هموارترین مسیرها او را تا جایی که میخواست میبردم. در مسیر، هیچگاه سخنی نمیگفت؛ هن و هن نفسش بالا میآمد و گاه با دستمال یزدی عرق پیشانی و گردنش را پاک میکرد. چوبدستیاش همیشه چسبیده به او بود. اگر مینشست آن را روی زانو میگذاشت. دنیاهایی که برایش به گونهای شناخته شده بود یکی حیاط خانهشان بود که سالی هزاران بار آن را با پای بدون کفش لمس میکرد و قسمت خاکی آن را تخت و تراز مینمود و دیگری مردم بودند؛ آری، مردم! او به خوبی همه را میشناخت و با این که نابینا بود هر چه در مورد هر کسی میگفت، درست بود. ۱ http://t.me/abiradoosh
رسوب بست نگاهت برابرم اما شبی به هیئت یک سنگواره میآیم http://t.me/abiradoosh
میلیونها سال سکوت و استواری http://t.me/abiradoosh
فسیلی از کبیرکوه زیبایی و ظرافتی مانده از ۴۰ میلیون سال یا بیشتر http://t.me/abiradoosh
без подписи
مجسمه ساخت هنرمند قدرت رفیعی سراب آبدانان t.me/abiradoosh
نقش شیرزن بر روی آجرهای مانایی قلایچی
#معلم_عربی میان دو خانواده بگو مگوهایی رخ داده بود؛ سر هیچ. از من و یکی از دوستان خواسته شد پا در میانی کنیم که کار به جاهای باریک نکشه. خانم سن بالایی این همه دردسر را ساخته بود... در یک تماس تلفنی به او گفتم: چیزی که به عقل من خطور میکنه اینه که اگر بخوای این مشکل حل بشه، شما سکوت کنید تا ما از سوی شما با طرفتان حرف بزنیم و مسئله را حل کنیم... در جا گفت: تو اگر عقل داشتی، معلم عربی نمیشدی!
سلام کاپیتان داستان کوتاه پودر برایم جذاب بود، البته به عنوان یک خواننده می خواهم حس و حال خود را از شنیدن این داستان بیان کنم، گرچه من یک کتاب خوان خوب و حرفه ای نیستم و شاید خیلی کتابها را خوانده ام که خوانده باشم، همین، آن هم اغلب از نوع ژورنالیستی یا به قول بهتر عامه پسند. شروع داستان ناخودآگاه مرا به یاد آغاز بوف کور هدایت انداخت: " دیشب به پستوی خانه رفتم ..." یعنی به حیاط خلوت مغزش رفته بود و از آن دریچه منظره ای دید و.......اما در ادامه داستان طعم تازه و بکری گرفت، چرا چون با صدا و لهجه نویسنده، لهجه ای که خاص آبدانان و زبان آنجا است روایت می شود. این شیوه می تواند به اصالت فرهنگی یک منطقه عمق و جلا ببخشد. دکلمه های زنده یاد حسین پناهی را قطعاً گوش کرده ای، لهجه او معرف خاستگاه اوست و دلنشین است، منحصر بفرد است، اما او به این هم بسنده نکرده و در شعری که خالق و خلقت را به چالش کشیده به جغرافیای زادگاهش نیز اشاره دارد تا امضایی بدون جعل برای آثارش باشد، در شعر دیوانه به این نکته می رسیم. " ........ اون همه افسانه و افسون ولش، این دل پر خون ولش، دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش، تماشای پرنده ها به روی کارون ولش، ......" به نظر این بی مقدار کاش کاپیتان در آن بخش از داستان که سر به کوه می گذارد، اشاره ای به یکی از آن صدها گذرگاه کبیرکوه می کرد. قطعاً کتابهای " ر.ک.نارایان" نویسنده هندی را خوانده ای او نیز شهر کوچک مالگودی را به شهری نیمه افسانه ای تبدیل کرد. البته حقیر فقط کتاب راهنما را از این نویسنده خوانده ام. اما همانطور که گفتم خوانده ام که خوانده باشم. چاشنی داستان، طعمی بومی و آشنا دارد، مزه بلوطی که زیر خاکستر داغ پخته باشد و در سرمای پاییزی کبیرکوه در هنگام گرسنگی خورده شود، نوعی تلخی و تردی و اندکی شیرینی آن را لذیذ کرده است. یا شاید هم خرمالو که مزه گس آن بعد از شیرینی خوشایند است. همسایه ها، اثر احمد محمود را قطعاً خوانده ای، برای خواننده ای مبتدی مثل من سس خوشمزه ای به نام بلور خانم باعث شد چند بار آن را بخوانم، سسی اشتها آور از نوع جنوب. طعم داستان هم اصالت امضای بدون جعل آن است و شباهت دیگرش روایت فصل هایی از زندگی خود نویسنده است. اما مهم تر از همه پایان باز داستان است که هر کس به فراخور نگرش و درک خود می تواند چند سناریو برای قهرمانان داستان خلق کند. داستانهای کوتاه جلال آل احمد را قطعاً خوانده ای، در یکی از این داستانها به نام "بچه مردم" پایان باز آن مرا در گیر یک سناریوی تراژدیک و نفسگیر کرد که هنوز هم به خاطر آن پایان باز این اثر را فراموش نکرده ام. به خودم می بالم که اکنون با آثار نویسنده ای از جنس مردمان زادگاهم دمخور شده ام. من در حد و اندازه ای نیستم که حتی یک سطر از آثار استاد را نقد کنم، غرض عرض ادب و ادای احترام بود. 🖊محمد فیروز_رشت
پایان ۱۰ https://t.me/abiradoosh
داستان کوتاه پودر ۹ https://t.me/abiradoosh