( مبارک نصیری ) شعر و نوشته
Статистикаhttps://telegram.me/sheroneveshteh/m ارتباط با نویسنده @Nasiri1331
- Последний пост
- 24 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
در تاریکی این روز گار دنبال چاره می گردیم آن را که دشمن می داریمش شاید نزدک ترین دوست است چه کسی می دانست آن که نامش را بر زبان نمی آوردیم یک روز گنبدی برای دیدارش از او خواهیم ساخت بد نام ترین شیطان را پاک ترین فرشته همراهی می کند! ( مبارک نصیری )
" برا بی د ه سلاتم" در قعر چاه تنهایی روزگار بدی دارم سکوت اختیار کرده دم نمی زنم بی صدا مانده ام! آن وقت ها هم زمستان سختی بود ستم دست نمی کشید شاه نمی رفت. مردم به جان کوشیدند امروز نیز داستان آن روزهاست باز مردم از سرما نمی ترسند یا از تفنگی که راه بر آنان می بندد . راهی نمانده در هر دوسویش مرگ پیداست . مرگ ماندن و نفله شدن مرگ رفتن و رهایی آزادی وقتی رنگ می بازد با خون دوباره جان می گیرد کار من نیست کار جوانی است که خود می رود و به ما خلعت می پوشاند و من از صدای سوزناک نوحه گر کورد می خوانم : " برا بی دسلاتم _ سرت بی وه خلاتم " ( مبارک نصیری )
این بار هم کوه بهترین خویشاوندی است که به ان پناه می بریم.قله نقطه ی آخر رسیدن است. این بار هم مثل همیشه کوله بارم را می بندم و با دوستانم راهی کوه می شوم. هوا سرد است ، راه دشوار است .این روزها با همه ی سال ها فرق می کند.باران ، برف و کوه می خواهند ایران را در خود بپوشانند . سیل ها رودخانه ها را بشویند و دره ها را بپیمایند ، برف ها بر قله ها بنشینند تا تشنگی این همه خشکسالی را جبران کنند و کوه ها همچنان پابر جا بمانند تا شاهد گذر کوه نوردانی باشند که گاهی برای استقامت تن و روان به آغوششان پناه می آورند .رسم این است که باید تا قله رفت ولی کوهنوردان گاهی از تغییرات طبیعت آگاهند و می دانند که نمی توان با طببعت جنگید آهسته با نجوایی از سر تسلیم به هم می گویند بیا برگردیم " ما سال ها این قله را فتح کرده ایم و لی این بار حریف این مغرور خود آگاه نمی شویم" . کوه می خواهد این بار بر خود و دره و دشت ببارد که مبادا دشمن بپندارد این سر زمین همیشه خشک و بی حاصل است و یا این که در آن امیدی به زندگی نیست .اما ابن بار باید نشانه ای از خود بجا بگذارد زنی سرسختانه می خواهد در سخت ترین شرایط تک و تنها به قله برسد این است که طبیعت در سر مای خود به نشانه ای از استقامت او را در خود قاب کند و اگر بپرسند آن چه سالی بود که باران و برف شدیدی از کوه سرازیر شد : " سالی که خانم طاهره ی حاصلی به تنهایی به راهش ادامه داد تا به قله برسد !" ( مبارک نصیری )
مردن برای کسی است که می ماند ! مدتی است ؛ دفتر خاطراتم را تنها گذاشتهام حرفی برای گفتن نداشتم. دلم که نه ناخودآگاه به سکوت کشیده شدم. وقتی تنها می شوی به مرگ بیشتر می اندیشی؛ مرگ دوستان ، مرگ آشنایان ، مرگ کسانی که سالها با آنها زیستهای اینها قسمتی از وجود و خاطرات تو هستند حتی خیلی ها از آن ها سنی کمتر از تو دارند. زن برادرم معصومه امروز از دنیا رفت .این جا همسایه هستیم ولی من ناتوان و مریض خوابم برده بود و از هیچ جا خبر نداشتم . الآن می دانم تنها کسی که رنج این جدایی را باید تحمل کند برادرم است. حتی صدای زنی که بلند فریاد می کشید تصورم این بود که این صدای برادرم است. ولی او نبود حالا هم نمی دانم چه کار میکند. من خودم این تجربه را داشته ام بیشتر سکوت و رنج کشیده ام تا گریه و زاری. آدم هایی که با آن هازندگی می کنیم قبل و بعد از ما صحنه ی زندگی را رها می کنن. از آنها چه به خاطر میماند؟ دیگران نمیتوانند تمام خاطرات تو باشند .اما پدر یا مادر به سختی مرگ فرزندانشان را تحمل میکنند و همسران نیز خاطرات بسیاری با هم دارند . تنهایی زمانی بیشتر میشود که فرزندان سر و سامان پیدا کرده و در کنارت نباشد و رفتن به بازار و خرید کردن و نان گرفتن دیگر چنگی به دل نمیزند. شاید در کوچهای که پشت خانهی ماست دیگر برادرم را آن گونه قبلا دیدهام مصمم نبینم که دارد از نانوایی برمیگردد.او همسرش را از دست داده.و زمان میخواهد تا مرگ او را بپذیرد .هنگام ناراحتیها دیگران میآیند ولی این کمک ها و یاریرسانی نمیتوانند دوام داشته باشند . باید مثل هر کار سختی تحمل کنی و بپذیری که یک روز باید تنها بمانی یا او یا تو کدامشان سخت تر است ! مرگ معصومه را به مادر فهیم رنج کشدهاش و به برادران و خواهرانش تسلیت میگم و برای برادرزادههایم آرزوی صبر دارم امیدوارم این سختی را تحمل کنند و با آن کنار بیایند . معصومه بسیار کوشا بود و زندگی را دوست داشت و اگر کسی او را می شناسد به خاطر این سخت کوشی و توانایی بود . روحشون شاد و یادشان گرامی ! ( مبارک نصیری )
خواندن سوره ی حمد توسط رهبر چین پیام شگفت آوری با خود دارد.اما قبل از این که به این نگاه پوشیده فکر کنیم می خواهم بگویم که غرب ناخواسته دارد به ما کمک می کند تا ما رمز پیروزی خود را درک کنیم. مسیری از غرب به شرق یعنی سرزمین هایی که روزگاری در ارتباط با هم بوده یعنی قبل از این که غرب چپاولگر بتواند بر دنیا تسلط پیدا کند و نطفهی غارت و انحصارطلبی را پیاده کند این مردم یعنی بین النهرین کشورهای این مناطق ، مصر، ایران و کشورهای شرقی با هم در ارتباط بودهاند.حتی یهودیها هم در این قسمت بودهاند.مسیحیت از دل آشفتهی یهود بر خاست. آنها میخواستند تعدیلی در زیاده رویهای دین یهود، بوجود بیاورند. حتی بعضی ها منکر خود مسیح هستند. یکی از این دلایل آیین های متفاوت مسیحت هستند. حالا خوب نگاه کنید این متجاوزان که بر نیمکره شمالی زمین مستقر شدند و آیین مسیحت رواج دادند، غیر از سرزمینهای خود بر کلیه ی سرزمینهای جنوب قاره نیز تسلط پیدا کردند و امروزه حتی ما خودمان از سر نادانی به آنها کمک میکنیم که زیر سلطهی آنها باشیم .غربیها با زورگویی و با غارت و چپاول، مردمان نیمهی دیگر زمین را آسوده نمیگذارند.با شیوهی جنگ انداختن بین مذاهب، آنها را به جان هم میاندازند و از این آشفتگی دنبال منافع خود هستند. هر چندین سالی به اسم مبارزه برای ضد جنگ بودن دوباره به تجزیهی کشورها میپردازند، تا کشوری قدرتمند نتواند از زور گویی و قدرت آن ها بکاهد .ولی دیدیم که ایران توانست با وجودی خدا ناخواسته ممکن است شکست هم بخورد. ولی غیرت و تلاشش فراموش شدنی نیست. اما مطلبی که میخواستم بگویم این است که آمریکا و غربیها ناخواسته این اتحاد ما را یک پارچه خواهند کرد. ما دوباره یکی خواهیم شد و باز آن مرزهای اولیه به جای خود باز خواهند گشت .این اتحاد در یکپارچگی ایران با دیگر کشورهای سرزمین جنوب به حقیقت میپیوندد. برای این کار فرهنگی یک پارچه میخواهیم آن گونه که یک چینی در این اتحاد رمزگونه آیههای آیین دینی کشورهای مسلمان را قرائت می کند، به طوری که حس می کنی این آیهها را نه با زبان عربی بلکه به لهجه فارسی دارد میخواند.چه فکر میکنید؟! آیا ما با هم اتحاد پیدا نخواهیم کرد؟! آیا این سرزمینهای اولیه خود را باز نخواهند یافت ؟! امیدوار باشید.دوستان مشکل اسرائیل،یهود نیست بلکه این غرب است که مردمان آوارهی یک قوم را اسیر و بردهی خود کرده است.کاش آن ها هم خود را از چنگ غرب برهانند تا با هم آسوده زندگی کنیم. راه هموار است عدو شود سبب خیر؛ گر خدا خواهد! ( مبارک نصیری )
کار نوال روز های محرم! هر ساله برای یک حادثه ی تاریخی که غمی در آن است مردم سنج می کوبند و سینه می زنند و نوحه می خوانند. مسیری را طی می کنند و باز می گردند. این شیوه ای از روح شرقی است تا آن حادثه ی تلخ فراموش نشود .صدا هر چه بلند تر و گستره ی بیشتری داشته باشد تاثیر آن بر روح و جان آدمی بیشتر است. اما این حرکت را ما در جامعه ی غربی نمی بینیم.ظاهرا آن ها در کارهایشان تعقل بیشتری به خرج می دهند برایش فیلم می سازند کتاب می نویسندو در سدد چیرگی بر آن هستند . این شیوه نگاه در موارد مختلف خود را نشان می دهد.گاهی بزرگان بر این باورند که نگاه یک بعدی ما را از درک درست زندگی دور می کند .دل و عقل اگر در هم درآمیزند محصول دلنشبن تری به بار خواهد آورد . برای ما چه خوب است که حاصل دل را بسنجیم و به بعد تعقلی آن نیز توجه داشته باشیم.فکر کنیم که این حادثه چگونه در یک برهه ی تاریخی شکل گرفته و منظور از آن چه بوده.ما نمی توانیم مثل غربی ها باشیم. آن ها هم نمی توانند به شیوه ی ما زندگی کنند ولی جالب این است که یک غربی اگر به خواهد به فرهنگ ما نگاه کند دوست دارد چیز متفاوتی را ببیند تا از آن لذت ببرد ما نیز باید این گونه باشیم . شیفته ی غرب شدن کمکی به ما نمی کند.ولی ما می توانیم نگاهش را ببینیم.دل را به عقل نزدیک کنیم. صدای نوحه خوانی و سینه زنی در خیابان بگوش می رسد این بار هم شیفتگان این کارنوال مسیر خود را طی می کنند.چه می توان گفت. روزگار آشفته است و ما هم از فرهنگ خود جویای راهی امید بخش و نوید دهنده هستیم ! ( مبارک نصیری )
جنگ بشود همه چیز تمام می شود لازم نیست حق به حق دار برسد زورت برسد حق به تو می رسد به همین خاطر چهل پنجاه سالی که بگذرد دوباره جنگی راه می اندازند معلوم نیست حق به حق دار برسد یا نرسد اصلا دیگر یادشان می رود خودشون کجا بوده اند. آن چه آن ها را به سمتی می خواند نه زبانشان نه قصه هایشان و نه خواسته هایشان چیز دیگه ای بود که می خواست آن ها را چهل پنجاه سالی یک جا نگه دارد آدم ها از جای دیگری آمده اند و به گروه دیگری تعلق دارند .آن ها هر چهل پنجاه سال یک بار به جان هم می افتند. این ها را خدا به جان هم می انداخت.برای هر کدامشان کتابی نوشته بود که اگر چه شبیه هم بودند ولی با هم فرق داشتند.چند روزی فعلن جنگ را گنار گذاشته اند .یادشان رفته بود از آدم و حوا یا از میمون هایی مثل ماهی ها کنده شده بودند. ( مبارک نصیری )
تنگه ی هرمز یا جبل الطارق ما می رویم از بین می رویم آن گونه که حتی نامی هم از ما نخواهد ماند از کجا از آن جا که دارند به تازگی ما را می شناسند بابا من کورشم داریوش پسر عمویم دختر مرا گرفت. پسرم کمبوجیه صفرایی شد بردیا هم در جنگ های مغ تلف شد خودم هم در غارهایی که پر از موشک و بمب بود به هزار و چهارصد سال قبل برگشتم آه این غار های عبوس چه فکر هایی به سر آدم می زند حالا می خواهند بفهمند این دو قلوی زاده ی لات و عزا چه ارتباطی با این دیوانه ی مسیح دارد که از آن بالا ترامپ ترومپ نمی خواهند این بخت بر گشته های خشایار شاه به خانه هایشان برگردند هنوز از آن باز گشت سخت می ترسند شب و روز دام می گسترند نکند ایران به حرف های نیچه گوش داده و می خواهد دنیا را از خماری خدا برهاند تقصیرشان نیست ما هم روزگاری اسم و رسم و ته چکی داشتیم . نمی گذارند برویم تا مثل تنگه هرمز جبل الطارق بزنیم مشکل این گوریل زرد نیست غرب نمی خواهد کسی جز خودش زنده بماند تا سیگار برگ بکشد. ( مبارک نصیری )
ایران همیشه همین طور است وقتی می خواهد پیروز شود خودش را به مردن می زند این همه شکوه این همه جلال به دروغ حرف روبه صفتانی است نمی خواهند مثل شیر زندگی کنند. شهوت و شکم بسِ این آدم هاست مردن به مرگ نیست به کوچک شدن در مقابل ستمگران است. ( مبارک نصیری )
نه به حرف در می آیی نه به شعر نه به قصه درد ! چه ات شده که با صدای خود قهر کرده ای؟ " سکوت سر شار از ناگفته هاست " درست دوران قرنطینه به سر رسیده است تو هم از طاعون به درا ! " مبارک نصیری "
شنیده ای الهه ای را برای راضی شدن تو به خاک بسپارند این بخت که تو بسته ای کی باز خواهد شد! (مبارک نصیری )
آدم وقتی ساکت است بیشتر از وقتی که صحبت می کند حرف برای گفتن دارد.می آید و می رود دنیا را روی سرت خراب می کند. به هر سوراخ سنبه ای ،در هر گوشه و کناره ای که جلوشان راگرفته ای سر می زنند .پیدایشان می کنند.و تا زمانی که یقه ی یکی شان را نگرفته ای ول کن نیستند.این است که آدم بعضی وقت ها با خودش صحبت می کند.به قول حافظ : در اندرون من خسته دل نداند کیست که من خموشم و او در فغان و در غوغاست. مشکل چیه ؟ مشکل این است که تو اجازه ی انتخاب نداری.هر چیزی را که بر می گزینی فکر می کنی داری اشتباه می کنی و یا دیگران می گویند این طور نیست.با وجود این خوشحالی که حرفت را می زنی.حرف درست همین است که تو می زنی. لابد تصور می کنی این حرف باید دوام بیاورد و قبولش کنند. ما در حال پیدا کردن خودمان هستیم.و باید خوشحال باشیم که دیگران حرف هایت را می شنوند . تنها درد این است نتوانی حرف بزنی که باز دوباره به جان خودت می افتی.که همه ی درد ها، نه یکی شان.به سراغت می آیند.این همان رنج زندگی است که باید تحملش کنی . داناترین و فریبنده ترین راه ها این است که تو را به مبدائی متصل می کند این جاست که شیطان دیگر نمی تواند تو را به اندیشه وادارد.اندیشه و رنجی که به همه کس داده نشده است! ( مبارک نصیری )
این شعر چیست وقتی به او معنا می دهی از او دور می شوی وقتی دیر می رسی دنبالش نمی دوی کجا می رود کی بر می گردد جهان باید چه قدر دور خودش بچرخد که تو باز روی همان نقطه که پیاده شده ای منت نکش روی سیاره ی دیگری به اشتباه تو فقط دو روز عمر کرده ای! ( مبارک نصیری )
خجالت بکش پیرمرد دوره ی تبعید تمام شد می خواهی کجا بروی همین جا گودالی بکن اجاره خانه هم نده! دلت به شعر و شاعری و این قصه ها خوش نکن " مرگ تو هم ...فراخواهد رسید " بیهوده دل از این و آن نکن با دوست یا دشمن بمان چه فرق می کند کدام یکی چطوری تو را تلف کرده است! ( مبارک نصیری )
نجار قصهگو من و نجار قصهگو به یک نسبت به معمار کوچولو نزدیک بودیم؛ هردو پدر بزرگ معمار . من پدر ِ مادرش بودم و پیرمرد دوم که داشتند درکنارش خاکش می کردند ، پدر باباش بود ، یعنی پدر پدرش . من از دور نگران بودم که دیوارهی کوچک قبرش فرو نریزد .راستی توی این یکی دو سال آیا هنوز دست نخورده مانده یا نه و حالا چه حالی داره که دارند پدر بزرگش را در کنارش به خاک می سپارند. قبلا پدر بزرگ را دیده بود یعنی دیگه وقتی که بیشتر توی خانه بود و کار نمی کرد . رامین بیشتر وقت ها که پیش پدر بزرگ می رفت می دید که او دارد از گذشته صحبت می کند، از کسانی که او زیاد آنها را نمیشناخت ولی میدید دیگران از جمله همین پدر بزرگ که داره به ما نگاه میکنه و نگرانه که دیوارهی قبر من نریزه ، بعضی وقت ها پیشش میآمد از آدم های گذشته و از سرگذشت های دور و نزدیک می پرسید. آن وقت این پدر بزرگ من براش میگفت. می گفتند تاریخ طوایف خوب بلد است. و از سرگذشت دیگران خوب خبر داره. راستی پدر بزرگ حالا که تو داری به ما نگاه می کنی می دانی این پدر بزرگ من نجار بود؟ در این بین یک نفر دیگر ، آقای باقری را که میشناسید حسابی درباره ی عادل ، پدر بزرگ من یعنی این نجارقصه گو صحبت کرد و او را از دایی های خودش می دانست. می گفت که این دایی من ، اصلا همه ی این دایی ها ذاتا هنرمندند. نجاری راخودشان آموخته اند اری او نجاری می کرد در عوض برای مشتریهایش قصه هم می تراشید. یعنی چه طور؟ کافی بود پدر یا پدر بزرگ طرف را میشناخت آن وقت می گفت چه طور آدمی بود . حالات روحی و اخلاق او را هم بیان می کرد. از خصلت های خوب این پدر بزرگ این بود که رک و راست همه چیز می گفت. او مث تو نبود که فقط از دور نگاه کنه. توی زندی مردم توی عشایر زندگی کرده بود. پدر بزرگ این پدر بزرگ که دارند خاکش می کنند ، حافظه ی عجیبی داشت.حتی تا روزهای آخر عمرش درست صحبت میکرد و حواسش سر جای خودش بود. کمی رک بود شاید بعضیها هم از او رنجیده شده باشند ولی همان آدمها بعدا می گفتند تو درست گفتی. وقتی آقای باقری صحبتهایش را تمام کرد من کاملا متوجه شدم تو داشتی گریه میکردی. البته طوری که زیاد دیگران متوجه نشوند . آری میدونم او پسر عموت بود . بعضی وقت ها میآمد و از گذشته برات صحبت می کرد. راستی پدر بزرگ! ما چه قدر از این آدم ها داریم ؟ اینها قصهگوی تاریخ گذشتهی ما هستند .اگر این ها بروند یعنی خدای نکرده مثل ما از دنیا به این جا بیان آن وقت است که ما چیزی از گذشته ی خود به خاطر نداریم. به همین خاطر شما که رفتید از پدر بزرگ می خوام که برام قصه بگه . فعلا بهش کاری ندارم یعنی نمی تونم با او تماس داشته باشم. فعلا این جا دنیای برزخه. ولی خیالت راحت این پدر بزرگ با قصه، آنها را سر گرم میکنه آن وقت برمیگرده پیش من. ما در دنیای دیگری در قصه های شما میمانیم! (مبارک نصیری)
کانال ." گذرزمان " دیشب نامه ای از " صندوق خیال " به آدرس کانال من آمده بود .گفتم چرا این را به" گذر زمان نمیبری ؟ گفت : گذر زمان مخفیگاه آدم های دو رو و منفعت طلبی است که می خواهند آینده ی این مملکت را اداره کنند.این ها جز تخریب دیگران کاری از آن ها بر نمی آید. در خارج از کشور ، جز تبانی با بیگانگان هنری ندارند . مردم را از دور بر می آشوبند و خود کنار می ایستند. گاه از تاریخ دو هزار ساله دم می زنند و بر کشتی های بادبان شکسته خشایار شاه در دهانه ی داردانل می شوند. و گاه در بازی دین به کودکانی می مانند که بر چوب های خیال سوارند . تنها در کوچه ها می گردند چرا که پدران و مادران به خانه راهشان نمی دهند.مردم از آوردن آیین های بدعتی و پولکی بیزارند. آری گذر زمان لانه ی هزار سوراخی است که چنین آدم هایی را در خود مخفی می سازد تا به اندیشه ی انسان های زجر کشیده و زحمت کش گذشته به عنوان چپ و چپ گرایی بتازند و آن ها رابه تمسخر بگیرند و به بهانه ی روز معلم ، به معلم ها که پرورده ی نظام فعلی است بد و بیراه بگویند که همه ی بدبختی ها زیر سر این ها بود.از کجا این معلم ها بهتر از شما درد این جامعه را نمی فهمند و زجر آن را نکشیده اند. مگر همین ها نیستند که برای احقاق حق خود می جنگند و تاوانش را می دهند.اگرحرفی برای مهربانی و دوستی نداری ونمی خواهی با کلامی به آن ها توان و امید ببخشی لااقل در روز معلم حرفی نزن و دل آن ها را به درد نیاور .مشتی آدم خود فروخته که بازیچه ی آدم های درون این کانان حرّاف ومفت به هم زن که حتی جرئت بیان کلام خود را ندارند و با حرفی مستعار هر چه دلشان می خواهد به دیگران می گویند ولی جرئت ندارند بگویند ما سلطنت طلب یا چه کاره ایم . آقا چپ چه کردو چپ فلان کرد این مردم فکر نمی کنند تو چرا این حرف ها را می زنی . آیا تو نمی خواهی خودت بر کرسی بنشینی و دوباره دست نشانده ی غرب باشی ودوباره جنگ زرگری دین راه بیندازی چپ اگر چه ساده در روز گاری مهیب به مادری می مانست تا حقوق اجتماعی را به جامعه بشناساند این ها نخستین قربانیان راه آزادی بودند.این ها که به جایی نرسیدند این ها زیر دست و پای آدم هایی فرصت طلب مثل شما له شدند تو را گذاشتند تا هیچ وقت این مملکت خوشی نبیند و به سامان و سرانجام نرسد چه کرده اند که از اندیشه ی آن ها می ترسید. اگر کسی بخواهد راه درستی نشان دهند همه ی آن هایی که نمونه هایشان در این مملکت کم نیست بر او می تازید چرا که شما به هدفی که دارید می خواهید برسید. چراپوست کنده نمی گویید من سلطنت طلبم من کمونیستم من چه کاره ام چون میدانید که مردم شما را می شناسند. همان طور که خودتون دلتون می خواهد حرف بزنید جلو اندیشه ی دیگران را نگیرید . دیگر کسی به دنبال نادرشاه نخواهد فرستاد. کسی به قلعه ی الموت سر نخواهد زد مردم آگاه شده اند. نه به چپ از کار افتاده ی من اعتنا خواهند کرد نه با راست دروغین تو دخیل خواهند بست .دنیا را نسلی دیگر راهبری خواهد کرد. دیگر به معلم ها و صاحبان اندیشه به بهانه ای دیگر نتازید و بی حرمتی نکنید . اگر راست می گویید با نام مستعار وارد این ." دغلخانه " نشوید . من شخصا از آقای "عارف آبادی " محبت دیده ام و روزی که در تهران کرونا گرفتم او مرا در پتوی گرم خود پیچاندو به آبدانان فرستاد ، حساب مهربانی اش جدا . که در حق همه این گونه بوده وهست ولی کارش را نمی پسندم این که حقوق دیگران رعایت نشود و هر کس هرچه دلش خواست به دیگران بگوید و هر اندیشه و مسلکی را جز عقیده ی خود حرام بداند فکر درستی نیست. همه ی مشکل را به گردن ( آدمین ها ی) بیگناه نیندازید . فردا "ترامپ "همه چیز به نفع خود مصادره خواهد کرد ولی حقیقت پنهان نمی ماند! ( مبارک نصیری )
مهربان وصبور بود ساعت سه بعد از ظهر است . باید آماده شوم تا با دیگر دوستاران زنده یادمحمد قیصری به امام زاده برویم و از نزدیک شاهد به خاک سپاری ایشان باشیم . جمعیت بسیاری از زن و مرد حضور دارند .سر موعد مقرر جمعیت رو به روی امام زاده سیدصلاح الدین محمد جمع می شوند تا نماز میت خوانده شود . مرد ها طبق معمول در صف های جلو اند و خواهران صف جدایشان در پشت سر آن هاست. گاهی و در چنین مواقعی که شخصی با ویژگی های خاص به رحمت خدا می رود فرصتی است که بعضی از گویندگان نکاتی در باره رسومات تشییع و مراسم خاک سپاری مطالبی بیان کنند.از جمله نکته ی تازه ای که گفته شد این بود که بعد از نماز میت بیشتر تشییع کنندگان برگردنند و خاک سپاری را به بستگان بسپارند. تعداد کمی شاید بر گشتند ولی جمعیت دوباره در محل تدفین حضورپیدا کردند، گویا دلشان نمی خواست او راتنها بگذارند. محمد ، بسیار آرام و مهربان بود ، شخصیتی که اگر با او همراه می شدی صحبتش گیرایی خاصی داشت .بسیار صبور و خود دار بود . شتابی در سخنش پیدا نمی کردی آرام حرف می زد و در کنارش آرامش خاصی پیدا می کرد ی. سن و سالی از او گذشته بود . حس نمی کردی که توانایی اش را از دست داده باشد حتی همان روزی که به رحمت خدا رفتند فعالیت هایش را کنار نگذاشته بود. آگاه به مسائل بود و طایفه را به خوبی می شناخت و اطلاعات کافی در مورد وضعیت زندگی و افراد داشت.تا آن جایی که من می دانم شوخ طبع بود و به خوبی حد اعتدال را رعایت می کرد.از بزرگان گذشته خبر داشت و آن ها را می شناخت و سعی می کرد دیگران را از وضعیت گذشته آگاه کند. محمد خواهر زاده ی کاید خرده ها بزرگ می شد. خانواده دایی ها اسم و رسم کافی دارند محمد داماد دانیالی ها و برادر بزرگ ما از طایفه ی ناصر عالی وتیره ی فرج بود.بی شک جایگاه ارزشمندی داشت همه ی این ها به کنار خودش انسان وارسته ای بود. می گوند وقتی دخترش به رحمت خدا رفت و یا وقتی پدرش فوت کرد . گریه نکرد . شاید خیلی ها فکر می کردند او آدمی دل سخت است.اما شنیدم گفته بود وقتی مرگ به سراغم آمد مرا کناردخترم به خاک بسپارید. پدران، دخترانشان را دوست دارند! محمد پدرش حسن و مادرش والیه نام داشت.وقتی او را به خاک سپردند ۸۷ سال سن داشت ، متولد ۱۳۱٥ بود او مهربان و صبور بور. شایدبتوان در مورد گذشته و جوانی او و زرنگی و چابکی اش هم صحبت کرد این ها را دیگران به خوبی می دانند. آری ما رفته بودیم او را به خاک بسپاریم! ( مبارک نصیری )
یعنی همه جا ! جنگ راه می اندازند تا خود زنده بمانند لشکر می کشند با موشک و هواپیماهای غول پیکر! می ترسانند تا بترسی این چندمین بار است خرص قطبی سر در یخ های قاره فرو برده است "خودت ببینم چه کاری می کنی" نفت های این سرزمین هنوز به آن خدای خسته و مفلوک بدهکار است. قضاوت آخر را به انتاکیه ببریم به قول خواجه نظام الملک یعنی همه جا زیر سلطه ی ماست این بار " ترامپ " می فرماید ! ( مبارک نصیری )
با تو زندگی می کنم با آن چه تو پیش من جا گذاشته ای سهم من ازدیدن تو این خیال بی پایان!
کوشش بیهوده زندگی است ! بگذار کمی هم بروم بیرون. آن قدر که ذهن به خواب نیاز دارد،خستگی هم به بیرون رفتن. بگذار کمی هم بروم بیرون. وقتی بیرون می روری خودت را تنها توی خانه میگذاری . بگذار او با دانسته هایش کوفته و خسته پشت به متکا بزند. بگذار با هر کاری که کرده آخرین نفس هایش را بکشد .مهم نیست چه قدر حرف دیگران را گوش داده و یا چه قدر موسیقی شنیده است. بگذار خیال کند فربه شده است . مگر این نیستی که هر روز ذهنت را با گفته ها و نوشته های دیگران انباشته میکنی و روز بعد تکرار همان روزهاست. سراغ چه می گردی .آیا این فریبی نیست که تو را وا می دارد تا انباشتههایت را بسیار کنی و به آن دل خوش باشی. اگر راست میگویی بگو دیروز چه کار می کردی ؟ آیا هر روز کارت این نیست که دانستههای گذشتهات را فراموش کنی . خسته و کوفته دراز بکشی . بنویسی ، بخوانی و .. بگذار بروم بیرون . تنها ، تنهای تنها . راه بروم و از خیابان هر روزم بگذارم. بگذار آدم های هر روزم را نگاه کنم ، بگذار دوباره به این دو کوه که تو را میان خود نگاه داشته است ، بنگری . هیچ نمیخواهد از آن بیاموزی فقط فکر کنی یک روز من دیگر از این خیابان نمی گذارم و دیگر فرصتی برای دیدن دیگران ندارم. تو نیستی و زندگی به راه خودش میرود . این بار فقط سایهای از تو بهجا مانده است که شاید هیچ کس به آن نمیاندیشد . آنها هم دارند به خودشان میاندیشند . اجاقی روشن است و بر آن هیزم میاندازیم تا زمانی که به آن سوخت برسانی آتش روشن است و آتش وقتی خاموش میشود که تو هیچ حرکتی نداشته باشی. آن وقت است که خاکستر تو را باد برده است. آن وقت بر میگردی و دوباره به خواندهها و نوشتههایت میپردازی .بگذار بیرون بروم و در خیابان قدم بزنم. شاید دوباره نیرو بگیرم و برگردم. ما دوست داریم باشیم ولی دست خودمان نیست و باز " کوشش بیهوده به از مردگی است" ( مبارک نصیری )