رنگ خیال
Статистикаارتباط با ادمین : @zarrin1236 قطره ای از ادب و هنر کانالی برای علاقمندان به هنر و ادبیات اینستاگرام : @rang.e.khiyal پذیرش سفارش نقاشی از چهره و منظره و آموزش حضوری و مجازی نقاشی در مقاطع مختلف سنی
- Последний пост
- 11 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
- "ممكن است اگر باران بند نیامد، مجبور شوم شب را همین جا بمانم. می توانم...؟" می توانست؟؟؟ چه باید میگفتم؟ همانطور که موهای سرش را نوازش ميكردم زیر چشمی مواظب پنجره بودم. نه باران بند آمده بود و نه او رفته بود. و من در دلم دعا میکردم که ای کاش مثل "صد سال تنهایی" چهار سال و یازده ماه و دو روز باران بیاید. •سوزن های گمشده| بهمن فرزانه #مینل #یادش_بهخیر @rangekhiyaal
مواجهه با دیگری یعنی کشف جهانی چنان پهناور که شاید هرگز کرانه هایش را درنیابیم؛ یعنی حس کردن کنجکاویای در درون که به این زودیها فروکش نخواهد کرد؛ یعنی درک این نکته که راز وجود یک انسان به سادگی در طی چند روز فاش نمیشود. شارل پپن
از کلاهت برای ما سرزمینی شاد بیرون بیاور برای ما، مادرانی که بیمار نشوند بیرون بیاور و دوستانی که مهاجرت نکنند. خانههایی را بیرون بیاور که جنگ نشانیشان را نمیداند. •کاتیا راسم| ترجمه: سعید هلیچی
عباس معروفی یه جا تو کتاب سالهای بلوا نوشت؛ این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است... نتیجهی این سیکل معیوب که دائما داره تکرار میشه رو ما به بهای زندگی و جوونیمون پس دادیم و باعث شد که عمیقا با این جمله از "سارتر" همزادپنداری کنیم : من اصلاً نفهمیدم جوانی یعنی چه؟ یک راست از کودکی به كهولت رسیدم...
فریاد این غمخانه خاموشی نخواهد داشت… @rangekhiyaal
«اندوه هر چقدر هم که عمیق باشد، فاصله هر چقدر هم که زیاد باشد، «دوستی» شبیه پیچک کوچکی در دلها دوباره سبز میشود و بالا میآید، اندوهها را کمرنگ میکند، فاصلهها را کمتر و مهربانی را بیشتر. » •سنجاب ماهی عزیز | فریبا دیندار @rangekhiyaal
ناگهان متعجب شدم! "زنی" که سال پیش بودم، کجاست؟ یا آن که دو سال پیش بودم؟ و در فکر آن "زن" من اکنون چگونه آدمی هستم؟! ✍️: #سیلویا_پلات 🔄: #مرجان_وفایی 🎨 : #زرین_اسفندیاری
سیارهی ما دیگر نیازی به آدمهای موفق ندارد، این سیاره به شدت نیازمند افراد «صلح جو، درمانگر، ناجی، قصه گو و عاشق» است. •دالایی لاما
مرا با خود به هرجا میبرد پاییز نمیدانم کجا، اما مرا این خشخش موزون و وهمانگیز رهایم میکند از خویشتن از قید و بند زندگی آزاد سوارم میکند با برگها بر باد به سوی روزهای شاد و شاید هم به قصر آرزوهایم به عصر کودکیهایم نمیدانم کجا، حتی اگر مقصد به جایی نیست دلم این گونه میگردد ز حس التهابِ یک سفر لبریز مرا با خود ببر هرجا که میخواهی مرا با خود ببر ای پادشاهِ فصلها، پاییز! #ناشناس
امروز با ساز تو می رقصم در کوچه باغ خیالت چهچهه ی بلبل اگر از یاد رفته اگر اشک سیلی شده بر باغ خاطرات نقاش می شوم و می کشم دوباره عشق را بر بوم خزان گرفتهی زندگی..... #؟ #شمسه تکنیک اجرا : #اکریکیک🎨 #آموزش_حضوری_مجازی
" آن" کیفیتی ناگفتنی آن را «زیبا» میخواندند و این را «ملیح» (نمکین در پارسی). اما از آنجا که ملاحت یا نمک یا نمکینی را هم (که کمابیش شناخته عامه بود) برای توصیف کیفیت مورد نظر خود کافی و جامع نمیدیدند، ضمير «آن» را برای اشاره به چنین مشاهده و شهودی برگزیدند. به نظر میرسد این لفظ تکهجایی، مختصر و مفید، با وجود ابهامی که در خود داشت، میتوانست در ضمن دلالت بر همان کیفیت ناگفتنی، آنان را به گونهای از تنگنای عبارت برهاند و رمزی بر احساس و عواطف آنان در مشاهده این ساحت خاص از جمال باشد، یعنی زبانِ بیزبانی... #شفیعی_کدکنی شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن باش که آنی دارد #حافظ
📖: «کار هنرمند این است که در زمان قصور خورشید، طلوع را بیافریند.»... 📗: #جانشیفته ✍️: #رومن_رولان 🔄: م_الف_بهآذین 🎼بیکلام @rangekhiyaal
@Artoflisten @rangekhiyal موسیقی، ابتدا و انتهای زبان است. همان گونه که احساسات ابتدا و انتهای عقل است. افسانه، آغاز و پایان تاریخ است و عشق شروع و ختم شعر. (گلوک)
شب از جنگل شعلهها میگذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دودِ شب رو نهفتم و در گوشِ برگی –که خاموشِ خاموش میسوخت– گفتم: –مسوز این چنین گرم در خود، مسوز! مپیچ این چنین گرم بر خود، مپیچ! که گر دستِ بیدادِ تقدیرِ کور، تو را میدواند به دنبال باد، مرا میدواند به دنبال هیچ...! #فریدون_مشیری
احتمالاً به نظر میرسه وقتی یه شاعر و یه معمار تبدیل بشن به رقبای عشقی، برنده بازی باید شاعر باشه دیگه قاعدتاً! اما مریم همه قواعد رو برهم زده بود. وقتی این شاهزاده قجری در دوگانه انتخاب بین عشق سوزناک شاعر و عشق آرمانی معمار قرار گرفت، یکی از مهمترین مثلثهای عشقی تاریخ معاصر ما شکل گرفت. مثلی با سه ضلع: رهی معیری شاعر، نورالدین کیانوری مبارز و مریم فیروز زیبا و ساختار شکن. این سه نفر چه کسانی بودند؟ چه سرگذشتی داشتند؟ تاریخیترین مثلث عشقی معاصر ما چه سرنوشتی داشت؟ 📌"منابع" کتاب سه زن، اثر مسعود بهنود. کتاب کتاب خاطرات مریم فیروز (فرمانفرماییان) این اپیزود به قلم میثم سعادت، سردبیری حامد سیاسی راد ، تنظیم برای مورخ احمدهاشمی و همیاری نازیلا مرادی مدیر تولید تهیه و تولید شد. @rangekhiyaal
آنچه هست، چنان است که هست. هرگاه خوب است، جز این نیست که از آن لذت ببریم. هرگاه بد است، بکوشیم که خوبش کنیم. در هر دو حال جای آن نیست که چشم ببندیم . انسان میبیند،- دیدن همیشه جالب است. حتی اگر آنچه میبینیم در خود ما جریان دارد. به ویژه در خود ما! شخص در آن حال هم تماشاگر است و هم تماشا. - نمایشت را نگاه کن! نترس! هنرپیشه در تب و تاب است. ولی تماشاگر در جای خود نشسته، آزاد است که کف بزند یا سوت بکشد، یا آنکه خمیازه سر دهد . حتی اگر نمایش حوصله مان را سر میبرد، آزادیم که بگوییم : -"بس"... #همخوانی_کتاب #جان_شیفته صفحه ۱۶۲۸
به بهانه ی زادروز #فریدون_مشیری و به قلم #سایه_اقتصاد_نیا فریدون مشیری گناهش چه بود؟ قبول عام؟ طبع لطیف؟ صلحطلبی و انسانمداری؟ یا وطندوستی و ملیگرایی؟ در سینههای مردم عاشق مقام داشت، نیکنفسی و حرمت از هر قدمش، از هر نفسش میبارید، یکنفس ایران ایران میکرد، اما باز در تاریخ روشنفکری ادبی ایران نامی از او نیست. چرا؟ لابد چون نرمخوتر از آن بود که چریک شود و اسلحه ببندد، چون گفته بود به هیچ حزب و دستۀ سیاسی نمیپیوندد، چون «مرده باد» و «مرگ بر» نمیگفت، حتی به شغالان و کلاغانی که ایران عزیزش را به «دشت خشک تشنه» بدل ساخته بودند. گفت از ایران نمیروم، من اینجا «ریشه در خاکم». به آنها هم که به هردلیلی، به جبر یا اختیار، رفتند نه اتهامی زد و نه لعنتی فرستاد، بلکه با همدلی و مفاهمهای تمام روانهشان کرد، اشک گرمش را به راهشان فشاند، کولهبارشان را پر از امید بازگشت کرد و سرود: من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک، اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست میمانم من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم امید روشنایی گرچه در این تیرگیها نیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر میافشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح میخوانم و میدانم تو روزی باز خواهی گشت. طی سالهای فعالیت مطبوعاتیاش در جایگاه مسئول صفحۀ شعر مجلات، سکان شعر فارسی را، به دور از هرگونه تعصب و غرض و مرضی، در نهایت اعتدال، هدایت میکرد. شعرشناس بود و از هر شاخهای گلی میچید: از شهریار گرفته که از تبریز برایش شعر میفرستاد، تا فروغ که به تصریح خودش در دورۀ اول شاعری به اشعار او علاقهمند بوده و روزی با انگشتان جوهریاش به دفتر مجلۀ روشنفکر آمده و شعر معروف «گناه» را روی میز مشیری گذاشته است. در اوج ستیز کهنه و نو، همه را چاپ میکرد. میگفت: «من هیچوقت راجعبهاینکه غزل میگویم یا شعر نو میگویم، یا رباعی میگویم، تعصب ندارم.» به قول اسلامیندوشن، «شاعر اعتدال بود و نگهدار اندازه در بیان، علاقۀ مردم به او بهخاطر همین اعتدال بود.» در سالهای سخت پس از کودتا برای مصدق، در سالهای قهر و طعن دهۀ شصت شمسی دربارۀ جنگ، در سالهای مهاجرتِ یارانش از ایران دربارۀ تبعید شعر گفت. با پای شعرش پابهپای مردم راه میآمد. در روزهایی که، چون همین امروز، «طفلی به نام شادی» گم شده بود، عزمش جزم بود برای آبیاری بذر امید و روحیهبخشی. و این مبارزۀ او بود، همین که: «گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ، هفترنگش میشود هفتاد رنگ». ولی باز این قبول نبود. تا سینهات را کف خیابان سفره نمیکردی و یارانت «خون را بر سنگفرش» نمیدیدند، قبول نبود. مبارزۀ فرهنگی قبول نبود، قلمی که از امید و بهار و صبح و باران مینوشت لوس و ننر بود و به درد دخترمدرسهایها میخورد، گرایش به رمانتیسم دشنام بود، سخن از امید حرام بود، حرام، چون جوانی و دلی که از ما حرام شد. ما مدیون تو هستیم آقای مشیری. اگر نه بهخاطر تمام دفتر و دیوان و رو و روح باصفایت در سالهای سیاهمان، دستکم بهخاطر اینکه ما را از «کوچه»ای گذر دادی که، تا ابدالآباد، میعادگاه شورهای نوشکفته و عاشقان پریشان است. @rangekhiyaal #کوچه سراینده #فریدون_مشیری خوانش #زرین_اسفندیاری
ماحصل بداهه سرایی امشب در گروه ادیبانه با بیت مطلعی از خواجه حافظ شیرازی: "خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان مپوشان" شبی با دل بیا میخانه ی جان کمی بنشین کنار دُرد نوشان قدم کج نه گهی تا کوی ساقی به بازار می و مستی فروشان چو مست از باده و پیمانه گشتی ز اهل خرقه روی خود بپوشان به بزم باده نوشان گر نشستی بزن بر ساغر و بر جام میشان چه خوش باشد به رندی باده نوشی می و مستی به دور از دلق پوشان شراب ارغوانی لاله لاله قدح در بر به باغ گل فروشان صراحی جامه ای سرخ از می ناب به تن کرد و شده او سرخپوشان شراب چشم ساقی نوش در نوش خوشا در زیر باران خروشان می نوشین ز دست یار دوشین چه خوش باشد کنار عیب پوشان نقاب از رخ بگیر و خرقه از جان بیا گاهی به کوی می فروشان خراباتی شو و با جام برگیر ز هستی زندگی را باده نوشان بیا ای جان بدین میخانه و دل به حال خرقه پوشان هی مجوشان! #زرین_اسفندیاری
اندوهی که به اشک راه نمی برد، سایر اندام ها را به گریستن وا می دارد ... •هنری مودسلی @rangekhiyaal
آخ رفیقهایم؛ چه روزگاری را از سر میگذرانیم؛ چه روزگار ملولی! چه روزگار منتظری… اینطور که نمیشود؛ باید از راه برسد؛ مگر نه؟! خبری، خطری، قهرمانی، خیزشی، مذاکرهای، چرخشی، ظهوری، وعده موعودی، چیزی… مگر میشود همینطوری پیش برود؟ نه نمیشود؛ انصاف نخواهد بود! حتما انفجاری رخ خواهد داد، ستیز و کشمکشی و پس از آن نظم تازهای از راه خواهد رسید! -حتماً… حتماً… عددها و تحلیلها چه میگویند؟ وقتش شده که عاشق بشویم؟ -بگذار ببینیم چه میشود… زمین سفتی مانده تا خانه بسازیم؟ -بگذار ببینیم چه میشود… بارانی خواهد بارید تا ریشه بگیریم؟ -بگذار ببینیم چه میشود… آسیابی خواهد چرخید تا گندم بکاریم؟ -بگذار ببینیم چه میشود… گل سرخی زیر برفپاککنی بگذاریم؟ -تا نتیجهی مذاکرات دست نگه دار! شعری از زیر دری سُر بدهیم؟ -تا نتیجهی مذاکرات دست نگه دار! شراب و بستنی و کتاب و ساز بخریم؟ -تا نتیجهی مذاکرات دست نگه دار! چسبها را از پنجرهها بکنیم؟ -بگذار ببینیم آقایان چه میکنند! قاب عکسی به دیوار بکوبیم؟ -بگذار ببینیم آقایان چه میکنند! آخ رفیقهایم؛ چه روزگار منتظری… زمان از سلولهایمان میگذرد و از خاطراتمان نه! تنهایمان پیر میشوند و زندگیمان پهنا نمیگیرد! روز، شب میشود و شب به پایان نمیرسد! آخ رفیقهایم؛ چه روزگار منتظری… •سهیل سرگلزایی