من که بوالفضلم
Статистикаارتباط با من: @abhdd من این سطور نوشتم چنان که غیر بخواند تو هم ز روی کرامت تلاش کن که بخوانی!
- Последний пост
- 28 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
ابراز شادی مردم در پی انتشار گزارشها از مرگ علی خامنهای شنبه ۹ اسفند Vahid 📡 @VahidOnline
ای جانم به شادیتون! دریغ که چند ده هزار نفر کمیم. #کارون_حاجیزاده #نیکا_شاکرمی تا لحظهی آخر گفته بود: مرگ بر دیکتاتور
«آن پیر لاشه را که سپردند زیر گل خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند» و این بود خامنهای و روزگارش. ۹ اسفند ۱۴۰۴
همدیگر را دریابیم.
без подписи
#خدیجه_علیپور ۱۸ دی در فردیس کرج کشته شد. وصیتنامهش همراهش بوده: «من یک ایرانیِ کارگرزادهام. اگر امروز در خیابان هستن، دلیلش تو مسئولی که به درد من میخندی هستی. امروز ما ایرانیان جان بر کف در خیابان هستیم تا حقمان را بگیریم. ما نه تروریستیم، نه اغتشاشگر و نه بازیچهی دست بیگانه… ما با افتخار یک کارگرزادهی با شرف معترض هستیم. آمدهایم تا حق کشورمان را از آقازادهها بگیریم. در خیابانها میمانیم. یکصدا فریاد میزنیم: ما ایرانی هستیم. ما ریشه در خاک داریم. میمانیم، میجنگیم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم. مرگ بر دیکتاتور! فرزند خاک ایران»
درازیِّ شب از مژگانِ من پرس که یکدم خواب در چشمم نگشتهاست رویایی بیخوابم کرده. خورشید از دهانم سودای طلوع داره. رویایی که از دلِ خستگیِ یک کشور بیرون آمده، از زیرِ پلکهای بیخوابِ خیابانها، از خاطرهی خون در رگ خیابان. خستگیِ کشوری از سبلان تا تفتان، از بینالودِ بادخورده تا دماوندِ بینای خاموش، از اترک و ارس تا اروندِ خورشیدآشام، و هیرمندی، که تشنهتر از مشتهای سوگوارن، میگذرد. کشوری از هگمتانه و پارسه که هنوز زیر تازیانهی آفتاب ایستادهاند. من رویایی دارم، از دلِ شبهایی که طولانیتر از طاقتِ انساناند، و صبحهایی که پشتِ وعدهها جا ماندهاند. من رویایی دارم که روزی در این سرزمین کسی برای حرفش به اتاقی بیروزن برده نشود، و برای سکوتش مجبور به توضیح نباشد. برای اسمش برای لباسش برای باوری که در دل دارد پروندهای باز نشود. من رویایی دارم که قانون سایهی دیوار نباشد، چراغِ بالای در باشد. که زندان جای اندیشه نباشد، و اندیشه احتیاج به وثیقه نداشته باشد. من رویایی دارم که مادر فرزندش را با امیدِ برگشتن بدرقه کند، نه با ترسِ ناپدید شدن. که سفرهها بیحسابوکتابِ فردا پهن شوند. که جوانی بین ماندنِ بیآینده و رفتنِ بیوطن در فرودگاه پاگیرِ بغض نشود. من رویایی دارم که روزی حقیقت فقط زمزمهی نیمشب نباشد. که هیچکس برای یک کلمه، یک توییت، یک نقطه، سالهای عمرش را پشتِ میلهها جا نگذارد. روزی که تاریخ این سرزمین نه با نامِ کشتهها که با امضا و رأیِ شهروندان نوشته شود. روزی که قدرت از مردم نترسد، و مردم از قدرت. من رویایی دارم که روزی ایران خانهی همهی ایرانیان باشد؛ خانهای با درِ باز، نه با لیستِ مهمانانِ مجاز. و میدانم رویا وقتی از لبهای بسیار عبور کند، دیگر فقط رویا نیست— نقشهی راه است. ۱۴ فوریه ۰۲۶، ۳ بامداد، در راه مونیخ @abolfazlhaddadi
شعری که حسین شنبهزاده پیشتر سرود و مهدی یراحی دیروز خواند، با عبارت «آشوویتسِ شبِ انتقال» آغاز میشود و هنوز زخمِ او تازه است. اشاره به شبی است که پس از حملهٔ اسرائیل به اوین، زندانیها را نیمهشب، بیخبر و بیتوضیح به زندانهای دیگر بردند. مقاومت زندانیها و خشونت زندانبانها به درگیری و سرکوب انجامید؛ عبور از کنارِ آوار و خونِ محل اصابت موشکها تکاندهنده بود. حسین را به زندان تهرانِ بزرگ بردند؛ جایی که برای سیاسیها معمول نیست و اگر باشد، طعمِ شکنجه دارد. بعد از ماهها رنج در تهران بزرگ، دوباره با درگیری به اوین برگشتند. اینکه اوین در انتهای بزرگراه «یادگار امام» است، شوخی تلخ روزگار است: یادگارِ خمینی برای جوانهای آزادیخواه، حبس و سرکوب و شکنجه. اوین قتلگاهِ روزهای جوانی است؛ جانهایی که به جرمِ آزادیخواهی فرسوده میشوند. با اینهمه، آغازِ سرنگونی از جایی مثل اوین است؛ جایی که صداهای حبسشده، پیش از ما برای آزادی بلند شدهاند. حسین در نیمهٔ دوم با معشوقش حرف میزند؛ گمانم همان جناب آزادی و رؤیای روزهای آزاد است. امیدوارم صبحی بیدار شویم و نسیمِ نفسهای آزادی را بر صورتِ زندگیمان حس کنیم.
بیچارگی است چارهی ما ۷۰۰ سال پیش، با امکاناتِ حملونقلِ اون موقع: یارو از مراکش راه افتاده، از مصر، سوریه، عربستان، ایران رد شده، رفته هند، چین، مالدیو. بعد از مسیرِ روسیه برگشته، دوباره رفته شمالِ آفریقا، از اونجا رفته اسپانیا. کی؟ ابنبطوطه. مارکوپولوی جهانِ اسلام. البته شاید بهتر باشه بگیم: مارکوپولو ابنبطوطهی جهانِ مسیحیته. یهجا تو عربستان، قراره از بیابونی داغ و خشک رد شه. به قولِ خودش: «نعوذ بالله، تو گویی جهنم است!» همه هشدار میدن باید تند رد شی. روی سنگی تو اون بیابون یه قصه نوشته شده: «در یکی از سالها بادِ سَمومی (بادِ داغ و مسمومکننده) که اینجا میوزَد مشقّات و مصائبِ بزرگی برای حجّاج به بار آورد: ذخیرۀ آب به پایان رسید...» ذخیرهی آب تموم شد. همهی مسافرها تمرکز کردن روی آبِ باقیمونده. پولدارها شروع کردن به خریدنِ آب از فقرا. تقاضا رفت بالا، عرضه اومد پایین. آب شد کالایِ کمیاب. کار رسید به حراج. «یک خوراکِ آب به هزار دینار فروخته شد.» اون موقع با ۴۰ دینار میشد اسب خرید. یعنی یکی با پولِ ۲۵ تا اسب، فقط چند لیوان آب خرید. آبفروشها ثروتمند شدن. پولدارها سیراب. آب که تموم شد، فقیرها اول مردن. بعد پولدارهایِ بیآب. بعد سیرابها. احتمالاً یه نفر موند که قصه رو نوشت. آخرِ سنگ اینه: «و ماتَ مُشتَریها و بائِعُها.» یعنی فروشنده و خریدارِ آب، هر دو تلف شدند. *** چند سال پیش، اوایلِ کرونا، اینو تو فیسبوک نوشتم. گفتم: تو این فضایِ مسموم، اگه دنبالِ پول درآوردن از فروشِ ماسک و قرص و واکسن باشیم، همه با هم تلف میشیم. باید با هم از اون هوا عبور میکردیم. سه سال پیش، وقتی جنبشِ ژینا رو به فرود گذاشت، دوباره نوشتمش. گفتم: هوا مسمومه. فضا کشندهست. چون در بیابانِ جمهوریِ اسلامی هستیم. و برای نجات، باید تمامِ تمرکز رو بذاریم روی عبور. اگه عبور، هدفِ اصلی نباشه، خودمون، طرفدارامون، مخالفهامون، همه با هم تلف میشیم. نه فقط ما؛ ایدههامون هم میمیرن. بیابون میمونه، با سنگی که روش نوشتن: «همه زندگی و آزادی میخواستن، اما وسطِ دعواها یادشون رفت از جمهوریِ اسلامی عبور کنن.» *** هنوز هم فکر میکنم این مثال کار میکنه. حالا که سقوطِ جمهوریِ اسلامی نزدیکتر از همیشهست، وقتی داغدارِ هزاران نفریم، وقتشه که خشممون رو سمتِ همدیگه نگیریم. نذاریم روی سنگی بنویسن: «همهچیز مهیا بود، اما آنها در اختلافات فرسودند.» *** من کسی رو به ایده یا شخصِ خاصی دعوت نمیکنم. فقط میگم: بیاید از این صحرا عبور کنیم. بعد از سقوطِ ج.ا، همهی تمرکزِ من میره پای صندوقِ رأی؛ برای اینکه قانونِ اساسیِ مترقی بنویسیم، تا آزادیها رو تضمین کنیم، تا فسادِ ساختاری رو عقیم کنیم، و از این به بعد، امکانِ انتقالِ قدرت رو بیخشونت و بیحذف داشته باشیم. دموکراسی یه روشه، نه یه ارزش یا آرزو. تنها راهیه که اینهمه تفاوتِ میانِ ما، به خشونت و خفقان ختم نشه. تلخیش هم اینه که همیشه چیزی که میخوایم، ازش درنمیاد. ولی این دعواها مالِ بعدِ عبوره؛ پای صندوقِ رأیی که با هزار زحمت، سلامتش رو ساختیم. *** شاید به اون روز نرسیم. اما منطقی نیست شرِّ فعلی رو رها کنیم، بچسبیم به یه شرِّ احتمالی در آینده. اگه شما فکر میکنی آینده بدتره، محاسبهت محترمه. من سعی میکنم با اون شرّ، وقتی واقعی شد، بجنگم. فردایِ سقوط، کارِ ما تازه شروع میشه. آدم از ترسِ مرگ، خودکشی نمیکنه. *** هفتهی دیگه میرم مونیخ. با کسایی میرم که باور دارن جمهوریِ اسلامی باید بره. بیشترشون مثلِ من فکر نمیکنن. چه باک؟ یه تمرینِ دموکراسیه برای من. شاید تغییری نسازه. چه باک؟ شاید یه لحظه قرار بسازه برای تنِ بیقرارِ ما. شاید قصهی همدیگه رو شنیدیم. اینم نوشتم تا بگم: بیاید همدیگه رو از راهحلهامون نترسونیم. اگه احساس میکنیم راهحلِ ما در اکثریته، دیگه باکی نیست: آغوشمون رو باز کنیم برای تفاوتها. اگه احساس میکنیم در اقلیتیم، چه باک؟ میکوشیم گفتوگو کنیم. تاریخ نشون داده که هیچ ایدهای همیشه محبوب نمیمونه. اگه دستِ بالا رو داریم، با حذفِ ایدههایِ متفاوت، زمینِ زندگی رو نابود نکنیم؛ چون یه روزی نوبتِ ایدهی ماست که در اقلیت باشه. *** و حرفی با ایرانیهایِ داخل: ما از آزادیِ شعار دادن بهرهمندیم؛ و شما از نفس کشیدن هم محرومین. قویترین تخیلِ ما هم رنجِ شما رو نمیتونه تصور کنه. امروز دیگه دنیا میدونه چه بر شما رفته و میره؛ سیاستمدار و آدمِ موثر باید منافعش با ما راستا بشه تا کاری انجام بشه. منِ شهروندِ عادی راهِ دیگهای نمیشناسم. در نهایتِ فروتنی و شرم میگم که راهی نمیشناسم. پاینده باشی، و پاینده باد سرزمین و فرهنگ و تاریخِ رفتگان، ماندگان و آیندگانمون. @abolfazlhaddadi
اعصاب ندارید نخوانید. «قدیمترها ژنرالی بود ثروتمند و مَلّاک که فکر میکرد مالکِ جانِ رعیتش است. چند پارچه آبادی داشت با دو هزار رعیت. صدها سگ داشت و عاشق سگهایش بود. روزی دید یکی از سگهایش لَنگ میزند. وقتی پرسید فهمید پسرِ یتیمی از رعیت سنگی پرانده و به سگِ ژنرال خورده. بچه را از مادرش جدا و حبس کردند. صبحی زود، ژنرال همهی رعیتش را جمع کرد و مادرِ پسرک را هم جلوی جمع ایستانید. پسرک را لخت کردند و دواندند و سگها هم به دنبالش. سگها کودکِ عریان را جلوی چشم مادر دریدند.» این ترجمهای آزاد بود از بخشی از کتابِ پنجم رمانِ «برادرانِ کارامازوف». جایی که ایوان، برادرِ خداناباور، داره به صورتِ پیوسته داستانهایی مهیب تعریف میکنه از رنجهایی که انسانها و بخصوص کودکان از همنوعشون دیدن. و در میانِ همهی اینها سوالِ بزرگ اینه که وقتی مظلومانِ این قصهها خدا رو میخوندن، خدا کجا بود؟ «مسالهی شر» همیشه برای خداباوران و خداناباوران محل نزاع بوده. اگر خدایی رحیم و قادر و دانا وجود داره، پس چرا اینهمه شر در دنیاست؟ آیا قدرتِ خلقِ دنیای بی شر رو نداره؟ آیا دانشِ این کار رو نداره؟ و چطور رحمتش اجازه میده چنین چیزی رو خلق کنه؟ مسالهای قدیمی و دیرپاست، بیپاسخ و پرپاسخ. من هم دانشی درِش ندارم و ناظرم. ناظرم که خداباوران گاهی حرف از لزومِ بلا برای امتحانِ الهی و کفارهی گناهان میزنن. ناظرم که اینجا آسترین ورقِ مخالفانشون رو میشه: رنجِ کودکان. آخه یه بچه چه گناهی کرده که مستوجب رنج باشه؟ بچهای که خوب وبد رو تشخیص نمیده چرا باید مورد امتحان قرار بگیره؟ یعنی حکمت و قدرت و رحمت خدا لغزان میشه وقتی به رنجِ کودکان و نوجوانان فکر میکنیم. خیلیها با همین نمونهها حتی اگر دست از خداپرستی برنداشتن حداقل دچار تردید شدن. خدا که خداست صفاتش در برابر «رنج کودکان» اینطور محلِ تردید میشه. اما عجیبه! حقاً عجیبه که با این همه قتلِ کودکان، هنوز، ظالم بودن و شر بودنِ جمهوری اسلامی بر عدهای مسجّل نشده. کارون حاجیزاده در 9 سالگی کاردآجینِ قتلهای زنجیرهای جمهوری اسلامی شد. چشمهاش «گرگ پدمک» شده بود؛ حالتی که برّهای گرگ ببینه، چشمها از حدقه بیرون میزنه و برّه بی حرکت می مونه. قاتلش؟ بیرون راستراست راه میره. مهسا امینی مسافر بود. خونش پایمال شد. اونطور پایمال شد. قاتلش؟ حکماً ارتقا گرفته. نیکا شاکرمی میخواند و میرقصید و میخندید و خط چشمهاش تابِ بنفشه میداد. اونایی که دستگیرش کردن، بهش تعرض کردن و کشتنش و سناریوی خودکشی رو ساختن کجان؟ فلان دستگاه حکومتی، فلان هیئت، خبرنگار اعزامی به نیویورک. سارینا اسماعیلزاده آشپزی دوست داشت و زندگیِ عادی میخواست. با بودا آشنا بود. میگفت زندگی سراسر رنج است. اونی که با ضربات متعدد باتوم کشتش کجاست؟ شده رئیس باتومدارهای محل خودشون. ریرا اسماعیلیون رو موشکی که با پولِ مردمِ ایران ساخته شده بود کشت. عاملِ شلیک؟ فرماندهی هوافضای سپاه. محسن محمدپور، کودکِ کارگری که طرفدار پرسپولیس بود. اونی که گلولهی جنگی بهش زد کجاست؟ حتماً رئیس پاسگاهه الآن. کیان پیرفلک که زورِ خدای رنگینکمانش به خدای ولایتفقیه نرسید. اونی که شلیک کرد کجاست؟ رئیس شده. یه بینوایی رو گرفتن به جاش. مادر کیان هم زندانه. حالا، امشب، آرمیتا بیهوش در بیمارستانه. عدهای مزدور در اتاقِ فکر دارن هزار روایت موازی میسازن برای اونایی که هنوز نمیخوان شر جمهوری اسلامی رو بپذیرن. تا این حق رو هم پامال کنن. مادر و پدری رو که نمیدونن چی به سر عزیزشون اومده میچسبونن سینهی دیوار، دوربین رو سمتشون نشانه میگیرن و ازشون اقرارِ لرزان میگیرن. و دهها کودکِ دیگه که قبل از شکفتن پرپر شدن. اگر مرگ کودکان خط قرمز نباشه دیگه چی خط قرمزه؟ @abolfazlhaddadi
ناگهان تندر تابستان بود. توی حیاط، داشتم موکت میشُستم. با اینکه آفتاب از لابهلای برگهای تاکِ انگوری که حیاط را پوشانده بود، سوزن میزد، ولی سایه انگار خنکتر از همیشه بود. پارو را جوری میکشیدم که با صدای آب شلنگ روی موکت ضرب بگیرد. همهچیز دلچسب بود. هوا هم داشت در آن سایه کنارم نفسی عمیق میکشید. باد، نرم و خیس، مثلِ پارچهای نمدار مینشست به صورتم، و از زیر درختِ سیبِ گلابمان بوی سرکهرنگِ سیبهای گندیده را برگرداند. در خانه را زدند. رفتم سمت در. باز کردم. از سیلیِ آفتاب شدید صورتم را کج کردم و چشمهایم را باریک. دختری پشت در بود. نور افتاده بود پشتِ سرش. سایهوش بود. من رو یاد کسی میانداخت که هنوز ندیده بودمش. نفسنفس میزد و ترقوهاش، که از یقهی نسبتاً بازش معلوم بود، بالا و پایین میشد. با عجله و منقطع گفت: «خالهم حالش بده. مادرت منو فرستاد عسل ببرم براش.» خودکار رفتم سمتِ آشپزخانه. توی راهِ رفت از شوک دراومدم. شیشهی عسل را که برمیداشتم، بلند پرسیدم: «شما کی هستی دخترخانوم؟» جواب نیومد. وقتی اومد توی حیاط، دیدم نشسته و از شیلنگی که از حفرهی سهپایه آب را روی موکت میریخت، آب میخورد. بلند شد، دهانش رو با آستین پاک کرد، عسل را گرفت و گفت: «خالهم حالش بده. مادرت منو فرستاد عسل ببرم براش.» توجهم به تبخالِ بزرگ و خیسی در کنارِ لبش جلب شد. دوید. روسریاش افتاد. یک طره از موهای خرماییرنگش، از کشِ موهایش بیرون افتاد. دور که میشد، سایهی تنش را از پشت چادر میشد دید. در پیچ کوچه که ناپدید شد، به خودم آمدم و دیدم حیاط از همیشه خالیتر شده. میدانستم که باید دنبالش بروم. شیر آب را بستم، پاچههایم را پایین دادم و رفتم دنبالش. از غباری که توی کوچه بود، مسیرش را دنبال کردم. رسیدم به خانه. درِ تنها اتاقش به کوچه باز میشد. آدمها ایستاده بودند. بیشترشان زن بودند. دو پیرمرد هم بودند که روی پنجه ایستاده بودند و چیزی آرام میگفتند. اینهمه آدم برای یک حالِ بد زیاد بود. من عقب بودم. از لای جمعیت نگاه کردم. پیرزن روی زمین دراز کشیده بود. سرش روی زانوی زنی بود که حرف نمیزد. مادرم جلو بود. نشسته بود و داشت چای را هم میزد. بعد با قاشق کمی از آن را برداشت و ریخت توی دهانش. دوباره همین کار را کرد. همه نگاه میکردند. کسی چیزی نمیگفت. نفسهای پیرزن صدا داشت. چند قاشقی که چای در دهانش چکاندند، یکی از زنها، دختر را از جمع جدا کرد و با خودش برد. زن، سرِ پیرزن را اندکی جابهجا کرد، زانویش را از زیرِ سر کنار برد و مادرم بالشی زیر سرِ پیرزن گذاشت. تنفسِ پیرزن صدای آسانی میداد. پیرمردی که جلوی من بود، بهآرامی به مادرِ دختر گفت: «در گوشش بگو داره میمیره، اشهد بگه.» صدای خفهی شکستن چندین بغض با هم بلند شد. پیرمرد، آرام شروع کرد به خواندن چیزی. مادرِ دختر خم شد و خواست چیزی بگوید. صدا نداشت. به مادرم نگاه کرد و به گلوی خودش اشاره کرد مادر خم شد: «حاج خانوم! نترس! بگو اَشهَدُ اَن...» به "لا" نرسید. موجِ گریهها اوج گرفت. مادرم تازه وقت کرد چشم از صورتِ پیرزن بردارد و به بیرون نگاه کند. لیوان به دست و گریان نگاهم کرد و انگار من را به جا نمیآورد. چادری روی صورتِ پیرزن کشید. باد وزید. بوی سرکه برگشت. پیرمرد به مردی که کنارش بود گفت: «عسله کار کرد ولی. نا نداشت جون بده.» چرخید و تازه من را دید. یادش افتاد که هنوز روی پنجهی پا ایستاده. دست روی دوشم گذاشت و دورم کرد. زیر لب گفت: «فهمید داره میمیره.» چند قدم جلوتر، ناگهان ایستاد و گفت: «نعمتیه ها!» سرهامان را تکان دادیم. @abolfazlhaddadi
«در آسمان شب، تنها پنجهزار ستاره قابل مشاهده است.» صد بار مینویسم و پاک میکنم. تو بگو؛ ذرهای، حتی ذرهای، از جنایت جمهوری اسلامی تعجب نمیکنم. دو برابر این عددها هم اصلاً برام عجیب نیست. حتی اگه کورهی آدمسوزی هم راه بندازن، باز تعجب نمیکنم. جمهوری اسلامی به همهی رذالتهای همهی حکومتهای جنایتکار مسلحه؛ بوده و هست. اگه عدد جنایتهاش از مائو و استالین و هیتلر و پینوشه کمتره، فقط به این خاطره که هنوز برای بقاش لازم ندیده. جا هنوز این احتمال رو میده که سقوط نکنه، با اینحال اینهمه آدم رو کشته. اگه به جایی برسه که سقوط رو قطعی ببینه، بیشتر هم میکشه. تازه، هنوز اصلِ ماجرا شروع نشده. از شروع مداخلهی خارجی تا سقوط قذافی شش ماه طول کشید. کاش برای ما کمتر باشه. این ۱۲۰۰۰ کشته، حاصل رذالت جاست و بیتفاوتی، بیعملی و ناتوانیِ دنیا در برابر کشتارهای ۱۴۰۱، ۱۳۹۸، ۱۳۹۶ و… انگار باید توی زمان کوتاهتر، آدمهای بیشتری کشته میشدن تا دنیا یه تکونی به خودش بده و حساب کنه که آیا وقت عمل هست یا نه؛ البته اگه منافع دیگهای هم تأمین بشه. توی لیبی و عراق مداخلهی نظامی کردن، اما توی روآندا نه. اونجا یه چیزی بود که توی روآندا نبود. فقط کاش میدونستیم توی اون لیستهایی که دارن، عددِ کشتهها باید به چند میرسید تا تصمیم به واکنش بگیرن؟ شاید میتونستیم صد تا کمتر کشته بدیم. حتی ترامپ هم میفهمه که «حتی یه کشته هم زیاده». الان هم هی این عدد رو تکرار میکنیم که همه یه تکونی بخورن. ولی تکرار، معنا رو میکُشه. عادت میکنیم. همونطور که به تعداد کشتههای آبان ۹۸ عادت کردیم. همونطور که به عدد فوتیهای کرونا عادت کردیم. به تعداد اعدامهای سالانه. به تعداد سالهای حبس زندانیها. ۱۲۰۰۰ جنازه رو اگه کنار هم بچینی، میشه حدود هفت کیلومتر جادهی انسانی؛ از تجریش تا بیت رهبری. یعنی پنج زمین فوتبال قبر. یعنی حدود ۸۰۰ تُن گوشت و پوست و استخوان؛ سی تریلی بدن بیجان. اگه اسمها رو پشت سر هم بنویسی، میشه هفتاد صفحه کاغذ. این تبدیلها رو میکنم که برام عادی نشه. مجموع بزرگراهها و خیابونها و میدونها و کوچههای تهران حتی به نصف این عدد هم نمیرسه. اسم کم نمیآد اگه بعد از سقوط جا، هنوز کجسلیقه بودیم و خواستیم اسم کشتهها رو بذاریم روی مکانها. با این ۱۲۰۰۰ میکوبیم به گوش دنیا که شاید تکون بخوره و نشیم روآندا؛ که جمهوری اسلامی برای هر کدوم از ما دستکم یه فشنگ داره. و ذاتِ فشنگ هم اینه: شکافتنِ پوست، دریدنِ گوشت، شکستنِ استخوان. دنبال استدلال و مخالفت نباش. دارم درددل میکنم. اگه از این گردنه رد شدیم، تا آخر عمر حواسم جمعه بفهمم همهی تصمیمگیرها توی روزهای ۱۸ و ۱۹ دی دقیقاً کجا بودن، چی کار میکردن و چه نقشهای داشتن. و شماتت میکنم هم کارهایی رو که نکردن، هم کارهایی رو که من نکردم. شاید میشد یه کشته کمتر داد. چه میدونم… هر کسی یهجوری با این بارِ زنده موندن و کشته نشدن کنار میآد. یه فیلسوفی یه زمانی گفته بود «دنیای ما بهترین دنیاییه که میتونسته وجود داشته باشه». واقعاً؟ یعنی برای «خالق» ممکن نبوده همین دنیا رو بسازه، فقط با یه کودکِ بیمار کمتر؟ با یه دردسرِ کوچیک کمتر؟ با یه سرماخوردگی کمتر؟ ما هم عادت داریم اتفاقات اطرافمون رو طوری تحلیل کنیم که آخرش بگیم «چارهای نبود، ناگزیر بود». سیاستمدارها که اصلاً شغلشونه: گذاشتن همه توی یه دوراهی که یهطرفش مطلوب خودشونه و اون یکی مطلوب رقیب. واقعاً؟ یعنی هیچوقت راه سومی وجود نداره؟ ذهنم هی، از سر عادت، میگه «راه دیگهای نبود، به هزار دلیل. کشتار اجتنابناپذیر بود». واقعاً؟ یعنی نمیشد تصمیمگیرها زودتر تصمیم بگیرن، فعالها بیشتر با هم ارتباط بگیرن، فشارها همجهتتر بشه، منِ ازگل یه کاری بکنم، تا شاید عدد کشتهها یکی کمتر بشه؟ تا اون دخترکِ متولد نوروز ۸۸، بهارِ هفدهم زندگیش رو ببینه؟ جز خامنهای، هیچکس مسئول کشتار این ۱۲۰۰۰ نفر نیست. اما مسئولیت من، توی این لحظه، اینه که یه جوری نذارم عدد جای آدمها رو بگیره، حداقل در ذهن خودم. چه میدونم… هر کسی یه جور صلیبش رو به دوش میکشه. من هم اینطور. ما از این حکومت عبور میکنیم، در دادگاه تکلیف سرانش رو مشخص میکنیم تا آیندگان رو در برابر دیکتاتوری دینی بیمه کنیم، و از یادِ رفتگان نمیکاهیم.
توی همین کانال بالا برید میبینید که چطور در اوج ناامیدی از امید حرف زدم، چطور وقتی دلیل برای برخاستن لازم بود، دلیل آوردم. وقتی خشونتها توجیه و دلیل میخواست، آوردم. و وقتی غبارها فرونشست، چطور سوگواری کردم. کسی به من نسبتِ ناهمراهی نمیتونه بده. اما من سخت منتقدم به این نحوهی پیش رفتنِ انقلاب. جای تعجب از رفتار جا نیست. نمیتونی وسط جنگ بگی «اینا جدی جدی دارن شلیک میکننا!» وسط جنگ البته جای انتقاد از خودی هم نیست. فقط امیدوارم برنامهها و فازهایی در میان باشه که منِ هیچکس ازش بیخبرم. فعلاً تمام کسانی که میتونن کاری بکنن، فقط به حرف زدن بسنده میکنن. و تمام کسانی که بیصدا شدن، دارن در خیابان کاری میکنن.
ترانهش رو دوست ناشناسی ساخت. از اکانت @feels_not_good در شبکه اکس
без подписи
از یاد مبر وحشت آبانش را سرسام عمومی زمستانش را ای از پسِ ما ساکن این خاک عزیز از یاد مبر داغ جوانانش را علیاکبر یاغیتبار @aliakbaryaghitabar