tgindex
تفسیر بیضوی مثنوی معنوی

تفسیر بیضوی مثنوی معنوی

Статистика
@tafsirekiriКнигиарабский

عضویت در این کانال به افراد بالای ۵۰ سال توصیه نمی‌شود. ارتباط با من: @Dxbb66

Последний пост
22 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
арабский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
10 140
−5 за 4 дн.
Сутки
−1
−0,01%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
10,4 тыс
21 постов
Вовлечённость
102,4%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
4 367
1/48двое суток
5 004
1/72трое суток
5 397

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 22 июл.4 924228175

    یه داستانی توی مثنوی هست که اساسا ترازوی اصلی من برای قضاوت کردن آدماست، از جمله قضاوت کردن خودم. داستان مردی که از بغداد (نیویورک اون زمان) برمی‌گشته و توی راه به دو سه تا از رفیقاش برمیخوره و اونا هم از سفر و گشت و گذارش پرس و جو می‌کنن. یارو هم که فرصتی برای عرض اندام پیدا کرده بوده، شروع می‌کنه به خالی بستن که آره شخص خلیفه یه شب شام دعوتم کرد و کلی تحویلم گرفت و چقدر بهم غذا و پول و لباس‌های گرون قیمت هدیه داد و فلان کرد و بیسار کرد: آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فِراق گفت: «آری بُد فراق، الا سفر بود بر من بس مبارک، مژده‌ور که خلیفه داد دَه خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا!» شکرها و حمدها بر می‌شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد همینجوری که در وصف لباس‌های گرون قیمت اهدایی از طرف خلیفه وراجی می‌کنه، رفیقاش یه نگاه به سر تا پاش می‌کنن، میبینن این حرفا با کثافتی که از سر و لباس پاره پوره‌ی یارو آویزونه اصلا نمی‌خونه؛ و خلاصه یه خرده دستش میندازن: پس بگفتندش که «احوال نژند بر دروغ تو گواهی می‌دهند! تن برهنه، سر برهنه، سوخته شکر را دزدیده یا آموخته؟! کو نشان شکر و حمدِ میرِ تو؟ بر سر و بر پای بی‌توفیر تو گر زبانت مدح آن شه می‌تند هفت اندامت شکایت می‌کند! در سخای آن شه و سلطان جود مر ترا کفشی و شلواری نبود؟!» طرف هم که در حوزه‌ی خوارکسه‌بازی با گونه‌ی آخوند رقابت می‌کرده، وقتی می‌بینه ریده فوری یه داستان سرهم می‌کنه که آره تو مسیر برگشتن یه سری فقیر و یتیم و بدبخت دیدم، هدایای خلیفه رو بخشیدم بهشون که آخرتمو آباد کرده باشم: گفت من ایثار کردم آنچه داد میر تقصیری نکرد از افتقاد بستدم جمله عطاها از امیر بخش کردم بر یتیم و بر فقیر مال دادم، بستدم عمر دراز در جزا، زیرا که بودم پاک‌باز این جا رفقاش که از خودش جاکش‌تر بودن، یه جوابی بهش میدن که از اون حرفای طلایی مولاناست. و متاسفانه جای این مدل فکر کردن هم به شدت توی فرهنگ ما خالیه. منظورم به طور دقیق اون مصرع آخره: پس بگفتندش مبارک! مال رفت، چیست اندر باطنت این دودِ نفت؟ صد کراهت در درون تو چو خار کِی بُوَد اندُه نشان ابتشار؟ خود گرفتم مال گم شد، میل کو؟ سیل اگر بگذشت، جای سیل کو؟ اینجا البته تمرکز داستان مولانا طبیعتا روی اون جنبه‌ی عرفانی و روانی قضیه‌س: دوستای یارو برای اینکه بهش ثابت کنن که دروغ میگه، این مشاهده رو به روش میارن که «آدمی که بخشش می‌کنه، یه حس خوب عمیقی از اون کار نیکش میگیره، اون حس خوب خود به خود توی رفتارش بازتاب پیدا میکنه، یه طروات و اعتماد به نفسی تو حال و هواش ایجاد میشه که نمیشه به دروغ اداشو درآورد. و هیچ کدوم از این حس‌ها توی صورت تو دیده نمیشه، پس داری گُه می‌خوری». ولی خود اون «سیل اگر بگذشت، جای سیل کو؟» واقعا سوالیه که میتونه معنای خیلی گسترده‌تری هم داشته باشه. اینکه هر اتفاقی که توی زندگی ما میفته، لزوما یه «تجربه» رو رقم نمی‌زنه. تجربه زمانی به دست میاد که امضاش برای همیشه روی تفکر ما بمونه، اونم به صورت آگاهانه و تحلیل‌شده، نه صرفا ترامای ناآگاهی که ما رو کیری‌تر از خود سابقمون می‌کنه. درسی ازش گرفته بشه که باعث بشه دفعه‌ی بعدی توی موقعیت مشابه، برخورد خردمندانه‌تری با ماجرا داشته باشیم. دقیقا چیزی که توی سبک زندگی ما ایرانی‌ها به ندرت دیده میشه و نتیجه‌ش همین شده که فقط پیر میشیم ولی باتجربه نه. دوست دارم بدونم توی چند ماه اخیر و با همه‌ی سیل اتفاقاتی که توی ایران سرازیر شد، چیزی هست که برای همیشه توی تفکر و تحلیل شما از وضعیت تغییر کرده باشه؟ منظورم تراما و غم و غصه و ناامیدی نیست، اونو همه‌مون داریم. اگر جای سیل روی شما مونده خوشحال میشم در موردش کامنت بذارید، لازم هم نیست حتما درون‌مایه‌ش سیاسی باشه. @TafsireKiri ▫️

  • 9 июн.7 76433545

    درود رفقا. نمیدونم این روزا اوضاع قطع و وصلی اینترنت اون طرف چطوره، ولی وظیفه‌م بود تک و توک پیام و کامنتهایی که این یکی دو هفته برام اومده رو بی‌جواب نذارم و عرض ارادتی بکنم. قبلا گفتم بچه که بودم ما گرگان زندگی می‌کردیم. توی خونه‌ای که من بچه‌ی آخرش بودم و به جز من همه‌ی خانواده نه تنها از فوتبال، بلکه کلا از مفهوم ورزش متنفر بودن، فوتبال دیدن کار آسونی نبود. ذوق فوتبال دیدن من معمولا با شروع فیلم و سریال از اون یکی کانال قطع میشد چون همیشه یکی دیگه از اعضای خانواده میخواست فلان سریال رو ببینه؛ این فرایند کانال عوض کردن هم همیشه با یه سخنرانی فلسفی همراه میشد که «اساسا چه اهمیتی داره که توی یه بازی پوچ و بی‌معنی کی گل بزنه و کی برنده بشه»، و پنچ دقیقه بعدش همون سخنران با چشم‌های خیس تا خرتناق توی معنای عمیق سریالی فرو رفته بود که توش صفورا باید تصمیم می‌گرفت با جمشید ازدواج کنه یا با غلام‌حسین. سال ۱۹۹۴ که میشد ۷۳ خودمون، توی سن هفت سالگی برای اولین بار اسم چیزی به نام «جام جهانی» به گوشم خورد. از بخت خوب، همون چند هفته خونه‌مون پر شد از بیست‌-سی تا مهمون که از مشهد اومده بودن، و مهمون‌های اون زمانمون هم اینجوری بودن که میومدن که بمونن. از اونجا که بابام هرگز رو حرف مهمون حرف نمی‌زد، موقتا کفه‌ی ترازوی جمعیتی به نفع فوتبالی‌ها تغییر کرده بود و جام جهانی شده بود جذاب‌ترین چیزی که تا اون موقع تجربه کرده بودم. شب‌ها همراه مهمونا بیدار میموندم و بدون اینکه سر از جدول و زمان‌بندی و قوانین دربیارم بازی‌ها رو نگاه می‌کردم، و هر روز امیدوار بودم که بازی بعدی بازی آلمان باشه. تجربه‌ی اون چند هفته اونقدر جذاب بود که منِ هفت ساله از داییم (که یکی از همون مهمونا بود) پرسیدم جام جهانی «سالی چند بار» برگزار میشه، و وقتی گفت «هر چهار سال یک بار»، چنان غمی توی دلم نشست که اشک از چشمم سرازیر شد. چطور می‌تونستم چهاااااار سال صبر کنم، اونم توی اون سن و سال که زمان اونقدر کند می‌گذشت. شنیدنش از منی که اینجا معمولا شعر مولانا و سعدی تفسیر میکنم شاید یه کم عجیب باشه، ولی سی سال بعد یه بار خیلی رندوم توی یه آهنگی به نام «در واقع» از تتلو یه بیتی شنیدم که معشوقش رو به جام جهانی تشبیه می‌کرد و مو به تنم سیخ شد: «شدی جام جهانی وسط زندون خونه‌م / شدی تنها انرژی که باهاش زنده بمونم». توی اون دنیای بسته‌ی گوشه‌افتاده که همه چیز و همه کس و هر روزش شبیه هم بود، جام جهانی شده بود روزنه‌ای به دنیایی که اون بیرون بود و میشد باهاش تنوع و تفاوت مردم دنیا رو تجربه کرد، حتی اگه شده در حد رنگ پوست و شکل پرچم و نوع رقصیدن تماشاگراشون. توی فرایند مرد شدن ما پسربچه‌ها و به قول روانکاوها مسیر «همانند سازی» که نوجوون‌ها با تصویر بالغ ایده‌آلشون طی می‌کنن، احتمالا کلینزمن و دل‌پیرو و زیدان تاثیر خیلی قوی‌تری ایفا کردن تا دایی و عمو و شوهرخاله‌مون. بزرگتر هم که شدیم، فوتبال هم برای خیلیامون همون مسیری رو رفت که بقیه‌ی لذت‌های کودکیمون رفتن؛ از یه شوق خالص تبدیل شد به یه مکانیزم دفاعی. جایی برای یکی دو ساعت بریده شدن از دنیایی که دیگه داشت تحملش سخت میشد. یادم میاد دوستی میگفت یکی دو باری توی زندگیش پیش اومد که مطمئن شد به آخر خط رسیده و باید کارو تموم کنه، و بعد یادش افتاده بود که دو سه روز بعد فلان بازی چمپیونزلیگه و کِرم دیدن اون بازی چند روزی زنده نگهش داشته بود و دوباره انداخته بودش توی روتین زندگی. سی و دو سال بعد از اون تجربه‌ی جادویی کودکی، فردا دوباره جام جهانی داره شروع میشه، از قضا توی همین شهری که من توش زندگی می‌کنم، و دریغ از سر سوزن ذوقی. بالا رفتن سن و سال و مشغله‌ی زیاد و غیره قطعا بی‌تاثیر نیست، اما احتمالا این بی‌حوصلگی بیشتر محصول تازه بودن تصویر جنازه‌هاییه که روی تخت بیمارستان تیر خلاص خورده بودن و اتاق‌هایی که از کیسه‌های سیاه‌رنگ پر شده بودن؛ و البته این احساس وظیفه که حتی اگر در این لحظه هیچ کاری از دستمون ساخته نباشه، هرگز نباید آنچه که دیدیم رو فراموش کنیم. به یاد اونهایی که خیلی‌هاشون توی سن و سالی بودن که احتمالا ذوق همین جام جهانی رو داشتن، اگر خاطره‌ی جالبی از جام جهانی دارید خوشحال میشم توی کامنتا بخونمش. @TafsireKiri ▫️

  • 20 мар.10,5 тыс21198

    باز گردد عاقبت این در؟ بلی رو نماید یارِ سیمین‌بر؟ بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر با می و ساغر؟ بلی نوبهار حُسن آید سوی باغ؟ بشکفد آن شاخه‌های تر؟ بلی دامن پُر خاک و خاشاکِ زمین پُر شود از مشک و از عنبر؟ بلی آن برِ سیمین و این روی چو زر اندرآمیزند سیم و زر؟ بلی این سرِ مخمورِ اندیشه‌پرست مست گردد زان میِ احمر؟ بلی این دو چشمِ اشکبارِ نوحه‌گر روشنی یابد از آن منظر؟ بلی من خمش کردم و لیکن در دلم تا ابد روید نی و شکّر؟ بلی #مولانا نوروز خاک‌آلودمون مبارک. این روزا هم می‌گذره... @TafsireKiri ▫️

  • 14 мар.9 53023334

    به عنوان یه دهه‌شصتی بزرگ شده توی یه شهر کوچیک (گرگان)، بچه که بودیم نه تنها اینترنت هنوز اختراع نشده بود، بلکه خیلی از ماها تلفن هم نداشتیم. یه تماس کوچیک با فلان فامیل ساکن مثلا مشهد (که اونا هم تلفن نداشتن) نیازمند این بود که یه سر بریم اون طرف شهر خونه‌ی فلان دوستی که تلفن داره، زنگ بزنیم به دوست اون فامیل توی مشهد، ازشون بخوایم که یه سر برن خونه‌ی فلانی، بهش بگن که فلان روز فلان ساعت بیان خونه‌ی این دوستشون و دوباره منتظر زنگ تلفن باشن. بعد خودمون هم همون روز و همون ساعت بریم خونه‌ی این دوستمون توی گرگان و از تلفنشون به تلفن دوست فامیل مشهدی زنگ بزنیم و امیدوارم باشیم که تمام قطعات این پازل طبق برنامه پیش رفته تا بتونیم چار کلمه مثلا با مادربزرگ صحبت کنیم. از این لحاظ بساط نامه نوشتن هنوز خیلی سرپا بود اون روزا. هرچند خود پست هم خیلی بی حساب و کتاب بود و کلا هر وقت حال میکردن نامه‌ها رو میاوردن و هر وقت حال نمیکردن یکی دو ماهی اصلا پیداشون نمیشد (حداقل سمت ما اینطوری بود)، ولی اون روزی که یهو میدیدی یه نامه انداختن تو حیاط خیلی روز خاصی بود. اما برعکس حس و حال نامه دادن و نامه گرفتن، حرفای توی نامه‌ها اصلا خاص نبود. یعنی بعدا که این دوران نامه‌نگاری گذشت و تموم شد و نامه‌های قدیمی فرم اشیای توی موزه رو پیدا کرد، متوجه شدیم که انگار یه قالب کلی از متن وجود داشت که همه همونو می‌نوشتن، فقط جاهای خالی رو با اسم‌های مناسب پر می‌کردن و بنا به دلیلی باز مخاطب نامه با خوندنش چنان احساساتی رو تجربه می‌کرد که آب از بالا و پایینش سرازیر میشد. جمله‌ی «… اگر از احوال ما بپرسید، باید بگویم که ملالی نیست جز دوری شما…» تقریبا توی همه‌ی این نامه‌ها بود. مهم نبود از طرف پسرخاله‌ی دوازده ساله‌ی من برای من ده ساله فرستاده شده، یا از طرف دختر جوونی برای نامزد سربازش توی یه شهر دیگه، یا مثلا از طرف پدر پیری برای بچه‌ای که تو فرانسه درس میخونه. همیشه کلا ملالی نبود جز دوری شما و یه سری حرفهای تکراری و تم‌دار دیگه. حتی یادمه بابام خاطره‌ی جالبی داشت از پیرمردی که دوست داشت برای بچه‌ش توی شهر دیگه‌ای نامه بنویسه، اما نه سواد داشت و نه میتونست شفاهی جمله‌بندی درستی بکنه؛ نهایتا بابام فقط اسم اعضای خانواده‌ی اینا رو پرسیده بود و خودش دو سه صفحه نامه نوشته بود و داده بود دست طرف، و یارو با خوشحالی همونو پست کرده بود. این روزا جایی که من هستم زندگی به عادی‌ترین فرم ممکنش در جریانه. اون بیرون همه چیز سر جاشه؛ یا دست کم ظاهرا اینطوره، هرچند توی کله‌هامون اوضاع اصلا تعریفی نداره. کی فکرشو میکرد بعد از سی سال برگردیم به همون سطح از تکنولوژی ارتباطاتی که اون دوران مجبور بودیم باهاش سر کنیم؛ اما بعد از سی و چند سال، برای اولین بار دارم میفهمم که اون جمله‌ای که هزار بار تو بچگی خوندیم و نوشتیم یعنی چی. این روزا واقعا «ملالی نیست جز دوری شما»یی که حتی نمیدونم کی بتونید همین نوشته رو بخونید. دلم پیش شماست توی ایران، و شرمنده‌ام که یه هیچ‌کاره‌ی محضم توی این دنیا. اگر با هر معجزه‌ای تونستید از داخل ایران وصل بشید، منت بذارید و چند کلمه‌ای بنویسید. @TafsireKiri ▫️

  • 28 февр.8 26019519

    خورشید درخشان شد، تا باد چنین بادا 😌 @TafsireKiri ▫️

  • 28 февр.7 940557

    без подписи

  • 27 февр.9 20381

    без подписи

  • 27 февр.9 20029981

    حیف که هم حال و روز و اعصابمون خرابه، هم یه سریاتون دوسش دارید و بعضیاتونم عزیزای منید و دلم نمیاد تو این وضعیت بیشتر برم رو اعصابتون. فقط باید بگم کلی سوژه داره می‌سوزه این روزا، و کتاب کتاب حرفای طنز و حرفای جدی و بیضویه که داره در نطفه خفه میشه. @TafsireKiri ▫️

  • 20 февр.12 тыс323161

    «من اومدم تا اونهایی که کور بودن ببینن و اونایی که فکر می‌کردن می‌بینن کور بشن». یه مفهومی توی فرهنگ غرب هست که ریشه‌های کهنش به انجیل و چند جمله‌ی کم و بیش گنگِ منسوب به مسیح برمی‌گرده (مثل جمله‌ی بالا)، اما این مفهوم اونقدر طی قرن‌ها توی فرهنگ مذهبی مسیحی اروپا جویده و فلسفیده شده که میوه‌هاش از همه جا سر درآورده، از قانون اساسی همین کشورها گرفته تا خیلی از فیلم و سریال‌هایی که ازشون دیدید. مفهومی تحت عنوان «کوری تعمدی» یا willful blindness که گاهی توی متون قضایی آمریکا و کانادا بهش «رویه‌‌ی شترمرغ» هم میگن. سویه‌ی قانونی و قضایی این مفهوم اینه که اگر شما جایی خودتونو به کوچه‌ی علی‌چپ بزنید تا از دونستن قانون در مورد موضوع خاصی طفره برید، این «ندونستن» به شما مصونیتی برای قانون‌شکنی نمیده و بعدا توی دادگاه در دفاع از خودتون نمی‌تونید بگید «من که نمی‌دونستم، من که ندیده بودم، من که نخونده بودم». این وظیفه‌ی شماست که قبل از هرکاری، برید هرچیزی که لازمه رو در موردش بدونید، ببینید، بخونید، و بفهمید. کور بودن به شما معافیت از عواقب نمیده. اما گذشته از قسمت تکنیکال داستان، اون سمت مذهبی ماجرا اتفاقا جالب‌تره. یه طیفی از فیلسوف‌ها و الهیاتی‌های مسیحی با تکیه به همین نظریه‌ی کوری تعمدی، تئوری جالبی راجع به دنیا و مسئله‌ی خیر و شر و سرنوشت آدم‌ها و ملت‌ها دارن، که هرچند با استانداردهای امروزی ما جزو «خرافات» دسته‌بندی میشه، اما انگار یه مقداری حقیقت هم توش هست. حرف اینا یه چیزی تو این مایه‌هاست که کائنات طوری بنا شدن که توش «شر» (یا شیطان یا هرچیزی که اسمشو بذارید) قدرت وسوسه داره اما قدرت فریب نه؛ و اگر به دروغ بگه که من قراره عمل A رو انجام بدم ولی عمل B رو انجام بده، راهش سد میشه و به جایی نمیرسه و تاوان سختی هم میده. شر برای اینکه کارشو جلو ببره و آسیبی که میخواد رو برسونه، باید دقیقا راستشو بگه. باید دقیقا بگه «میخوام فلان بلا رو سرتون بیارم»، مردم هم واضح و کامل ببینن اما «انتخاب کنن که کور باشن» و جدی نگیرنش. فقط در این حالته که شر میتونه برنامه‌هاشو پیش ببره و برای همینم هست که هر نیروی شری همیشه قبل از دست به کار شدن، علامتهای واضح و روشنی از چیزی که قراره اتفاق بیفته رو سر راه آدمهای مورد نظرش میذاره و این آدمهای عادی‌ان که با «کوری تعمدی» راهو براش باز میکنن. همینجا اگر مثل من اهل دیدن فیلمهای ترسناک باشید میتونید یه الگوی به شدت تکراری رو توی تقریبا همه‌ی این فیلم‌ها پیدا کنید، که ریشه‌ی کلیش از همین مفهوم willful blindness میاد که گفتم توی این فرهنگ خیلی رسوخ کرده. تم تکراری خیلی از این داستانها اینه که فلان گروهی که قراره نهایتا پاره بشن و به گای سگ برن، قبلش ده تا نشونه‌ی خیلی واضح میبینن که داد میزنه چه اتفاقی قراره بیفته و بهتره همین الان تغییر مسیر بدن؛ حالا میخواد جنازه‌ی یه حیوون سلاخی شده‌ی آویزون از درخت باشه، یا فلان پیرمردی که تو آخرین پمپ بنزین قبل از جنگل بهشون میگه «هرکی رفته دیگه برنگشته»، یا خانواده‌ای که بچه‌شون هرشب توی اتاقش با یه موجود نامرئی حرف میزنه، ولی همیشه یه کسخلی توی اون گروه هست که واضحاتو نادیده می‌گیره و مسیر غلط رو ادامه میده. اینها رو نوشتم چون احساس میکنم برای ما ایرانیا، الان دورانیه که خیلی چیزها داره جلوی چشممون به نمایش در میاد و پشت‌بندش شاید (فقط شاید) قراره چیزایی هم اتفاق بیفته. به شخصه خیلی احتمال زیادی نمیدم که توی این بازی، در نهایت کسی اصلا نظر ما هیچ‌کاره‌ها رو بپرسه، اما اگر یک درصد قرار بود که انتخابهای ما تاثیری روی آینده داشته باشه، یادتون باشه که هرچیزی رو که باید ببینیم دقیقا همین الان باید ببینیم. هیچ چیزی نیست که نادیده گرفتن و زیرسیبیلی رد کردنش بعدا یقه‌ی ما و نسلهای بعدی‌مونو نگیره، و از هر کسی و راجع به هرچیزی که جمله‌ی «الان وقتش نیست» رو شنیدید، بدونید که وقتش دقیقا همین الانه. پروین اعتصامی توی یکی از اشعار مناظره‌ای درخشانش، از زبان متهم دادگاه خطاب به قاضی (که از قضا خودش هم دزده) بیت زیبایی رو میگه که متضمن همین مفهوم willful blindnessئه: من به راه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را اگر نسل‌های قبلی میتونستن ناآگاهی و تصمیمات تخمی و کارنامه‌ی قهوه‌ای‌شونو بندازن گردن بی‌سوادی و دسترسی نداشتن به اطلاعات و غیره (که بازم گُه زیادی می‌خورن)، نسل ما توی دنیای امروز مطلقا بهانه‌ای برای کوری نداره. من این اواخر خیلی بیشتر از پیش‌بینی‌هام از آدم‌های دور و برم که یه زمانی روی عقلشون کم و بیش حساب می‌کردم ناامید شدم؛ امیدوارم اوضاع حلقه‌ی اجتماعی شما بهتر باشه. @TafsireKiri ▫

  • 2 февр.11 тыс1848

    گاییدین. رسمن‌ گاییدین. @TafsireKiri ▫️

  • 2 февр.11,4 тыс14521

    گاییدین. رسمن‌ گاییدین. @TafsireKiri ▫️

  • 30 янв.14,2 тыс36767

    سلام بیضوی‌ها. از اعلام حضورتون از چهار گوشه‌ی ایران توی کامنتای پست قبل اشکم در اومد و دلم برای همه‌ی شمایی که هیچ وقت ندیدمتون تنگ شد. من اهل روضه خوندن نیستم، همه‌مون می‌دونیم حال همه‌مون چطوره و راجع به این سیاهی این روزا هم چیزی نیست که من از این سر دنیا بخوام بگم و شمایی که وسطش زندگی می‌کنید ندونید. به خاطر لطف زیادی که همیشه به من دارید و حتی توی این دوران کیری خاموشی و قطعی اینترنت هم هرازگاهی پیام‌های محبت‌آمیزتون شرمنده‌م می‌کنه، وظیفمه که حداقل بگم چرا زیاد اینجا فعالیت نمی‌کنم. از اونجا که حوصله‌ی مقدمه‌پردازی هم نیست، با یه تمثیل از مولانا صاف میرم توش. توی مثنوی داستان کوتاهی هست از مردی که یه روز داشته وسط دشت و صحرا قدم میزده و میبینه یه یاروی دیگه‌ای نشسته کنار آب و سرشو انداخته پایین. میبینه به‌به، یارو عجب پس گردن صاف و تر و تمیزی داره. دستو می‌بره بالا و شترق میزنه پس گردن طرف. یارو هم که برق از کونش پریده بوده، بلند میشه و یقه‌ی اینو می‌گیره میزنه زمین و میره که با مشت بکوبه تو صورتش که یهو این میگه «آقا تو رو خدا یه لحظه صبر کن بذار اول یه سوال بپرسم بعد اگه خواستی بزن!» طرف با چشمایی که خون جلوشو گرفته، با تردید میگه خب بپرس. اینم میگه: «من که زدم پس گردنت، اون صدای شترق که بلند شد، خب؟ اون صدا از دست من بود یا از گردن تو؟» یارو هم میگه «ببین، سوالت خیلی سوال خوبیه ها، ولی من الان درد دارم. آدمی که درد داره نمیتونه فکر کنه. من اول باید بزنم مادر تو رو بگام، بعد اگه خواستی میتونیم بشینیم راجع به منبع صدا صحبت کنیم.» غرض اینکه ادبیات، فلسفه، عرفان، تاریخ، تفکر تحلیلی و خلاصه همه‌ی این چیزایی من دوست دارم و اینجا راجع بهشون می‌نویسم در واقع کالاهای لوکسن. مشتری‌ این کالاها هیچ وقت مردمی نیستن که اینجور از چهار طرف بلا به سرشون آوار میشه. مشتری این کالاها مردمی نیستن که درد دارن. برای منی که طبق نظرسنجی‌های همین کانال میدونم هشتاد درصد از مخاطب‌هام توی ایران زندگی می‌کنن، حرف زدن میتونه خیلی زود شبیه روی منبر رفتن همین پفیوزایی بشه که آرزوی مرگشونو داریم. البته شاید حرف نزدن هم میتونه همونقدر غلط باشه، وقتی که می‌بینیم چرخه‌ی تکراری تاریخ و فرهنگ این خراب‌شده اینه که مشکلات واقعی رو توی روزایی که راحت میشه حلشون کرد انکار کنیم و به تخممون بگیریم تا وقتی آروم آروم روی هم انباشت بشن و کم‌کم عواقبشون گلومونو بگیره و طوری فشار بده که توی اون نفس آخر حاضر باشیم به هر ناراه حلی تن بدیم که فقط یه نفس بتونیم بکشیم؛ و از تخمای هر مادرجنده‌ای آویزون بشیم که ما رو از دست مادرجنده‌ی قبلی نجات بده. و اگر حرف نزنیم کِی و چطوری قراره این چرخه شکسته بشه؟ به هر حال من ایران زندگی نمی‌کنم. اگر کسی بگه نفسم از جای گرم بلند میشه دروغ نگفته. حرف برای گفتن هست اما شاید برای کسی که توی ایران زندگی می‌کنه الان دیگه توی اون نقطه‌ی تنگی نفس هستیم که وقت فکر کردن به مشکلات و عمیق شدن توی الگوهای فرهنگی و ریشه‌ای نگاه کردن به مسائل نیست. شاید واقعا وقت آزاد گذاشتن مردم برای آویزون شدن به مادرجنده‌هاست و امید به اینکه این بار اگر زد و نفسی تازه شد، عادت هزار ساله‌ی به تخم گرفتن مشکلات از سر ما ایرانی‌ها بپره و قبل از اینکه کار به تنگی نفس برسه یه چیزایی توی رفتارای خودمون تغییر کرده باشه. چیزی که البته بعید میدونم اتفاق بیفته. جدای از اینها، نوشتن برای خود من یه جور تراپیه. تا قبل از این کشتار اخیر حالم نسبتا خوب بود و یکی از دلایل کم‌پیدا بودنم همین بود. الان که وضعیت اعصاب و روان افتضاحه تمایل خودم برای پناه آوردن به این کانال خیلی بیشتره. اگر نتونستم جلوی خودمو بگیرم و چیزی اینجا نوشتم که از همون جنس فلسفیدن و تحلیلیدن بود، پیشاپیش از ایران‌نشین‌ها عذر می‌خوام، و اینو کاملا جدی می‌گم. بذارید به حساب کُس‌دغدغگی خارج‌نشین آرمانگرا، اما همین دور و برا باشید و گاهی کامنتی بذارید و از اوضاع و احوالتون بگید 💔🙁 @TafsireKiri ▫️

  • 27 янв.13,1 тыс1625

    اگر داخل ایران هستید و این پیام رو می‌بینید، سپاسگزار میشم کامنت بذارید و - اگر براتون مقدوره - بنویسید از کجای ایران موفق شدید وصل بشید. و البته هرچیز دیگه‌ای که دوست دارید بنویسید. @TafsireKiri ▫️

  • 28 дек.15,4 тыс22221

    ▫️ روانِ تو دارنده روشن کناد خرد پیش جان تو جوشن کناد #بهرام_بیضایی #فردوسی @TafsireKiri ▫️

  • 9 дек.14,9 тыс37795

    دو از سه اما بریم سراغ خاطره عجیبی توی دوران پندمی کرونا. اون زمان تو ایالت ما یه قانونی وضع شده بود که موقع ورود به هر ساختمون اداری و تجاری، یه کسخلی با لیستی حاوی چهارده سوال دم در نشسته بود و باید تک‌تک سوال‌ها رو ازت می‌پرسید و فقط در صورتی که جوابت…

  • 9 дек.10,4 тыс19383

    یک از سه این موقع سال که میشه بیشتر مردم مشغول آماده کردن خودشون برای تعطیلات کریسمس و جشن و برنامه‌ریزی مسافرت و غیره‌ان، من مشغول آماده‌سازی روانی خودم برای برداشتن مقداری از عنم و گذاشتنش توی ظرف مخصوص آزمایشگاه و تحویل دادنش به پزشک محترم. از اونجا که…

  • 9 дек.7 37020091

    یک از سه این موقع سال که میشه بیشتر مردم مشغول آماده کردن خودشون برای تعطیلات کریسمس و جشن و برنامه‌ریزی مسافرت و غیره‌ان، من مشغول آماده‌سازی روانی خودم برای برداشتن مقداری از عنم و گذاشتنش توی ظرف مخصوص آزمایشگاه و تحویل دادنش به پزشک محترم. از اونجا که سالهاست به خاطر بیماری التهابی روده هر سال باید این کارو انجام بدم، امروز یهو یادم افتاد چقدر خاطرات زیادی دارم که با این مقوله‌ی عن گره خورده. درست مثل زندانی‌ای که با وزنه‌ای که به پاش بستن فرار کرده و اگر یه روز بخواد زندگی‌نامه‌شو بنویسه اون وزنه یه نقشی توی تمام خاطراتش داره، من هم اینقدر ماجراهای عجیب توام با گُه داشتم که گاهی خودمم باورم نمیشه. از جمله همون ماجرای گیر کردنم توی برف و ترافیک که پارسال توی توییتر نوشتم و خیلی معروف شد و احتمالا بعضیاتون خونده باشید. مثلا شاید باورتون نشه که عن من خیلی بیشتر از اکثر شما سوار هواپیما شده. قضیه اینه که یک تست خیلی خاصی روی نمونه‌ آزمایش من انجام میشه که کار هر آزمایشگاهی نیست، و تا همین پنج شیش سال پیش توی کانادا فقط یه مرکز چنین تستی رو با دقت بالا ارائه می‌داد که اونم توی مونترال بود و از جایی که من زندگی می‌کردم با هواپیما شیش ساعت فاصله داشت. به همین دلیل اینا سالی دو بار یه بسته‌ی اختصاصی رو پست میکردن درِ خونه من حاوی وسایل نمونه‌برداری، به اضافه‌ی یه بسته ژل به سایز آجر که باید میذاشتم فریزر یخ بزنه. بعد باید می‌ریدم تو ظرفشون، بسته‌بندی می‌کردم، یخ رو میذاشتم کنارش تا تر و تازه بمونه و در ساعت خاصی تحویل پست می‌دادم تا با اولین پرواز بره مونترال. خودم تقریبا ده سال بعد از اولین عنم فرصت کردم مونترال رو از نزدیک ببینم. برو پایین ⬇️ @TafsireKiri ▫️

  • 9 дек.8 2307731

    یه ضرب‌المثلی دارن این خارجیا، میگه: Be careful what you wish for, it may come true. یعنی مواظب باش چه آرزویی می‌کنی، یهو دیدی برآورده شد [و فهمیدی که ریدی]. دوستان لطف دارن به ما و گیر دادن که «بنویس هرچی می‌خواد باشه»، بریم امتحان کنیم ببینیم بعد از مطلب بعدی هم نظرشون همین خواهد بود یا نه 😏😎 انقدم زیاد شد مجبورم دو سه تیکه‌ش بکنم. ببینین تو رو خدا چیکار میکنین با آدم آخر عمری. @TafsireKiri ▫️

  • 21 нояб.10,4 тыс14415

    از اتاق فرمان اشاره کردن که امروز نوزده نوامبر روز جهانی مرد بوده ظاهرا، گفتم بهانه‌ایه بیایم سری بزنیم و یه سلام مخصوصی بکنیم خدمت کچل‌های شکم‌گنده‌ی توی خونه. سالهاست که روز مرد ما رو بیشتر از هرچیزی یاد این چهل ثانیه‌ی طوفانی از خانوم مثلا روانشناس میندازه…

  • 19 нояб.11,8 тыс208163

    از اتاق فرمان اشاره کردن که امروز نوزده نوامبر روز جهانی مرد بوده ظاهرا، گفتم بهانه‌ایه بیایم سری بزنیم و یه سلام مخصوصی بکنیم خدمت کچل‌های شکم‌گنده‌ی توی خونه. سالهاست که روز مرد ما رو بیشتر از هرچیزی یاد این چهل ثانیه‌ی طوفانی از خانوم مثلا روانشناس میندازه که البته انصافا روی خودآگاهی من نسبت به حفظ و نگه‌داری از سایز شکم و جلوگیری از ریزش موهام تاثیر به‌سزایی داشته. مولانا البته زرنگ‌تر از ما مردای امروزی بوده؛ و استراتژی کلیش این بوده که «هرجا دیدی داری به باخت نزدیک میشی، کلا زمین بازی رو عوض کن». اینه که بزرگوار توی دفتر اول میفرماید که اون چیزی باید از روی پشم و مو و شکمش قضاوت بشه گاوه؛ مرد رو باید شناخت، مرد حرمت داره نه لذت 🤌😌 گاو را رنگ از برون و، مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را چیزه، میگم حالا شکم رو جدی چطوری میشه کوچیک کرد؟ 🥲 @TafsireKiri ▫️