tgindex
ادبي_جات

ادبي_جات

Статистика
@adabi_jatКнигиперсидский

لينك ارسال مطالب : @dr_abdolmohammadi

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
94
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
765
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
135
40 постов
Вовлечённость
17,6%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 94
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
20
1/48двое суток
22
1/72трое суток
24

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دَر این جَنگل دَر این دَریا دَر این راهْ مَنَم حِیران و سرگردانْ ، تو آگاه اگر چاهی بُوَد غمخواریِ یار مَنَم یوسفْ ، به دامْ افتاده دَر چاهْ تو شیرین دَر دِلِ بیمارِ فرهاد منم فرهادِ ناآگاهِ دَر راهْ رَهِ کوهی که شیرین بودَش آنجا برایِ جستنِ دلدارِ همراهْ شدی ماهی که شَب ها می بِتابَد مَنَم ماهی که دَر آبَم تماشاْ ‌ 📜 امیر غنی پور؛ #ادبیجات

  • در جهانِ شور و شادی پیرِمردی کهنه سالَم مست و غِرّه گشتم آخر غرقِ دریای خیالم کم نَبُد تاوانِ عمری که بدادم من ز دستم بر جهانِ عشق و رویا لاجَرَم من دیده بستم گشته هنگامِ وصال و این دلم یاری ندارد شاید این دنیا برایم جز غم و زاری ندارد آسِمان رخت عروسی بر تن شهر عزا کرد این دل اما از غمِ خود شیون و ماتم بپا کرد می گریزد دل ز خلق و خواب آرامی ندارد می دَوَم دنبالِ آهو و سرانجامی ندارد آخر آب از سر گذشت و بی کسی شد همزبانم نورِ شادی و صفا شد بی رمق در دیدگانم خونِ دل جوهر شد و بر روی برگ سرنوشتم این نِیِ بشکسته ی دل می نویسد از سِرِشتم سال و ماه و روز و لحظه در غمِ لیلی به سر شد گرچه مجنون بی پناه و در غریبی در به در شد قطره قطره اشکِ حسرت می‌چکد زین چشم پر غم آبِ دیده آتشِ دل را فزون کرده دَمادَم روحِ من از تن برفت و پُر ز حلوای عزایش می‌خورَد یارِ غریب و می شود شیرین دهانش کردمش تارِ دلم کوک و زدم مضرابِ عادت پاره شد سیمِ وفا از ضربتِ مِهر و ارادت خوردم از بهرِ حسادت جُرعه ای از بحرِ حسرت تشنگی ام شد فزون از آبِ شور و تلخِ هجرت تاجرم در این جهان و بارِ ماتم می‌فروشم کیسه ی سیم و زَرَم شد سنگِ سنگینی به دوشم ای الهی من ندارم غیر تو یار و پناهی شام تیره، روز روشن، در غریبی، تکیه گاهی گر که دیدی حال زارم گر شنیدی شرحِ حالم من دگر هیچ و ولیکن کَس مکن چون من در عالم #علیرضا_ح #ادبی_جات

  • به ظاهر در پیاده‌رو قدم‌ میزنم اما این من نیستم دو پایم هست و بقچه‌ای از افکارم شاید میبینم اما نمیبینم شاید میشنوم اما نمیشنوم من دارم با خودم بحث میکنم مکان قرار هم در خودم هست! #محمدرضاگ #ادبی_جات

  • "زیر باران بی‌امان شهر بی چتر راه می‌رفت و در ذهن‌اش به رویاها و آرزوهای نرسیده‌اش فکر میکرد،دوست داشت سردی و خیسی تک تک قطره‌های باران را با تمام وجودش لمس کند و به خودش بقبولاند که بعضی از آرزوها را نمی‌توان داشت و آنها را باید مثل گنجینه‌ای گران‌بها و باارزش در قلبش پنهان کند درست مثل آرزوی دیدار با کسی که او را بی‌ریا و صادقانه دوست داشت کسی که یادش را در لحظات سخت زندگی‌اش برایش تداعی میکرد" #مدینه.م #ادبیجات

  • هفدهمین نامه از نامه های بی پاسخ 29 july 2026 جان عزیز این تن سلام سلامی از طعم خداحافظی هلیای من امروز بعد از چهارسال و خورده ای زندگی در تهران بدون اینکه مرا ببوسی می روم سوی سرنوشت سرنوشتی که نشدن ها اصل آن بود هلیای من آرزوهایم را پیش تو جا گذاشتم مراقب من که نبودی مراقب آرزوهایم باش هلیای من تهران را سپردم به تو شهر آرزوهای بر باد رفته را می روم ... اما بدان یاد و خاطره تو رفتنی نیست جان هم از بدن برود یادت نمی رود چه بگویم از سرنوشت در روزگاری که جان جوانان ارزشی ندارد انتظاری نیست آرزوهایمان ارزش داشته باشند نمیدانم شاید یک روزی پرنده آرزوهایمان بر دشت انجام پرواز کند هلیای من حرف زیاد است وقت کم دوستت دارم حتی اگر نگاهی از تو نیست کجای جهانی نمیدانم اما روزگارت خوش باشد #فرهاد_جاهد #ادبی_جات

  • "....بر لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود و نظاره‌گر غروب خورشیدی که زیبایی جهان را به رخش می‌کشید تمام تعلقاتش را پشت سر جا گذاشته بود و رسیده بود به جایی که باید آن را تجربه می‌کرد.قصدش سقوط بود سقوط از خودش و تبدیل شدن به کسی که در عمق بطن قلبش او را فرامی‌خواند‌ به خودش می‌گفت بگذار سقوط کنی آنکه خواهی شد تو را خواهد گرفت.سقوط از خودی که طی سالیان درازی از خودش ساخته بود که ترسیده بود که رنجیده بود که سکوتی به بلندای فریاد داشت.اما اینک سقوط را انتخاب کرد بود قلبش از همیشه آرام‌تر می‌تپد و ندایی درونی او را به پرواز دعوت می‌کرد.به باور او با وجود همه‌ی دردها و زخم‌ها هنوز هم می‌توان زیبا زیست زیبا فکر کرد و به زیبایی و نظم این جهان هستی اعتماد کرد،اعتمادی نه از جنس اعتماد‌های شکننده ایمانی به محکمی و استواری کوه‌هایی که روی آن ایستاده بود...." #مدینه.م #ادبیجات

  • گل مریم، چه حکایت شده کز مشرقِ یاد ابرِ دلتنگیِ ما سوی تو کج کرده مسیر؟ غنچه‌های تو به امید کدامین پرتو قد کشیدند در این غبارِ ایامِ حقیر؟ من که در حسرت یک پنجره‌ی رو به حیاط چشم‌هایم به تماشای عدم گشته اسیر یاد داری که چه سرمست بهاران بودیم؟ زیر پای تو زمین مخملی از سایه و نور دست در دست هم و غافل از این چرخ کبود که کمین کرده برای دل خوش، از ره دور گل مریم، گلِ هم‌زادِ جدا مانده‌ی من آسمان تو چه رنگ است؟ بگو آبی هست؟ یا که همچون دل من، در قفسِ سنگی خود رنگ خاکستری و حسرتِ بی‌تابی هست؟ پس برقصان تن خود را به هوای این چمن جای من بوسه بزن بر رخ نمناک نسیم شاید این راز همان بود که در اوج عزا دل به فردای خوشی بستیم، تو ای یار صمیم #امید_رضائی #ادبی_جات

  • درمیان اهل دل واهل سخن دراین کانال این یکی گوید از ذوق وصال آن یکی از زجر هجران جاهدی گوید از فرصت به یار میم عینی،باز دارد جاهد را از انتظار هر یکی از ما زیر گنبد کبود داستانی دارد از دردِ نبود نه گویم ترک عاشقی چون محتسب نه سوق دهم به عاشقی چون اهل دلان گردش دوران مرا کوفت بر زمین خاستم وباز ،مرا کوفت بر زمین بازی گردش دوران ‌؛همین می باشد این عزیز با من نمود کاری که من در جوانی ،پخته ام بشمارید دوست؛ مور وملخ ،بوته وگل اما مشمارید گرگ های بره نما را ؛دوست سالها گشتم به دنبال  روباه وگرگ خارج دایره خویشان ویاران وانگه بدیدم گرگ در دایره است! غفلت بکنید ؛دردیده  شدید با چنگال گرگ! #هیچکس_۱۴۲ #ادبی_جات

  • نمی‌توان لحظه‌های زندگی را در اسارت خود نگه داشت لحظه‌ها برای آنند که عبور کنند و بگذرند هیچ زمانی را نمی‌توان در صندوقچه‌ی قلب و روح خود به یادگار نگهداری کنی قلبت‌ را به روی تمام لحظات زندگی که مملو از شادی و غم و نگرانی و ترس و همه‌ی آن احساساتی که یک انسان باید تجربه کند را گشوده نگاه دار تا اسیرِ هیچکدام نشوی در هیچ کدام لحظه‌‌ایی متوقف نشو همواره جاری باش به زلالی آب رودخانه که جاریست و  به سبکی و نرمی نسیم که نوازش‌گونه در همه جا می‌وزد و رها می‌شود.. شاید راز آرامش زندگی در رها کردن است ... #مدین.م #ادبیجات

  • گاهی زیبا‌ترین لحظات زندگی همان جایی‌ست که در آرامش و در سکوت خود فرو رفته باشی تا با جهانی دیگر در درون خود آشنا شوی جهانی به دور از هیاهو و شلوغی‌های بیرونی، جهانی کاملا متفاوت با جهانی که در آن زندگی می‌کنی دنیایی برای صلح و آرامش و عشق همان‌گونه که لایق توست.شاید لازم باشد به درون آنچه که از آن دور افتاده‌ایم برویم تا خود را بیایم و در آغوش بگیریم کسی را که گم کرده‌ایم.... #مدینه.م #ادبیجات

  • اپِ تارایتان تاروپودمان گسسته کرد درمملکت‌؛ چو خرید شیروماست شود قسط قسط مردم شوند از دردِ دل ؛نصف نصف آخَر این چه توهینی است به ایرانی؟! این بود انتهای تمدن دوهزار وهفتصد سالمان‌؟‌! چه بگویم از آب ؟چه بگویم از برق؟چه بگویم از  لجِ کودکی برای خوراکی؟چه بگویم از مادری شرمنده از پدری شرمنده؟ چه بگویم از بغض گلوی یک جوان بیست ساله که حسرتش شده ماشین های داغان چینی که با مشتی می شکنند چون چینی(استعاره از ظرف) جه بگویم که درتابستان به  سر می بریم وحال وهوای دلمان پاییزی است! (اپ تارا منظور اپلیکیشن تارا هست که در فروشگاه های زنجیره ای برای خرید  یومیه  مایحتاج  به صورت قسطی تتظیم شده است.چه حقارتی بیشتراز این؟چه بمب هسته ای  ویرانگر از این؟) #هیچکس_۱۴۲ #ادبی_جات

  • در درونم جنگی‌ست، جنگ میانِ من و من جنگ میانِ عقل و جان و دل و تن هر سحر با خویش صد پیمان کنم، در غروب از خویش باز آشفته‌ام در هیاهوی نبردِ این چهار گاه گم، گاه از خودم بشکفته‌ام جان میانِ آسمان و خاک مانده تن به سنگینیِ این دنیا اسیر هر کدامم می‌کشد سویی مرا مانده‌ام در پیچ‌وخمِ این مسیر شاید آخر صلح از راهی رسد، تا یکی گردد دل و جان و خرد آن زمان، از جنگِ پنهانِ درون، زندگی معنای دیگر می‌برد کاش می‌شد لحظه‌ای خاموش شد بی‌جدالِ عقل و احساس و هوس کاش تنها یک «من» بودم و بس، نه هزاران «من» اسیرِ چهار قفس -فائزه^^ #ادبیجات

  • حافظا! دیدی که یارِ بی‌وفایِ ما چه شد؟ وعده‌یِ برگشتنِ آن یوسفِ زیبا چه شد؟ کامِ دل تلخ است و از فالِ تو می‌پرسم مدام طعمِ آن شاخِ نبات و آن همه رویا چه شد؟ سعدیا! دیدی که عشقش با دلِ ما بد نمود؟ ساربان بارِ سفر بست و قرار از من ربود گفته بودم جان فدایِ خاکِ پایِ او کنم رفت و با هجرانِ خود آتش زد اندر تار و پود شهریارا! دیدی آخر یارِ بی‌پروا چه کرد؟ رفت و با این عاشقِ تنهایِ بی‌فردا چه کرد؟ سوختم در آتشِ هجران و با خود گفته‌ام آنچه با ما کرد این عشق، آن ثریا با تو کرد! #امید_رضائی #ادبی_جات

  • جاهدا غفلت نکن ، نگو جانا بیا جانی که رفت مگو بر پیکر بیا نوشدارو نیست مخوانش تو دوا من اشتباه خواندم تو نخوان نگو حالا بیا عمر را بر راه حق کن استوار نه یک دختر که امروز بیا ، فردا نیا من هجران کشیدم میدانم درد از چه روست هجران سخت نیست ، جاهدا بر خود بیا ‌ گر به ناز نازنینت تو جوانی داده ای من جوانی پیر کردم ، مگو با ما بیا میدانی که عمر کوتاه است و بی اعتبار مشو غافل از این عمران گران ، کوتاه بیا اسم فرهادت سعادت می دهد بر عشق تو شیرین آن خسرو بوُد ، بر خود بیا هجران سر رسد آخر و وصل آغوشت رسد بخت خواب آلود بیدار می شود بر خود بیا آسمان هم همه ی عشاق و عارف ها بود هین نظم دنیاست که پاشانده تورا بر خود بیا تو خزان نیستی ، بهاری این خوابِ پریشان بیش نیست لعل خون آلود یار از خدا بچش بر خود بیا جاهدی کز بخت خوب فرهاد بوُد این پند محمد بوُد، پسرک بر خود بیا #محمدمهدی‌عباسی #ادبی_جات

  • آمدی جانم به قربانت، ولی جانا بیا دیر کردی بی وفا ، افتاده ام از پا بیا نوشدارویی و بعد مرگ سهراب آمدی زنده می شود دلم با یاد تو، حالا بیا عمر ما در دست تو، امر کن کم می شود بعد عمری خواهم مهمان شوم ،با ما بیا نازنینم ، من به ناز تو جوانی می دهم باز اگر ناز میکنی ، جان می دهم یارا بیا گرچه این عمر کوتاه، باشد بی اعتبار هین مشو غافل ، فرصتی پیدا، بیا اسم فرهاد ، بخت من کور کرده است ای رخ شیرین نما، بر بخت ناپیدا بیا ای شب هجران برو از چشم من دور باش یک دمی با بخت خواب آلود من لالا بیا آسمان در جمع مشتاقان ،ساکت شده پیش از آنی که بپاشد نظمِ این دنیا بیا در خزانم، ای گل بوستان بهار عمر من قفل لب باز کن همره صد غوغا بیا شاعرا بی دوست خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها بیا #فرهاد_جاهد #ادبی_جات اقتباسی از شعر استاد شهریار

  • ✳️قسمت جدید داستان هفت وای عرفان و عشق از منطق الطیر عطار بارگذاری شد. در این قسمت به بهانه های بوف (جغد) برای نرفتن و پاسخهای هدهد به او‌ و قانع کردنش پرداخته ام. این قسمت جذاب و کوتاه را ببینید و بشنوید و با پرندگان به سوی سیمرغ همراه شوید: https://youtu.be/mrpkHeGBbt4

  • لحظه‌ای گفتم خدایا دشمنانم را بکش دوستانم در دمی جان باختند اما چرا #شین_هـ

  • شانزدهمین نامه از نامه های بی پاسخ 19 july 2026 هلیای من امروز پنجاه و ششمین روزی است که خبری از شما نیست آفتاب از غرب می آید باد از شمال می وزد خورشید دور زمین می چرخد دریا به رود می ریزد کویر سرسبز است هلیا جان اما از درون من خبری دارید؟ آتشی در صخره های دلم گدازه می اندازد چشمانم از اشک سیراب است و ذهن من تهی است از روز های خوب از شما چه خبر ؟! لبخندتان غنچه می زاید؟ چشمانتان می درخشد؟ دستانتان می نوازد؟ شعر هایتان چه؟! شعر هایتان قلبی می لرزاند؟ اما هلیا جان راستش را بخواهی بیشتر از شما دلتنگ شعر های شما هستم گوش هایم از بیت هایتان یتیم شده اند شعر هایی نواخته شده از چشم ها از دلی مهربان از افکاری بزرگ ، ادراکی عجیب از جان عزیز تر من شما برای همیشه رفته اید و من هم برای همیشه اما شما از کوی من و من در یاد شما هلیا جان این روز ها کسی از شعر می گوید شما را می بینم عاشقی یار می بوسد شما را می بینم غنچه ای ، گل میشود شما را میبینم پرنده ای در اوج آسمان به رقصی بلند در می آید شما را میبینم کتابی ورق میخورد شما را میبینم نکند انتهای جهان که میگویند شمایید ابتدایش را که مطمئن بودم شمایید ای سرو برافراشته ی من کجاست منزلت باغ و بستان من در خزان است بیا بر دلت چگونه بگویم که قلم نجوشد قلم از همه مان دلتنگ تر است برای تو جان شیرین من در شرابی تلخ روز هایت به زیبایی چشمانت خدا نگهدار #فرهاد_جاهد #ادبی_جات

  • چه گویم که قلم خشک شدست از اضطراب که چه مسخره و دلیل گفتی نه لب من هنوز از بوسه لب های تو تر است چه کنم ز حسرت آغوش تو چل شده ام! #ستایش_توسلی #ادبیجات

  • ما انسان‌های زیاده‌خواهی نبودیم اگر بودیم، وضعیتمان این‌چنین نبود. ما قصر نخواستیم، حق نفس کشیدن خواستیم. ما معجزه نخواستیم، حداقلِ انسان بودن را خواستیم. خواستیم وقتی صبح از خانه بیرون می‌رویم؛ بازگشت، یک احتمال معمولی باشد، نه آرزویی لرزان در دلِ مادران. خواستیم خیابان، جغرافیای ترس نباشد. خواستیم صدایمان اتهام تلقی نشود. ما زیاده‌خواه نبودیم. ما خواستیم تحقیر عادی نشود. خواستیم مرگ، خبر روزمره نشود. خواستیم خون، به آمار تبدیل نشود. اما وقتی کرامت سهمیه‌بندی می‌شود، وقتی حقیقت جرم می‌شود، وقتی اندوه باید در سکوت دفن شود و جوان با آرزو خاک شود، آن‌وقت اعتراض، دیگر انتخاب نیست؛ واکنش طبیعیِ روانی است که زیر فشار له شده. ما خشمگینیم، اما این خشم، نفرت کور نیست. خشمِ ما نام دیگرِ زخمی‌ست که سال‌ها نادیده گرفته شده. ما از زندگی چیزی به جز زندگی نمی‌خواستیم. وقتی انسان مجبور می‌شود برای ابتدایی‌ترین حقوقش استدلال بیاورد، مسئله زیاده‌خواهی او نیست؛ مسئله، فروکاستنِ کرامت به امتیاز است. و اگر گفتنِ این جمله بهای سنگین دارد، باید پرسید در کدام منطق انسانی مطالبه‌ی کرامت زیاده‌خواهی محسوب می‌شود؟! اگر این خواسته‌ها بزرگ به نظر می‌رسند، شاید مشکل در اندازه‌ی خواسته‌ها نیست، در کوچکیِ معیاری‌ست که برای انسان در نظر گرفته شده. تاریخ، درباره‌ی میزان قدرت‌ها قضاوت نمی‌کند، درباره‌ی میزان انسان‌بودن‌ها قضاوت می‌کند.و این ما هستیم که در جنگ شرف،خواستیم انسان بمانیم. #یلدا‌_یوسفی #ادبی_جات