tgindex
آوای دل و نوای روح

آوای دل و نوای روح

Статистика

. ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شَِـَِعَِرَِ دَِڪَِــلَِمَِــَِهَِ آوَِاَِزَِ وَِ نَِمَِــَِاَِیَِشَِـَِنَِاَِمَِــَِهَِ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🇮🇷 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ 🎶. ☕️. 🎶 😂😛😢🥊 ➖ به نام انسانیت و هنر ➖ محفلی ساخته ایم برای عشاق

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
23
Всего постов
351
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
712
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
51
40 постов
Вовлечённость
7,2%
к подписчикам
Постов в день
3,3
всего 351
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
46
1/48двое суток
52
1/72трое суток
56

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 🌪 #دکلمه 🌪 اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست همین انتظارِ رسیدنِ شب برایم کافیست ... همه چیز در زندگی، لحظه‌ای پیش نیست، نه غم‌ها ماندنی‌اند و نه شادی‌ها، پس نه از خوشی‌ها مغرور شو و نه از سختی ها ناامید... زندگی، مجموعه‌ای از روز‌های ساده است که گاهی تلخ می‌گذرد و گاهی شیرین، اما آنچه از آن می‌ماند، رفتار ما با آدم ها و انتخاب‌های ماست، گاهی فقط یک لبخند، یک دلگرمی کوچک، یا یک نگاه مهربان می‌تواند روز کسی را بسازد، و ای کاش بیشتر این لحظه‌های کوچک را جدی بگیریم... خاطرات زندگی، از چیزهای بزرگ ساخته نمی‌شوند، از همین لحظه‌های ساده‌ای که، با کسانی که دوستشان داریم، سهم می‌‌شویم. در نهایت، آدم‌ها نه به خاطر دارایی‌هایشان، که به خاطر اثر خوبی که در دل دیگران می‌گذارند، در یادها می‌مانند... می‌دونی حرف من چیه رفیق... به موقع بودن خیلی مهمه... شاید حتی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، اینکه یکی درست همون وقتی که دلت گرفته، بفهمه حالت خوب نیست... درست همون موقعی که دلت می‌خواد یکی صدات کنه، بیاد سراغت... آدم بعضی وقتا فقط می‌خواد یکی به موقع کنارش باشه... نه وقتی که دیگه همه چی تموم شده، خودش حالشو خوب کنه... نه وقتی که دیگه از شدت خستگی، خودش رو جمع کنه، نه وقتی که دیگه یاد گرفته تنهایی حال خودش رو خوب کنه، چون من فکر می‌کنم آدم‌ها همیشه منتظر نمی‌مونن... یه جایی از بس منتظر شنیده شدن می‌مونن، دیگه حرفی نمی‌زنن، از بس منتظر اومدن یه نفر می‌مونن خودشون راه می‌افتن و میرن... و شاید تلخ ترین قسمت ماجرا این باشه، که بعضی‌ها وقتی بلخره می‌رسن، تازه می‌فهمن ما چقدر منتظرشون، بودیم... ولی دیگه خیلی دیره ، کاش بعضی آدم‌ها می‌فهمیدن که دوست داشتن فقط موندن نیست... گاهی به موقع رسیدنه...❤️‍🩹 تمام #ابراهیم_پاشا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌https://t.me/alibarchin65

  • 🌺 #شعر 🌺 ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر، زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سويم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نيم، او مرده و من سايه اويم من او نيم، آخر دل من سرد و سياه است او در دل سودا زده از عشق، شرر داشت او در همه جا، با همه کس، در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت من او نيم، اين ديده من گنگ و خموش است در ديده او آن همه گفتار، نهان بود وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تيرگی شامگهان بود من او نيم آری، لب من اين لب بی رنگ ديري ست که با خنده ای از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده ميخفت بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو ميخواهيش از من، به خدا مرد او در تن من بود و ندانم که به ناگاه چون ديد و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد من گور ويم، گور ويم، بر تن گرمش افسردگی و سردی کافور نهادم او مرده و در سينه من، اين دل بی مهر  سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم #سیمین_بهبهانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • 👑 #دکلمه 👑 ✯وقـتـی هـیـچـکـس نـبـود✯                     می‌دونی چیه؟! زندگی برای من همیشه طوری پیش رفت که وقتی باید کسی دستم رو می‌گرفت، وقتی باید یکی می‌پرسید «حالت خوبه؟»، وقتی باید یکی کنارم می‌موند، هیچ‌کس نبود. خیلی جاها… فقط کافی بود یه نفر بیاد بگه: «کمک نمی‌خوای؟ من هستم.» اما نیومد. هیچ‌کس حتی نگاه نکرد ببینه پشت این لبخند خسته یه آدمی داره بی‌صدا توی تاریکی دست‌وپا می‌زنه. و من مثل همیشه خودم بلند شدم، خودم زخم‌هام رو بستم، خودم دردهام رو جمع کردم؛ دردهایی که حقم نبود تجربه‌شون کنم. خیلی وقت‌ها فقط دلم می‌خواست یکی بیاد بگه: «می‌خوای باهم حرف بزنیم؟» اما کسی نبود. حرف‌هایی که باید شنیده می‌شدن توی گلوم گیر کردن و شب‌ها تبدیل شدن به گریه‌های بی‌صدا؛ همون گریه‌هایی که فقط بالشم شنید و خدا نه هیچ‌کس دیگه. خیلی وقت‌ها دلم می‌خواست یکی بگه: «بیا بریم یه چرخی بزنیم، هوا بخور، حالت عوض می‌شه.» اما نبود… هیچ‌کس نبود که پا‌به‌پام بیاد، هیچ‌کس نبود که بفهمه دلم از دنیا گرفته. من موندم و خودم و خیابون‌هایی که منو خوب می‌شناسن، چون هر بار با تنهایی قدم زدم. و تلخ‌تر از همه‌چی اینه که… خیلی جاها نیاز داشتم یکی بیاد بگه: «بیا این پولو بگیر، بذار جیبت، برو هرچی دلت می‌خواد خرج کن، تو نباید این‌قدر سختی بکشی.» اما اینم نبود. هیچ‌کس نبود که بفهمه فشار زندگیم چقدره، هیچ‌کس نبود بگه: «تو هم حق داری خسته باشی.» باز هم خودم موندم و همون پاهایی که هزار بار لرزیدن اما بازم منو سرپا نگه داشتن. واقعیتش اینه… من خیلی جاها به خیلی چیزا نیاز داشتم، ولی نبود. نبودن‌ها، بی‌اعتنایی‌ها، سکوت‌ها… کم‌کم منو ساختن، کم‌کم یادم دادن که روی هیچ‌کس حساب باز نکنم. از یه جایی به بعد فهمیدم دیگه به کسی نیاز ندارم، ترسم از تنهایی ریخت. فهمیدم اگه نجاتی هست از سمتِ خودمه. این منم که باید دست خودم رو بگیرم، این منم که باید از تاریکی رد بشم بدون اینکه منتظر باشم کسی برام چراغی روشن کنه. آره… بودن بعضی آدم‌ها قشنگه، گرم می‌کنه، دل رو آروم می‌کنه. اما دیگه یاد گرفتم اگه کسی کنارم بود خوبه، نبود بازم می‌گذره. چون راه رفتن با تنهایی رو یاد گرفتم. تمام اون چیز‌هایی که نداشتم اول زخمم کرد، بعد عادت شد، آخرش تبدیل شد به نیرویی که امروز منو سرپا نگه داشته. من توی نبودنِ همه خودم رو ساختم، توی تاریکی رشد کردم، و امروز هرچی هستم نتیجه‌ی همون شب‌هایی هست که کسی نبود بپرسه: «کمک نمی‌خوای؟ حرف نمی‌زنی؟ بیا بریم بیرون؟ سخته؟ من هستم.» نه… کسی نبود، ولی هنوز اینجام. با تمام چیزهایی که نداشتم، با تمام دردهایی که کشیدم و با تمام تنهایی‌هایی که مجبور شدم بغلشون کنم. و همین برای ادامه دادن کافیه. آره… کافیه. #سـ✯ـتاره ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌https://t.me/alibarchin65

  • https://t.me/alibarchin65

  • اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است غمی نیست همین انتظارِ رسیدنِ شب برایم کافیست ... همه چیز در زندگی، لحظه‌ای پیش نیست، نه غم‌ها ماندنی‌اند و نه شادی‌ها، پس نه از خوشی‌ها مغرور شو و نه از سختی ها ناامید... زندگی، مجموعه‌ای از روز‌های ساده است که گاهی تلخ می‌گذرد و گاهی شیرین، اما آنچه از آن می‌ماند، رفتار ما با آدم ها و انتخاب‌های ماست، گاهی فقط یک لبخند، یک دلگرمی کوچک، یا یک نگاه مهربان می‌تواند روز کسی را بسازد، و ای کاش بیشتر این لحظه‌های کوچک را جدی بگیریم... خاطرات زندگی، از چیزهای بزرگ ساخته نمی‌شوند، از همین لحظه‌های ساده‌ای که، با کسانی که دوستشان داریم، سهم می‌‌شویم. در نهایت، آدم‌ها نه به خاطر دارایی‌هایشان، که به خاطر اثر خوبی که در دل دیگران می‌گذارند، در یادها می‌مانند... می‌دونی حرف من چیه رفیق... به موقع بودن خیلی مهمه... شاید حتی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، اینکه یکی درست همون وقتی که دلت گرفته، بفهمه حالت خوب نیست... درست همون موقعی که دلت می‌خواد یکی صدات کنه، بیاد سراغت... آدم بعضی وقتا فقط می‌خواد یکی به موقع کنارش باشه... نه وقتی که دیگه همه چی تموم شده، خودش حالشو خوب کنه... نه وقتی که دیگه از شدت خستگی، خودش رو جمع کنه، نه وقتی که دیگه یاد گرفته تنهایی حال خودش رو خوب کنه، چون من فکر می‌کنم آدم‌ها همیشه منتظر نمی‌مونن... یه جایی از بس منتظر شنیده شدن می‌مونن، دیگه حرفی نمی‌زنن، از بس منتظر اومدن یه نفر می‌مونن خودشون راه می‌افتن و میرن... و شاید تلخ ترین قسمت ماجرا این باشه، که بعضی‌ها وقتی بلخره می‌رسن، تازه می‌فهمن ما چقدر منتظرشون، بودیم... ولی دیگه خیلی دیره ، کاش بعضی آدم‌ها می‌فهمیدن که دوست داشتن فقط موندن نیست... گاهی به موقع رسیدنه...❤️‍🩹 تمام #ابراهیم_پاشا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • ماهی کاغذی می نوشتم که او بخواند .می‌نوشتم که او بداند. می‌فهمید و باور نمی کرد کسی اینگونه عاشقش باشد و برایش چنین عاشقانه بنویسد تازه زندگی روی خوشش را نشان می‌داد خودم را جمع و جور کرده بودم که تلخی های گذشته ام را به شوخی بگیرم بودن کنارش ،عطر موهایش ، لختی بازوانش روی گردنم نشان از زندگی میداد. رسید روز مبادایم، روزی که ورق های خط خورده ی نیمی از زندگیم با دست او به بازی محال پاره پاره شد. در دست او کاغذها که نه من تکه تکه میشدم خواست آنها نباشند و من بمانم گفت نمی تواند ذوق و عشقم را لحظه ی نوشتن به چشم ببیند دل نوشته ها رفتند ولی من اسیر او شدم. تکه تکه تر از کاغذ ها حالا بازیچه ی دستان او بودم. گفت نمی خواهد در نوشته هایم گم شوم گفت فقط خاطرخواه او باشم و لا غیر گفت وقتی که او هست چه حاجت به قلم چرا کاغذ بیا سطر به سطر زندگی کنیم ماهی شدم در دستانش به خیال سر خوردن در دریای عشق مدام من عمری از تنگ فراری بودم چه بود جادویش که دریا را از یادم برد بوی دستانش را گرفتم، به شمیم اش خو قرار بر رسیدن به دریا بود با هم، به ناگاه وسط خشکی رهایم کرد مرا در نیمی از راه تنها گذاشت داشتم جان میدادم، داشتم تمام میشدم چه حکمتی بود یا نکبتی که باران گرفت جاری شدم در مسیرش و رسیدم به رود خاطراتش مانده بود و بوی شیرین دستان یار. در تلاطم های رود در تقلای رسیدن به دریا هم فراموشم نشد. دستی برآمد مرا از آب گرفت. مرا از آن خود کرد اکنون بوی دست های او را می‌دهم با وحشت اینکه مرا کجا رها خواهد کرد و این ترس همیشه با من است.خاتمه ی ترسهایم ، دریا کجایی؟ 🖋# نیما_امین ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • без подписи

  • 🌺 #شعر 🌺  شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست او بعکسِ تو به هر چیز مردد باشد تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر یکی از این همه شعری ، که بخواهد باشد همه دلداده ترین فردِ تو را بشناسند او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد شده از نم نم باران دلت خیس شوی ؟ دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد ؟ تو ندیدی که چه سخت است بیبینی عشقت پیش چشمانِ تو با او که نباید ؛ باشد ... چه کنم با دلِ دیوانه که با این همه باز ... سعی دارد که به این عشق مقید باشد بهتر این است که من هم بپذیرم آری بپذیرم که محال است و باید باشد #فریبا_عباسی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • 🌺 #شعر 🌺  شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست او بعکسِ تو به هر چیز مردد باشد تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر یکی از این همه شعری ، که بخواهد باشد همه دلداده ترین فردِ تو را بشناسند او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد شده از نم نم باران دلت خیس شوی ؟ دایما مشق تو آن مرد نیامد باشد ؟ تو ندیدی که چه سخت است بیبینی عشقت پیش چشمانِ تو با او که نباید ؛ باشد ... چه کنم با دلِ دیوانه که با این همه باز ... سعی دارد که به این عشق مقید باشد بهتر این است که من هم بپذیرم آری بپذیرم که محال است و باید باشد #فریبا_عباسی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • 🌼سلام به امروز خوش آمدید 🌺امروز برات عشق آرزو میکنم 🌼از اون عشقایی که هر روز با لبخند🙂 🌺از خواب بیدار بشی و بگی 🌼چقدر خوشبختم" 🌺"زندگی یعنی همین🐬👩‍❤️‍👩🐠 🌤

  • 📚 #دکلمه 📚 اصلاً جنس این دوست داشتن از چیه؟ تا قلبت خالیه و کسی مهمونش نیست،نمی فهمی. هیچ تجربه ای نداری و نمی دونی اون احساسی که تو لحظه ی اول دیدن کسی که دوسش داری،وقتی میاد تو چهره ات و گل از گُلِت میشکفه چه شکلیه؟ صبح به صبح از خواب بیدار میشی،یادت میفته یکی هست که باید دوسش داشته باشی ببوسیش یا اگه ازت دوره،بهش پیام صبح بخیر بدی. تو ایموجی هات می گردی دنبال یدونه اش که بهترین احساست رو بهش نشون بدی. یا اگه کنارته،تموم تلاشت می کنی که حالش خوب باشه و دلش بخنده. اصلا این عشق،این دوست داشتن چیه که آدم باید درگیر و معتادش بشه؟ مگه نمیشه بی عشق زندگی کرد؟ مگه اونایی که بی عشق زندگی می کنن،مُردن؟ چرا باید عاشق بشی وقتی نمی دونی ته قصه ی عاشقی ت چیه؟ وقتی نمی دونی تهش به چی می رسی؟ «من نفهمیدم چرا یه آدم باید خودش رو تا اوج نابودی ببره و حل بشه تو وجود یکی دیگه. مثه قندی که توی چایی حل شده و اون چایی رو شیرین کرده اما حالا از خودش هیچ اثری نیست؟» تو بشی دلیل حال خوب و قند روزای تلخ زندگی اون آدم،بعد دستت خالی بذاره و بره. مگه عقلت کمه آخه؟ چی دیدیم؟ قصه ی کدوم عشق تو این تاریخ بی قد و قواره،تهش به رسیدن ختم شده،که حالا تو می‌خوای عاشق بشی. حتماً یه چیزی هست که مردم عقلشون رو خاموش می کنن،میرن دستشون رو میذارن تو دست قلبشون،بعد دو پایی میرن وسط یه میدون که نمی دونن چمن زاره یا میدون مین؟ قصه تازه شروع میشه تو هستی و یه آدم جدید که هیچی ازش نمی دونی. یه آدم که یه گذشته ای داشته که تو قراره باهاش دست پنجه نرم کنی اونم با گذشته ی تو هر کدومتون یه چالش دارین واسه ادامه دادنه درست کنار هم. هر روز باید حواستون باشه که باگ نداشته باشین یا خیلی درست و اصولی رفتار کنید که چیزی از هم نپاشه. مگه قرار نبود عشق به آدم آرامش بده؟ اینکه آرامشمون رو گرفت؟ اینکه هی باید از پوسته ی خود واقعیت بیای بیرون بشی آدمی که هیچ شباهتی بهش نداری چون اصلا بلد نیستی خودت رو یه مدل دیگه بسازی. بلد نیستی تغییر کنی. بلد نیستی بهتر باشی. مگه شوخیه بری تو زندگی یه آدم بعد با همه ی تروماهای قبلیت بمونی کنارش و قرار باشه برات بهشت برین بسازه. اصلا یعنی چی که انتظار داریم آدما،ما رو همونجور که هستیم دوست داشته باشن؟ ماها اگه دوست داشتنی بودیم،خودمون،خودمونو دوست می‌داشتیم و نمی رفتیم که از تنهایی در بیاییم. بعد تازه میخواهیم بریم کنار یکی دیگه که دوستمون داشته باشه،بدون اینکه خودمون لیاقت دوست داشته شدن رو داشته باشیم. نمیخوام ادای این آدمای روشن فکر که هرروز یه کتاب روانشناسی دستشون هست رو در بیارم ولی رفیق تا حالا شده به خودت بگی آیا من آدم خوبی ام یا نه؟ آیا من لیاقت خوب بودن دارم یا نه؟ کجای کارم ایراد داره؟ کجای اخلاقم بده؟ دردم کجاست؟ بعد بری دست بذاری روی تک تکشون و خودت رو خوب کنی و بشی بهترینِ خودت. بعد تازه اونوقته که باید بری دنبال یکی که بیاریش تو قلبت و مهمون خونه ای کنی که پر از رنگ و لعاب قشنگه. پر از نور و عشقِ. رسم مهمون نوازی همینه رفیق. خونه ات باید گرم باشه تا به مهمونت خوش بگذره.... الهی تنور دلت گرم... #سهراب ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌https://t.me/alibarchin65

  • دلمون برای لحظه های بی دغدغه ی باهم بودن تنگ شده، برای بوسیدن روی ماه پدر و مادر و عزیزانمون، برای یک دل سیر در آغوش کشیدن و بوییدن عطر نفس هاشون اما منتظریم ، منتظریم که روزهای خوبِ مهربانی، دوباره در بزند و از راه برسد امیدواریم به بخشندگی و مهربانیِ خدایی که بدون اجازه اش حتی برگی از درخت نمی‌افتد اما اینبار که همه چیز درست شد، قول می‌دهیم مهربان تر باشیم ، زیباتر به زندگی نگاه کنیم ، حالا که فهمیدیم حتی یک ویروس کوچک در این دنیا می‌تواند تمام دلخوشی و کار و بار و زندگی مردم کل جهان را متوقف کند، قول می دهیم هیچ چیز در زندگی را قبل از خدایمان اولویت قرار ندهیم ، هیچ چیز😐 پس خدای مهربانم به ما رحم کن و ما را به روزهای خوبِ باهم بودنمان برگردان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌

  • آدم یه جایی از زندگی دیگه دنبال آدم کامل نمیگرده. دنبال کسی میگرده که مجبور نباشه کنارش خودش رو سانسور کنه. کسی که بشه باهاش سکوت کرد، حرف زد، خندید، و حتی بعضی روزها حال خوبی نداشت؛ بدون اینکه ترس از دست دادنش رو به دوش بکشی. چون آدم وقتی زیاد آسیب میبینه دیگه عاشق هیجان نیست؛ دنبال آرامشه. دنبال یه نفر که موندنش رو هر روز ثابت نکنه، فقط با رفتارش کاری کنه که به موندنش شک نکنی. آخرش همه‌ چیز برمیگرده به یه حس ساده؛ اینکه کنار یک نفر، بالاخره خیالت از خودت راحت باشه.

  • چقدر اين متن دلنشينه... 👌 ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ نفر ﻣﯿﺮنجی... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪیش... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ میمونه... ﮐﯿﻨﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﯾﻪ ﺟﺎﯼ ﺯﺧمه... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺍﻭﺿﺎﻉ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻞ ﺑﺸﻪ..! ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ و  ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﺰﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺑﮕﯽ ﻧـــﻪ... ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺳﺖ!  ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﺶ ﺗﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﻨﻪ..!           ﯾﻪ ﭼﯿﺰ سنگين مثل...                "ﺣــــﺮﻣـــــﺖ" ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  • 😘 دوستان ❤️ فیلتر شکن قوی بدون قطحی مناسب ویسکال. و تمام برنامه ها 🚨 🙂 جهت خرید پیوی مراجعه کنید ➡️ @ux100

  • 📚 #شعر 📚  من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفس اَم برده به باغ ی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم‌نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان‌ گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاباش قدوم اَش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغان چون تماشا ی گل و لاله و شمشاد کنید هرکه دارد ز شما مرغ اسیر ی به قفس برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید شمع اگر کشته شد از باد مدارید عجب یاد پروانه هستی شده بر باد کنید بیستون بر سر راه است مباد از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید جور و بیداد کند عمر جوانان کوتاه ای بزرگان وطن بهر خدا داد کنید گر شد از جور شما خانه موری ویران خانه خویش محال است که آباد کنید کنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهار شکر آزادی و آن گنج خداداد کنید #ملک‌الشعراء_بهار ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • без подписи

  • 📚 #دکلمه 📚 هرچیزے که در دیگران مارا مے رنجاند مے تواند منجر به درڪ عمیق ترے از خودمان شود🤎🍂.... می‌دانی امید چیست؟ امید یعنی وقتی زندگی آن‌قدر سخت می‌شود، که دیگر نمی‌دانی فردا را چطور شروع کنی، باز هم جایی در قلبت چیزی می‌گوید، «صبر کن...شاید هنوز اتفاق خوبی مانده باشد» امید یعنی به تمام چیزهایی که از دست دادی نگاه کنی، اما باور نکنی که ، زندگی برای همیشه همین گونه خواهد ماند. یعنی شب‌هایی که با هزار فکر می‌خوابی، و صبح‌هایی که با دل خسته بیدار می‌شوی، باز هم در اعماق دلت به خدا اعتماد داشته باشی... امید یعنی ندانی چه زمانی، ندانی چگونه... فقط بدانی خدایی هست، که بهتر از تو می‌داند، چه چیزی برایت خوب است... شاید امید همین باشد، اینکه هنوز، با وجود تمام خستگی‌ها... دلت نمی‌خواهد از فردایی دست بکشی، که خدا هنوز برایت نساخته است... می‌دونی رفیق ... از جملات امید بخشی آموختم که هیچ دارویی ، نمیتواند همچون ” اُمید “ آدمی را ایستاده نگه دارد ! آموختم که در همه حال و همه وقت باید عشق ورزید حتی در زمان خستگی ، بیماری و یاس آموختم که جنگیدن همیشگی برای نداشته ها چشم ها را به روی داشته هایمان می بندد گاهی باید با خیالی آسوده زندگی کرد رها از هر نبردی و شکستی آموختم که هیچ دارویی ، نمیتواند همچون “امــید” آدمی را زنده نگه داشته باشد زندگی بیاورد ، عشق ببخشد در آخر.... زندگی یک اتاق با دو پنجره نیست ، زندگی هزاران پنجره دارد ... یادم هست روزی ... از پنجره ناامیدی به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم می خواهم گریه کنم ... و روزی از پنجره امید به زندگی نگاه کردم ، احساس کردم میخواهم دنیا را تغییر دهم ! عمر کوتاه است ... فرصت نگاه کردن ، از تمامی پنجره های زندگی را ندارم ، تصمیم گرفته ام فقط از یک پنجره ، به زندگی نگاه کنم ... و آن هم پنجره امید ... پایان #ابراهیم_پاشا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌📚https://t.me/alibarchin65

  • 📜 #شعر 📜 من ریزه کاری های بارانم ... در سرنوشتی خیس می مانم دیگر درونم یخ نمی بندی ... بهمن ترین ماهِ زمستانم رفتی که من یخچالِ قطبی را ... در آتش دوزخ برقصانم رفتی که جای شال در سرما ... چشم از گناهانت بپوشانم اِی چشم های قهوه قاجاری ... بیرون بزن از قعرِ فنجانم از آستینم نفت می ریزد ... کبریت روشن کن،بسوزانم از کوچه های چرک می آیم ... در باز کن،سردرگریبانم در باز کن،شاید که بشناسی ... نت های دولّا،چنگِ هذیانم یک بی کجا درمانده از هر جا ... سیلی خورِ ژن های خودکامه صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ... یک واقعا در جهل علامه یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ... دندانه های سینِ احسانم دندانه ام در قفل جا مانده ... هر جوری می خواهی بچرخانم سنگم که در پای تو افتادم ... هر جا که می خواهی بغلتانم پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ... سر برنگردان روحِ عریانم خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ... چون صندلی از چارپایانم می خواهی آدم باش یا حوّا ... کاری ندارم، من که حیوانم یک مُژه در پلکم فرود آمد ... یک میله از زندانِ من کم شد تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ... پل زیر پای رفتنم خم شد بعد از تو هر آینه ای دیدم ... دیوار در ذهنم مجسم شد از دودمانِ سِدر و کافوری ... با خنده از من دست می شوری من سهمی از دنیا نمی خواهم ... می خواستم،حالا نمی خواهم این لاله ی بدبخت را بردار ... بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار تنهایی ام را شیر خواهم داد ... اوضاع را تغییر خواهم داد اندامی از اندوه می سازم ... با قوزِ پشتم کوه می سازم باید که جلّادِ خودم باشم ... تفریقِ اعدادِ خودم باشم آن روزها پیراهنم بودی ... یک روزِ کامل بر تنم بودی از کوچه ام هرگاه می رفتی ... با سایه ی من راه می رفتی اِی کاش در پایت نمی افتاد ... این بغض های لختِ مادرزاد. . اِی کاش باران سیر می بارید ... از دامنت انجیر می بارید در امتداد این شبِ نفتی ... سقطِ جنونم کردی و رفتی در واژه های زرد می میرم ... در بعد از ظهری سرد می میرم باید کماکان مُرد اما زیست ... جز زندگی در مرگ راهی نیست باید کماکان زیست اما مُرد ... با نیشخندی بغضِ خود را خورد انسان فقط فوّاره ای تنهاست ... فوّاره ها تُف های سربالاست من روزنی در جلدِ دیوارم ... دیوارِ حتما رو به آوارم آوار یعنی دوستت دارم آوار کن بر من نبودت را ... باروت نه،با فوت ویرانم از لای آجرها نگاهم کن ... پروانه ای در مشتِ طوفانم طوفان درختان را نخواهد برد ... از ابرِ باران زا نترسانم بو می کِشم تنهاییِ خود را ... در باجه ی زردِ خیابانم هر عابری را کوزه می بینم ... زیر لبم خیام می خوانم این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ... با پرسه های دورِ میدانم یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...دارم برایت شعر می خوانم #احسان_افشاری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://t.me/alibarchin65

  • 🎙 #دکلمه 🎙 ‍ به نام دلبر♥️ هرجا اسم دلبر میاد فقط چشمامو می‌بندم و تو میای تو ذهنم .. می‌دونی چرا : هرجا خسته بودم شونه بودی برام هرجا تنها بودم  همراه بودی برام هرجا ترسیدم سایه اَمن بودی برام همه ی  ناراحتی هامو رو خریدی به جونت خلاصه بگمـــ نزاشتی آب تو دلم تکون بخوره تو این دنیای پر از وسوسه بی توقع عشق و محبت و قلبتُ بهم هدیه دادی واز جسم و روحم مراقبت کردی؛ تو یه هدیه هستی که هیچ مغازه ای از تو نداره حتی خود خداهم لنگه تورو دیگه نداره؛ تو جواب همه شکر خداهای پدرمی ♥️ داشتن تو بهم یاد داد : تو اوج تاریکی ها داشتن یه نور معجزه اس؛ بهم یاد داد : اگه تو نباشی زندگی فقط جون کندن و وقت تلف کرده مهم نیست چند سالمه و کجام و‌چطور زندگی کردم ؛ از وقتی تو اومدی تازه متولد شدم؛ تازه فهمیدم زندگی مزه شیرین سیب قرمز میده ؛ تو روح منو جلا دادی و به جونـــم قدرت دادی ... وقتی دستاتو میگیرم قدرتمندترین دختر جهانم وقتی میخندی خوشبخت ترینم آدم زمینم وقتی حرف میزنی ساکت ترین مخلوق خدام وقتی در آغوش توامـــــ بی نیاز ترینم مگه بهشت کجاست؟ چه رنگیه ؟ مگه زندگی با تو خودِ بهشت نیست....! مهم نیست قبل تو جهنم بود زندگیم  الان که هستی خُنکی باد بهشت روی صورتمه... شبام دیگه بوی تنهایی و دلتنگی نمی‌ده  ؛ عطر داره؛ عطر تو رو داره و من مست تو.. بمون کنارم من مغرورم با داشتنت نه برای روز و شب و ماه و سال نه... برای یه عمــــر  ؛من می‌خوام بقیه ی زندگیم کنار تو باشه شریک بشیم تو خنده و گریه ؛ تو بیماری و سلامتی ؛ تو قهر و آشتی .. .. دلــــبرم تو چهار چوب خونه ی قلب من سلطان تویی..تو صاحب این تَنی ... تو مالک روح منی می‌خوام همه ی قربون صدقه ها ی دنیارو جمع کنم و برات هرشب تا صبح لالایی بگم می‌خوام همه ی من پر بشه از تو..... تورا خوشست که بدوزی لب و دهان مرا .... وگرنه هزار سال دگر ... از تو خواهم گفت 🎙آوا #امین_چناری🎙️ ✍️#سپیده_زاهدی ✍️#راحم_تبریزی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‍‌‌📚#خسته_از_پرواز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌𖤓 𝄟🦅⍣᭄ 𝑱𝒐𝒊𝒏 𝑼𝒔☞︎︎✨✰@aminf16m✰™