tgindex
اندیشه بدون مرز

اندیشه بدون مرز

Статистика
@andishebedunemarzперсидский

@mohammadsaeedzadeh

Последний пост
30 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
273
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
477
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
76
40 постов
Вовлечённость
15,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 273
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
56
1/48двое суток
64
1/72трое суток
69

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در دامن این مخوف جنگل و این قله که سر به چرخ سوده است اینجاست که مادر من زار گهواره ی من نهاده بوده است اینجاست ظهور طالع نحس کامد طفلی زبون به دنیا بیهوده بپرورید مادر عشق آمد و در وی آشیان ساخت بیچاره شد او ز پای تا سر دل داد ندا بدو که : برخیز اینجاست که من به ره فتادم بودم با بره ها همآغوش ابر و گل و کوه پیش چشمم آوازه ی زنگ گله در گوش با ناله ی آبها هماهنگ اینجا همه جاست خانه ی من جای دل پر فسانه ی من این شوم و زبون دلم که گم کرد از شومیش آشیانه ی من اینجاست نشان بچگی ها هیچم نرود ز یاد کانجا پیره زنگی رفیق خانه می گفت برای من همه شب نقلی به پسند بچگانه تا دیده ی من به خواب می رفت خیزید می از میانه ی خواب هر روز سپیده دم بدانگاه که گله ی گوسفند ما بود جنبیده ز جا فتاده بر راه بزغاله ز پیش و بره از پی من سر ز دواج کرده بیرون دو دیده برابر روی صحرا که توده شد چو پیکر کوه حلقه زده همچو موج دریا از پیش رمه بلند می شد دو گوش به بانگ نای چوپان و آن زنگ بز بزرگ گله آواز پرندگان کوچک و آن خوب خروسک محله کز لانه برون همه پریدند وز معرکه ی چنین هیاهو من خرم و خوش ز جای جسته فارغ زدی و ز رنج فردا از کشمکش زمانه رسته لب پر ز تبسم رضایت دل پر ز خیال وقت بازی ناگاه شنیدمی صدایی این نعره ی بچه های ده بود های های رفیق جان کجایی ما منتظریم از پس در من هیچ نخورده ، کف زننده بر سر نه کله نه کفش بر پای یکتای به پر سفید جامه زنگوله به دست جسته از جای از خانه به کوه می دویدیم مادر می گفت : بچه آرام می کرد پدر به من تبسم من زلف فشانده شعر خوانان در دامن ابر می شدم گم دنیا چو ستاره می درخشید اینجاست که عشق آمد و ساخت از حلقه ی بچه ها مرا دور خنده بگریخت از لب من دل ماند ز انبساط مهجور دیده به فراق ، قطره ها ریخت ای عشق ،‌امید ، آرزوها خسته نشوید در دل من تا چند به آشیانه ماندن دیدید چه ها ز حاصل من که ترک مرا دگر نگویید ؟ ای دور نشاط بچگی ها برقی که به سرعتی سرآیی ای طالع نحس من مگر تو مرگی که به ناگهان درایی ایام گذشته ام کجایی ؟ باز ای که از نخست گردید تقدیر تو بر سرم نوشته بوسم رخ روز و گیسوی شب کز جنس تواند ای گذشته هر لحظه ز زلف تو است تاری از عمر هر آنچه بود با من نزد تو به رایگان سپردم ای نادره یادگار عشقا مردم ز بر تو دل نبردم تا باغم خود ترا سرشتم باز ای چنان مرا بیفشار تا خواب ز دیده ام ربایی امید دهی به روزگاری کز تو نبود مرا جدایی بازآ که غم است طالب غم #نیما_یوشیج @andishebedunemarz

  • 30 июл.90из andishebedunemarz

    без подписи

  • همه سیه‌گری آموختی ز طره‌ی خویش چرا ز چهره نیاموختی نکوکاری؟ #کمال‌_اسمعیل‌_اصفهانی ﻣﻦ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﮎ ﻏﻠﺘﯿﺪﻥ، ﺗﻮ ﻭ ﺣﺎﻟﻢ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺁن‌چناﻥ ﺯﯾﺒﺪ، ﺑﻪ ﺩﻟﺪﺍﺭ این‌چنین ﺑﺎﯾﺪ #بیدل_دهلوی @andishebedunemarz

  • در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی #خیام @andishebedunemarz

  • يا ليتني حجرٌ لا أَحنُّ إلى أيِّ شيءٍ فلا أَمس يمضي , ولا الغَدُ يأتي ولا حاضري يتقدِّمُ أَو يتراجَعُ لا شيء يحدث لي ! ليتني حَجَرٌ ـ قُلْتُ ـ يا ليتني حَجَرٌ ما ليصقُلَني الماءُ أَخضرُّ ، أَصفَرُّ ... أُوضَعُ في حُجْرَة مثلَ مَنْحُوتةٍ ، أَو تماريـنَ في النحت... أو مادَّةً لانبثاق الضروريِّ من عبث اللا ضروريّ ... يا ليتني حجرٌ كي أَحنَّ إلي أيِّ شيء ! ای کاش سنگ بودم دلتنگ چیزی نمی‌شدم چرا که، نه دیروزم می‌گذرد و نه فردایی پیش روست و اکنونم نه رو به جلوست، نه قابل بازگشت هیچ اتفاقی برایم رخ نمی‌دهد کاش سنگ بودم می‌گویم: کاش سنگی که آب جلایم دهد سبز شوم زرد شوم مرا چونان تندیسی روی طاقچه بگذارند یا لااقل چونان مشق پیکره‌تراشی خام‌پنجه ‌یا هر آنچه که بایستگی را متجلی کند در برابر بیهودگی نابایسته کاش سنگ بودم تا دلتنگ هر چیزی باشم... #محمود_درویش @andishebedunemarz

  • ما كنتُ أعرف أنّ أحداً يحتلُّ أحداً كبحر ويسكنه كهاوية. ما كنت أعرف أنّ البحر يهبط الرمال الضيّقة نمی‌دانستم احدی ‌‌بتواند هم‌چو دریا، دیگری را فرابگیرد و به‌‌سانِ پرت‌گاه در او سکنا گزیند ‌#انسی_الحاج @andishebedunemarz

  • ‏مهما بلغَ المرءُ من القُوَّة ‏فإنَّه يبقى محتاجاً إلى حضن من يُحِب. «مهم نیست که یک نفر چقدر قوی باشد او همچنان محتاجِ آغوش کسی است که او را دوست دارد.»    #أدهم_شرقاوي @andishebedunemarz

  • كجرسٍ وبيت، قريبان جداً ولن نلتقي لكنّ كل هذا لا يهم، طالما صوتُ أحدنا يرنُّ عميقاً في الآخر! -------------- همچو زنگِ در و خانه، خیلی به هم نزدیکیم اما ملاقات نمی‌کنیم ولی تمام این‌ها مهم نیست مادامی‌که صدای یکی‌مان شدیداً در دیگری طنین‌افکن می‌شود! #سُكينة_حبيب_الله ترجمه: محمد_حمادی @andishebedunemarz

  • شب به‌خیر! شب به‌خیر ای دو دریای خاموش! شب به‌خیر ای دو دریای روشن! شب به‌‌خیر ای نگاهِ پر آزرم! باز امشب در کدامین خلیجِ شمایان بادبانِ سحر می‌گشایند؟ آه، دیری‌ست            دیری‌ست                    دیری‌ست من درین سوی این تُرعهٔ خون تو در آن سوی آن باغِ آتش وز دگر سوی ابر و باران ابر و باران و تنهاییِ من. راه باریک و           شب ژرف و تاریک هیچ نشناختم با که بودم هیچ نشناختی با که بودی لیک می دانم                  این‌جا در شمارِ شهیدانِ این باغ یک تنم     (ارغوانی شکسته) هرچه هستم همانم که بودم هرچه بودم همینم که هستم. شب به‌خیر ای دو دریای خاموش! شب به‌خیر ای دو دریای روشن! می‌رود          باد             باران                   ستاره می‌رود آب              (آیینهٔ عمر) می‌روی تو سوی آفاقِ تاریکِ مغرب. آسمان را بگویم که امشب یاس‌های رهِ کهکشان را بر سر رهگذارت فشانَد یک سبد لاله           از تازه‌تر باغِ سرخِ شفق،                           در نخستین سحرگاهِ هستی ـ‌تا درین راه تنها نباشی‌ـ در کنارت نشاند. شب به‌خیر ای دو دریای روشن! شب به‌‌خیر ای دو دریای خاموش! گاه می‌پرسم، از خویش                               (بی‌خویش) شاید آن‌جا (در آن سوی سیلاب خواب بی‌گریهٔ سبزِ مرداب) برگ را با نسیمِ سحرگاه گفت‌و‌گویی نبود و نبوده‌ست باز می‌گویم:            «ای چشمِ بیدار! پس درین خشک‌سالِ ترانه، آن‌همه واژگانِ پر آزرم بر لبِ لاله برگانِ صحرا ترجمانِ کدامین سرود است؟» شب به‌خیر ای دو دریای خاموش! شب به‌خیر ای دو دریای روشن! شب به‌خیر ای نگاه پر آزرم! این سرودِ درود است و بِدْرود. #محمدرضا_شفیعی_کدکنی (۱۳۷۶). 📚 از زبانِ برگ [آیینه‌ای برای صداها]. @andishebedunemarz

  • без подписи

  • داستان مگسِ نیمه‌دانا #جیمز_تربر عنکبوت بزرگی در خانۀ قدیمی‌سازی، تار زیبایی برای شکار مگس تنید. هربار که مگسی بر تارش فرود می‌آمد و گرفتار می‌شد، عنکبوت آن را می‌بلعید تا مگس‌های دیگر که از آن حوالی عبور می‌کردند تصور کنند تار عنکبوت مکان امنی برای استراحت کردن است. روزی مگسِ نیمه‌دانایی، وزوزکنان بالای تار عنکبوت پرواز می‌کرد و آن‌قدر برای فرود آمدن معطل کرد که عنکبوت ظاهر شد و گفت: «بفرما». اما مگس که از او خیلی باهوش‌تر بود گفت: «من هرگز جایی که هیچ مگس دیگری نیست فرود نمی‌آیم، و در منزل تو هم که مگس نمی‌بینم». مگس پروازکنان رفت، تا به جایی رسید که مگس‌های زیادی جمع شده بودند. می‌خواست بنشیند که زنبوری گفت: «صبر کن ابله، این مگس‌گیر است. همۀ این مگس‌ها به دام افتاده‌اند». مگس گفت: «مزخرف نگو، همۀ این‌ها دارند می‌رقصند». این را گفت و نشست و با بقیۀ مگس‌ها در آن‌جا زمین‌گیر شد. نتیجۀ اخلاقی: امنیت در کمیّت نیست، در هیچ چیزِ دیگر هم نیست. @andishebedunemarz

  • اصل انسانی، جوهر تاریخ است... تاریخ نشان می‌دهد که انسان موجودی است هوشمند و اجتماعی؛ طبیعت او چنین است... شواهد تاریخی رنسانس یعنی دورهٔ بین مرحله اول و مرحله آخر قرون وسطی، در تمام مراکز تاریخ: اروپا، آسیای غربی،آسیای میانه، چین و هند نشان داد که حیات اجتماعی و ترقی فرهنگی دیگر نمی‌توانست در چهارچوب اصولی که در دوران قبل به وجود آمده و به آن عمل شده، پیشرفت کند.این اصول الزاماً بد نبودند ولی به مرور متحجر شده و به‌صورت  دگم( تعالیم ثابت و تغییر ناپذیر) در آمده بودند، از این رو اندیشه انسان را از پیشرفت باز می‌داشتند؛ در چین دگم کنفسیوس، در آسیای میانه دگم اسلام و در ایتالیا دگم مسیحیت. برای پیشرفت، این قیود می‌باید از سر راه بر داشته می‌شد و راه به سوی اندیشه اخلاق و آزاد باز و هموار می‌گردید.    #مرتضی_راوندی (۱۳۹۳). 📚تاریخ اجتماعی ایران. چاپ هفتم. انتشارات نگاه. جلد یکم. صفحهٔ ۱۲۳. @andishebedunemarz

  • امروز از تخت سینه ام دستی دریچه مخفی را آهسته باز کرد در من تو را بیدار کردند ای کاش در من همیشه تو را بیدار می کردند ... #رضا_براهنی @andishebedunemarz

  • تو چرا پنجره را بستی‌؟ تو چرا آینه را دام لغزنده‌ترین ثانیه‌ها بر رف ننهادی تو چرا ساقه آبی را که فراز سر ما خم شد از بیشه باران خستی تو چرا ساقه رازی را از گلدان پنجره همسایه از ابدیت شاید که به سوی تو فرود آمد بشکستی تو چرا بی‌پروا بی ورد لبخندی در کوچه باد زیر دیوار بلند باد از میان خیل اشباح خسته خزیده همه جا که برون تاخته‌اند از جوال رویای مردم همسایه ما می‌گذری تو چرا پنجره را بستی تو چرا پنجره خانه ما را که درخت نور از بر آشفته‌ترین گوشه آن ساقه دوانیده بر پنجره تشنه همسایه ما بستی تو به خواب خوش بودی در نیمه شب مظلم دوش تو ندیدی که سوار موعود از کوچه میعاد بی درود و بدرودی بی که یک لحظه درنگ آرد پشت دیوار بلند رویای لیلا بگذشت تو ندیدی کان‌سوتر کاخ رفیعی بود زلف مشکین بلندی از پنجره می‌بارید آسمان بوته یاسی است که در پنجره خانه ما رسته‌ست روی تو ماه بلند چشم‌های تو دو سیاره ژرف سبز نام تو خوشه شادابی در ظلمت برگ به شقایق‌ها آراسته‌ست تو چرا پنجره را بستی؟ که نبینی که سوار موعود پشت دیوار کوتاه امید لیلا بگذشت بی که یک لحظه درنگ آرد بی درود و بدرود بوته شومی در باغچه کوچک همسایه ما رسته‌ست که شقاوت را دست بر دیوار به سراپای در و دیوار و پنجره جوشانده است مرغ نامیمونی بی که رو بنماید با جنبش بالی به سوی ملجا موهومی در گز وحشی همسایه ما خوانده است روح سرگردان عاشق مبروصی است کز زمان‌های گذشته شاید در خفایای این خانه مانده‌ست پیچک پیر تباهی هشدار بی‌خبر از هر جا می‌خواهد می‌تواند سر برون آرد تو چرا پنجره را می‌بندی؟ تو چرا شاخه جوشنده یاس ما را به عیادت سوی دیوار تمام شهر به عیادت سوی بیمار تمام شهر سوی بیماری نامیمونی هر خانه برنمی‌انگیزی؟ دست‌های تو کلید صبح است که سوی مشرق می‌چرخد و سپیدی را از پس نرده سایه روشن به سوی پنجره‌ها می‌خواند چشم‌های تو به دیوار بلند باغ عشق روزن سبزی‌ست که من از آنجا در لحظه مشتاقی به درون می‌خزم آهسته و با دامنی از سیب سرخ راز باز می‌گردم چشم‌های تو پنجره‌های بلند ابدیت هستند تو چرا پنجره را می‌بندی‌؟ تو چرا خوشه یاس نفست را در کلبه همسایه نمی‌ریزی پیچک هرزه نامیمونی را هشدار تو چرا ساقه تارنده خورشید شفاعت را سوی هر خانه بپوسان بذر وحشت بر نمی‌انگیزی؟ تو چرا پنجره را می‌بندی‌؟ #منوچهر_آتشی از دفتر آواز خاک @andishebedunemarz

  • پاییزِ درو پاییز! پاییز برگریز گریزان ز ماه و سال بر سینه ی سپیده‌دم تو نوار خون آویختند با صبحگاه سرد تو فریاد گرم دوست آمیختند پاییز میوه‌ی سحری‌رنگ سخت و کال واریز قصر ابر تو در شامگاه سرخ نقش امیدهای به آتش نشسته است؛ دم‌سردی نسیم تو در باغ‌های لُخت فرمان مرگ بر تنِ برگِ شکسته است دروازه‌ها گشودی و تابوت‌های گل از شهر ما گریخت عطر هزار ساله‌ی‌ امیدهای ما بارنگ سرخ خون بر خاک خشک ریخت فردای برف‌ریز پاییز! هنگام رویش گل یخ از کنار سنگ ای ننگ، ای درنگ، قندیل‌های یخ را چه کسی ذوب می‌کند؟ وین جام‌های می را چه کسی آورد به زنگ؟ پاییز! ای آسمان رقص کلاغان خشک‌بال، گلخانه‌ی شکسته در شاخه‌های فقر، در این شب سیاه که غم بسته راه دید کو خوشه‌ی ستاره؟ کو ابر پاره‌ پاره؟ کو کهکشان سنگ‌فرش تا مشرق امید؟ وقتی سوار هست و همآورد گُرد هست برپهنه‌ی نبرد سمندر دلاوران چوگان فتح را امید بُرد هست آویز‌های غمزده‌ی برگ‌های خیس وی روزهای گس چون شد که بوسه هست و لب بوسه‌خواه نیست؟ چون شد که دست هست و کسی نیست دسترس؟ در سرزمین ما بیهوده نیست بلبل آشفته را نوا در هیچ باغ مگر باغ ما سیاه یک سرخ گل نمی‌شکفد با چنین صفا یک سرگذشت نیست چنین تیره و تباه در جویبار اگرچه می‌دود الماس‌های تر و آواز خویش را می‌خواند پر سوزتر شبگیر رهگذر لیکن در این زمان بی‌مرد مانده‌ای پاییز ٔای بیوه ی عزیز غم‌انگیز مهربان!   #سیاوش_کسرائی از مجموعه ی «آوا» @andishebedunemarz

  • 30 июл.70из andishebedunemarz

    без подписи

  • صدای‌ات بوی جاده می‌داد بوی سپیدیِ ماه بر درخت و این راه از برج‌های کدام شهر به دنیا می‌رسید؟ چیزی هست چیزی هست میانِ ارتعاشاتِ صدای تو با تمامِ بلندی‌های جهان با تمامِ خطوطِ حلقویِ گردشِ زمین که بر من این‌سان باد این‌سان گردباد می‌وزد و این‌سان ای تو ای او ای را بردار از حروفِ چند سطر بالاتر بالاتر که از ارتعاشِ انسان می‌وزد و صدای تو چون باد گرد می‌وزد و ای من من با حروفِ سرگردانِ صدای تو چه بر باد می‌روم #یلدا_شعبانی @andishebedunemarz

  • ☝️ اسپانیایی عبری لاتین و یونانی تخصص داشت. فروید ویلیام شکسپیر رادر طول عمرش فقط به زبان انگلیسی می‌خواند و به عقیده بعضی‌ها درک او از روانشناسی به خواندن نمایشنامه‌های شکسپیر برمیگردد. فروید در سن ۱۷ سالگی وارد دانشگاه وین شد او می‌خواست که حقوق بخواند اما به دانشکده پزشکی پیوست جایی که مطالعات او شامل فلسفه زیر نظر فرانتس برنتانو فلسفه زیر نظر ارنست بروک و جانورشناسی زیر نظر استاد داروینیستی به نام کارل نوئل بوددر سال ۱۸۷۶ فروید چهار هفته را در ایستگاه تحقیقات جانورشناسی نوئل در تریست به تحقیق و تشریح بی‌نتیجه هزارن مار ماهی برای یافتن اندام تناسلی نر در آنها گذراند او با درجه دکترا در سال ۱۸۸۱ فارغ‌التحصیل شد                                                #ادامه_دارد   #@andishebedunemarz

  • آشنایی بافلسفه فروید                                                                                                                                                 زیگموند شلومو فروید یا زیگیموند شلومو فروید (به آلمانی: Sigmund Schlomo Freud) (تلفظ آلمانی: [ˈzi:kmʊnt ˈfʁɔʏ‌t] (به چکی: Sigismund Schlomo Freud) (زادهٔ ۶ مهٔ ۱۸۵۶ - درگذشتهٔ ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹) عصب‌شناس اتریشی است که پدر علم روانکاوی شناخته می‌شود. فروید در سال ۱۸۸۱ از دانشگاه وین پذیرش گرفت و سپس در زمینه‌های اختلالات مغزی و گفتاردرمانی و کالبدشناسی اعصاب میکروسکوپی در بیمارستان عمومی وین به تحقیق پرداخت. او به عنوان استاد دانشگاه در رشته [[نوروپاتولوژی در سال ۱۸۸۵ منصوب و در سال ۱۹۰۲ به عنوان پروفسور شناخته شد. در ایجاد روانکاوی و روش‌های بالینی برای روبرو شدن با علم آسیب‌شناسی روانی از طریق گفتگو بین بیمار و روانکاو فروید تکنیک‌هایی را مثل استفاده از تداعی آزاد (به روشی گفته می‌شود که در آن بیمار هرآن چه را به ذهنش خطور می‌کند، بیان می‌نماید) و همچنین کشف انتقال (فرایندی که در آن بیمار و روانشناس خاطرات کودکی خود را با هم درمیان می‌گذارند) و همچنین فرایند تحلیلی روانشناسی را ارائه کرد. بازتعریف فروید از تمایلات جنسی که شامل اشکال نوزادی هم می‌شد به او اجازه داد که عقده ادیپ (احساسات جنسی بچه نسبت به والدین جنس مخالف خود) را به عنوان اصل مرکزی نظریّه روانکاوی درآورد. تجزیه و تحلیل او از خود و رویاهای بیمارانش به عنوان یک آرزوی تحقق یافته او را به یک مدل برای تجزیه و تحلیل علائم بالینی و سازکار سرکوب رسانید و همچنین برای بسط نظریه خود مبنی بر اینکه ناخودآگاه یک مرکز برای ایجاد اختلال در خودآگاه است از آن استفاده کرد. فروید وجود زیست مایه (لیبیدو) را قطعی می‌دانست (به نظر او لیبیدو انرژی روانی -جنسی است. منبع آن اروس یعنی مجموع غرایز زندگی است. لیبیدو با مرگ میجنگد و می‌کوشد انسان را در هر زمینه به پیروزی برساند. این نیرو را شهوت نیز می‌نامند. زیست‌مایه بیش از هر چیز معنای جنسی دارد) متأسفانه سوءتفاهم بسیاری در مورد اغلب مفاهیم فرویدی وجود دارد، از جمله مفهوم «لیبیدو» که با شهوت یکی دانسته شده است یعنی «به فروید این طور نسبت می‌دهند که گویی او همه چیز را بر اساس سکس می‌دانسته است» در حالیکه فروید «به جای کلمه عرفانی و شاعرانه عشق، کلمه تکنیکی تر و حرفه‌ای تر سکسوالیته را انتخاب کرد»«در حقیقت او بارها اعلام کرده که واژه‌های عشق، سکسوالیته، erotisme و Eros را معادل یکدیگر به کار می‌برد. liebe فرویدی معنای عشق، اشتیاق و ژویی سانس را در یک کلمه داراست.» انتقال یکی دیگر از مفاهیمی است که مورد سوءتفاهم واقع شده است. «فروید کشف کرد که سمپتوم به کمک انتقال قابل روانکاوی می‌شود. او همچنین کشف کرد که انتقال موتور روانکاوی و در عین حال سدی برای آن است. انتقال یک عشق است، یک عشق واقعی و هیچ عشق واقعی در صدد دست یافتن به دانش نیست… کار انتقال این است که چیزی برای تعبیر روانکاو باقی بگذارد.                                                                                                                                           اوایل کودکی و تحصیل فروید در خانواده‌ای یهودی گالیسی در شهر موراویا بخشی از جمهوری چک متولد شد. اولین فرزند خانواده از هشت فرزند بود. پدرش یاکوب فروید(۱۸۱۵–۱۸۹۶) تاجر پشم بود و از اولین ازدواجش دو پسر داشت: امانوئل (۱۸۳۳–۱۹۱۴)و فیلیپ (۱۸۳۶–۱۹۱۱). خانواده یاکوب از یهودی‌های حسیدی بودند، هرچند که خود یاکوب آدمی سنتی نبود. او در مطالعه تورات مشهور بود. او و مادر زیگموند در ۲۰ سالگی به عنوان همسر سوم توسط خاخام یهودی ایزاک مانهایمر در تاریخ ۲۹ ژوئیه ۱۸۵۵ عقد کردند. آنها مشکلات اقتصادی داشتند و وقتی زیگموند متولد شد، در یک اتاق اجاره‌ای در خانه یک قفل ساز در شهر اشلاساگاسا زندگی می‌کردند.او با یک پرده نازک که به دور بدنش پیچیده شده بود از رحم مادر بیرون آمد که مادرش این را نشانه خوبی برای آینده پسرش می‌دانست. محل تولد فروید در ۱۸۵۹ خانواده فروید فرایبرگ را ترک کردند برادران ناتنی فروید به شهر منچستر در انگلستان مهاجرت کردند که موجب جدایی بین فروید و پسر امانوئل که همبازی فروید بود شد پدر فروید زن و دو فرزند خود را (خواهر فروید آنا متولد ۱۸۵۸ و برادرش یولیوس در کودکی مرده بودند) اول به لایپزیگ و در سال ۱۸۶۰ به وین برد در وین بود که چهار خواهر (روسا، ماری، آدولفین و پاولا) و یک برادر، الکساندر، فروید متولد شدند در سال ۱۸۶۵ فروید نه ساله وارد (Leopoldstädter Kommunal-Realgymnasium)که یک دبیرستان ممتاز بود شد او ثابت کرد که یک دانش آموز برجسته است و با افتخار در سال ۱۸۷۳ از مچورا فارغ‌التحصیل شد او عاشق ادبیات بود و در زبانهای آلمانی ایتالیایی فرانسه انگلیسی

  • روزنامه‌ی صبحِ امروز اتفاق‌های نیفتاده تو  از لای ستون‌ها پیدا می‌شوی من در پشتِ ستون‌ها پنهان  کلماتی که قرار می‌گذارند کلماتی به قرار نمی‌رسند کلماتی که حذف می‌شوند روزنامه‌ی صبحِ امروز چایِ داغ در فنجان  اتاقی سرد میزی دونفره  در ستونِ داستان‌های کوتاه  کوتاه‌ترین داستانِ ام‌روزی می‌آیی می‌روی  و تمام می‌شود من به ستونِ حوادث رسیده‌ام  به روی تخت می‌خوابم  نه! نمرده‌ام  خوابیده‌ام  روزنامه‌ی صبحِ امروز فردا می‌آید  #آنوتا_صالحیان @andishebedunemarz