Ardalan.amin.javaheri
описание
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
1 533
подписчиков
Охват к подписчикам
94,4%
ERR
Реакции к просмотрам
1,40%
466 на 22 постов
Пересылки к просмотрам
0,70%
234
Постов в день
0,3
всего 22
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 14 авг.به نظرم، بدتر از آنکه آدم از پا دربیاید، این است که نفهمد از پا درآمده است. در خانهای بنشیند که دیوارش آرامآرام ترک برمیدارد، اما هنوز چای دم کند تا هوای خانه گرم بماند؛ کنار دیوارهایی که هر لحظه یک قدم به فرو ریختن نزدیکتر میشوند، فیلم ببیند و وانمود کند همهچیز همانطور است که همیشه بوده. بدتر از شکست، ندیدنِ شکست است. همه میگویند حقیقت امید را میکشد، اما من هیچوقت این را باور نکردهام. امید وقتی میمیرد که آدم نفهمد قرار است به کدام سمت حرکت کند. امید با تلاش زنده میماند؛ این رؤیاهای بیحساباند که روی ستونهای خیالی قد میکشند و یک روز، بیصدا، روی سر آدم آوار میشوند. من هم در حال از پا درآمدن بودم. قدمبهقدم به ترکهای زندگیام میرسیدم و هر بار، به جای آنکه خم شوم و دست روی شکاف بکشم، میرفتم چای دم میکردم. شکاف هر روز عمیقتر میشد و من، انگار نه انگار، روبهرویش مینشستم و فیلم تماشا میکردم. شاید چون دلم میخواست هنوز اسمش را امید بگذارم، اما امید نبود؛ توهم بود. توهمی که مرا وادار میکرد باور کنم خانهای که از درون فروریخته، هنوز میتواند روی ستونهایی بایستد که فقط در ذهن من وجود دارند. آن راه مرا به هیچجا نرساند. بعید میدانم شما را هم برساند. آدم گاهی فقط باید حقیقت را تماشا کند؛ حتی وقتی هیچ کاری از دستش برنمیآید. حتی اگر تنها کاری که میتواند بکند این باشد که در خانهای که هر لحظه ترک تازهای بر دیوارهایش مینشیند، چای بنوشد و فیلم ببیند. فرقش این است که این بار، شکاف را هم ببیند. بداند سقف دیر یا زود فرو خواهد ریخت و با این حال، فنجانش را آرام روی میز بگذارد. شاید تمام ارادهی آزاد ما همین باشد؛ نه نجات دادن خانهای که آجرهایش دیگر میلی به ماندن کنار هم ندارند، نه دویدن دنبال آرزوهایی که هیچوقت قصد آمدن نداشتهاند. همهچیز قرار نیست درست شود. بعضی چیزها از همان روز اول به زندگی ما میآیند تا روزی از دست بروند. کاش شما هم همانطور که آنها از شما دور میشوند، چای بنوشید و فروپاشی را با چشمانی باز تماشا کنید؛ نه از سر انکار، بلکه از سر پذیرش. شاید بتوان از این فروپاشی نیز، به اندازهی کافی، لذت برد؛ زیرا گاهی تنها آزادی ما، انتخاب شیوهی نگاه کردن به چیزی است که شاید هرگز توان تغییرش را نداشتیم. متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri13,40%
- 14 авг.#instrumental | @shakiibaa 🌫🦋6,45%
- 30 июл.#movie_podcast قسمت نهم: (тоска) تاسکا (Toska) واژهای روسی است و ترجمهٔ دقیق و تککلمهای در فارسی ندارد. این واژه به احساسی عمیق از اندوه، دلتنگی، خلأ درونی، حسرت و اشتیاق برای چیزی گمشده یا دستنیافتنی اشاره میکند.5,54%
- 26 мар.پنجره را چهارطاق باز میکنم و در حالی که صدای پدافند با صدای مردمی که از پنجرهها سوت میکشند درهم آمیخته است، سال را در تنهاترین حالت ممکن تحویل میکنم. در این غروب، که برایم درست شبیه غروب جمعهای دیگر است، به شهری نگاه میکنم که به امید آزادیاش کنارش ایستادم. بخشهایی از آن ویران شده است، اما شهر، ویرانه نشده است. ساختمانهایی که هدف موشک بودند، بهطرزی عجیب تمیز فروریختهاند؛ شهر را کثیف، درهم و دودآلود نمیبینم. در کنار همین فروریختگیها، پرندههای ترسیده هنوز پرواز میکنند؛ در جستوجوی مکانی امن. و در دل تمام اینها، بهار از راه رسیده است. در همین قاب، میتوانم سال گذشته را تعریف کنم: سالی با ویرانی بسیار، که هنوز ویرانه نشده است. جایی که ترس از ما عبور کرده، اما هنوز شجاعت ترکمان نکرده است. مرگ بسیار اتفاق افتاده، اما هنوز کسی زندگی را فراموش نکرده است. نه فقط خودِ زندگی را، که حتی زندگیِ کسانی را که امسال دیگر نیستند. یاد حرف عزیزی میافتم که در سالی که گذشت، پدرش را از دست داد. میگفت: «ناراحت اینم که وقتِ مردن، تنها بود…» بیاختیار به این فکر کردم که او در زندگی نیز تنهاییِ بسیاری کشیده بود. نه از آن رو که بخواهم مرگش را سبک جلوه بدهم، بلکه انگار میخواستم یادآوری کنم که او در زندگی نیز بهخوبی حمایت نشده بود. با خودم میگویم: «زندگی تنها، به اندازهی مرگ تنها، سخت است.» در همین بین، سیلی از پیامهای تبریک روی گوشی میآیند. اما من، دستکم در لحظهی تحویل سال، به کسی تبریک نمیگویم. در این پیامها، سقوط آرزو را حس میکنم؛ انگار شرم، زبان همه را از آرزوهای قشنگِ هر ساله بسته است. فقط پاسخ پیام همان عزیزی را میدهم که در سوگ پدرش نشسته بود و مینویسم: «امیدوارم امسال، غمی به زندگیات اضافه نشود…» ایرانِ امسال، عیدش سوگ بسیار دارد. و همانقدر که باور دارم بازمانده باید به زندگی بازگردد، فکر میکنم جایِ رفتگان نیز باید خالی بماند. باید جایی برای نبودنشان در روان ما حفظ شود؛ وگرنه همه، راحت و مظلومانه، فراموش میشوند. صدای موسیقی را زیاد میکنم؛ نامش «والسِ سوگواری» است، و انگار برای همین روزها ساخته شده. صدای هیاهو با خنده، با گریه، و با موسیقیِ زندگیبخش در هم میآمیزد، تا تلخترین پایان را برای سالی تلخ رقم بزند. پنجره را چهارطاق باز میکنم و در خانهی روانم، جا برای تکتکِ کسانی که نیستند، باز میگذارم؛ تا در آغاز سال نو، هیچکس تنها نباشد… #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri3,66%
- 11 июн. 2025 г.این چالش رو خیلی توی اینستاگرام میبینم که من فلانی ام، اینقدر سالمه و خجالت نمیکشم که بگم : ..... میخوام بگم همتون ، و هممون هنوز خجالت میکشیم و هیچکدوم از این کپشن های رنگارنگی که مینویسیم شرم های واقعی ما نیستن . بزار این شکلی تمومش کنم . من فلانی ام فلان قدر سالمه و خجالت نمیکشم که بگم : خجالت میکشم . از خودم از گذشته ام از خیلی از تصمیم هام و احتمالا از خیلی چیزای دیگه که توی هیچ کپشنی نیستن! #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri2,82%
- 17 мая 2025 г.آدمها زخم دارند. این جمله را تقریباً همه شنیدهاند و بیشتر از آن، حسش کردهاند: آدمها زخم دارند. زخمهایی خاص، مختص به خودشان؛ گاهی زخمهایی قدیمی که دلشان نمیخواهد کسی رویشان نمک بپاشد. حتی زخمهایی هستند که آدم را به زندگی متصل میکنند. بعضی وقتها، آدمها نمیخواهند آن زخمها درمان شوند؛ دلشان میخواهد آن درد بماند، بماند تا یادشان بیاورد که چه روزهایی را پشت سر گذاشتهاند. مثلاً خالهی من، بعد از بیش از سی سال از فوت پدرش، هنوز در لحظات حساس زندگیاش جان پدرش را قسم میخورد. میگوید: «جانِ بابا...» جان کدام بابا خالهی عزیزم؟ بابا خیلی وقت است رفته، دیگر نمیتواند برگردد. اما برای خالهام، پدرش انگار هنوز هست، و اگر لازم باشد، چندباره هم میتواند برایش بمیرد. من کارم با روان است، اما این را به عنوان یک انسان میگویم، دردهای آدمی فقط زمانی باید درمان شوند که ظرفیتش وجود داشته باشد. برای خالهی من، پدرش حتی اگر سی سال هم باشد که در خانه نیست—باید همچنان حضور داشته باشد. من هم از این زخمها زیاد دارم؛ زخمهایی که حالا دیگر خشک شدهاند، عفونت نمیکنند، بازگشتی هم ندارند. میخواهم بعضی از این زخمها بمانند؛ بمانند برای روزی که دلم خواست یادشان بیفتم، بمانند بهعنوان روزنهای از امید—شاید که دوباره بشود از آنها گذشت. وقتی آدمها درِ گوش هم داد میزنند یا حرفهای تلخ را مثل نمک روی زخم هم میریزند، دل آدم میشکند. قلب آدم درد میگیرد و آدم تنهاتر میشود. فکر میکند همهی آدمها عاقلاند، فقط او نادان است. حس میکند همه میبینند، فقط او کور شده است . خاله ی من میداند پدرش فوت شده است فقط هنوز نمیتواند با این حقیقت مواجه شود بهتر است ما هم چیزی نگوییم تا او زنده بماند . البته این یک نصیحت نیست؛ چون شما هم مثل من هستید. همه میدانید که: آدمها زخم دارند. زخم هایی مختص به خودشان. #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri2,07%
- 1 дек.“You are not healing to be able to handle the trauma, you are healing to be able to handle the joy” @ardalanjavaheri1,91%
- 3 мая 2025 г.عزیزکم آیا تو میدانی آدم ها بد بودنشان را تا کجا ادامه میدهند ؟ تا هر جایی که جلویشان گرفته شود ! متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو @ardalanjavaheri1,76%
- 7 мая 2025 г.راه رهاییام را از آینه میپرسم و او سکوت میکند. دوست ندارم نشان دهم که جوابش را فهمیدهام. دوباره تکرار میکنم: "چطور میتوانم از این درد رها شوم؟" و باز هم آینه سکوت میکند. آنقدر خاموش میماند تا زیر گریه بزنم و مثل کودکی در خودم مچاله شوم. اما من گریه نمیکنم. به سکوت آینه هم بیاعتنا میمانم، همانطور که این روزها به همه چیز بیاعتنا شدهام. راه رهاییای که یک دانای کل تجویز میکند، با راه رهایی در دل زندگی فرق دارد. باور کنید، همهچیز در نظم و صبر و عشق و صداقت خلاصه نمیشود. گرچه اینها درون آدم را برای پذیرش زخمها رام تر می کنند اما کافی نیستند. شاید برای همین، آینه سکوت کرده بود. تا بدانم که میداند: پاسخهای تکراریاش، مرهم امروز من نمیشوند. نگاهی به قلبم میکنم؛ جایی که انگار کودکی بیخیال، در میان دغدغههای خانوادهاش بازی میکند. دلتنگ میشود، عاشق میشود، تند میدود و در میان این همه بیپناهی، تمنای آغوشی گرم دارد — آغوشی که احتمالأ خالهاش از او دریغ میکند... برای همین، در میان این همهمه، صدای گریهاش بلند میشود. شبیه کسی شدهام که نه میتواند جنگ بیرون خانه را پایان دهد و نه خانهی خودش را آرام کند. سکوت میکنم. سکوتی طولانی. به سمت مغزم میچرخم. شاید بدون احساس، راهی به جایی ببرم. اما مغزم فقط خاطره نشانم میدهد — اینکه چه میتوانست باشد و حالا چه شده است. زمزمه میکنم: "زندگی نباید اینقدر بیانصاف باشد، که آدم با یک اشتباه، اینطور بیچاره شود." حالا شب میشود. همهچیز ساکت است. به سمت آینه قدم برمیدارم. راه رهاییام را دوباره از او میپرسم. و او... سکوت میکند. @ardalanjavaheri1,70%
- 21 мая 2025 г.مردها فکر میکنند باید همهچیز را تحت کنترل خودشان درآورند تا ما زنها از هیچچیز نترسیم. اما چطور شما که حتی نمیتوانید جلوی سردرد ما را بگیرید، میخواهید از تمام اتفاقات ما را نجات دهید؟ ما فقط میخواهیم، هرچه شد، شما دستمان را بگیرید، تا فقط بدانیم تنها نیستیم. چون نمیتوانیم به تنهایی از پس اتفاقات بر بیاییم؟ نه، اصلاً! چون اتفاقاً ما بدون شما راحتتر همهچیز را قبول میکنیم و از سد تمام مشکلات میگذریم. چون نمیخواهیم تنها باشیم! چون شما را دوست داریم. فکر میکنید چون مردها را دوست داریم، میخواهیم شما هم ما را همانقدر دوست داشته باشید؟ نه، اصلاً. فقط میخواهیم شما خودتان را همانقدر که ما شما را دوست داریم، دوست داشته باشید. نمیدانم چطور بعد از اینهمه سال درک نکردهاید که چقدر برایمان مهم است فقط باشید... نه اینکه برنده باشید، نه اینکه بازنده باشید، نه اینکه آلفا باشید و نه اینکه بتا باشید، فقط باشید... متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri1,69%
- 29 июн. 2025 г.ایباکا امروز در کمپ، رقصی عجیب اجرا کرد. پیش از شروع، توضیح داد که در اوگاندا به این نوع رقص «تخریب خود» میگویند. گفت این رقص مجموعهای از حرکات آزاد است که باید به بدن اجازهی بروزشان را داد—شبیه حالتی که روح بخواهد از بدن بگریزد و بدن هیچ کنترلی بر آن نداشته باشد... ایباکا پس از خواندن وردهایی عجیب، دور آتشی که افروخته بود شروع به رقصیدن کرد. ما دورش حلقه زده بودیم و تماشایش میکردیم—کمی هم ترسیده بودیم. خودش را به جهات مختلف پرت میکرد، دستانش نامتوازن از هم حرکت میکردند، پاهایش را از زانو خم میکرد بیآنکه بنشیند. دوباره بلند میشد و لگدی پرتاب میکرد. سرش را بدون کنترل گردن، بالا و پایین میبرد و چشمانش را بهسوی آسمان میچرخاند. جزو عجیبترین صحنههایی بود که در عمرم دیده بودم؛ او داشت—بهقول خودش—با این رقص، خودش را «تخریب» میکرد. شاید «تخریب خود» برای انسانها لازم باشد؛ مخصوصاً اگر بشود آن را به چشم دید. اما من، میان رقص او و گرد و خاکی که بلند کرده بود، به این فکر میکردم که آدم هیچوقت با رقص، خودش را تخریب نمیکند. یعنی هیچکس در هیچ گونهای از «آزادانگی»، خودش را تخریب نمیکند. بلکه انسان فقط در اوج سکون، درست جایی که مثل من و باقی تماشاگران نشسته باشد، شاید خودش را تخریب کند... مثلا شبیه به کسی که از دل تنگی سرشار باشد اما هر لحظه مجبور به انکارش بماند و در این دست بستگی هر روز صبح که بیدار شد به همه صبح بخیر بگوید و کنار دوستانش بنشیند و به حرف آدمها گوش کند . مثلا، شبیه به کسی که وقتی غمگین است به کودکانی که در حال بازی هستند لبخند بزند و در توازن راه برود در حالی که از درون فروپاشیده است. دقیقاً همینجاست که آدم دارد خودش را «تخریب» میکند... خود تخریبی از فوروپاشی های آشکار شکل نمیگیرد، بلکه فقط از آنچه ما، در تلاش برای حفظ ظاهرش هستیم پدیدار میشود ... حالا من نیز در حال فروپاشی هستم. آن هم همه اش از دلتنگی توست... نمیدانم باید چه کار کنم. یعنی حتی اگر بلند میشدم و با ایباکا شروع به رقص میکردم باز هم نمیدانم چگونه قرار بود برقصم که دردم را نشان دهد ! نمیدانم چطور باید نگاه کنم تا در جایی که تو حضور نداری، زیبایی ات جلوه کند. نمیدانم چطور باید حرف بزنم و یا حتی این نامه ها را بنویسم تا عمق حالم معلوم باشد...؟! برای همین ناچارم سکوت کنم؛ در توازن راه بروم، به بازی کودکان لبخند بزنم، به همه صبح بخیر بگویم، و در پایان رقص ایباکا، با نهایت ادب برایش دست بزنم. اما بعد، وقتی پیاده به سمت اتاقم برمیگردم، از درون فرو میپاشم... در هر قدم، فرو میپاشم؛ در هر نگاه، در هر صبحبخیر گفتن، در هر تلاشی برای حفظ توازن در راه رفتنم، و در هر لحظهای که زندگی میکنم، در خودم فرو میپاشم، و هنوز از بیرون، استوار و امیدوار به نظر میرسم. من، در تمام این مراحل حس میکنم دارم به مرگ نزدیک میشوم. حس میکنم این دوری چند متری ما دارد من را پیر میکند، میمیراند... و شاید همین دلتنگی هر روز مرا زنده نگه میدارد. متن از داستان : #گردو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری @ardalanjavaheri1,52%
- 26 мар.без подписи1,49%