آشفتار
описание
نوشته های حسین مکی زاده تفتی "به من بگو به ترجمه چگونه می اندیشی تا به تو بگویم کیستی." هایدگر. چکامه های هولدرلین، ایستر vendidad@gmail.com
1 461
подписчиков
Охват к подписчикам
58,7%
ERR
Реакции к просмотрам
0,82%
149 на 21 постов
Пересылки к просмотрам
1,05%
192
Постов в день
0,0
всего 21
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 11 июл.امسال سال تغییر امید است شعر مثل خرگوش تکثیرشده و حق شهروندی چون سلیطه بابل با لباس سراپا سرخ همه متنها را دوره کرده و کاربران بیپردازش تفکر، چون مکث چشم بر تابلوی "دستشویی عمومی" هنوز منتظرند مصرفکنندگان سقوط با حنجرههای پینه بسته هنوز دو فصل مانده تا تصفیههای طبیعت بیجان خزان و زمستان. تابستان ۱۴۰۵2,69%
- 30 июн.بعد از آن/ بعد از این تابستان فراخوان بلند داغ آفتاب در ذوب شدن آسفالت و چراغ راهنمایی بگو کولرهای جهان جمع شوند در فراخوان بزرگ مدیر زنجیرهٔ تغییر در خشکی تیر و مرداد گران داروهای عفونت و زخم آبها از آسیاب افتاده خونها شسته کم خونی شدید، اسهال کودکان مدیر زنجیرهٔ تغییر حالا نوبت پزشکها و پرستارهاست . . . مثل ترانهای از مد افتاده سرفه کنان میآید مرداد گران گونی جاویدنامان را از پشت در خانهها برمیدارد در گاری دستی میاندازد و بین فراخوانها گم میشود.. تابستان ۱۴۰۵2,25%
- 19 маяلاتاکیا چقدر فاجعه خوب است بخصوص که ما پیروزیم و کشتار خوب است بخصوص که ما پیروزیم و دشمن دائمی خوب است بخصوص که ما پیروزیم و شخم زدن شهرها خوب است و شورشادی را با عوارض ویرانی زنان ما شبانه پرداخت میکنند با گزارش زنده در میدانهای گشاد شهر جنگ کم نیاوریم، آتش کم نیاوریم مباد پرچم کم بیاوریم "جنگ جنگ است و عزت و شرف و دین ما در گرو همین مبارزات است"۱ "آی پیروزی لباس زیرت را فراموش کن"۲ و خنده از این که آتش بس بلند است و موشک بلند است و جیغ بلند است و هرچه بلند است مقدس است میترسم پرچم کم بیاوریم و تابوت و تابوتهای پیچیده در پرچم میخواهم بخوابم خانمهای عزیز این جُل چرخانیهای شبانه به کجا میرسد؟ بیصدا آیا نمیشود داد حضور در میدان داد؟ و کشتگان فقط دشواری تدفین اند و مزاحمت مگسها و مصرف برق یخچالها و کشتگان آبروی پیروزیاند و شرافت مرگ و فضیلت نیستی "تجلی هستی است جان کندن من"۳ بگو وطن سردخانه شود خانهمان تابوت و تمام بگو میهن سفارش بدهیم؟ با شیر و پنیر و خامه و بستنی با عکس گاو برند جاودانه ما برند مقدس ما از دوران آن خدای قصاب تاااااا آن شیر مافنگی دیروز تاااااامروز که آن یوز بدپوز که فقط بلد است در جادهها و بیابانها از گرسنگی غش کند قفس باغ وحش است انگار این مرز پرگهرِ ناچار سرچشمهی هنر "هو نر" نیکی نرینه است و راه راستی تنها راه راست کرده است هنر نزد اینجاییان است! بس! "وطن هتلی است که اگر امکاناتش خوب نبود" برویم دیاسپورا دسته جمعی امکانات بسوزانیم آنجا و اپوزیسیون علم کنیم با همه امکانات و جلاق اخبار پوزیسیون خواهیم شد تا دم مرگ تا همه بدانند که ما از اول گتونشینِ اقلیتبازِ وطنها بودهایم و به طور مسالمتآمیزی با گورهای دسته جمعی همخانه شدیم ۱_ از آیت الله خمینی ۲_ از آلن گینزبرگ. زوزه. ۳_از سرودهای جنگ تحمیلی اول. اردیبهشت ۱۴۰۵1,33%
- 15 июн.الف با تا ما آ خری در پارلمان استفراغ کرد سپس بیرون رفت و در باغ ادرار کرد جمعیت از این هنرمند شگفت زده شدند چطور یک خر میتواند اینقدر خوب با موشها برقصد؟ لعنت بر بردهی درهم و دینار لعنت بر رئیس جمهور شجاع شمشیر کافران را تکان میدهد علیه مردمی که در غارها و دخمهها زندگی میکنند لعنت بر حزب فریبکار که به مردم سرگردان دروغ میگوید تمام شب و روز لعنت بر مخالفان خائن که میخواهند با آتش حکومت کنند و خانهی همسایه را غارت کنند لعنت بر مردمی که نمیفهمند معنی آزادی را و نمیکشند وقتی قوچ اشرار آن را سر به نیست میکند لعنت بر جمعیتی که هرگز خسته نمیشوند از تشویق روباه که گوسفند را دزدید و خرگوش را کشت و با دختر وزیر گوژپشت ازدواج کرد لعنت بر وزیری که شرم نمیکند از تاریخ و عجلهها برای قطع درختان سبز زیتون لعنت بر استعمار ظالم که پسر همدست خفتهاش را رها کرد تا در شهر ما بیدار شود تا رویای نسیمها را بکشد بریده باد دست کسی که انتخاب کرد که اجازه دهد دروغ و نیرنگ در مجلس لانه کند لعنت بر امام فریبکار ریشش به اندازه نیم متر است و در تلویزیون و رادیو فریاد میزند رأی دادن برای گرسنگان واجب است برای کسانی که میترسند اموالشان از بین برود مستحب است وای بر کسی که به اتفاق آرا از پیشرفت حمایت نکند روز مبارکی خواهد بود، آغاز و پایانش هندوانه است! همانطور که او به ما دستور داده است که کشور را از ویرانی و زیان محافظت کرد ... اشعار از غانی مهدی1,25%
- 17 февр.شهید زیر دار ایستادهام شطحیات شگفت مستانه میگویم کمی آنسوتر هنوز یاران خداوند متعال با همراهان خداوند متعال در جنگاند. تعداد به هلاکترسیدگان برابر با تعداد شهیدان. حسابدار خوبی است خدا اما آدمها شهید میدزدند از هم، یکی، دو تا، بستگی دارد اما . . . صبر کن هنوز یک شهید نشده در کوچه دارد میدود و صفیر ساچمهها به دنبالش و آمارگیر شهیدان، باتوم به دست به دنبالش و صفیر تک تیرانداز به دنبالش و نهمیلیمتری و بیستودو و چهلوپنج به دنبالش و لباس شخصیها و لباس رسمیها به دنبالش و گونی سیاه به دنبالش و تیر خلاص به دنبالش و خون مطهر قلبش آمیخته با مدفوع بیرون ریخته از رودههاش به دنبالش و تصویرش میان کبوترهای سپید در هاله سرخ به دنبالش و تصویرش میان هزاران عکس پرسنلی کوچک به دنبالش و دوربین ثابت تلویزیون به دنبالش و دوربینهای موبایل از پشت بام به دنبالش و اعتراف پدرش به دنبالش و خشم مادرش به دنبالش و قرص جویدنیاش به دنبالش و نارسایی قلبش به دنبالش و شکستههای سنگ قبرش به دنبالش و وصیتنامه زیبایش به دنبالش هنوز میدود در کوچهها چرا همه خوابند؟ چرا هیچ دری باز نمیشود؟ اینهمه در، اینهمه نرده، این همه راه فرار از درخت و دیوار، شهید با خود فکر کرد: دزدها کمتر شهید میشوند شهید آنقدر فریاد زده بود که گلویش گرفته بود. حالا اگر فریاد میزد کمک، با این صدای خفه، کسی نمیشنید. معمولا هیچکس به داد شهدا نمیرسد مگر الکی است که در خانهای باز شود و شهیدجان بفرما بزند کسی؟ سیرشده از جانش؟ باید میدانست شهید، از خیابان به کوچه گریختن اشتباه محض است. اما برای همه شهیدان اینطور بوده همیشه زمین و زمان تنگ میشود تا در تاریخ پهن شود. کوچکترین اشتباهش باعث میشد پا در بن بست بگذارد و... تمام. باید حواسش به مسیر تیرهای برق باشد. اما شهید آموزشهای لازم را ندیده بود. شهدا هیچ نمی بینند. "شهید نظر میکند به وجه الله." همچنان میدوید کوچه به کوچه. گرسنه بود. کوچههایی که پر از بوی انواع غذاها بود. یادش آمد که در یک ترانه قدیمی مرده میبرند کوچه به کوچه. حتما نذری بوده؟ تابلوی آبی رنگ کوچهای را دید کوچه شهید طباخی. حتی خدا هم خندهاش گرفت از دیدن شهید. اما هیچکس نمیدانست اول خدا خندیده بود یا مجری شبکه داداردودور که اسم شهید را بد تلفظ کرد با لبخندی اصلاحش کرد اما تصویر شهید که روی مونیتور آمد بیشتر خندید و گزارش زنده خبری قطع شد. شهید برگشت و آخرین نگاه سرخش روی On Air بسته شد. دی_بهمن ۱۴۰۴1,23%
- 2 июн.اما، در مورد مردگان چطور؟ خب در مورد آنها چطور؟ فکر میکنید باید با وجود آنها به زندگی ادامه دهیم؟ خب با آنها چه باید بکنیم؟ از آنها نام نبرید، از عبارات کلیشهای استفاده کنید نام کوچک یا نام خانوادگی نه! یا لقب وانمود کنید که وجود ندارند دوباره وانمود کنید اول وقتی کشته شدند دوباره وقتی فراموش شدند هر کسی که اول از جنگ برگردد، بگذار یک کارت پستال از آن شهر شیشهای بفرستد ما منتظریم تو منتظری آنها، مردگان، قطعاً منتظر، در کمین خواهند بود وقتی برگشتی، یک IBAN(شماره حساب بانکی جهانی) برای ما بفرست تا بتوانیم برایت پول واقعی بفرستیم تا بتوانی با خودت خوش بگذرانی و لذت ببری آنطور که شایستهی آن مکان خارجی است هر کسی که اول از جنگ برگردد باید مردگان را فراموش کند و علفهای روی قبرها را شانه کند تا گورها را پنهان کند. #Faruk_Šehić #فاروق_سهیچ #شعر_بوسنی #انا_سلیموویچ1,20%
- 25 авг. 2024 г.без подписи1,20%
- 2 дек.ایمان رسیده به اینجای۲۰۲۵ به خشم خدا و گور دسته جمعی و منجیهای رنگارنگ، سلبریتیهای مرگ مثل سودان - ظرفیت عظیم پرورش گلههای ایمان و مثل ایران قابلیت بی مهار مرگ و فراموشی فقر و فراموشی انقلاب و فراموشی خیانت و فراموشی جنگ و فراموشی تاریخ و فراموشی کیست آن نقاب پشت این چهرهها چیست؟ برای سقوط نه منجی نیاز بود و بس نبود خدا؟ Painting: Otto Griebel (1895–1972)0,92%
- 2 июн.شاعر بوسنایی فاروق سیهیچ Faruk Šehić از ترجمه انا سلیموویچ چه کسی برگشت چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشت؟ اسبی در مزرعه، قاصدکها - با چتر نجات آیا اسب از جنگ برگشت؟ یالِ او، چشمانش - چیزی نمیگویند، سمها تکان میخورند، مگسهای سبز بطری آزارش میدهند (میدانی، من یک بار مردهای را دیدم با مگسهایی که در چشمانش لانه کرده بودند جسدی که به آن طرف فروختیم برای مقداری روغن و شکر) آیا مرد از جنگ برگشت؟ از زمین میپرسد، از علف میپرسد کدام مرد برگشت از جنگ؟ اسمش چیست؟ قدش چقدر است؟ چشمهایش چه رنگ است؟ (پس کرم نباشد) راست دست است یا چپ دست؟ و اسب، یک اسب ارتشی، آیا به میل خود به دره نیفتاده است؟ اسبهای وحشی در کوههای بالای شهر محاصره شده مانند ترجیعبندها پرسه میزنند چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشت؟ میپرسد سیاخاک میپرسد هوموس، کف جنگل، خاکبرگ ریشههای زعفران وحشی کجا زندگی میکند، این مردی که از جنگ برگشته است؟ آیا همسر و فرزندانش شادند؟ آیا درِ خانهاش روشن شده است؟ آیا نهر کنار خانهاش میجوشد هنوز، آنسان که زمانی در کودکی میجوشید؟ آیا منتظر مانده است؟ تا مرد بازگردد از جنگ؟ آیا قاشقهای طلایی منتظر بازگشت او بودهاند؟ و لقمههای طلایی؟ تا زندگی پس از جنگ آغاز شود از چیزهایی که دههها در خانهی ویران شده در حال پوسیدن اند بپرس آیا خانهی سوخته از جنگ برگشت؟ آینه سوخته بازتابی هولناک دارد، خانههای بدون سقف، پوست سفید نهالهای توس در اتاقهای نشیمن، برگهای زرد، برگهای بنفش به رنگ کرم، از شنل امپراتور آیا شنل از جنگ برگشت؟ اگر برگشت، کجا زندگی میکند؟ آیا زندگیاش راحت است یا بیارزش؟ به او مدال، مستمری جنگ، پروتز داده شد آیا رویای انتقام دارد؟ آیا رویای دنیایی بدون زخم را در سر میپروراند؟ بدون جای زخم؟ اگر مرد از جنگ برگشت، آیا جنگ او را به شکل دیگری رها کرده است؟ مردی که از جنگ برگشته، آیا لبخندی بر لب دارد، آن را مانند تفنگی که بر شانهاش آویخته شده، نگه میدارد؟ یک نفر که مجبور به شروع دوباره شده، چند زندگی را از سر میگذراند؟ آیا خانه، آیا شهر از جنگ برگشت؟ آتش از دودکش برمیگردد و دود به درختی خشک تبدیل میشود چه کسی میپرسد؟ آیا قربانی از مرگ میپرسد که چه مزهای داشتهاند؟ آیا گور دستهجمعی برگشت؟ حلقش، خواب رویاهای عصرگاهی همچنین باید قلمرویی داشته باشد؟ گرمای خانه، دره معجزهآسا، سرسبزی چمن خانه... اگر گور دستهجمعی برگشته باشد، پس گرگ سیر شده است و همه قربانیان حساب شده اند اگر گور دسته جمعی از جنگ برگشته باشد، کجا و چگونه زندگی می کند؟ چقدر عمق دارد، یا چقدر ارتفاع؟ تا کجا امتداد دارد، تا سراشیبی که جنگل شروع میشود، جایی که بوتهها، قارچهای سفید، میسلیوم صلح میرویند آیا زندگی خوبی است؟ یا صرفاً زندگی برای بقا؟ شب که میشود، وقتی شهر ویران شده به خواب میرود، آیا خواننده جنایتکار در کنار گور دسته جمعی آواز عاشقانه میخواند یا هر دو در سکوت دراز میکشند و از عشق خود با سوگند سکوت محافظت میکنند؟ چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشته است؟ یک استخوان برگشته است استخوان درشت نی یا نازک نی؟ یک تیله در جیب یک جسد برگشته است؛ ساعتهای جیبی به طور دسته جمعی از گورهای دسته جمعی برگشته اند ژاکتهای بافتنی برگشته اند؟ سیکو هیچ تبلیغ ماندگاری نکرد بسیاری از مدلهای ۵(سیکو) به طور کامل برگشتند، به دنبال ستارهها، ستاره بازاریابی: سیکو اترنال - نسخه گور دسته جمعی بهبود از چه زمانی آغاز شد؟ درمان، از چه زمانی آغاز شد؟ شاید هیچکس از جنگ برنگشت؟ شاید برگها شاید علفهای هرز شاید تار عنکبوتها شاید شبنم شاید متورم میشود، میدرخشد، رشد میکند شاید ابرها شاید ردپاهای روی گل شاید سوراخهای ترکش روی دیوارها شاید کنده خالکوبی شده یک گل سرخ و مار و من تو را تا آسمان و فراتر از آن دوست دارم شمشیرهای ضربدری و سرنوشت دیگران حتماً کسی از جنگ برگشته است خوابیدن در میان خشونت صلح خوابیدن در میان ابتذال بهبودی کسی که با بهبودی ضعیف از خواب پریده است بخیه های ناجور کسی که میدانست بدن کم و بیش خوب است، اما روح پوسیده و چگونه میتوان یک ذره نور را درست کرد؟ مکانیکها را درست کنید هیچکس نمیتواند بگوید این حقیقت ساده که هیچکس هرگز آن بیرون از حنجره کریستالی از شب تاریک که دندانهای ماه بر سرنیزه منعکس میشود، برنگشت چه احساسی داری؟ احساس واقعی بودن میکنی؟ احساس خوبی دارم، من واقعی هستم یا به نظر خودم اینطور میآید ... .... ادامه پست زیرین0,90%
- 9 окт. 2025 г.без подписи0,86%
- 8 февр.اسما عزایزه انقلاب بر دیوارههای دهانم به خواب دیدم انگشتهایی ناشناس که دندانم هایم را گرفته و میجنباند وانگاه شنیدم صدای افتادنشان را دندان به دندان. گفتهاند: اگر ببیند که بر زمین میریزند مرگ باشد اگر نوک دندان بیفتد، از عمل و گفتار بازماند و اگر همه به تمامی بیفتد، خانوادهات هلاک شوند و تو پس از آنها زنده بمانی. بیدار شدم و دهانم را تهی یافتم فریاد زدم، و بینهایت فریاد بریدهبریده مرا در خود فرو برد سخن گفتم، و زبانم در سنگ محو شد آنچه برایم ارزشمند بود گفتم پس با دهانی تهی خروج خواهم کرد اما با قلبی سنگین و پُر بیرون زدم و دیدم نام من غرق میشود و فریاد میزند دستم را سویش دراز کردم اما باد سرزنشم کرد باید نام نویی بسازم برای دوران نو جایی که صفحههای کتابها یکسر سپیدند. رودخانههایمان را اندیشههای ما رنگ زدهاست انقلاب کفش گشادی است و پاهای ما کوچک. خانواده ام بر پشتشان شناورند ُو در راهشان سوی فراموشی، دست تکان میدهند پدرم از چنگگ غیاب آویزان در دندان زریناش تاریخ خاموششده است لبخند میزند انگار زندگی تنها یکی شوخی است خندههایمان فروریخت و شوخی سنگین شد میخواستم مدح او بگویم اما فصاحت به زورق ترس گریخت و غنچههای معنای فروبسته به دنبالش... میخواستم یک کلمه بگویم نه، که نیم کلمه، مانند اگر که صدایش زدم و پری وار گریخت "اگر که پدرم زنده بود" اما پدرم فراتر از مرگش همچنان میمرد درختی شدم کنار رودخانه ریشههایم بریده شد و خاطراتم آبیرنگ خواب دیدم رویاهایم از دهانم فروریخت و در بستر رودخانه فسیل شد ُاعراب رفتنند و برایم نه زبانی بجاگذاشتند و نه تفسیری جنگهای باستانی رفتند و جنگ دیگری که هرگز درنگرفت، رفت از پسِ از افتادن دندانهایش. و به او گفتند اینجا برای تو نه لقمه نانی هست و نه قطره خونی این یکی خورده شد و آن دگر لخته. ِاینک جهانی که آسمانش برافراشته شد و کوههایش نگهداشته شد و پسرانش برای عدالت بپاخاستند نگاهش کنید! اینجا، تن زخمی بر پلهایی که در خیال خود ساخته قدم برمی دارد. کوههایش پراکنده بر شکمهایشان افتاده و فرزندانش بسان چوبپنبههای اره شده پراکنده اند. فقط من در ساحل ماندهام درختی جداشده از درختان دیگر بیشمار نسلها از کنارم گذشتهاند تا این که نقاشیها از دیوار دهانم برخاستند کلمهای از گذشته راکد را به یاد آوردم و تقریبا آن را به زبان آوردم شاید یک سوم آن را با شاید اصلا به زبانش نیاوردم شاید اندیشیدم به آن سپس جهان گردن خود را چرخاند اجسام غول پیکر برای برخاستن به حرکت در آمدند و نام خیس من با سر بزرگش پدیدار شد هزاران سال است صدای جیرجیر طولانی میشنوم و صدای تق تق افتادن دندان های جهان. #اسماء_عزایزه #شعر_فلسطین #asmaa_azaizah0,65%
- 17 окт. 2025 г.ناتالی هندال رویش چرا ترجمهام میکنی؟ - میخواهم حرف به حرف تنت را دریابم. یعنی هر شکلی؟ - یعنی هر لحنی. منظورت جایی است که زمان نمیگذرد؟ - جایی که گذشته همان است که میآید آن زمان میتوانیم مراقب تبدیل گل سرخ به دریا باشیم #ناتالی_هندال #شعر_ترجمه0,61%