tgindex
آشفتار
@ashoftarИскусствоперсидский

نوشته های حسین مکی زاده تفتی "به من بگو به ترجمه چگونه می اندیشی تا به تو بگویم کیستی." هایدگر. چکامه های هولدرلین، ایستر vendidad@gmail.com

Последний пост
11 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 459
−5 за 4 дн.
Сутки
−3
−0,21%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
857
21 постов
Вовлечённость
58,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امسال سال تغییر امید است شعر مثل خرگوش تکثیرشده و حق شهروندی چون سلیطه بابل با لباس سراپا سرخ همه متن‌ها را دوره کرده و کاربران بی‌پردازش تفکر، چون مکث چشم بر تابلو‌ی "دستشویی عمومی" هنوز منتظرند مصرف‌کنندگان سقوط با حنجره‌های پینه بسته هنوز دو فصل مانده تا تصفیه‌های طبیعت بی‌جان خزان و زمستان. تابستان ۱۴۰۵

  • بعد از آن/ بعد از این تابستان فراخوان بلند داغ آفتاب در ذوب شدن آسفالت و چراغ راهنمایی بگو کولرهای جهان جمع شوند در فراخوان بزرگ مدیر زنجیرهٔ تغییر در خشکی تیر و مرداد گران داروهای عفونت و زخم آب‌ها از آسیاب افتاده خون‌ها شسته کم خونی شدید، اسهال کودکان مدیر زنجیرهٔ تغییر حالا نوبت پزشک‌ها و پرستار‌هاست . . . مثل ترانه‌ای از مد افتاده سرفه کنان می‌آید مرداد گران گونی جاویدنامان را از پشت در خانه‌ها برمی‌دارد در گاری دستی می‌اندازد و بین فراخوان‌ها گم می‌شود.. تابستان ۱۴۰۵

  • انس هلیلوویچ Enes Halilovic شاعر نویسنده، نمایشنامه نویس و قصه‌گوی صرب. دیوار. دیوار ساخته نشده. دیوار ساخته شده. دیوار اضافه شد. دیوار خراب شد. دیوار نامرئی. دیوار قابل پیش‌بینی. دیوار هیچ‌کس. دیوار همه کس. دیوار صوتی. دیوار تحمل بار. دیوار زندان. دیوار قلعه قرون وسطایی که فقط فریادها و ناله‌ها را می‌شنود. دیواری که از طریق آن قیر مذاب بر سر مهاجمان می‌ریزند. دیوار کشیده شده. دیوار خط خورده. دیواری که ذوالقرنین با آن در میان مردم یاجوج و ماجوج ساخت زیرا آنها در زمین هرج و مرج ایجاد می‌کردند. دیوار سلولی که از غشای سلولی محافظت می‌کند. دیواری که جد دیوارها است. دیواری که از داده‌ها در شبکه کامپیوتری محافظت می‌کند. دیوار تیراندازی. دیوار هزارتو. دیوار بین یا و یا. دیوار بین بله و خیر. دیوار بین ۰ و ۱ دیوار بین حرف و صدا. دیواری که توسط زلزله ویران شد. دیواری بدون رنگ. دیواری که با تمام رنگ‌ها رنگ‌آمیزی شده است. دیواری بین نویسنده و مقلد. دیوار آنتونن - متروک. دیوار سارویان - اولین دیواری که با سیمان ساخته شد. دیوار هادریان - به عنوان محافظی در برابر بربرها ساخته شد. دیوار سومری ساخته شده از آجرهای گلی. دیوار بزرگ چین که با خون بنایانش آغشته شده است. دیوار سابق برلین بین شرق و غرب. دیوار ندبه. دیواری که توسط ادموند دانتس فرو ریخت. دیوار سارتر. دیواری از شعر حماسی ساختمان اسکادار که در آن مادر در ... مادر نوزاد خود را شیر می‌داد. دیوار حکومت. دیواری که با شعارهای سیاسی آلوده شده است. دیوار - حریف جهانی که مدام توپ‌ها را به یک بازیکن تنیس برمی‌گرداند. دیوار گالری که از پشت به نقاشی‌ها نگاه می‌کند. دیواری که گوش دارد. دیوار دفاعی در فوتبال. دیوار فولادی تقویت‌شده پناهگاه حمله اتمی. دیواری که دراکولا از آن عبور کرد. دیواری که چائوشسکو در یک زمستان به آن تکیه داد. دیوار سکوت. و این دیوار، اینجا و امروز. دیواری که روی آن می‌نویسم. دیواری که درباره‌اش می‌نویسم. #enes_halilovic #شعر_صربستان

  • الف با تا ما آ خری در پارلمان استفراغ کرد سپس بیرون رفت و در باغ ادرار کرد جمعیت از این هنرمند شگفت زده شدند چطور یک خر می‌تواند اینقدر خوب با موش‌ها برقصد؟ لعنت بر برده‌ی درهم و دینار لعنت بر رئیس جمهور شجاع شمشیر کافران را تکان می‌دهد علیه مردمی که در غارها و دخمه‌ها زندگی می‌کنند لعنت بر حزب فریبکار که به مردم سرگردان دروغ می‌گوید تمام شب و روز لعنت بر مخالفان خائن که می‌خواهند با آتش حکومت کنند و خانه‌ی همسایه را غارت کنند لعنت بر مردمی که نمی‌فهمند معنی آزادی را و نمی‌کشند وقتی قوچ اشرار آن را سر به نیست می‌کند لعنت بر جمعیتی که هرگز خسته نمی‌شوند از تشویق روباه که گوسفند را دزدید و خرگوش را کشت و با دختر وزیر گوژپشت ازدواج کرد لعنت بر وزیری که شرم نمی‌کند از تاریخ و عجله‌ها برای قطع درختان سبز زیتون لعنت بر استعمار ظالم که پسر همدست خفته‌اش را رها کرد تا در شهر ما بیدار شود تا رویای نسیم‌ها را بکشد بریده باد دست کسی که انتخاب کرد که اجازه دهد دروغ و نیرنگ در مجلس لانه کند لعنت بر امام فریبکار ریشش به اندازه نیم متر است و در تلویزیون و رادیو فریاد می‌زند رأی دادن برای گرسنگان واجب است برای کسانی که می‌ترسند اموالشان از بین برود مستحب است وای بر کسی که به اتفاق آرا از پیشرفت حمایت نکند روز مبارکی خواهد بود، آغاز و پایانش هندوانه است! همانطور که او به ما دستور داده است که کشور را از ویرانی و زیان محافظت کرد ... اشعار از غانی مهدی

  • تقيأ حمار في البرلمان ثم خرج و بال في البستان فتعجب الجمع من الفنان كيف يحسن حمار الرقص مع الجرذان بشنوید ترانه سیاسی زیبای عربی را و بخوانید ترجمه ‌اش:

  • 2 июн.834107

    اما، در مورد مردگان چطور؟ خب در مورد آنها چطور؟ فکر می‌کنید باید با وجود آنها به زندگی ادامه دهیم؟ خب با آنها چه باید بکنیم؟ از آنها نام نبرید، از عبارات کلیشه‌ای استفاده کنید نام کوچک یا نام خانوادگی نه! یا لقب وانمود کنید که وجود ندارند دوباره وانمود کنید اول وقتی کشته شدند دوباره وقتی فراموش شدند هر کسی که اول از جنگ برگردد، بگذار یک کارت پستال از آن شهر شیشه‌ای بفرستد ما منتظریم تو منتظری آنها، مردگان، قطعاً منتظر، در کمین خواهند بود وقتی برگشتی، یک IBAN(شماره حساب بانکی جهانی) برای ما بفرست تا بتوانیم برایت پول واقعی بفرستیم تا بتوانی با خودت خوش بگذرانی و لذت ببری آنطور که شایسته‌ی آن مکان خارجی است هر کسی که اول از جنگ برگردد باید مردگان را فراموش کند و علف‌های روی قبرها را شانه کند تا گورها را پنهان کند. #Faruk_Šehić #فاروق_سهیچ #شعر_بوسنی #انا_سلیموویچ

  • شاعر بوسنایی فاروق سیهیچ Faruk Šehić از ترجمه انا سلیموویچ چه کسی برگشت چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشت؟ اسبی در مزرعه، قاصدک‌ها - با چتر نجات آیا اسب از جنگ برگشت؟ یالِ او، چشمانش - چیزی نمی‌گویند، سم‌ها تکان می‌خورند، مگس‌های سبز بطری آزارش می‌دهند (می‌دانی، من یک بار مرده‌ای را دیدم با مگس‌هایی که در چشمانش لانه کرده بودند جسدی که به آن طرف فروختیم برای مقداری روغن و شکر) آیا مرد از جنگ برگشت؟ از زمین می‌پرسد، از علف می‌پرسد کدام مرد برگشت از جنگ؟ اسمش چیست؟ قدش چقدر است؟ چشم‌هایش چه رنگ است؟ (پس کرم نباشد) راست دست است یا چپ دست؟ و اسب، یک اسب ارتشی، آیا به میل خود به دره نیفتاده است؟ اسب‌های وحشی در کوه‌های بالای شهر محاصره شده مانند ترجیع‌بندها پرسه می‌زنند چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشت؟ می‌پرسد سیاخاک می‌پرسد هوموس، کف جنگل، خاکبرگ ریشه‌های زعفران وحشی کجا زندگی می‌کند، این مردی که از جنگ برگشته است؟ آیا همسر و فرزندانش شادند؟ آیا درِ خانه‌اش روشن شده است؟ آیا نهر کنار خانه‌اش می‌جوشد هنوز، آنسان که زمانی در کودکی می‌جوشید؟ آیا منتظر مانده است؟ تا مرد بازگردد از جنگ؟ آیا قاشق‌های طلایی منتظر بازگشت او بوده‌اند؟ و لقمه‌های طلایی؟ تا زندگی پس از جنگ آغاز شود از چیزهایی که دهه‌ها در خانه‌ی ویران شده در حال پوسیدن اند بپرس آیا خانه‌ی سوخته از جنگ برگشت؟ آینه سوخته بازتابی هولناک دارد، خانه‌های بدون سقف، پوست سفید نهال‌های توس در اتاق‌های نشیمن، برگ‌های زرد، برگ‌های بنفش به رنگ کرم، از شنل امپراتور آیا شنل از جنگ برگشت؟ اگر برگشت، کجا زندگی می‌کند؟ آیا زندگی‌اش راحت است یا بی‌ارزش؟ به او مدال، مستمری جنگ، پروتز داده شد آیا رویای انتقام دارد؟ آیا رویای دنیایی بدون زخم را در سر می‌پروراند؟ بدون جای زخم؟ اگر مرد از جنگ برگشت، آیا جنگ او را به شکل دیگری رها کرده است؟ مردی که از جنگ برگشته، آیا لبخندی بر لب دارد، آن را مانند تفنگی که بر شانه‌اش آویخته شده، نگه می‌دارد؟ یک نفر که مجبور به شروع دوباره شده، چند زندگی را از سر می‌گذراند؟ آیا خانه، آیا شهر از جنگ برگشت؟ آتش از دودکش برمی‌گردد و دود به درختی خشک تبدیل می‌شود چه کسی می‌پرسد؟ آیا قربانی از مرگ می‌پرسد که چه مزه‌ای داشته‌اند؟ آیا گور دسته‌جمعی برگشت؟ حلقش، خواب رویاهای عصرگاهی همچنین باید قلمرویی داشته باشد؟ گرمای خانه، دره معجزه‌آسا، سرسبزی چمن خانه... اگر گور دسته‌جمعی برگشته باشد، پس گرگ سیر شده است و همه قربانیان حساب شده اند اگر گور دسته جمعی از جنگ برگشته باشد، کجا و چگونه زندگی می کند؟ چقدر عمق دارد، یا چقدر ارتفاع؟ تا کجا امتداد دارد، تا سراشیبی که جنگل شروع می‌شود، جایی که بوته‌ها، قارچ‌های سفید، میسلیوم صلح می‌رویند آیا زندگی خوبی است؟ یا صرفاً زندگی برای بقا؟ شب که می‌شود، وقتی شهر ویران شده به خواب می‌رود، آیا خواننده جنایتکار در کنار گور دسته جمعی آواز عاشقانه می‌خواند یا هر دو در سکوت دراز می‌کشند و از عشق خود با سوگند سکوت محافظت می‌کنند؟ چه کسی از جنگ برگشت؟ چه کسی واقعاً برگشته است؟ یک استخوان برگشته است استخوان درشت نی یا نازک نی؟ یک تیله در جیب یک جسد برگشته است؛ ساعت‌های جیبی به طور دسته جمعی از گورهای دسته جمعی برگشته اند ژاکت‌های بافتنی برگشته اند؟ سیکو هیچ تبلیغ ماندگاری نکرد بسیاری از مدل‌های ۵(سیکو) به طور کامل برگشتند، به دنبال ستاره‌ها، ستاره بازاریابی: سیکو اترنال - نسخه گور دسته جمعی بهبود از چه زمانی آغاز شد؟ درمان، از چه زمانی آغاز شد؟ شاید هیچ‌کس از جنگ برنگشت؟ شاید برگ‌ها شاید علف‌های هرز شاید تار عنکبوت‌ها شاید شبنم شاید متورم می‌شود، می‌درخشد، رشد می‌کند شاید ابرها شاید ردپاهای روی گل شاید سوراخ‌های ترکش روی دیوارها شاید کنده خالکوبی شده یک گل سرخ و مار و من تو را تا آسمان و فراتر از آن دوست دارم شمشیرهای ضربدری و سرنوشت دیگران حتماً کسی از جنگ برگشته است خوابیدن در میان خشونت صلح خوابیدن در میان ابتذال بهبودی کسی که با بهبودی ضعیف از خواب پریده است بخیه های ناجور کسی که می‌دانست بدن کم و بیش خوب است، اما روح پوسیده و چگونه می‌توان یک ذره نور را درست کرد؟ مکانیک‌ها را درست کنید هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید این حقیقت ساده که ​​هیچ‌کس هرگز آن بیرون از حنجره کریستالی از شب تاریک که دندان‌های ماه بر سرنیزه منعکس می‌شود، برنگشت چه احساسی داری؟ احساس واقعی بودن می‌کنی؟ احساس خوبی دارم، من واقعی هستم یا به نظر خودم اینطور می‌آید ... .... ادامه پست زیرین

  • 19 мая1 0551412

    لاتاکیا چقدر فاجعه خوب است بخصوص که ما پیروزیم و کشتار خوب است بخصوص که ما پیروزیم و دشمن دائمی خوب است بخصوص که ما پیروزیم و شخم زدن شهرها خوب است و شورشادی را با عوارض ویرانی زنان ما شبانه پرداخت می‌کنند با گزارش زنده در میدان‌های گشاد شهر جنگ کم نیاوریم، آتش کم نیاوریم مباد پرچم کم بیاوریم "جنگ جنگ است و عزت و شرف و دین ما در گرو همین مبارزات است"۱ "آی پیروزی لباس زیرت را فراموش کن"۲ و خنده از این که آتش بس بلند است و موشک بلند است و جیغ بلند است و هرچه بلند است مقدس است می‌ترسم پرچم کم بیاوریم و تابوت و تابوت‌های پیچیده در پرچم می‌خواهم بخوابم خانم‌های عزیز این جُل چرخانی‌های شبانه به کجا می‌رسد؟ بیصدا آیا نمی‌شود داد حضور در میدان داد؟ و کشتگان فقط دشواری تدفین اند و مزاحمت مگس‌ها و مصرف برق یخچال‌ها و کشتگان آبروی پیروزی‌اند و شرافت مرگ و فضیلت نیستی "تجلی هستی است جان کندن من"۳ بگو وطن سردخانه شود خانه‌مان تابوت و تمام بگو میهن سفارش بدهیم؟ با شیر و پنیر و خامه و بستنی با عکس گاو برند جاودانه ما برند مقدس ما از دوران آن خدای قصاب تاااااا آن شیر مافنگی دیروز تاااااامروز که آن یوز بدپوز که فقط بلد است در جاده‌ها و بیابان‌ها از گرسنگی غش کند قفس باغ وحش است انگار این مرز پرگهرِ ناچار سرچشمه‌ی هنر "هو نر" نیکی نرینه است و راه راستی تنها راه راست کرده است هنر نزد اینجاییان است! بس! "وطن هتلی است که اگر امکاناتش خوب نبود" برویم دیاسپورا دسته جمعی امکانات بسوزانیم آنجا و اپوزیسیون علم کنیم با همه امکانات و جلاق اخبار پوزیسیون خواهیم شد تا دم مرگ تا همه بدانند که ما از اول گتونشینِ اقلیت‌‌بازِ وطن‌ها بوده‌ایم و به طور مسالمت‌آمیزی با گورهای دسته جمعی همخانه شدیم ۱_ از آیت الله خمینی ۲_ از آلن گینزبرگ. زوزه. ۳_از سرودهای جنگ تحمیلی اول. اردیبهشت ۱۴۰۵

  • شهید زیر دار ایستاده‌ام شطحیات شگفت مستانه می‌گویم کمی آنسوتر هنوز یاران خداوند متعال با همراهان خداوند متعال در جنگ‌‌اند. تعداد به هلاکت‌رسیدگان برابر با تعداد شهیدان. حسابدار خوبی است خدا اما آدم‌ها شهید می‌دزدند از هم، یکی، دو تا، بستگی دارد اما . . . صبر کن هنوز یک شهید نشده در کوچه‌ دارد می‌دود و صفیر ساچمه‌ها به دنبالش و آمارگیر شهیدان، باتوم به دست به دنبالش و صفیر تک تیرانداز به دنبالش و نه‌میلیمتری و بیست‌ودو و چهل‌وپنج به دنبالش و لباس شخصی‌ها و لباس رسمی‌ها به دنبالش و گونی سیاه به دنبالش و تیر خلاص به دنبالش و خون مطهر قلبش آمیخته با مدفوع بیرون ریخته از روده‌هاش به دنبالش و تصویرش میان کبوترهای سپید در هاله سرخ به دنبالش و تصویرش میان هزاران عکس پرسنلی کوچک به دنبالش و دوربین ثابت تلویزیون به دنبالش و دوربین‌های موبایل از پشت بام به دنبالش و اعتراف پدرش به دنبالش و خشم مادرش به دنبالش و قرص جویدنی‌اش به دنبالش و نارسایی قلبش به دنبالش و شکسته‌های سنگ قبرش به دنبالش و وصیت‌نامه زیبایش به دنبالش هنوز می‌دود در کوچه‌ها چرا همه خوابند؟ چرا هیچ دری باز نمی‌شود؟ اینهمه در، اینهمه نرده، این همه راه فرار از درخت و دیوار، شهید با خود فکر کرد: دزدها کمتر شهید می‌شوند شهید آنقدر فریاد زده بود که گلویش گرفته بود. حالا اگر فریاد می‌زد کمک، با این صدای خفه‌، کسی نمی‌شنید. معمولا هیچکس به داد شهدا نمی‌رسد مگر الکی است که در خانه‌ای باز شود و شهیدجان بفرما بزند کسی؟ سیرشده از جانش‌؟ باید می‌دانست شهید، از خیابان به کوچه گریختن اشتباه محض است. اما برای همه شهیدان اینطور بوده همیشه زمین و زمان تنگ می‌شود تا در تاریخ پهن شود. کوچکترین اشتباهش باعث می‌شد پا در بن بست بگذارد و... تمام. باید حواسش به مسیر تیرهای برق باشد. اما شهید آموزش‌های لازم را ندیده بود. شهدا هیچ نمی بینند. "شهید نظر می‌کند به وجه الله." همچنان می‌دوید کوچه به کوچه. گرسنه بود. کوچه‌هایی که پر از بوی انواع غذاها بود. یادش آمد که در یک ترانه قدیمی مرده می‌برند کوچه به کوچه. حتما نذری بوده؟ تابلوی آبی رنگ کوچه‌ای را دید کوچه شهید طباخی. حتی خدا هم خنده‌اش گرفت از دیدن شهید. اما هیچکس نمی‌دانست اول خدا خندیده بود یا مجری شبکه داداردودور که اسم شهید را بد تلفظ کرد با لبخندی اصلاحش کرد اما تصویر شهید که روی مونیتور آمد بیشتر خندید و گزارش زنده خبری قطع شد. شهید برگشت و آخرین نگاه سرخش روی On Air بسته شد. دی_بهمن ۱۴۰۴

  • 8 февр.1 085714

    اسما عزایزه انقلاب بر دیواره‌های دهانم به خواب دیدم انگشت‌هایی ناشناس که دندانم ‌هایم را گرفته و می‌جنباند وانگاه شنیدم صدای افتادن‌شان را دندان به دندان. گفته‌اند: اگر ببیند که بر زمین می‌ریزند مرگ باشد اگر نوک دندان بیفتد، از عمل و گفتار بازماند و اگر همه به تمامی بیفتد، خانواده‌ات هلاک شوند و تو پس از آن‌ها زنده بمانی. بیدار شدم و دهانم را تهی یافتم فریاد زدم، و بی‌نهایت فریاد بریده‌بریده مرا در خود فرو برد سخن گفتم، و زبانم در سنگ محو شد آنچه برایم ارزشمند بود گفتم پس با دهانی تهی خروج خواهم کرد اما با قلبی سنگین و پُر بیرون زدم و دیدم نام من غرق می‌شود و فریاد می‌زند دستم را سویش دراز کردم اما باد سرزنشم کرد باید نام نویی بسازم برای دوران نو جایی که صفحه‌های کتاب‌ها یکسر سپیدند. رودخانه‌هایمان را اندیشه‌های ما رنگ زده‌است انقلاب کفش گشادی است و پاهای ما کوچک. خانواده ام بر پشتشان شناورند ُو در راهشان سوی فراموشی، دست تکان می‌دهند پدرم از چنگگ غیاب آویزان در دندان زرین‌اش تاریخ خاموش‌شده است لبخند می‌زند انگار زندگی تنها یکی شوخی است خنده‌هایمان فروریخت و شوخی سنگین شد میخواستم مدح او بگویم اما فصاحت به زورق ترس گریخت و غنچه‌های معنای فروبسته به دنبالش... می‌خواستم یک کلمه بگویم نه، که نیم کلمه، مانند اگر که صدایش زدم و پری وار گریخت "اگر که پدرم زنده بود" اما پدرم فراتر از مرگش همچنان می‌مرد درختی شدم کنار رودخانه ریشه‌هایم بریده شد و خاطراتم آبی‌رنگ خواب دیدم رویاهایم از دهانم فروریخت و در بستر رودخانه فسیل شد ُاعراب رفتنند و برایم نه زبانی بجاگذاشتند و نه تفسیری جنگ‌های باستانی رفتند و جنگ‌ دیگری که هرگز درنگرفت، رفت از پسِ از افتادن دندان‌هایش. و به او گفتند اینجا برای تو نه لقمه نانی هست و نه قطره خونی این یکی خورده شد و آن دگر لخته. ِاینک جهانی که آسمانش برافراشته شد و کوه‌هایش نگه‌داشته شد و پسرانش برای عدالت بپاخاستند نگاهش کنید! اینجا، تن زخمی بر پل‌هایی که در خیال خود ساخته قدم برمی دارد. کوه‌هایش پراکنده بر شکم‌هایشان افتاده و فرزندانش بسان چوب‌پنبه‌های اره شده پراکنده اند. فقط من در ساحل مانده‌ام درختی جداشده از درختان دیگر بی‌شمار نسل‌ها از کنارم گذشته‌اند تا این که نقاشی‌ها از دیوار دهانم برخاستند کلمه‌ای از گذشته راکد را به یاد آوردم و تقریبا آن را به زبان آوردم شاید یک سوم آن را با شاید اصلا به زبانش نیاوردم شاید اندیشیدم به آن سپس جهان گردن خود را چرخاند اجسام غول پیکر برای برخاستن به حرکت در آمدند و نام خیس من با سر بزرگش پدیدار شد هزاران سال است صدای جیرجیر طولانی می‌شنوم و صدای تق تق افتادن دندان های جهان. #اسماء_عزایزه #شعر_فلسطین #asmaa_azaizah

  • без подписи

  • 20 дек.1 029211

    استعاره حتی اگر از جنگل‌ها پیچیدگی‌های ضروری‌شان را برای تصویر قرض می‌کردند دروغ می‌گفتند و رسوا می‌شدند. شهرهای گدای ما که مثل چارپایان سربریده شکست خورده‌اند باقی می‌مانند آنان که با دسته جارو از واژن‌هایمان به ما تجاوز می کنند. آنها خود جنگل‌ها هستند. مادرم از آشپزخانه سقوط بغداد را اعلام کرد. ملت‌های بی‌پایان و سرهای تراشیده انسان در اتاق نشیمن ایستاده بودند. و جنگل‌های برهنه می‌گریستند و هیچ رازی نبود جز در کتاب‌هایشان. و هر زمان که آبی دریا را برای تطهیر نیت‌ها قرض می‌گرفتند مادران‌شان در دهان کوسه‌ها می‌افتادند و اگر در شعری راست می‌گفتم که "عشق مانند قتل عام کورهاست"، دروغ می‌گفتم. قربانیانش از من انتقام می‌گرفتند زیرا در تشبیه افراط می‌کردم. و عشق تو را از پوستم می‌دریدند دروغ گفتم وقتی آرزوهایم را با ببرها مقایسه کردم، زیرا دومی قدرتمند است و اولی . . . عملی نفرت‌انگیز وقتی همدردی خوانندگان را به قلبم معطوف کردم، آن را مانند کدویی پژمرده کردم، و دروغ گفتم. آن را مانند برگ‌های عهد عتیق زرد رها کردم، و دروغ گفتم. آن را به آسفالت جوشان تبدیل کردم، و دروغ گفتم. آن را بسان چاله‌ی فاضلاب وصف کردم، و دروغ گفتم. آن را به یک تیرک تیز به چارمیخ کشیدم، و دروغ گفتم. و چیزی نبود جز گِل بی‌صدا وقتی برای زنده ماندن جلسات خوددرمانی را با شعرهای مجانی جایگزین کردم، و مغزهای پیشینیانم را در آن خالی کردم، آنگاه دروغ مانند کاه در جنگل رشد کرد. ببخشید، آیا دوباره زیاده‌روی کردم؟ منظورم این است که کاه... کاه... کاه مانند دروغ رشد کرد. نکته مهم، مشکل شاعران این نیست که دروغگو هستند تراژدی در باور کورکورانه‌ی آنهاست... ...مثل قتل عام‌ها. #اسماء_عزایزه #شعر_فلسطین #asmaa_azaizah

  • ایمان رسیده به اینجای۲۰۲۵ به خشم خدا و گور دسته جمعی و منجی‌های رنگارنگ، سلبریتی‌های مرگ مثل سودان - ظرفیت عظیم پرورش گله‌های ایمان و مثل ایران قابلیت بی مهار مرگ و فراموشی فقر و فراموشی انقلاب و فراموشی خیانت و فراموشی جنگ و فراموشی تاریخ و فراموشی کیست آن نقاب پشت این چهره‌ها چیست؟ برای سقوط نه منجی نیاز بود و بس نبود خدا؟ Painting: Otto Griebel (1895–1972)

  • اسما عزایزه Asmaa azaizeh اسما عزایزه شاعر، مترجم و هنرمند فلسطینی، زاده سال ۱۹۸۵ در روستای دبوریه از جلیل علیا و ... تنها یک کلمه‌ام نگاه‌کن پدرم زبان بستری مجلل است و من بیرون خزیدم از مادگی زندگی روی پله‌ای قدیمی. پس با کدام زبان در مرگت سوگواری کنم؟ دوازه سال آزگار خّنسا بر دروازه مدرسه ایستاده بود. من به دنبالش ورورکنان چون طوطی بی‌زبان و هر بار، اشک در چشمانش حلقه می‌زد موجوداتی با پوست سخت در برهوت چشم‌هایم راه می‌رفتند. هر بار که سرمی‌زند درخت توت را می‌برد مادرم تا ریشه‌هایش دیوار را نشکافد کدام زبان میتواند شکافت اندوه مرا بخاطر تو؟ کلمات را برداشتم از خاطرات تا دورها رفته‌ی شاخه‌های درخت زبان را شخم زدم از وسعت غیاب خیال علفزار گُربه‌ها مرثیه‌هایشان را به من آموختند بر جنین‌هایی که هرگز در زهدان‌شان شکل نگرفت. مرگ مرا به دروازه مدرسه بست سهم خود را می‌طلبید من جز یک کلمه بیشتر نیستم جست زنان بر زبان کوچکش من فقط یک کلمه‌ام که نمیتوانم فراگیرم من گفته می‌شوم و تمام می‌شوم. اگر سوگواری میومیو کردن یا بع‌بع بود من آن می‌شدم. ناله کشداری می‌شدم که پدرم را فرامی‌خواند یا جستجویی که مرا به رهنمون شود. من چیزی نیستم جز یک نام مانده در شکم خداوند همان که فراموش کرد به آدم بیاموزد. بگذار دیگر نام‌ها را بدانم تا بتوانم نام دیگری بگویم ببین پدر، زبان بستری مجلل است، خنسا مانند سپهری بالغ بر آن خوابیده است وقتی پیش پایش می‌ایستم، مثل محله‌ی متروکه‌ای سکوت از درونم سوت می‌زند. و در بدنم، بر نوک انگشت پاهایشان، مرثیه‌ها می‌آیند. * خنسا، بانوی شاعر عرب که بسیاری از شعرا او را بزرگترین شاعر زن عرب می‌دانند. خنسا به معنی زنی که بینی چون آهو، نوک بالا، دارد. #اسماء_عزایزه #شعر_فلسطین #asmaa_azaizah

  • 10 нояб.1 021610

    ناتالی هندال سالاسیا بیرون می‌کشم از دریا تو را از دل آب‌های پرخطر جایی که فاصله‌ها طولانی ترند جایی که درد، قوانین دارد. یر چهره‌ات موجی به بلندای گور پشت سر شهرهایی که ترک‌‌شان کردی همه جابجا شده‌اند مثل قلب‌هایی در باد و نه‌در باد من به دنبال کبودی‌های تو می‌گردم و میدانم پاره‌ای زخم‌ها همیشه زخمی‌اند. گوش می‌سپرم: "هیچکس در دریا تنها نمی‌میرد". شگفتا چگونه می‌شود دهه‌ها بعد در تمام خشکی‌ها تمام پاره‌های تو را که نیاز دارم، نیابم.ِِ تو را به آب‌ها برمی‌گردانم تو را به خیزاب‌ها به رنگ آبی‌ که می‌شکنیم و نمی‌شکنیم دل به دریا می‌زنیم، گم می‌شویم و نمک، نمک، نمک دریا را در ما نگه می‌دارد آن‌سان که میل فاصله را و خدایان مرگ را. * سالاسیا Salacia در اساطیر روم سالاسیا الهه دریا بود که به عنوان الهه آب شور بر اعماق اقیانوس ریاست کرده و پرستش می‌شد. نپتون همسر او بود. این که سالاسیا همسر نپتون بود، توسط وارو تلویحاً بیان شده و توسط سنکا، آگوستین و سرویوس به طور قطعی تأیید شده است. او با الهه یونانی آمفیتریت، همسر پوزیدون یا تتیس که او نیز یک خدای دریایی بود، یکی دانسته می‌شود. #ناتالی_هندال #شعر_ترجمه

  • ما دیگرانیم مرد گفت من متفاوتم چون تیره‌پوستم. زن گفت من متفاوتم چون روسری می‌پوشم. مرد گفت من متفاوتم چون لهجه دارم. زن گفت من متفاوتم چون نمی‌توانم بخوانم. مرد گفت من متفاوتم چون لکنت زبان دارم. زن گفت من متفاوتم چون نمی‌توانم بشنوم یا صحبت کنم. مرد گفت من متفاوتم چون باید دختر باشم. زن گفت من متفاوتم چون باید پسر باشم. همه ما متفاوتیم، پس آیا این به آن معنا نیست که ما مثل هم هستیم؟ منظورم این است که مثل ضربان قلب است، همه ما در هر دقیقه ضربان یکسانی داریم اما نه دقیقاً. ناتالی حنظل

  • ناتالی هندل(حنظل) Dor از دل ابرها می‌گذریم پیچیده در نمادهای باستان آب می‌پوشیم و از تپه پایین می‌آییم شاید مرده‌ایم و نمی‌دانیم شاید گل‌های بنفشه‌ای هستیم و کسانی که آرزویشان را داریم فقط قلب‌های ناساخته‌مان را دوست دارند توجه، توجه منتظر دوراس و امینسکو هستیم* تا به فرانسوی و سپس رومانیایی بگویند نور زخم‌ها دارد آهسته باش - خاطره، دلشوره است منتظر باش تا میخ‌ها زنگار گیرد در خانه‌های گذشته ما. * دوراس و امینسکو، هم دو بدن_ساز ادبیات جهانی هستند! #ناتالی_هندال #شعر_ترجمه

  • «در دوران کودکی، من مسافر دائمی چشم‌انداز کسی بودم. شاید این چشم‌اندازها، چشم‌اندازهای من هم بودند، اما هرگز مطمئن نبودم. همیشه کسی یا چیزی بود که باعث می‌شد نقش خودم را در آن زیر سوال ببرم. برای پناهندگان، مهاجران، تبعیدیان و آوارگان داخلی، خانه اغلب به چیزی تبدیل می‌شود که از دست رفته است - چیزی که ما را ویران کرده، عذاب داده یا نجات بخشیده است. بعد از ظهری، من و رالوکا آنتونسکو، دوست و رمان‌نویس سوئیسی-رومانیایی‌ام، در خیابان‌های ذهنمان گم شده بودیم. ناگهان گفت: «در رومانیایی، کلمه Dor را داریم. به معنای اشتیاقی است که وقتی دلتنگ کسی - یا جایی - هستید که دوستش دارید، احساس می‌کنید.» این چیزی است که مرا امیدوار نگه می‌دارد، اینکه چگونه می‌توانیم به یک کلمه سه حرفی در یک زبان خارجی تعلق داشته باشیم.» ناتالی هندل(حنظل)

  • ناتالی هندال رویش چرا ترجمه‌ام می‌کنی؟ - می‌خواهم حرف به حرف تنت را دریابم. یعنی هر شکلی؟ - یعنی هر لحنی. منظورت جایی است که زمان نمی‌گذرد؟ - جایی که گذشته همان است که می‌آید آن زمان می‌توانیم مراقب تبدیل گل سرخ به دریا باشیم #ناتالی_هندال #شعر_ترجمه

  • без подписи