tgindex
یوسف انصاری

یوسف انصاری

Статистика
@yosefansariИскусствоперсидский

«هر عصری «فرزندان محروم از ارثی دارد که نه آن‌چه پیش از این بوده به آن‌ها تعلق دارد و نه آن‌چه از این پس خواهد آمد.» ریلکه بازنشر مطالب این کانال با ذکر نام کانال و نویسنده‌ آزاد است اینستاگرام: yusufansari1362 @yosefansarii

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
440
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
489
20 постов
Вовлечённость
111,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
125
1/48двое суток
143
1/72трое суток
154

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ساعدی گئجه‌سی‌ (پارت 3) -3 Gholam-Hossein Sa'edi Night https://youtube.com/watch?v=nWVRfMVxh-g&si=8FI-CN3Cqx0o3taO بخشی از سخنرانی من در شب ساعدی تبریز

  • خواب می‌دیدم در یک ساختمان هزارتو گیر افتادم: هر سالنی ویرانه‌ای بود برای خودش: یکی سالنش را با خاک یکسان کرده بود: یکی سال‌ها رهایش کرده و به ویرانه‌ای تبدیلش کرده بود: راهروها وضعیت اسفناکی داشت: اگر حواست جمع نبود از شکاف‌های بزرگی که در راهروهای آن بنای عظیم از گذر سالیان به وجود آمده بود سقوط می‌کردی: هر دری را باز می‌کردی و وارد هر سالنی می‌شدی داخل همان سالن درهای زیادی وجود داشت که با باز کردنش به سالن دیگری وارد می‌شدی: وارد سالن بزرگی شدم: پیش نمایشی در این سالن برپا بود: مملو از بازیگرانی با لباس‌های قرون وسطی ای: هر گروه گوشه‌ای تمرین می‌کرد: زنان شلیته‌پوش با صورتک‌هایی از آرایش غلیظ: مردانی کوتوله با ماسک‌هایی خندان: مردانی بلند قد با کفش‌هایی به بزرگی صندلی‌های لهستانی به پا: جماعت‌هایی جدا که معلوم بود قرار است در نمایشی بزرگ در بزرگ‌ترین سالن آن بنای عظیم شرکت کنند: وارد سالن که شدم خودم را به آن راه زدم و بین جماعتی سیاهی لشکر که همه جای سالن تنها و دو نفری و چندنفری راه می‌رفتند و حرف می‌زدند راه رفتم: اتاقی بود مملو از لباس های بازیگران: انواع و اقسام لباس‌ها و لوازم نمایش: چرخی توی سالن زدم و از کنار مرد چاق زشتی که روی صحنه‌ای گوشه‌ی سالن نشسته بود و معلوم بود کارگردان این نمایش بزرگ است گذشتم: دیدم که زل بود بود به من و تا آخرین لحظه که از دری خارج شوم چشم برنداشت از من: لحظه‌ی آخر که در را باز کردم و وارد راهرویی شدم برگشتم و دیدم که مردی دنبالم افتاده: ترسیدم: پا تند کردم و دری را گشودم و وارد صحن بزرگی شدم که محوطه‌ای بود، حیاطی در بالاترین طبقه‌ی آن بنای عظیم: خواستم فرار کنم که مرد به من رسید و یقه‌ام را گرفت و می‌خواست برم‌گرداند به آن سالن تا نقشی را که از پیش برایم تعیین شده بوده بازی کنم و من اعتراض می‌کردم که نه: یا نقش اول این نمایش مضحک را به من می‌دهید یا من در هیچ نمایشی بازی نخواهم کرد: حتی نمی‌دانستم نقش اول آن بازی مضحک چه بود!

  • без подписи

  • گیاه‌آزاری من به حافظه‌ی کوتاه مدت گیاهی مبتلا شده‌ام که هر شب مرا فراموش می‌کند و صبح با طلوع آفتاب به سمت خورشید از من روبرمی‌گرداند: گل‌ها به آفتاب وابسته‌اند من به شب‌های تاریک نباید گیاه‌ را شکنجه داد پرده‌ها را نباید کشید شب در روز ادامه نخواهد یافت این را کارگر معدن مس سونگون هم می‌داند: می‌داند که آفتاب روزی بهتر از روزی که به اعماق زمین می‌رفت طلوع خواهد کرد و زمین گرم خواهد شد: فصل‌ها قراردادهایی طبیعی نیستند زمستان نمی‌تواند نام تمام فصل‌ها باشد یخ‌بندان ابدی نیست: پوتین به لنین توهین می‌کند و هر شب با رویای زمستان اتمی بانوی اول روسیه را می‌بوسد: آیا کسی نام بانوی اول روسیه را می‌داند؟ ناستازیا؟ یا: آنارکانینا؟ یا: ناتاشا؟ هر اسمی که داشته باشد فقط بانوی اول روسیه می‌داند: پوتین توی خواب خودش را لو می‌دهد او هنوز هم جاسوسی حرفه‌ای‌ست: و ما به در رفتن ناگهانی بادی از شکم رییس‌جمهور آمریکا هنگام صحبت با روزنامه‌ها می‌خندیم و خیره می‌شویم به تیترها در کره‌ی شمالی: «باد بایدن در رفت» و نمی‌دانیم کره‌ی شمالی چند روزنامه‌ی رسمی دارد! به تلویزیون‌های کره‌ی جنوبی اعتیاد داریم و مطمئنیم ژاپن پادرمیانی خواهد کرد: ژاپن پادرمیانی خواهد کرد: همیشه ژاپن پادرمیانی خواهد کرد: زیرا ژاپن همه چیز را می‌داند: آمریکا هم همه چیز را می‌داند: ما همیشه خودمان را ژاپن خاورمیانه می‌دانستیم و با وحشت به آسمان خیره شده بودیم آیا این آخرین شعری‌ست که نوشته می‌شود؟ نه! تهران نمی‌تواند رابطه‌ای خواهرانگی با پاریس داشته باشد این را حتی مراد فرهادپور هم می‌داند: هیچ نویسنده‌ای از ایران برای زندگی به پرلاشز پناهنده نشد: پاریس گورستان نویسنده‌های جهان سوم است این را براهنی شمرده: چند گور بین ساعدی و مارسل پروست فاصله است؟ نوشته: دوازده گور. شایعه است هنوز هم گربه‌ای سیاه هر شب روی قبر هدایت می‌خوابد و من فقط به حافظه‌ی کوتاه‌مدت گیاهی مبتلا شده‌ام که صبح با طلوع آفتاب به سوی خورشید از من روبرمی‌گرداند. باید گل‌ها را آب دهم و تصمیم بگیرم دست بردارم از این گیاه‌آزاری گیاه به نور وابسته است شب‌ها خموده در خود در انتظار آفتاب می‌ماند... آدم بعد از مرگ شمعدانی‌ها دلش برای گیاهش تنگ نمی‌شود اما نمی‌تواند دو چشم سیاه سگ را فراموش کند سگی که رفته و آن سگی که مرده است ما دلتنگ حافظه‌های بلند مدت می‌شویم حافظه‌هایی که ما را به یاد دارند: راکت‌ها بر کاخ ریاست‌جمهوری افغانستان می‌خورند خاورمیانه انبار باروت است انبار شکنجه انبار مرگ‌های دسته‌جمعی ما حتی به خودمان هم شلیک می‌کنیم: «اولین انسان انتحاری ساخت بشر» هیچ فیلسوفی نمی‌تواند آینده‌ای در خاورمیانه برای خود متصور شود: در خاورمیانه مرگ از فلسفه سخن می‌گوید و هیتلر می‌تواند خودش را هایدگر جا بزند: و من فقط به حافظه‌ی کوتاه‌مدت گیاه مبتلا شده‌ام درخت که سخن نمی‌گوید و خاک آلوده و مسموم به گندم‌زار تبدیل نخواهد شد زمان مرگ دریچه‌ها فرارسیده است و از دست من هیچ کاری ساخته نیست: اشک‌های شور هزاران چشم تبریزی هم نمی‌توانند لب‌های تشنه‌ی دریچه‌ی ارومیه را سیراب کنند مرگ دریاچه در روزنامه‌های صبح اعلام شده است و من با وحشت به تیتر روزنامه‌ی کیهان زل زده‌ام: «تمام شهرهای آذربایجان باید تخلیه شوند.» و «دکه‌های روزنامه حق فروش سیگار ندارند.» این را نماینده‌ای گفت که در مجلس برای گفتن نیازی به بلندگو نداشت و با لهجه‌ی ترکی فارسی حرف می‌زد نمایندگان دیگر فریاد می‌زدند: «گنگ است آقا گنگ است گنگ است.» «رد صالحیت شد» و کسی به جایش به مجلس رفت که فارسی را با لهجه‌ی کمتری حرف می‌زد تا در اولین نطق محرمانه‌ی خود از احیای دریاچه بگوید: «مرگ حتمی‌ست حضرات باید آب خزر به دریاچه بریزد.» «من به حافظه‌ی کوتاه مدت گیاهی مبتلا شده‌ام که هر روز با طلوع آفتاب به سمت خورشید از من روبرمی‌گرداند: «تا به آفتاب سلامی دوباره دهد.» و همه می‌دانیم گیاه بالاخره مردنی‌ست. عمر کوتاهی دارند گل‌ها و هیچ‌کس به خاطر مرگ گیاه عزادار نیست. باید گل‌ها را آب بدهم و دست بردارم از این گیاه‌آزاری...» تابستان ۱۴۰۱

  • ترجمه‌ی ترکی استانبولی داستان کوتاه «تمرکز نشئه» در شماره ۲۶ مجله Yük Derin Uyuşma مترجم: Turgut Say صفحات ۵۸ تا ۶۱ مجله در این شماره داستانی هم از بیژن نجدی با ترجمه‌ی همین مترجم ترجمه و منتشر شده است

  • خوره

  • خوره

  • بهرام بیضایی پنجم دی ماه سال هشتاد و شش در سوگ اکبر رادی نوشت: «روز تولدم را به نمایش ایران تسلیت می‌گویم...» و ششم دی ماه چهارصد و چهار یک روز بعد از تولدش خبر آمد که دیگر بین ما نیست «نامردی‌ست که در جواب تبریک رادی تسلیت بگویم! این نه از من که از روزگار است_آری_ آن‌هم آن‌جایی که تبریک فرق چندانی با تسلیت ندارد! رفت آن بزرگواری که رادی بود؛ سوار بر واژه‌های خویش، اما چشمه‌ای را که از قلم وی جوشید، جا گذاشت تا کاسه‌ی دست‌های‌مان را از آب زندگی‌بخش آن پر کنیم! خدایا چرا نمایش را دوست نداری؟ چرا در سرزمین‌های دیگر دوست داری و در میهن من نه؟ کی خرد می‌بخشی به آن‌ها که برای هر واژه خط‌ونشان می‌کشند؟ روز تولدم را به نمایش ایران تسلیت می‌گویم...»

  • без подписи

  • без подписи

  • @bankema کانال بایگانی

  • 7 дек.6015из bankema

    #کتاب_صوتی #سوره_الغراب #محمود_مسعودی 🔸 کتاب سوره الغراب نوشتهٔ محمود مسعودی 🎙 ناصر زراعتی 🔻🔻🔻

  • 3 дек.1 43024

    زنده‌یاد محمد مختاری ما نویسنده‌ایم

  • 22 нояб.6369из yosefansari

    без подписи

  • 22 нояб.6583из yosefansari

    گفت‌وگو غلامحسین ساعدی به روایت بهروز دولت‌آبادی از کتاب گوهرمراد یک عمر نوشتن غیرمجاز نسخه پی‌دی‌اف 👇👇👇👇

  • 22 нояб.4186из yosefansari

    без подписи

  • 22 нояб.4303из yosefansari

    سال 1353 هر دو ما دستگير شده بوديم، من بعدا شنيدم كه او را دستگير كرده‌اند. من در سفر يكي دو ماهه‌يي بودم براي كار تئاتر كه وقتي برگشتم، بلافاصله دستگيرم كردند و يك جغله‌يي كه آمده بود توي بند و حالا جزو دلال‌هاي مليونرهاست، درآمد با نكوهش به من گفت: مي‌داني ساعدي مصاحبه كرده و چي شده؟ گفتم اين كارها و اين حرف‌ها به من و شما نيامده، شما سعي كن خودت سالم از اينجا بروي بيرون. گفتم كه الان دلال اين ميليونرهاست در منصب وكالت. و بعدها شنيدم گويا غلامحسين توي زندان خيلي عذاب كشيده و بعد يا قبل از آن هم يك شب در منزلش كتكش زده بودند كه يك وقايعي گذشت كه ما همديگر را نديديم. براي اينكه من در بازداشت بودم و گويا او توانسته بود برود خارج، كه #شاملو هم از امريكا آمده بود و غلامحسين هم از تهران رفته بود و #روزنامه_ايرانشهر را در انگليس راه انداخته بودند. نكته جالب اين است كه من بعد از اينكه از زندان آمدم بيرون، اواخر سال 56 يا 57 همراه دايي‌ام رفته بودم شهرستان خودمان «سبز‌وار» و تلفن مي‌زدم به منزلم، كه در خيابان شيخ‌هادي تهران بود، تا با خانمم صحبت كنم. چون شب‌هاي آشفتگي و انقلاب بود ـ ناگهان ديدم غلامحسين روي خط است. گفتم: ا. . . من تهران رو گرفتم، من خونه‌ام رو گرفتم تو چرا برداشتي گوشي رو؟ گفت: من گوشي رو برنداشتم، من هم شماره گرفتم با تهران صحبت كنم. گفتم: كجا هستي؟ گفت: تبريزم. پرسيد: تو كجايي؟ گفتم: سبز‌وارم. ولي تلفن به‌هرحال يك‌جوري به هم وصل شده بود و ما يك دقيقه با هم سلام‌وعليك و احوال‌پرسي كرديم. و بعد، گفتم: خيلي خب، پس تو مي‌خواهي به پدرت اينها زنگ بزني بزن و من مي‌خواهم با خانمم و بچه‌ها صحبت كنم و خداحافظي كرديم. اين اتفاق از آن اتفاق‌هاي عجيب و غريبي بود كه يا توي تلفن‌خانه كسي بوده كه اين دو تا را به هم وصل كرده بود يا نمي‌دانم...

  • 22 нояб.3161из yosefansari

    گفت‌وگو با #محمود_دولت‌_آبادی درباره‌ی آثار و زندگی #غلامحسین_ساعدی این گفت‌وگو حدود ده سال قبل بعد از دوبار غیرمجاز شدن کتاب «گوهرمراد یک عمر نوشتن» به ناچار در روزنامه اعتماد منتشر شد پی‌دی‌اف گفت‌وگو را پایین این پست می‌گذارم 👇👇👇👇

  • cgie.org.ir/popup/fa/system/contentprint/8129 https://www.cgie.org.ir/popup/fa/system/contentprint/8129

  • گفت‌وگو با جعفر والی 👇👇👇