- Последний пост
- 17 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
بزرگترین و راسخترین عشق شاید با تمسخری بیانتها مصادف شود. چنین عشقی به دیوانهوارترین موسیقی میماند، به از خودبیخود شدن موجودی هشیار. ولع من به عشقورزیدن مشرف است بر مرگ، همچون پنجرهای مشرف بر حیاط. عشق تا آنجاکه مرگ را احضار میکند، به مانند متلاشیشدن خندهدار دکور یک تئاتر، توانِ از ریشه کندن ابرها را دارد. همه چیز ساده است! از خلال این تلاشی میبینم: که انگاری همدست تمام نامعناهای جهان باشم من، آنگاه خلائی ژرف و آزاد نمایان میشود. معشوق چگونه تواند از این آزادی خالی و بیمعنی، از این شفافیت بینهایت چیزی که سرانجام دیگر معنایی را برنمیتابد جدا باشد؟ در این آزادی نابودکننده، سرگیجه بدل به ازخودبیشدن میشود. به از خودبیخود شدنی مسکوت. قدرت (یا حرکتِ آزادیِ) معشوق، خشونت، تشویش، انتظار مدید برای عشق، و نابردباری عشاق هیچ نقشی در این عزم به پوچی (و خالی و بیمعنا بودن) ندارد. خالیبودن از تعلقاتْ رهایی میبخشد؛ هیچ وقفهای در خلاء نیست. اگر من خلائی را در برابر بگشایم، بیدرنگ معشوق را مییابم: هیچچیزی آنجا نیست. آنچه من دیوانهوار عاشقش بودم، راه فرار، یک در باز بود. یک حرکت ناگهانی، تمنای وابُریدنی که جهان سنگین را نابود میکرد. ژرژ #باتای، از «دربارهی نیچه». @demonkratia
"بیعنوان"، شعر، بهار ۱۴۰۵، ع.س. @demonkratia
شش. مراقبهی هراکلیتی از «مشق سرخوشی در مقابل مرگ» نوشتهی ژرژ باتای من خودِ جنگام. من حرکت و هیجانی انسانی را تصور میکنم که امکانهایش بیحدّند: این حرکت و هیجان جز با جنگ آرام نمیگیرد. من موهبت رنجی بیپایان، موهبت خون و بدنهایی از هم پاشیده را تصور میکنم که همچون انزال منی آن کس که به لرزه میاندازد را هلاک میکند و به خستگیای مملو از تهوع وا مینهد. زمین را تصور میکنم که به فضا فرو افکنده شده، به مانند زنی که با سری شعلهور جیغ میکشد. در مقابل این جهان خاکی که تابستان و زمستانش احتضار هر آنچه در آن زنده است را مقدر میکنند، در مقابل عالَمی متشکل از ستارگانی بیشمار که میچرخند، و بیقدر ناپدید میشوند و میسوزند، من تنها توالیِ درخششهای بیرحمانهای را مییابم که حرکتشان مستلزم مردن من است؛ این مرگ چیزی جز سوختن [مصرف مفرط] خیرهکنندهی هر آنچه بوده، سرخوشیِ وجود داشتنِ هر آنچه به جهان میآید نیست؛ حتی زندگی من ایجاب میکند که هر آنچه هست، هر جا که هست، خودش را ببخشد و بیوقفه نابود شود. خودم را من غرقه در خون، در هم شکسته اما دگرگونشده و هم آوا با جهان تصور میکنم، همزمان همچون شکار و همچون آروارهی زمان که بیوقفه میکُشد و کشته میشود. همه جا مواد منفجرهای هست که شاید عنقریب چشمانم را کور کنند. به قهقهه میافتم از اینکه این چشمها اصرار دارند چیزهایی را طلب کنند که ویرانشان نمیکند. #باتای @demonkratia
درست به یاد ندارم که خود ماسکولو این قطعه از کتاب «تقلا برای یاد» را جایی بازنویسی کرده بود یا شخص دیگری در تفسیر این قطعه را به این شکل دقیق خلاصه کرده و نتیجه گرفته بود: «ما در یک جامعه زندگی نمیکنیم، ما در احساس متقابلی از آزادی که به همدیگر میبخشیم زندگی میکنیم». #demonkratia
خورشیدهای نخی بر برهوت سیاه خاکستر. اندیشهای درختقامت نوای نور میگیرد: هنوز سرودهایی هست که سروده شود ورای این مردم. -پُل #سلان @demonkratia
- آلخاندرا #پیسارنیک، از شعر «مراثی»، دفتر «دوزخ موسیقایی». @demonkratia
Je bois dans ta déchirure et j'étale tes jambes nues je les ouve comme un livre où je lis ce qui me tue. من از پارگیِ تو میگُسارم و پاهای عریانت را میگسترم میگُشایمشان چونان کتابی کاندر آنچه را میکُشدم میخوانم. ـ ژرژ #باتای @demonkratia
«معابر آیینه» سرودهی آلخاندرا پیسارنیک 1. و ورای همه، با معصومیت نگریستن. انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده، که درست است. 2. اما من میخواهم تو را بنگرم تا دمی که چهرهات دور میشود از وحشتم همچون پرندهای از دَم بُرّان شب. 3. همچون [نقش] دختری از گچ صورتی روی دیواری بس قدیمی که ناگهان به باران زدوده میشود. 4. همچون دمی که میگشاید گلی و فاش میسازد قلبی را که ندارد. 5. تمام حرکات تنم و صدایم برای پیشکش ساختنِ من، دستهگلی که رها میکندش باد در آستان دری. 6. خاطرهی چهرهات را بپوشان به نقاب کسی که خواهی بود و دختری که بودی را به وحشت انداز. 7. شبِ هر دوی ما پراکنده میشود در مه. فصل غذای سرد است. 8. و تشنگی، خاطرهی من از تشنگیست، منی در انتها، در ته، در چاه، مینوشیدماش، به خاطر دارم. 9. افتادن بهسانِ حیوانی زخمی در مکانی که مکان مکاشفه بود. 10. همچون کسی که هیچ چیزی نمیخواهد. هیچ چیزی ابداً. دهانی دوختهشده، پلکهایی دوختهشده. فراموشم شد. در اندرون باد. همه چیز سربسته و باد در اندرون. 11. در خورشیدِ سیاهِ سکوت واژهها تلألویی میگیرند. 12. اما سکوت واقعیست. برای همین مینویسم. تنهایم و مینویسم. نه، تنها نیستم من. کسی اینجاست که میلرزد. 13. حتی اگر بگویم خورشید و ماه و ستاره، اشاره به اتفاقی دارم که برای من افتاده است. و آرزوی چه داشتم؟ آرزویم سکوت کامل بود. برای همین سخن میگویم. 14. شب شمایل زوزهی گرگی دارد. 15. لذت گمشدن در تصویری از پیش دیدهشده. من از جسدم برخاستم، به جستن کسی رفتم که هستم. مهاجر خویشتنم، بهسوی کسی رفتهام که در سرزمینی از باد میخوابد. 16. سقوط بیانتهای من به سقوط بیانتهای من آنجاکه کسی منتظرم نبود زیرا وقتی مینگریستم من که چه کس در انتظار من است، هیچکس جز خودم نمیدیدم. 17. چیزی به اندرون سکوت افتاد. آخرین واژهام «من» بود اشارهام اما به یک سحرگاه روشن بود. 18. گلهای زرد دایرهی زمین آبی را ستارهوار میسازند. آب، لبریزِ باد، میلرزد. 19. درخشش روز، پرندگانی زرد در صبحگاه. دستی ظلمت را رها میکند، دستی زلفان زنی مغروق را میکشد که بیامان از آیینه میگذرد. برای بازگشتن به خاطرهی تنم، میباید به استخوانهای سوگوارم بازگردم، میباید آنچه را صدایم میگوید دریابم. ـ آلخاندرا #پیسارنیک ـ ترجمهی ع.س. ـ متن اصلی شعر @demonkratia
видео или голосовое, без подписи
*سکوتها مرگ همیشه کنار من است. میشنوم چه میگوید. [و] تنها صدای خودم را میشنوم. Silencios La muerte siempre al lado. Escucho su decir. Sólo me oigo. سرودهی آلخاندرا #پیسارنیک ـ از «کارها و شبها». ـ تصویرها: تصویرسازیای از شاعر. تصویر شاعر. @demonkratia
Celui qui a imaginé tout le mal qui peut exister dans le monde n’a plus besoin de l’image du diable; celui qui a pensé toutes les formes de souffrance ne trouve plus aucun goût au mythe de l’enfer. De même, celui qui a épuisé les délices terrestres continue de vivre sans attendre le supplément de caresse promis par la légende du paradis. Tout doit finir ici et une fois pour toutes. L’existence en soi est une métaphysique de la physiologie, c’est l’histoire du dernier écho des organes. آن که امکانِ وجودِ هرگونە شر در جهان را متصوّر شده، دیگر نیازی به تصویرِ شیطان ندارد؛ آن که به تمام شکلهای رنج اندیشیده، دیگر هیچ علاقهای به اسطورهی دوزخ پیدا نمیکند. و به همین ترتیب، آن که تا مُنتهای لذتهای دنیوی رفته، بدون انتظار برای ناز و نوازشِ اضافیای که افسانهی بهشت وعدهی آن را داده، به زیستن ادامه میدهد. همهچیز باید همینجا، یک بار برای همیشه، پایان یابد. وجود، فینفسه، نوعی متافیزیکِ فیزیولوژی است؛ داستانِ واپسین پژواکِ اندامها. [سیوران]
تمام طول روز من صدای آبِ گریان را میشنوم. خاطرهام، مکان خونینم، فرشتهی کهنهام که باد او را گزیده است. تمام روز گریان میخوابم من وُ واژهها چون آبِ پارهپاره فرو میریزند، گریان فرو میریزم، صدای آب را به یاد میآورم که میریزد در رویایم از تو. تمام شب من صدای قدمهای چیزی را میشنوم که به سویم میآید. تمام شب من در چشمهایم شکل چشمهای تو را میکشم. تمام شب من در آبهای تو شنا میکنم، غرق میشوم در چشمهایم، که اکنون چشمهای تو اند. تمام شب من به صدای تو سخن میگویم و هرآنچه را که تو ناگفته میگذاری به خود میگویم. تمام شب تو بر من میباری، بارانِ دستهای آب که مرا غرق میکنند. تمام شب و تمام طول روز من لکههای آبی روی دیوار را نظاره میکنم، هر ساعت انتظار واژهی زشتی را میکشم که به کارِ ساختنِ صورت تو میآید. من این مکانِ بهجا آوردن را ترک نمیکنم، تنها وقتی میروم که تو میآیی. و تمام طول روز من گریان میخوابم. باد را به یاد میآورم، تمام شب به باد میاندیشم که به سوی من میآید و در من میماند. خاطرهام، پرندهای وحشتزده بر ساحل سُربی زیر باد سردی که میآید و بازمیآید و نمیرود. باد در من است، تو در منی، تمام شب میگریم من به یاد آبی که فرو میریزد و ساحلی سرد زیر باد سربی. دانش کهنت کو؟ ـ از من میپرسند. سکوتت کجاست؟ تمام شب صدای صورتم را میشنوم که میگرید. و اینست راهی به سوی زادگاهت، به سوی رنج نابت. تمام شب زیر بارانی نامعلوم. تو میگویی ـ به من سکوتی پر از شکلها دادهاند. و میدوی بینوا همچون پرندهای تنها در باد. ـ آلخاندرا پیسارنیک [از اشعار فرانسوی] ت:ع.س. #پیسارنیک @demonkratia
روسیهی چخوف آن امپراتوری افسران سادیست و اربابان شلاق بهدست نیست که کُنتس دو سگور، زادهی روستوپچین، برای خوانندگان جوان «ژنرال دوراکین» توصیف میکرد. سرزمین مغزهاییست که با خاطرهی ضرباتی خورده یا زدهشده شکل گرفتهاند. نظم پیش از هر چیزی آنجا با بیحسی و کرختی حاکم میشود. این درس داستان کوتاه «در دادگاه» است. دهقانی که به قتل همسرش متهم شده، در شگفت است که چرا در میان قاضیان، هیئت منصفه و تماشاگران دادگاه «نه چهرههایی تهدیدآمیز، نه نگاههایی خشمگین و نه عباراتی پرطمطراق دربارهی مجازات» نمیبیند. آنچه در تمامی چهرهها و در هر برخوردی دیده میشود، صرفاً ملالتِ بهگردش درآوردن ماشین قضایی و کرختی ناشی از خرخر خستگیناپذیر پنکهایست که صدای خفه و قرائت یکنواخت منشی دادگاه را همراهی میکند. همهچیز آرامش را در دادگاه القاء میکند. اما این آرامش که به دهقان تسلی میبخشد چیزی جز همان بیتفاوتی ماشین اجرایی نیست که از روی عادت محکوم میکند، بیآنکه مجبور باشد خودش را با هرگونه عاطفهی دادگسترانه یا کینهتوزانهای محدود سازد. بهشکلی معنادار، روایت بدون اعلان حکم دادگاه پایان میگیرد. روایت با ازسرگیری روند عادی محاکمه پس از محو شدن حادثهای افشاءگرانه که میتوانست اتهام را بهکلی زیر سئوال برد خاتمه مییابد. اینکه متهم بیگناه باشد یا گناهکار اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که همهچیز به گونهای ادامه مییابد که انگاری هیچ اتفاقی نیفتاده، انگاری که هرگز چیزی جز خرخر پنکه و خرخر ماشین اجرایی اتفاق نیفتاده است. این بردگیست: نه تبعیت مردم عادی از نمایندگان نظم، بلکه تبعیت مشترک آنها نسبت به تکرار همان؛ نه لزوم به اطاعتکردن، بلکه ناتوانی در تصور اینکه چیزها میتوانند غیر از آنچه هستند باشند. ـ از «آزادی در دوردست»، نوشتهی ژاک #رانسیر. @demonkratia
در درون خویشتنم من تماشاخانهای میگشایم کانجا خوابی دروغ بازی میشود شعبدهای بی منظور شرمی که عرق از تنم میریزد امیدی نیست مرگ شمعِ فوتشده. ـ ژرژ #باتای، ـ از «اورستیا»، [ناممکن]. J'ouvre en moi-même un théâtre où se joue un faux sommeil un truquage sans objet une honte dont je sue pas d'espoir la mort la bougie soufflée. @demonkratia
видео или голосовое, без подписи
Song Name: Vay Be Man 🎤 Artist: Babak Heidari ( bobinyx ) 📅 Released: 2025 🎥 Video by Nocturnix Credits: Musicians : Babak Heidari ( bobinyx ) Arrangements : Mahbod fard telegram: https://t.me/bobinyxx instagram: https://www.instagram.com/bobinyxx/ soundcloud :https://soundcloud.com/bobinyx Lyrics: Arfa Kermani
از «ناف برزخ» آنتونن آرتو اینجا که دیگران آثارشان را عرضه میدارند من ادعایی جز نشان دادن ذهنم ندارم. زندگی یعنی سوزاندن مسئلهها. اثری را که از زندگی منفصل باشد درک نمیکنم. آفرینشِ منفصل را دوست ندارم. همچنین ذهن را منفصل از خودش نمیفهمم. هر یک از آثارم، هر یک از پلانهایم شخصاً، هر یک از شکفتگیهای یخزدهی روح درونیام بر من میتراود. خودم را همانقدر در نامهای که برای توضیح دادن تنگی باطنی وجودم و اختگی بیمعنی زندگیام نوشتهام بازمییابم که در مقالهای بیرونی نسبت به خودم، که مثل حاملگی بیتفاوت ذهنم به نظرم میرسد. من رنج میبرم از اینکه ذهن در زندگی نیست و زندگی ذهن نیست؛ از اندام ذهن رنج میبرم، از ترجمان ذهن، از ذهن که چیزها را مرعوب میکند تا آنها را در ذهن بپذیرد. من این کتاب را در زندگی معلق نگه میدارم؛ میخواهم با چیزهای بیرونی گَزیده شوم، اول از همه با تیکهایی که قیچی میکنند، تمام آن لرزشهای ناگهانیِ خودِ در راهم. تمام این صفحات چون قندیلهای یخ در ذهن معلقاند. آزادی محض مرا ببخشید. من از تمایز گذاشتن میان هر یک از لحظاتم سر باز میزنم. در ذهن هیچ طرحی را به رسمیت نمیشناسم. باید به ذهن و به ادبیات پایان داد. حرفم این است که ذهن و زندگی در تمامی سطوح در ارتباطاند. دوست دارم کتابی بنویسم که انسانها را به هم میریزد، کتابی که همچون دری گشوده آنها را به جایی میبَرد که خود هرگز راضی به رفتن نمیشدند، دری که به سادگی با واقعیت پیوند خورده است. و این دیگر نه مقدمهای بر یک کتاب است، نه مثلاً شعرهایی که آن را به تصویر در میآورند یا صورتی از تمام غضبهای ناراحتی. این فقط قندیل یخ گیر کرده در گلوست. یک شور عظیمِ اندیشمند و پُر انبوه، خودِ مرا چون ورطهای پُر حمل میکرد. بادی شهوانی و پژواکگر میوزید که حتی گوگرد در آن تراکم داشت. و ریشکهایی خُرد چون شبکهای از رگها این باد را تجمیع میکردند و در هم تنیدگیشان برق میزد. فضا اما با بی شکلی رسوخناپذیری چشم مینواخت و خشخش میکرد. مرکز، موزاییکی از قطعات نور بود، یکجور چکش کیهانی سخت، با وزنی از ریخت افتاده، که بیوقفه چون پیشانی بر فضا فرود میآمد، ولی با صدایی که انگار تقطیر شده بود. و پوشش پنبهگون این صدا، اصرار کور و نفوذ یک نگاه زنده را داشت. آری، فضا پنبهی ذهنی سرشار خودش را آنجاکه هیچ اندیشهای هنوز روشن و قادر به باز پُر کردنِ چیزهای خالیشدهاش نبود پراکنده میکرد. اما ذره ذره، این توده همچون تهوعی گلآلوده و وخیم، یکجور تشنج عظیم از خونی گیاهی و رعدآسا به گردش در آمد. و ریشکهایی که بر لبهی چشمِ ذهن من مرتعش بودند، خود را با سرعت سرگیجه از تودهی منقبض باد منفصل کردند. و فضا یکسره چون اندام جنسیای لرزید که کرهی آسمانی سوزان چپاولش میکرد. و چیزی از منقار کبوتری واقعی تودهی گیج حالات ذهنی را پاره کرد؛ تمامی اندیشههای ژرف در آنی چینهچینه شدند، حل شدند، شفاف و مختصر گشتند. و حال به دستی نیاز بود که به خودِ اندام چنگ زدن بدل میشد. و دو یا سه بار دیگر، کل تودهی گیاهی به گردش در آمد، و هر بار، چشم من روی موقعیتی دقیقتر قرار میگرفت. تاریکیْ خود لبریز و بیمورد میشد. تمام یخبندان شفافیت میگرفت. -آنتونن #آرتو @demonkratia
آنتونن #آرتو @demonkratia
آنتونن آرتو @demonkratia
«سلطان فاضلابان» چند جستار: ـ اعترافات: شهادتی در باب یک بیماری، چرا دیگر نخواستم رییس جمهور باشم، کنترل، شهرهای شب سرخ و انقلاب الکترونیکی ـ نوشتهی ویلیام اس. باروز ترجمهی سیاوش مسرور [از متن کتاب] باروز یک بار از خود پرسید «از کی دیگر نخواستم رییس جمهور باشم؟» و بیدرنگ پاسخ داد «قطعاً از لحظهی تولد، و شاید پیش از آن.» پُستی دولتی آن بالابالاها، که شغلش دستدادن با این و آن و سخنرانی و سپر بلا شدن باشد، هیچ برای او جذابیت نداشت. او آرزو داشت «سلطان فاضلابان» بشود، ضدقهرمانی تا خرخره فروررفته در فساد و مواد، با بیخیالی وقاحتباری تماشاگر اینکه «پرچم آمریکا شل و ول بر این نسیم گندیده غوطهور است». #باروز #کتاب @demonkratia