tgindex
خائوسی دیگر

خائوسی دیگر

Статистика
@otherchaosИскусствоперсидский

جُرمِ بزرگِ درد این است که خائوس را نظم داده و آن را به دنیا فروکاسته.

Последний пост
21 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство (по похожим)
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
1 472
+6 за 4 дн.
Сутки
+4
+0,27%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 936
20 постов
Вовлечённость
199,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
716
1/48двое суток
820
1/72трое суток
884

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • آدونیس، برگردانِ زنده‌یاد کاظم برگ‌نیسی.

  • 5 июл.1 86037

    ایبرهارت گریزباخِ عزیز! موضوع بحث ما جبرگرایی و تقدیر بود. به عقیده‌ی من آن‌چه را که موروثی است به‌سختی می‌توان نادیده گرفت (یک هم‌دردی خانوادگی است؛ مثل تراژدی‌های سوفوکل). تو بر این عقیده بودی که تقدیر نقش بزرگی در زندگی بازی نمی‌کند. هنر من باید در پس‌زمینه‌ی بارِ سنگین موروثیِ من دیده شود ـــ بیماری سل از جانب مادر و بیماری روانی از طرف پدر (به‌علاوه‌ی سلِ ستون فقرات پدربزرگ). هنر من اعتراف‌نامه‌ی من است. با آن در جست‌وجوی رابطه‌ای بین خود و جهان هستم ـــ از این جهت، این یک نوع خودخواهی به شمار می‌آید. در عین حال، همیشه به این باور بوده‌ام که شاید هنر من به دیگران در جست‌وجو و یافتن سلامتِ روان خود کمک کند. [از یادداشت‌های خصوصی ادوارد مونک، ترجمه‌ی فیروزه نورزاد.] ــ نقاشی: مرگْ سکان‌دارِ کشتی (Death at the helm، 1893) از مونک.

  • 1 июл.1 43825

    مادرت بەسبُکیِ سبد خالیِ ماهی راه می‌رود و خو می‌گیرد به نبود سُقُلمەها و کشمکش‌های مأنوسی که سنگینیِ دست‌وپابستەی گوشت جنینی و استخوان‌های خمیریِ تو بر او نهادە بود. آن دنیای تهی‌گشته اینک بر گرد تاریخچەاش، بر گرد زخم‌گاەش، می‌ترنجد. قیامت بود آن روز که قمرِ تو سقوط کرد و در جوّ ما فروسوخت؛ مادرت اکنون از سبکیِ درون‌ش سنگین است. [شیموس هینی، برگردان کامک ارژنگی]

  • 30 июн.1 36222

    L'horreur de l'accessoire me paralyse. Or, l'accessoire est l'essence de la communication (et donc de la pensée), il est la chair et le sang de la parole et de l'écriture. Vouloir y renoncer — autant forniquer avec un squelette. وحشت از امرِ جزئی مرا فلج می‌کند. حال آن‌که امر جزئیْ اصل‌مایه‌ی ارتباط است (و به این ترتیب اندیشه)، [نیز] گوشت و خونِ گفتار و نوشتار. این‌که بخواهیم از آن چشم‌پوشی کنیم، مانند زنا کردن با یک اسکلت است. [سیوران]

  • 21 июн.3 28545

    Que tout ait été dit, qu'il n'y ait plus rien à dire, on le sait, on le sent. Mais ce qu'on sent moins est que cette évidence confère au langage un statut étrange, voire inquiétant, qui le rachète. Les mots sont enfin sauvés, parce qu'ils ont cessé de vivre. این‌کە همەچیز گفتە شدە و دیگر چیزی برای گفتن وجود ندارد؛ ـــ این را می‌دانیم و حس می‌کنیم. اما آن‌چه کمتر حس می‌کنیم این است که این امر بدیهی جایگاهی غیرعادی و حتی نگران‌کنندە به زبان می‌دهد، جایگاهی که آن را رهایی می‌بخشد. سرانجامْ کلمات نجات می‌یابند، زیرا به زیستن پایان دادەاند. [سیوران]

  • 11 июн.2 01040

    فاشیسم با اولین بمب‌هایی که پرتاب می‌شوند آغاز نمی‌شود، با وحشتی که در هر روزنامه‌ای می‌توان درباره‌اش نوشت آغاز نمی‌شود؛ فاشیسم از روابط میان انسان‌ها آغاز می‌شود. فاشیسم نخستین مسئله‌ای است که در رابطه‌ی میان یک مرد و یک زن رخ می‌دهد. [اینگه‌بورگ باخمان]

  • 8 июн.2 19660

    کار، خانواده، سومین وطن، کُس، اوضاع مالی، هنر و طبیعت، قلب و وجدان، سلامتی، وضعیت مسکن، خدا و انسان، این‌همه فاجعه. [مکث] ــ از «پیش‌نویس / چرک‌نویس برای نمایش ۲» بکت.

  • 27 мая2 58951

    L’orgasme est un paroxysme; le désespoir aussi. L’un dure un instant; l’autre, une vie. ارگاسم نوعی منتها‌ـ‌شدت است؛ ناامیدی نیز. یکی لحظه‌ای طول می‌کشد؛ دیگری یک عمر. [سیوران]

  • 26 дек.4 31060

    Cette âme me semble parfois avoir été collée à son corps à la hâte, avec du crachat. گاهی چنین به‌نظرم می‌رسد که این روح عجولانه و با تُف به پیکرش چسبانده شده. [از کتاب پنجره‌ای رو به نیستی سیوران]

  • 20 дек.3 46734

    شناختن مغزِ خود زمانی تحقق خواهد یافت که درامِ فیزیولوژیکِ انسان به پایان برسد. [سیوران]

  • 12 дек.3 55622

    واقعیت این است که اخیراً قلب‌م ناآرامی می‌کند. ناآرامی کردن اصطلاح به‌خصوصی است. این اصطلاحی است که مردم وقتی بخواهند از خطرِ وضعیت‌شان بکاهند به‌کار می‌برند. این چیزی است که مردم به‌کار می‌برند وقتی می‌خواهند بگویند قسمتِ آزرده (قلب، معده، کبد و غیره) مثل یک بچه‌ی لوس و بدعنق است که می‌توان با یک سیلی یا یک کلمه‌ی تند رفتارش را درست کرد. و در ضمن، این عوارض ــ این نوسان‌ها و دردها، این تند زدن‌ها ــ غیرواقعی است و عضوِ مورد سؤال به‌زودی جست‌وخیز کردن‌های تند و نمایش‌هایش را متوقف می‌کند، و وجودِ آرام و بیرون از صحنه‌اش را از سر می‌گیرد. دکتر از این وضع راضی نیست و زیر لب صحبت از آزمایش و اسکن و سفر به تورنتو می‌کند، جایی که متخصصین‌ش، آن‌هایی که هنوز تورنتو را به‌قصد جاهای بهتر ترک نکرده‌اند، به کمین نشسته‌اند. قرص‌م را عوض کرده و یک قرص دیگر هم به مجموعه‌ی سلاح‌ها اضافه کرده. حتی به احتمالِ یک عمل جراحی اشاره کرده است. پرسیدم چه قسمتی را عمل می‌کند و می‌خواهد به چه نتیجه‌ای برسد؟ این‌طور که به نظر می‌رسد، از یک چیز زیاد دارم و از یک چیزِ دیگر کم. حدس می‌زد چیزی تقریباً نزدیک به یک قطعه‌ی تازه لازم داری ــ انگار راجع‌به ماشین ظرفشویی حرف می‌زند. بعد هم باید برای یک قطعه‌ی تازه منتظر شوم تا نوبت‌م برسد. به زبان دیگر، باید منتظر قلب دیگری، که از آدم جوان‌تری کنده شده، بشوم. نمی‌خواهی یک قلبِ زهواردررفته و پلاسیده را دور بیندازی. به یک چیزِ تازه و آبدار نیاز داری. اما آن‌ها را از کجا به دست می‌آورند؟ حدس می‌زنم از بچه‌های خیابانیِ امریکای لاتین؛ یا چیزی مثل این؛ بدترین شایعه‌ای که در این مورد رواج دارد. بازار سیاهِ قلب‌ها، آن‌جا که قلب‌های دزدیده‌شده را، قلب‌های گرم و خونینی را که از پشتِ دنده‌های شکسته کنده‌اند به خدایانِ دروغین تقدیم می‌کنند. خدای دروغین کیست؟ ما هستیم. ما و پول‌مان. [از رمان آدمکُش کور مارگارت اتوود، برگردانِ شهین آسایش]

  • 22 нояб.3 03147

    «تنها دست‌های واقعی شعرهای واقعی می‌نویسند. من نمی‌توانم هیچ تفاوت اساسی‌ای بین دست دادن و شعر ببینم.» درباره‌ی بی‌پناهیِ هولناکِ پل سلان، خود او و دیگران، کم ننوشته‌اند، اما شاید ردِ این بی‌پناهی در نامه‌نگاری‌هایش با رُنه شار محسوس‌تر باشد. سلان اصرار به دوستی و دیدارِ شار می‌کند. شار نیز در نامه‌ای به او می‌نویسد که هر وقت به پاریس برود، درِ خانه‌اش به روی او گشوده خواهد بود، و در آخرِ نامه می‌نویسد: دست‌تان را می‌فشارم. جوابِ چند کلمه‌ایِ سلان فراموش‌ناشدنی‌ست: «رُنه شار عزیز، ممنون که دستم را می‌فشارید.»

  • 20 нояб.3 09633

    به یاد آر، مُهیمَنا، از گِلم نگاشتی، و به خاکم باز خواهی بُرد؟ مگر چون شیرم نریختی، و چون پنیرم نبستی؟ بازم پوشاندی به پوست و گوشت، و بازم بستی به استخوان و پی و پود. [از کتاب ایّوب، برگردان قاسم هاشمی‌نژاد]

  • 18 нояб.7 160104

    Celui qui a imaginé tout le mal qui peut exister dans le monde n’a plus besoin de l’image du diable; celui qui a pensé toutes les formes de souffrance ne trouve plus aucun goût au mythe de l’enfer. De même, celui qui a épuisé les délices terrestres continue de vivre sans attendre le supplément de caresse promis par la légende du paradis. Tout doit finir ici et une fois pour toutes. L’existence en soi est une métaphysique de la physiologie, c’est l’histoire du dernier écho des organes. آن که امکانِ وجودِ هرگونە شر در جهان را متصوّر شده، دیگر نیازی به تصویرِ شیطان ندارد؛ آن که به تمام شکل‌های رنج اندیشیده، دیگر هیچ علاقه‌ای به اسطوره‌ی دوزخ پیدا نمی‌کند. و به همین‌ ترتیب، آن که تا مُنتهای لذت‌های دنیوی رفته، بدون انتظار برای ناز و نوازشِ اضافی‌ای که افسانه‌ی بهشت وعده‌ی آن را داده، به زیستن ادامه می‌دهد. همه‌چیز باید همین‌جا، یک بار برای همیشه، پایان یابد. وجود، فی‌نفسه، نوعی متافیزیکِ فیزیولوژی است؛ داستانِ واپسین پژواکِ اندام‌ها. [سیوران]

  • 13 нояб.3 19548

    بهتر بود بگذارد هومر بخوابد، حتی اگر این نوع خوابیدن‌ش نمونه‌ای از بیماری «گریز به زهدان» باشد. چه راه فرار تمام‌عیاری بود این بازگشت به زهدان، هزار بار بهتر از مذهب یا هنر یا جزایر اقیانوس آرام. آن‌جا چقدر دنج و گرم و نرم بود. خورد و خوراک هم که خودبه‌خود از راه می‌رسید. همه‌چیزِ آن هتل عالی بود. جای تعجب نیست که خاطره‌ی اقامت در آن منزلگاهْ در خون و رگ و پیِ همه‌ی آدمیان به جا می‌ماند. بله، آن‌جا تاریک بود، اما چه تاریکیِ غنی و گرمی. مرگ در آن‌جا راه نداشت. تعجبی ندارد که وقتی مدتِ نُه‌ماهه‌ی اجاره به سر می‌رسد، آدمی چنین مذبوحانه در برابرِ بیرون آمدن از آن خانه مقاومت می‌کند. [از روز ملخ ناتانیل وست، برگردان فرید دبیرمقدم]

  • دکتر، خودت بهتر می‌دانی که سم بر دو نوع است: طبیعی و مصنوعی. سم‌ها را بنا بر منشأ طبیعی یا شیمیایی‌شان تقسیم‌بندی می‌کنند. بعضی سوزاننده‌اند و بعضی تحریک‌کننده. سمِ اعصاب و سم خون هم هست. سمِ سوزاننده نسوجِ بدن را بی‌واسطه از بین می‌برد، سم تحریک‌کننده غشاهای مخاطی را آتش می‌زند و سم خون مانعِ رسیدن اکسیژن به خون می‌شود. تا جایی که من می‌دانم، سم‌ها معمولاً از طریق بلع یا گزیدگی یا مکش وارد بدن می‌شوند. برخی از گونه‌های گیاهان و علف‌های سمی عبارتند از خرزهره، چشم خروس، کرچک، تاتوره، سورنجان و شوکران. گزیدن و نیش زدن در تخصص مار و عقرب و چند جانور دیگر است، از جمله سپرماهیِ دُم‌گزنده و سمندر و بعضی قورباغه‌ها مثل وزغ. یکی از مهم‌ترین عوارض مسمومیت، که بنا بر مدتِ ماندن سم در بدن تفاوت دارد، پیچیدن بویی شبیه بوی الکل در دهان است. دکتر، می‌دانم که خودت بهتر می‌دانی، اما بگذار حرفم را تمام کنم. من با این نقصِ جسمی به دنیا آمده‌ام، همین زبانِ بدبو و وقیح و بویی که از بچگی در دهانم می‌پیچد. البته زندگیْ عوارض دیگری هم برایم آورد، تنگ و گشاد شدنِ حدقه‌ی چشم و سوزشِ حلق و تهوع و استفراغ و اسهال و تشنج و هذیان و کبودیِ پوست و اختلال در احساساتِ عاشقانه و اغما یا همان خواب عمیقِ چُرت‌مانند یا اعتصاب بدنی. در شرایط مسمومیتِ دارویی، می‌شود در مسیرِ رسیدن به بیمارستان یک سیب کباب کرد و به مسموم داد. اما سرکه‌ی سیب برای مقابله با مسمومیتِ ناشی از ماهیِ گندیده یا بادکرده یا کنسرو ساردین است و تازه مریض اول باید استفراغ کند تا معده‌اش خالی شود و بعد سرکه را بخورد. گزش زنبور یا پشه هم که جای نگرانی ندارد؛ نیش را بیرون می‌کشند و سیر یا برگِ تره‌فرنگی یا ریحان را روی جای گزیدگی می‌مالند. اما نیشِ آدم به آدم بی‌بروبرگرد آخر و عاقبتِ اسفباری دارد و فقط می‌توان نیش‌خورده‌ی محتضر را دلداری داد. چیز زیادی هم لازم نیست، فقط باید شمع کوچکی روشن کرد تا شیاطینی که در کمینِ دریدنِ جنازه‌ی میت نشسته‌اند از بالای سرش دور شوند. [از داستان سرگین‌غلتان حسن بلاسم، برگردان نرگس قندیل‌زاده]

  • ننه کلوشِت کمی می‌شلید، اما نه مثل معلولانِ عادی، بلکه مثل یک کشتیِ بی‌لنگر. وقتی که سنگینیِ هیکلِ درشتِ استخوانیِ کج‌وکوله‌اش را روی پای سالم‌ش می‌انداخت، انگار می‌خواست برای سوار شدن بر موجی عظیم خیز بردارد. اما بعد، ناگهان، گویی برای غرق شدن در گردابی، شیرجه می‌رفت و روی زمین گیر می‌کرد. راه رفتن‌ش یادآورِ توفان بود از بس هم‌زمان به این‌سو و آن‌سو در نوسان بود. و سرش، که همیشه کلاهِ بی‌لبه‌ی سفیدِ بزرگی آن را می‌پوشاند، با روبان‌هایی که در پشتِ او در اهتزاز بود، گویی با هر حرکتْ افق را از شمال به جنوب و از جنوب به شمال می‌پیمود. [از داستان کلوشت گی دُ موپاسان، برگردانِ مهستی بحرینی]

  • Plus on bafouille, plus on s’astreint à mieux écrire. On se venge ainsi de n’avoir pu être orateur. Le bègue est un styliste-né. هر چه بیش‌تر با تته‌پته حرف می‌زنیم، بیش‌تر به بهتر نوشتن مکلّف می‌شویم. بدین‌سان انتقامِ این را ‌که نتوانسته‌ایم سخن‌ور باشیم می‌گیریم. انسانِ اَلکَنْ یک صاحب‌سبکْ ‌زاده‌شده است. [سیوران]

  • On ne demande pas la liberté mais des semblants de liberté. C’est pour ces simulacres que l’homme se démène depuis toujours. Au reste, la liberté n’étant, comme on l’a dit, qu’une sensation, quelle différence y a-t-il entre être et se croire libre? ما نه مطالبه‌گرِ آزادی، بلکه خواهانِ صورت‌هایی ظاهری از آزادی هستیم. برای این وانموده‌هاست که انسان از روز ازل تقلا کرده. وانگهی، از آن‌جا که آزادی، چنان که گفته‌اند، چیزی نیست جز نوعی احساس، چه تفاوتی میان آزاد بودن و خود را آزاد دانستن وجود دارد؟ [سیوران]

  • تیگ اعلام می‌کند: «رییس شورای موقت فرمانداری را کشته‌اند.» از لحن‌ش نباید چنین نتیجه گرفت که نسبت به خبرِ بد بی‌تفاوت است؛ اتفاقاً برعکس است. تیگ آدمی لاغر و تکیده است، بدن‌ش از من کم‌تر چربی دارد و به همین دلیل برای جذب، پنهان‌سازی و تبدیلِ کالریِ اخبار بد ـــ بله، کالری دارند، چون فشار خون را بالا می‌برند ـــ به ماده‌ای مفید برای بدنِ خود، ظرفیتِ کم‌تری نسبت به من دارد. این توانایی را من دارم، ولی او ندارد. می‌خواهد خبر بد را هر چه زودتر تحویل دیگری بدهد؛ مثل آن‌که سیب‌زمینیِ داغی توی دست‌ش باشد و بخواهد خود را از شر آن خلاص کند. خبر بد دست او را می‌سوزاند. [از داستان خبر بد مارگارت اتوود، برگردانِ مجتبی ویسی]