از دلِ دکتر علی
Статистикаمیان تیغ و تپش زندگی میکنم. در بیمارستان، قلبها را نجات میدهم، و اینجا، دلِ خودم را .. t.me/HidenChat_Bot?start=8361367794
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 98
- 1/48двое суток
- 112
- 1/72трое суток
- 121
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
به تو قول دادم که دوستت نداشته باشم سپس در برابر این تصمیم بزرگ وحشت کردم به تو قول دادم که برنگردم و قول دادم از اشتیاق نمیرم اما مردم و بارها برگشتم بارها تصمیم گرفتم که دست بردارم اما یادم نمیآید دست برداشته باشم نزار قبانی
اصلا مگر آدم از دوست داشتن کسی که اینهمه برایش بوده، پشیمان میشود؟ شاید پایان بعضی داستانها خوش نباشد؛ اما این دلیل نمیشود که فصلهای زیبایش را انکار کنیم. تو یکی از زیباترین فصلهای زندگی من بودی. و من، با تمام ترسها و تمام ناتوانیام در گفتن چیزهایی که باید، فقط میخواهم یک چیز را بدانی: هرجا که باشی، هرقدر که از من دور باشی، یک گوشه از قلبم همیشه برای خاطره دختری محفوظ میماند که روزی دوباره پیدایش کردم، بیآنکه بدانم قرار است قلبم را با خودش ببرد. بانوی مرهم دل من... اگر روزی دیگر صدایم را نشنیدی، اگر روزی دیگر برایت ننوشتم، اگر روزگار ما را به دو جاده جدا برد، امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد. امیدوارم کسی پیدا شود که قدر چشمهایت را بداند، قدر قلبت را بداند، قدر آن مهربانی عجیبت را بداند. و امیدوارم هیچوقت شک نکنی که یک نفر، یک جایی، واقعاً و از ته دل دوستت داشت. آن یک نفر... من بودم. و شاید هنوز هم باشم. با تمام عشقی که بلد نبودم چطور اسمش را بگذارم، با تمام دلتنگیهایی که هیچوقت درست نتوانستم بگویم، و با تمام حرفهایی که احتمالاً تا آخر عمر، کمی از آنها را در دلم نگه خواهم داشت. مواظب خودت باش. بعضی آدمها برای اینکه فراموش شوند، زیادی عزیزند. و تو برای من، همیشه یکی از همان آدمهایی .. علی_ماسپیمهر
نمیدانم این نامه را از کجا باید شروع کرد؛ از آن سالهایی که نمیدانستیم یک روز دوباره همدیگر را پیدا میکنیم، یا از روزی که میان این همه آدم، دوباره رسیدیم به هم و تازه یادمان آمد که یک روز، جایی در گذشته، همدیگر را دیده بودیم. عجیب است، نه؟ گاهی آدمها سالها از کنار هم رد میشوند، بیآنکه بدانند شاید یکی از مهمترین فصلهای زندگیشان، خیلی آرام، همان نزدیکی منتظرشان ایستاده است. تو برای من همین بودی. یک اتفاق آرام و غیرمنتظره. اولش حتی خودمان هم یادمان نبود. انگار زندگی عمداً خاطرهمان را جایی پنهان کرده بود تا چند سال بعد، درست وقتی که اصلاً انتظارش را نداشتیم، دوباره پیدایش کنیم. و بعد... تو آمدی. با همان چشمهایی که نمیدانم چرا از همان روزها اینقدر در خاطرم ماندند. چشمهایی که شاید خودت ندانی، اما بارها بیشتر از هر حرفی با من صحبت کردند. من آدمی نبودم که به عشقهای مجازی باور داشته باشد. همیشه فکر میکردم برای دوست داشتن، باید کسی کنارت باشد؛ صدایش را بشنوی، نگاهش کنی، قدم زدنش را ببینی، و مطمئن شوی که واقعا وجود دارد. بعد تو آمدی و تمام آن فکر میکردم های من را یکییکی خراب کردی. چطور ممکن بود کسی آنطرف یک صفحه باشد و اینهمه نزدیک؟ چطور ممکن بود کسی کیلومترها دور باشد و وقتی دلم میگرفت، از خیلی از آدمهایی که کنارم بودند، بیشتر کنارم باشد؟ تو بودی. وقتی خندیدم، بودی. وقتی گریه کردم، بودی. وقتی حرفی برای گفتن نداشتم، باز هم بودی. و شاید عجیبترین قسمت قصه همین باشد؛ اینکه گاهی آدمی که حتی نمیتوانی دستش را بگیری، میتواند جوری دست دلت را بگیرد که هیچکس دیگری نتوانسته. تو برای من فقط یک دوست نبودی. یک جایی از مسیر، بیآنکه خودم بفهمم، شدی پناه. شد آن آدمی که وقتی دنیا زیادی سنگین میشد، حرف زدن با او کمی از وزن دنیا کم میکرد. من هزار بار به خودم گفتم این فقط یک علاقه است، این فقط یک وابستگی است، این چیزها دوام ندارند... اما قلب آدم خیلی وقتها از عقلش بیادبتر است. گوش نمیدهد. من هم بالاخره یک روز تسلیم شدم و به تو گفتم دوستت دارم. شاید گفتنش برای من ساده نبود. چون پشت آن سه کلمه، تمام آن روزها خوابیده بود؛ تمام خندهها، گریهها، دلتنگیها، شبهایی که حرف زدیم و شبهایی که فقط حضور هم را میخواستیم. پشت دوستت دارم من، یک عالمه ترس هم بود. ترس از اینکه شاید گفتنش همهچیز را تغییر بدهد. ترس از اینکه شاید تو آنطور که من تو را میبینم، مرا نبینی. و از همه بیشتر، ترس از اینکه یک روز مجبور شویم از هم خداحافظی کنیم. و حالا شاید همین ترس، بیشتر از همیشه کنار من نشسته باشد. نمیدانم آخر این قصه کجاست. نمیدانم قرار است بمانیم یا روزی برسد که مجبور شویم دست از این همه خاطره بکشیم. نمیدانم فردا برای ما چه چیزی نوشته شده. اما یک چیز را میدانم: اگر روزی از هم جدا شدیم، هیچوقت نمیتوانم بگویم تو فقط یک آدم مجازی بودی. نه. تو واقعیترین قسمت خیلی از روزهای من بودی. اشکهایی که با تو ریختم واقعی بودند. خندههایی که با تو کردم واقعی بودند. دلتنگیها واقعی بودند. قلبی که برایت تندتر زد، واقعی بود. و عشقی که یک روز فکر میکردم هرگز در چنین جایی پیدایش نمیکنم، واقعی بود. شاید ما برای همیشه نباشیم. شاید زندگی تصمیم دیگری برایمان داشته باشد. اما اگر روزی مجبور شدم نبودنت را یاد بگیرم، امیدوارم بدانی که یک نفر در این دنیا بود که تو را نه برای اینکه کامل بودی، نه برای اینکه همیشه همهچیز خوب بود، بلکه برای تمام خودِ بودنت دوست داشت. برای چشمهایت. برای خندههایت. برای مهربانیهایت. برای آن لحظههایی که خودت شاید فراموششان کردهای، اما من هنوز به خاطر دارم. برای تمام دفعاتی که مثل کوه پشت من ایستادی، حتی وقتی خودت شاید احتیاج داشتی کسی پشت خودت بایستد. تو مرهم بعضی زخمهایی بودی که حتی خودم نمیدانستم چقدر عمیقاند. و چه کسی میداند؟ شاید اگر روزی از این قصه فقط خاطرهای باقی بماند، من سالها بعد، در گوشهای از زندگیام، ناگهان یاد تو بیفتم و با خودم بگویم: یک روز، دختری بود که از پشت یک صفحه آمد و جایی در قلبم پیدا کرد که هیچکس قبل از او پیدا نکرده بود. و شاید لبخند بزنم. شاید هم دلم بگیرد. اما هر دو را با خودم نگه میدارم. چون بعضی آدمها حتی اگر بمانند، عزیزند؛ و اگر بروند هم، چیزی از ارزششان کم نمیشود. اگر این نامه روزی به دستت رسید و ما هنوز کنار هم بودیم، فقط بدان که من از داشتن تو خوشحالم. و اگر روزی رسید که دیگر کنار هم نبودیم، باز هم بدان که من از دوست داشتنت پشیمان نیستم.
без подписи
без подписи
دوستت دارم، چنان مردی که عاشق زنی است که هیچگاه لمسش نکرده، فقط برایش نوشته است و چند عکسش را نگه میدارد. چارلزبوکوفسکی
بی تو خودم را بیابان غریبی احساس میکنم که باد را به وحشت میاندازد. جویبار نازکی که تنها یک پنجم ماه را دیده است. زیباترین درختان کاج را حتی زنان غمگینی احساس میکنم که بر گوری گمنام مویه میکنند. آه! غربت با من همان کار را میکند که موریانه با سقف که ماه با کتان که سکتهی قلبی با ناظم حکمت. گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم که مرگ در آن رخ میدهد پیراهنم بی تو! آه! سرم بی تو! آه! دستم بی تو! آه! دستم در اندیشهی دست تو از هوش میرود ساعت ده است و عقربهها با دو انگشت، هفتی را نشان میدهند که به سمت چپ قلب، فرو میافتد. «غلامرضا بروسان.»
با این خیال خام که دلتنگ من شدی امروز هم گذشت به لطفِ محال ها .. !
به چیزی فراتر از دوام آوردن نیاز دارم.
جای خالیت، بزرگتر از تمامِ دُنیاست.
آن شب، باران آرامی میبارید؛ از همان بارانهایی که انگار آسمان هم دلش نمیخواهد کسی صدای گریهاش را بشنود. کنار پنجره نشسته بودم و به خیابان خیره شده بودم. چراغهای زرد شهر روی آسفالت خیس کش آمده بودند و ماشینها، یکییکی از مقابلم میگذشتند؛ بیخبر از اینکه در طبقهی سوم یک ساختمان قدیمی، مردی نشسته و تمام گذشتهاش را مرور میکند. گوشیام روی میز بود. آخرین پیامش هنوز باز بود: مواظب خودت باش... همین. نه خداحافظی. نه دوستت دارم. نه حتی یک جمله برای اینکه بفهمم واقعاً تمام شده. گاهی آدمها با یک جمله نمیروند؛ با یک سکوت طولانی میروند. من اما هنوز منتظر بودم. نمیدانم چرا. شاید چون آدم وقتی کسی را واقعاً دوست داشته باشد، حتی بعد از رفتنش هم برای برگشتنش جا نگه میدارد. ساعت از دو نیمهشب گذشته بود که برای اولین بار فهمیدم دیگر قرار نیست تلفنم زنگ بخورد. چای سرد شده بود. سیگار بین انگشتانم خاموش شده بود. و من هنوز به صفحهی خاموش گوشی نگاه میکردم. یادم افتاد اولین باری که دیدمش، خندید و گفت: تو خیلی دیر عاشق میشی، ولی اگه عاشق بشی، دیگه سخت میتونی دل بکنی. آن روز خندیده بودم. گفته بودم: تو از کجا میدونی؟ گفت: از چشمات. کاش همان روز میفهمیدم بعضی آدمها وقتی آینده را از چشمهایت میخوانند، شاید خودشان هم میدانند قرار است یک روزی همان آینده را از تو بگیرند. ما از هیچ شروع کرده بودیم. نه قول بزرگی داشتیم، نه زندگی رؤیایی. فقط همدیگر را داشتیم. روزهای سخت را با هم گذراندیم. شبهایی بود که پول نداشتیم، اما برای هم چای میریختیم و وانمود میکردیم همهچیز خوب است. گاهی فقط دستش را میگرفتم و میگفتم: درست میشه. و او باور میکرد. نمیدانم چه شد که یک روز دیگر حرفهایم برایش کافی نبود. شاید آدمها ناگهان عوض نمیشوند؛ آرامآرام خسته میشوند. یک روز کمتر حرف میزنند. یک روز کمتر میخندند. یک روز جواب پیامشان دیرتر میشود. و یک شب، میفهمی کسی که تمام شبهایت بود، دیگر حتی حوصلهی شنیدن صدایت را هم ندارد. آخرین باری که دیدمش، هوا سرد بود. ایستاده بود روبهرویم و دستهایش را داخل جیب پالتویش گذاشته بود. گفتم: واقعا میخوای بری؟ گفت: آره. پرسیدم: دوستم نداشتی؟ چند ثانیه سکوت کرد. همان سکوت برایم از هر جوابی دردناکتر بود. بعد گفت: دوستت داشتم... ولی دیگه نمیتونم. سرم را پایین انداختم. نمیخواستم اشکم را ببیند. آخرین چیزی که به او گفتم این بود: فقط یه چیز رو هیچوقت فراموش نکن... من تو رو توی بدترین روزهای زندگیم دوست داشتم؛ نه فقط وقتی که همهچیز خوب بود. لبخند تلخی زد. رفت. و من همانجا ایستادم. تا وقتی که از دور ناپدید شد. آن شب وقتی به خانه برگشتم، فهمیدم بعضی رفتنها صدای بسته شدن در ندارند. آدم میرود، اما عطرش روی لباس تو میماند. صدایش در خانه میپیچد. اسمش هنوز در مخاطبین تلفنت هست. و بدتر از همه... قلبت هنوز فکر میکند برمیگردد. ماهها گذشت. من به زندگی ادامه دادم. کار کردم. خندیدم. با آدمها حرف زدم. حتی گاهی وانمود کردم دیگر فراموشش کردهام. اما حقیقت این بود که هر شب، درست قبل از خواب، یک سؤال به سراغم میآمد: اگر آن روز بیشتر اصرار میکردم، میماند؟ و هیچوقت جوابش را پیدا نکردم. شاید عشق همین باشد؛ یک عالمه اگر که تا آخر عمر بیجواب میمانند. یک سال بعد، دوباره باران گرفت. همان پنجره. همان شهر. همان ساعت. فقط من دیگر آدم آن شب نبودم. گوشیام را برداشتم و برای اولین بار بعد از یک سال، اسمش را از مخاطبینم پاک کردم. دستم لرزید. نه به خاطر اینکه هنوز منتظرش بودم؛ به خاطر اینکه بالاخره پذیرفته بودم که بعضی آدمها قرار نیست برگردند. گوشی را روی میز گذاشتم. چشمهایم را بستم و آرام گفتم: کاش میماندی... بعد لبخند زدم. تلخ. چون بالاخره فهمیده بودم عشق همیشه به معنی ماندن نیست. گاهی عاشقانهترین کاری که میتوانی برای کسی انجام بدهی، این است که بگذاری برود... حتی اگر بعد از رفتنش، تمام شبهای زندگیات را با جای خالیاش سر کنی .. علی_ماسپیمهر
وقتی که همه مرا به کوبیدن درهایی که میبستم میشناختند، من برای آرام بسته شدن در خانهی تو دستم را لای در گذاشتم... -جاهد ظریف اوغلو
دوست داشتنِ تو، جزئی از زندگیم شده. نمیتونم به تو فکر نکنم و همچنان زنده باشم و زندگی کنم.
بعد از سالها، درست وسط یک روز معمولی، جودی را دیدم. نه قراری بود، نه نشانهای. زندگی گاهی بیخبر آدم را مینشاند روبهروی چیزی که فکر کرده بود گم شده. ابتدا فقط تصویرش بود میان شلوغی؛ شانهها، راه رفتن، مکث کوتاهش کنار خیابان. چشمهایمان به هم افتاد و همان…
بعد از سالها، درست وسط یک روز معمولی، جودی را دیدم. نه قراری بود، نه نشانهای. زندگی گاهی بیخبر آدم را مینشاند روبهروی چیزی که فکر کرده بود گم شده. ابتدا فقط تصویرش بود میان شلوغی؛ شانهها، راه رفتن، مکث کوتاهش کنار خیابان. چشمهایمان به هم افتاد و همان…
و اگر من برای همهی دنیا چیزی نبودم، عیبی نداشت ، فقط میخواستم عزیز تو باشم .. عزیز تو بودن انگار عزیز خدا بودن است ..
без подписи
без подписи