tgindex
بچّه ی طلاق 🦋

بچّه ی طلاق 🦋

Статистика

ارتباط با من: 1️⃣ http://t.me/HidenChat_Bot?start=970615824

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Образование (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
550
−2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
254
20 постов
Вовлечённость
46,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
201
1/48двое суток
230
1/72трое суток
248

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 8 авг.1168из HidenChat_bot

    سلام به تمام کسانی که ممکنه پیام من رو بخونن و امیدوارم که حالتون در بهترین حالت باشه حقیقتا نمیدونم از کجا بگم و نمیخوام اینارو بگم که هرکسی فکری توی ذهنش باشه فقط ترجیح دادم حال بدم رو با نوشتن و خالی کردن بخش کوچیکی از ذهنم آروم کنم خب منم بچه طلاقم من نمیخوام بگم که خانوادم ادمای بدی بودن نه هم مامانمو دوست دارم هم بابامو وقتی جدا شدن من کوچیک بودم و اون بخش کوچیک من توی همون لحظه ها موند که موند و که موند... شاید این جدایی به نفع هر دو بود شاید بهتر از دعوا های روزانه و قهر ها بود شاید دیگه صبر و تحملشون تموم شده بود خب اونام حق دارن یه زندگی راحت داشته باشن و نخوان به زندگی بد ادامه بدن من نمیتونم از دید اونا زندگیشون رو ببینم ولی این وسط یسریامون هستیم که یجورایی احساساتمون نادیده گرفته میشه من همیشه حسرت داشتن یه خونواده رو داشتم همیشه حسرت اینکه بشینم و باهاشون راجب چیزای مختلف صحبت کنم حسرت اینکه اتاق خودمو داشته باشم که هررررکار دوست داشتم دیزاینش کنم ولی متاسفانه اون آدم بزرگ شد. و بزرگ شد و دیگه شد ۱۹سالش سال اول کنکور به دلایلی نتونستم قبول بشم چیزی که میخواستم رو باز موندم که کنکور بدم نشخوار فکری زیاد دارم و خیلی روی روند خوندم تاثیر میزاره یهو به خودم میام میبینم یکساعت گذشته ولی همون صفحه اولم جدای از اون محدودیت دارم و یسری تایم ها نمیتونم بخونم چون سروصداست همه و همه بهم عذاب زیادی میده اینکه رشته مورد علاقم رو قبول بشم باعث میشه بدونم آیندم دیگه تضمین شدست و نگرانی راجب اون نداشته باشم ولی خب نزدیک های کنکوره و از هرلحظه استرس و عذاب شدید تری دارم فقط خواستم یکم با نوشتن ذهنمو خالی کنم(:

  • 🚶🏻‍♀️🤝🏻

  • مووآن کردن ما از یه رابطه اینه؛ به این فک کن طلاق چقدر میتونه سخت باشه!🚶‍♀

  • 26 июл.3393из HidenChat_bot

    سلام من یه پسر هفت ساله دارم و خودمم 26سالمه متاسفانه توی سن کم علاقمند به پسری شدم که سنش ازم ده سال بزرگتر بود و ازدواج کردم (واقعا نمیدونم چم بوده اون موقع) اوایل واقعا عالی بود ولی کم کم دست بزن پیدا کرد خونه پدر من اصلا نمیاد با خواهرم و برادرم اصلا ارتباط نداره حتی وقتی دعوتمون میکنن خونه شون نه میاد نه مارو میبره میگه اگر دوست داشتید خودتون برید بشدت بچه‌ننه اس حتی آبم بدون اجازه مادرش نمیخوره هر حرفی باشه میره به مادرش میگه و دخالت اونا تو زندگی م منو به جنون کشونده خرجی به زور میخاد بهم بده و حتی مخالف کار کردن خودمه هنوز یه خونه هم نداره و ما طبقه بالا خونه پدرش زندگی میکنیم و آقا کل روز اونجا پلاس و نمیاد بالا از همه این مشکلات که بگذریم که خیلی زیادن پسرم یک سال دچار تیک عصبی شده بخاطر بیش فعالی ش من سعی میکنم تو خونه اصلا دعوا نباشه کل روز باهاش بازی کنم ببرمش بیرون و و همه روش هایی که مشاور بهم گفته تمام این سالها بخاطر پسرم موندم شبها با گریه میخابم و روز با سیلی صورتم سرخ میکنم بخاطر پسرکم که نمیخام شرایط من روی روانش تاثیر بزاره الان سه ساله که هیچ رابطه جنسی با این اقا ندارم بخاطر دارو نمیدونم یا بیمار توانایی جنسیش رو از دست داده ولی با زور قرص و دارو متوجه شدم که با یه خانم دیگه رابطه داره پیاما و عکس فیلمای اون خانم رو تو گوشیش در اوردم و فرستادم برای خودم به فکر طلاق افتادم ولی عذاب وجدان شرایط بدی که ممکنه پسرم تحمل بکنه مثل خوره به جونم افتاده ۲۶سالم اما ن شوق زندگی دارم ن حالشو هرکی منو میبینه فکر میکنه سی چهلم سالمه بخاطر تصمیم اشتباهی که خودم گرفتم اگر پسرمو بهم بده نمیزارم اذیت شه ولی میترسم بچه رو ازم بگیره و نزاره ببینمش و تیکش بیشتر شه و از این که هست مریض تر بشه لطفا راهنمایی م کنید چیکار میتونم بکنم

  • و تو می‌دانی كه چگونه می‌شود اميد را در سينه‌ای‌ پر از يأس نگه داشت!

  • 24 июл.2971из HidenChat_bot

    سلام امیدوارم حالتون خوب باشه راستش میخواستم یه سوالایی بپرسم و یه مشورتی بگیرم نمیدونستم باید برم کجا پدر مادرم ازدواج زوری داشتن هیچکدوم موافق نبودن تاحالا هیچ محبتی بینشون ندیدم هیچی حتی به سختی باهم صحبت میکنن درحد جملات روزمره پدرم پنج ماهیی میشه که رفتارش عوض شده صبح ساعت شش میره سرکار تا ساعت دو سه ظهر و میاد خونه ناهار میخوره میخوابه بیدار که میشه میزنه بیرون تا اخرای شب حتی دوازده یک شب بعضی وقتا کلا یه ساعت نمیبینیمش متاسفانه یکم‌ میترسم با جزئیات تعریف کنم ولی یه روز فهمیدیم که از یه خانومه خوشش میاد و قراره ازدواج کنن ( خود خانومه به مامانم گفت ) مامانم یه زن ساده‌س متاسفانه و تنها حرفی که بهش گفت این بود که اگه بچه ها قبول کنن منم مشکلی ندارم حالا بحث اینجاست کی تاحالا زن گرفته و حواسش به خانواده اولش بوده ؟ پدر هم تکذیب میکنه که نه من نمیخوام زن بگیرم ولی این رفتارا که یه ساعت خونه نمیمونه حتی نمیپرسه بچه ها چی دارن بخورن چی ندارن چی بگیرم اینکه هیچ وقتی با ما نمیگذرونه حتی نمیمونه خونه ببین مشکلی داریم نداریم اینا عادیه و واقعا پای هیچ زنی وسط نیست ؟

  • عاشق اوناییم که با دقت داستان زندگی بچه هارو میخونن میان با مهربونی تمام کامنت میزارن و راهکار میدن خیلی خوش قلبید🥲 دوستون دارم❤️

  • پیداست که سرنوشت ما همه جز تحمل مصیبت نیست.

  • یادمه زمستون بود اواخر اسفند بارون شدید میومد رفتم دکتر گفت تا فردا صبرکن فردا بیا تا سنو گرافی بشی بفهمیم مشکل چیه شب ک رفتم خونه بابام از درد همون سر شب خوابم برد صبح با درد و خون خییلی زیاد از خواب بیدار شدم هرچی مامانم میگفت ببرمت دکتر گفتم ن من تجربشو…

  • 24 июл.238из HidenChat_bot

    یادمه زمستون بود اواخر اسفند بارون شدید میومد رفتم دکتر گفت تا فردا صبرکن فردا بیا تا سنو گرافی بشی بفهمیم مشکل چیه شب ک رفتم خونه بابام از درد همون سر شب خوابم برد صبح با درد و خون خییلی زیاد از خواب بیدار شدم هرچی مامانم میگفت ببرمت دکتر گفتم ن من تجربشو داشتم الان دیگ تموم میشه😑 ولی تموم بشو نبود ب زور منو برد دکتر بهم گفت اگ چند دقیقه دیتر میومدی جونت در خطر بود فوری بردنم اتاق عمل و کورتاژ شدم مامانم دوروز مراقبم بود بعد ک همسرم اومد دنبالم منو برد خونه جای اینک از خانوادم تشکر کنه بهم گفت مامان بابات یه چیزی دادن تو خوردی ک بچه من افتاد😑😑 با وجود اینک من خودم تنبلی داشتم ایشونم کیست داشت و بعد متوجه شدیم جفتمون ب درمان نیاز داریم برای بچه خلاصه خیلی حرف شنیدم این مدت ولی گذشت تا دوباره حرف خونه شد گفت باید زمینو بسازم گفتم پس من طلاهامو میدم وام مسکنم بگیر بساز همین کارم کرد ولی تا سقف و ستون بیشتر نشد دیگ کارم ک نمیکرد ک بسازه همینجور موند مامانش بهش میگفت سرکار نرو ک براش لباس بخری لوازم خونه بخری سرکار بری پول داشته باشی زنت ازت زور میشه فقط میگفت ببین از همه عقبی بچه نداری بهش نمیگفت ببین بقیه خونه دارن ماشین دارن اینارو بهش نمیگفت فقط میگفت چون زنت بچش نمیمونه توام نباید خرجش کنی از اونجایی ک بچه ننه ای بود فکر میکرد ننش راست میگ از کوچیک ترین مسئله ما حتی رابطه جنسیمون هم ب مامانش میگفت چیزی میخریدم کاری میکردیم حتی اگ یه گلدون گل میخریدم عکس میگرفت و میبرد ب مامانش نشون میداد چون من حدودا یک سال دیگ رفت و امد باهاشون نمیکردم هربار من خونشون میرفتم اشکمو در میورد منم دیگ نمیرفتم گذشت تا سرکار نرفتنش هعی بیشتر شد خانوادمم کاملا از این موضوع باخبر بودن حتی من یه نون سیر میومدم خونه بابام میخوردم اما میگفت سازش کن خونتون بسازین درست میشه ۵سال تمام همش زجر کشیدم درست نشد ک هیچ مقصرم شدم این اواخر دیگ باهام عین بچه ها قهر میکرد بهش میگفتم اگ ناراحتی داریم باهم حلش کنیم حتی دعوا کنیم ولی اون جای خوابشو ازم جدا میکرد خودش صبح تا شب خونه باباش بود بعد من ک میرفتم خونه خانوادم قهر میکرد باهام میگفت خونه باباتم میری باید از من اجازه بگیری نهایتم هفته یکی دوبار بری ن مسافرت منو میبرد ن گردش هیچی همیشه خونمون بودیم همسر من زندگی و فقط رابطه جنسی میدید منم همون اوایل شناخته بودم اما چون تو فضای خونمون بخاطر تصادف جو خونمون خوب نبود فکر میکردم برای فرار باید تن بدم فکر میکردم اوضاع بهتر میشه با اینک هیچ حسی بهش نداشتم یادمه شب قبل خاستگاریم ب مامانم میگفتم هیچ حسی بهش ندارم گفت حس کم کم بجود میاد 🙂 شب خاستگاریم رفتم دستشویی و انقدر گریه کردم چشمام قرمز شده بود مجبور بودم چون خانوادم تایید داده بودن و منم میخواستم هم از خونمون راحت بشم هم با خواست و انتخاب خانوادم ازدواج کرده باشم الان بعد گذشت این همه اتفاق ب من میگفت باید برام بچه بیاری تا خونه بسازم بچه بیاری تا برم سرکار بچه دار شدنم از اهداف خودش نبود فقط و فقط میخواست تایید مادرشو بگیره من حتی با پدرش حرف زدم شلوار و مانتو های پارمو بهشون نشون دادم ک حداقل شرم کنن بهش بگن بره سرکار یکی از داداش هاش پلیس وقتی فهمید مشکلم پوله گفت ب هیچکس نگو فقط ب من پیام بده تا من بهت پول بدم بهش گفتم بریم مشاوره گفت مگ ما مریضیم امای مریض میرن میخوام بهتون بگم با اینک خودش تو تصمیم های مهم زندگی نظر منو نمیپرسید میگفت سنت کمه چیزی نمیفهمی ولی من تموم سعیمو کردم کار ب جدایی و طلاق نکشه روز آخر حدودا یک ماه پیش یه دعوای خیلی شدید کردیم شروع کردم لباس هامو جمع کردم زنگ زدم ب بابام ک بیاد منو ببره زنگ زد ب داداش گفت زنم داره میره گفت فقط بدو بگرد سند زمین و باخودش نبره اومد تمام لباس های منو ریخت وسط خونه دستمو محکم فشار داد منم جیغ میزدم بابامم ک صدای جیغمو شنید در حیاطمونو شکست اومد تو الان از بابام شکایت کرده خودمم مهریمو اجرا گذاشتم چیزی ازش نمیخوام فقط میخوام اهرم فشار برای طلاق باشه خیلی خسته شدم تو همین مدت کم بلاتکلیفم نمیدونم باید چیکار کنم حرف های خانوادم ب شدت اذیتم میکنه حس اینو دارم ک دیگ نتونم زندگی کنم یا دیگ نتونم ب کسی اعتماد کنم🥲🫠🥲

  • 24 июл.1834из HidenChat_bot

    سلام منم دوست دارم از تجربه هام براتون بگم اما نمیدونم از کدومش باید شروع کنم من دو هفته دیگ ۲۳ سالم میشه وقتی ۱۸سالم بود بابام یه تصادف کرده بود ک ب صورت کاملا ناخواسته یه فردی فوت شده بود چون تو محیط روستا زندگی میکردیم همه پدرمنو قضاوت کردن با اینک همش یه تصادف بود... خلاصه ک خانواده همسرم از طریق پدر بزرگ مادر بزرگم اقدام برای خاستگاری کردن پدرم گفت من با وجود این مشکلم قدرت تصمیم گیری ندارم دختر منم سنش کمه حداقل ۲۰سالش بشه ک بتونه درست تصمیم بگیره تصمیم از سر اوج و شور نباشه سنی باشه ک منطقی فکرکنه خلاصه از خودم براتون بگم من بچه اول اون خانواده بودم موقه نداری بی خونه ای دوری پدرم از خونه همه رو دیده بودم از اون دسته دختر های کاملا پاستوریزه بودم تجربه عشق و عاشقی نداشتم وقتی ک قرار شد بیان و باهم صحبت کنیم قیافش اصلا اونی نبود ک من انتظار داشتم همسر آیندم باشه جلوی موهاش خیلی کم پشت بود و تقریبا هم قد بودیم و مهم تر از اینا۱۱ سال ازم بزرگ تر بود راستشو بخواین هیچ ب دلم ننشست ب خانوادم گفتم ک من اصلا ازش خوشم نیومد و خب آدمی ام بودم ک خیلی تحت تاثیر حرفا قرار میگرفتم بهم گفت من آدم مستقلی ام دوس دارم خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم منم از این حرفش خیلی خوشم اومد بود ب خودمم میگفتم ۱۱ سال سنش بیشتر تجربش بیشتر دوس داره مستقلم باشه پس ما ب مشکلی برنمیخوریم حتی انگشتری ک واسه نامزدی من آورد انقدر ریز و ظریف بود ک من خجالت میکشیدم نشون دوستام بدم اما بازم چیزی نگفتم برام گوشی آورد و ما باهم شبانه روز صحبت میکردیم تحت تاثیر قربون صدقه ها و حرفاش قرار گرفتم و واقعا فکر میکردم همینی هست ک میگه خلاصه ما دوسال نامزد بودیم اما پدر من اجازه رفت و آمد نمیداد هرباری ام ک من خونشون میفرتم با داداش و آبجیم بود ک مادر شوهرم اینا از همون اول سرکوفت بهم میزدن من نادید میگرفتم حتی خیلی از آدمای دورو بر ب من گفتن ک مادرش آدم درستی نیست من چون نمیدونستم چی ب چیه میگفتم مگ قرار با خانوادش زندگی کنم با این ک خانواده خیلی خیلی از خود طرف مهم تره ب من گفت من پول ندارم تالار عروسی بگیرم باید خونه بگیریم و ما چون خونمون رو به روی مادر همون فردی بود ک بابام باهاش تصادف کرده بود پدرم مخالفت کرد و گفت دختر من عروسی نمیخواد با اینک من از بچگی رویای لباس عروس داشتم خونم نداشت یه زمین و یه پراید مدل پایین داشت منو یک هفته برد مشهد و اومدیم سر زندگیمون خونمون خیلی کوچک بود شاید۵۰متر بابا مامانمم از سر لج بهشون ک عروسی نگرفتن و کم گذاشتن روی من جهاز آنچنانی بهم ندادن حتی یخچال من خالی بود تا یک هفته بعد عروسی ما خونه مادر شوهرم غذا میخوردیم و ب شدت بهشون فشار میومد و سرکوفت میزدن من و شوهرم بهم قول داده بودیم تا خونه یا نسازیم یا نخریم ب فکر بچه نباشیم توی روستا زندگی میکردیم مت با اینک خیلی فامیل دوربرم بود اما بهم اجازه نمیداد خونه کسی برم یا رفت و آمدی داشته باشم فقط میتونستم برم خونه مادرش ک اونم همش سرکوفت بچه دار نشدنم و میزد تو سرم و میگفت چرا بچه نمیارین چرا اضافه وزن داری چرا اینجوری چرا اونجوری منم خیلی آدم حساسی ام یعنی با کوچیک ترین حرفی میتونم ساعت ها گریه کنم برای همون رفت و آمدم و کم وکم میکردم باهاشون شوهرمم از سمتی سرکار نمیرفت بهم پول نمیداد خرج خونم در حد بخور و نمیر فراهم میشد منم چیزی بهش نمیگفتم حتی برنج بی کیفیت مرغ یخ زده بازم من مراعات میکردم میگفت من بهت پولی نمیدم هرچیزی خواستی باید ب خودم بگی تا برم برات بخرم دوسال بعد من طبیعی بار دار شدم با اینک اصلا موافق بچه نبودم ب همسرم میگفتم بریم شهر یه خونه کوچیک کرایه کنیم زندگی کنیم میگفت من از پیش خانوادم تکون نمیخورم دوسال بعد طبیعی باردار شدم بعد فهمیدم بارداری پوچ یعنی جنین نیست شبی ک سقط کردم یادمه از درد ب خودم میپیچیدم اما براش مهم نبود راحت گرفته بود خوابیده بود من تا صب فقط داشت ازم خون میرفت خلاصه گذشت و از بس خودش و خانوادش منو تحت فشار گذاشته بودن دوسال دیگ من دوباره باردار شدم طبیعی و بدون اینک برم دکتر حتی این بار جنین بود اما قلبش تشکیل نشد و سر سه هفته سقط شد این بار شب قبلش شوهرم بار گرفت ک بره سرکار کارش راننده ماشینم بود همیشه خدا بیکار بود بهونه میورد بار نیست کار نیست دقییقا همون شب پاشد منو ول کرد و رفت بهش گفتم من داره ازم خون میاد دلم درد میکنه ولی مهم نبود براش گفت چیزی نیست نگران نباش شب ک شد دیدم دردم خیلی زیاد شد زنگ زدم ب مامانم ک توروخدا بیا خونمون دنبالم خیلی حالم بده

  • ی طرف طلاقی ک احساس میکنم ی قدمیم وایساده و طعم شکستو اینده ای ک خراب شد فشاری ک قراره از اطرافیانم تحمل کنم از ی طرف زندگی ک بازگشت بهش نمیدونم اخرش چی میشه واقعا کم اوردم خستم و ارزوی مرگ دارم خیلی ناراحت بودم این متنو نوشتنی هرچی ب ذهنم اومد نوشتم هر…

  • 23 июл.192из HidenChat_bot

    ی طرف طلاقی ک احساس میکنم ی قدمیم وایساده و طعم شکستو اینده ای ک خراب شد فشاری ک قراره از اطرافیانم تحمل کنم از ی طرف زندگی ک بازگشت بهش نمیدونم اخرش چی میشه واقعا کم اوردم خستم و ارزوی مرگ دارم خیلی ناراحت بودم این متنو نوشتنی هرچی ب ذهنم اومد نوشتم هر چی از دلم اومد نوشتم لطفا اگ حوصله کردیدو خوندید بهم بگید چیکار کنم با توجه ب شناختی ک از خانوادم دارید طلاق بگیرم یا برگردم ب زندگی من واقعا ب خودم دیگ فک نمیتونم بکنم انقد ک بهم تحمیل شده همش ب فکر راضی کردن اینو اون باشم ولی بیشتر از راضی نمیشم دختری ک تو وجودم سرکوب کردم نابود شه فکرای خوبی تو سرم نیست ... ب حرفاتون احتیاج دارم💔

  • 23 июл.1916из HidenChat_bot

    نابود کرده بودن اینا یه طرف با اینکه وضعشون خوب بود خیلی خیلی خسیس بودن از همون نامزدی کاملا معلوم بود وقتی برا همه طلا میگرفتن اینا برا من انگشتر نقره میاوردن ولی ن برا من مهم بود ن خانوادم تو قید اینچیزا نبودیم ولی دیگ بعد ازدواجم اصلا ب من پول نمیداد ینی چندین بار بهش میگفتم بهم پول ماهیانه بده خیلی زیاد نمیخوام هر چی تونستی اونم نمیداد فقط یارانمو ک ۳۰۰ تومن بود اونو با منت میداد بخداوندی خدا یارانمو با منت بهم میداد ن لباسی ن چیزی باورتون میشه توی دوسال ی سوتین برام نمیخرید فقط چیزایی ک از نظرش ضرورین ک اونم فقط عید ب عید پول عیدی بود اونم چقد !عید امسال بهم ۵ تومن داد ک برو باهاش عیدی بخر 💔بازارم ک مانتو از ۶ تومن شروع میشد حالا کیف و کفش و..... بماند دهنمم باز میکردم کلی دعوا و عصاب خوردی و حمایت نشدن اخلاق توی خونشم ک نگم گیر میداد چرا برنج زیاد پختی چرا چسبیده ب قابلمه چرا گوجه رو از گوشتش پوست کندی من بازم مدارا میکردم کلا اخلاقش اینطوری بود خسیس خسیس مودی بود یه لحظه خوب یه لحظه ید هر اتفاقیم تووخونه میوفتاد میرفت ب مادرش میگفت ینی من با شوهرم بحث میکردم مادرشوهرم دو روز با من قهر یود ک چرا با پسرم بحث کردی خلاصه برگردیم‌ب موضوع بچه خانوادمم با اینکه زیاد پشتم نبودن ،تو قضیه بچه خیلی بهم کمک میکردن پول میدادن ولی میگفتن مدارا کن و من بخاطر فشاری ک همه مخصوصا مادرشوهرم ک رسما از بچه دار نشدنمون سو استفاده میکرد و گوش شوهرمو پر میکرد همشو خرج دکتر میکردم نمیتونسم برا خودم جرج کنم اون پولارو بلاخره خدا خواستو همون ماه ک پول دکتر نداشتم طبیعی باردار شدم ولی نموندو سقط شد همون هفته های اول ۶ ۷ هفته بود دیگ بعد اون دکتر خیلی جدی ازمایش اینا نوشت ک ببینه مشکل از چیه من ازمایشو رفتم و مشکلی نبود شوهرم نمیرفت ازمایش میگفت ن مشکل از تو بود دیگ بچه تو بدن تو ب وجود میاد حالا که افتاده ب من چه ازمایش نمیرفت هر چقد میگفتم ک من سالمم شاید مشکل داری گوش نمیداد میگفتم هزینشم من میدم ولی برو نمیرفت با اینکه تحصیل کرده بود بچه سالم نبود ولی خیلی بچه ننه بود یجوری بود هم بچه میخواست هم هیچ کمکی نمیکرد اخلاقای خوبم داشت نمیگم بد مطلق بود ولی اخلاقای بدشم زیاد بودن ینی بخدا مردم بخاطر یکی از این اخلاقا جدا میشن این همشو یجا داشت دیگ منم واقعا خیلی خسته شدم من دوساله تک و تنهااا دارم میجنگم بخاطر علاقه ای ک بهش دارم بخاطرزندگی ک شروعش کرده بودم ، بخاطر خانوادم خواسم زندگیمون بهتر بشه هر بهانه ای گرفت کوتاه میومدم خدا شاهده موهام تا زانو بود فرتختمو خرج دکتر کردم ولی دیگ خسته شدم ۲۱ سالمه از ۱۹ سالگی هر بلایی بگید سرم اومد از فشار و استرس وزنم از ۶۵ کیلو اومده بود ۵۳ کیلو از ی طرف اخلاقش از یه طرف خانوادش ک خیلی اذیتم میکنن از یه طرف خانواده خودم گاهاا با خودم فک میکنم ک من چه گناهی کردم ک اینهمه بلا سرم اومده اگه جای دیگ دنیا میو مدم زندگیم این بود من واقعا خیلی تلاش کردم از ۱۶ سالگی تا الان ک ۱۹ سالمه خدا شاهده تنها دغدغم این بود ک موفق بشم و خانوادمو پدر مادرمو راضی کنم باعث افتخارشون بشم برخلاف میل باطنیم ب خواستشون تن دادمو ازدواج کردم درسمو ایندمو قدا کردم تا اونطور ک اونا میخوان زندگی کنم زورم نمیرسید ب مخالفت باهاشون دیگ توی ازدواجمم ک تمام سعیم این بود ب شوهرم کمک کنم هر جای زندگی نقصی بود سعی میکردم پرش کنم تک و تنها جنگیدم با همه اخلاقاش کنار میومدم تا اینکه سر دعوا دوباره منو زد و چشمم کبود شد افتضاح یعنی واقعا خسته شده بودم زنگ زدم بایام اومد وقتی دید منو هیچی نگفت و سوار ماشین شدم خودش روند کلانتری و از شوهرم شکایت کرد و گفت دیگ طلاقتو از اون میگیرم دارم فک میکنم و تمام این دو سال من واقعی یه گوشه از وجودم وایساده بود کنار و فقط داشت نگا میکرد ک چطوری دارم نابودش میکنم منی ک همیشه هدفای بزرگ داشتم براش تلاش کردم همیشه بخاطر اطرافیانم قربانی شدم از همونجایی ک قربانیم کردن دوباره پاشدم و با توجه ب موقیت باز تلاش کردم ک زندگیمو جلو ببرم نتونسم راه برم خزیدم ولی تلاش کردم از هیچی کم نزاشتم الان اکثر اونایی ک این پیامو میخونید چ دختر چ پسر تقریبا همسن منید خودتون قضاوت کنید من ادمی نیستم ک زود تسلیم بشم هر اتفاقی ک تو زندگیم افتاده براتون نوشتم اگ بد بوده بدونید صد بار تلاش کردم نشه و شده و اگ خوب بوده صد بار تلاش کردم ک بشه و شده تا جایی ک تونسم نوشتم خیلی از جزئیاتو نشد بنویسم با این گروه اتفاقی اشنا شدم اکثرتون کسایی هستید ک پدرو مادرتون طلاق گرفتن ولی من خودم تو این موقعیت قرار گرفتم و ب اندازه ۵سال تلاش بیوقفه خستم ب اندازه تک تک روزایی ک ارزوهامو تو خودم کشتم و سعی کردم دختر و همسر خوبی باشم من واقعا موندم چیکار کنم گیجم باورم نمیشه زندگیم اینطوری شده ن راه پس دارم ن پیش از

  • 23 июл.188из HidenChat_bot

    سلام ♦️♦️داستان زندگی من ♦️ممنون میشم حتما تجربمو بخونید و تو تصمیم گیری کمکم کنید . میدونم طولانیه ولی اگ وقت دارید حتما بخونید کل داستان زندگیمه من ۲۱ سالمه دو ساله ازدواج کردم قضیه برمیگرده ب چند سال پیش ک من ۱۶ سالم بود اونموقع یکی از فامیلای نزدیک بابام خاستگار پرو پا قرصم بود ک بابام خیلی دلش میخواست من با اون فرد ازدواج کنم همونموقع ک اومدن خاستگاری من نظرمو گفتم ک نمیخوام با اون فرد ازدواج کنم و ازش خوشم نمیاد و دارم جدی درس میخونم قصد ازدواج ندارم چندین بار این حرفو زدم ولی پدرو مادرم چیزی نمیگفتن ن میگفتن ازدواج کن ن میگفتن نکن خلاصه برای دومین بار ک اومدن خاستگاری اینا بابام موافقت کرد منم خواسم مخالفت کنم مامانم گفت ک بابات دیشب بهم گفت ک دخترم یبارم نگفته هر چی بابام بگه خلاصه ک فرداش اینا برا من روسری و انگشتر و اینچیزا اوردن و مثلا ما نامزد شدیم من از همون اول از پسره خوشم نمیومد ب زنگا و پیاماشم جواب نمیدادم و چون نامحرم بودیم بابام نمیزاشت رفتو امدم بکنیم خلاصه کاملا سرد برخورد کردم و با بدبختی و اقدام ب خودکشی و اینا خانوادمو راضی کردم وسایل پسره رو پس فرستادم و سر سه ماه نامزدیو بهم زدم از اونموقع اخلاق پدرو مادرم با من عوض شده بود طوری بود ک کلا همیشه ته دلم احساس سربار میکردم اینجا شهر کوچیکیه و کلا موفقیت یک دخترو تو ازدواج و بچه اوردن میدونن هر چقدرم درس بخونی فایده نداره من از اونموقع خدا شاهده شبانه روز درس میخوندم ینی تا ساعت ۴ صبح درس میخوندم ۳ ساعت میخوابیدم و ۷ بیدارم میشدم و بازم مدرسه و درس خدا شاهده اکثر روزام اینطوری بودم کلی وزن کم کرده بودم ک رو پای خودم وایسم همه خاستگارامو رد میکردم و بماند ک هر وقت یکی دخترای فامیل زدواج میکرد چقد مادرم بهم سرکوفت میزد و من هدفم فقط فرهنگیان بود ،کنکور ک دادم رتبم ب فرهنگیان میخورد و خیلی خوشحال بودم تا اینکه مصاحبه هممونو انداختن حتی دوستم ک سه رقمی اورده بود برنداشتن چون موقع اعتراضات چهارصدو دو بود قضیه مهسا امینی و خیلی ب حجاب و اینا حساس بودن خلاصه ک کاملا امیدم ناامید شد از فرهنگیان و مستقل شدن دیگ بماند ک من چقد حرف شنیدم چقد سرکوفت انقد فشار روم بود بخاطر ازدواج و قبول نشدن تو فرهنگیان ک ی شب ب خودم قول دادم حتی یه پیر مردم بیاد دیگ باهاش ازدواج میکنم فقط خلاص شم از دست اینا چند روزی گذشته بود ی خاستگار خوب برام اومد خونه ماشین شغل خیلی پولدار نبود ولی اوکی بودن شرط گذاشت ک ادامهدتحصیل ندم درحالی ک دانشگاه دولتی شهرمون محقق رشته روانشناسی قبول شده بودم بخاطر فشار خانواده و اینکه من واقعا کاملا از حمایت خانوادم نامید بودم و خودمم دیگ موفقیت رو تو ازدواج میدونستم چون فقط اینطوری ب چشم خانوادم میومدم خلاصه ک ما عقد کردیم و بعد ۶ ماهم ازدواج کردیم و ازدواج ما کاملا بصورت سنتی بود ولی من خاستگاریم ک پسره رو دیده بودم ازش خوشم اومد ب دلم نششت بعد ازدواج ما تازه مشکلات شروع شد از همون ماه اول یهو زد من پریودم یه ماه تاخیر کرد من قبلانم تو خونه شده بود ۱۰ رو تاخیر ولی یه ماه دیگه ن فک کردم بچس و ازمایش و اینا فهمیدیم بچه نیست دکتر ک رفتم گفت تنبلی تخمدان داری و خوبه ک زود بچه دار بشی و درمانو ب بعدا منتقل نکن خلاصه داستان اصلی شروع شد چون ما تو یه ساختمون با مادر شوهرم اینا زندگی میکردیم از همه چیزمون باخبر میشدن خونه جدا بود ولی تو یه ساختمون بودیم ،حدود ۴ ماه شوهرم خیلی پایه بود دکتر اینا رفتن تا اینکه مادرشوهرم فهمیدو شروع ب دخالتاش کرد کاری کرد ک شوهرم میگفت تو از خونتون مشکل داشتی باید بهم میگفتی ک مشکل داری پول دکترو از بابات بگیر با خانوادمم دعوا کرد هر چیم میگفتیم ک نمیدونستیم قبول نمیکرد میگفت از پریود معلوم میشه باید میدونستی حرفای خودش نبود عین حرفای مادرشوهرم بود چون دوتا از دختراش مشکل نازایی سخت داشتن و اینطوری شوهرشون داده بود و هردو چندسال طول کشیده بود باردار بشن میگفت حالا توام با من اینکارو کردی در حالی ک اصلا تنبلی تخمدان مشکلی نیست ک زیاد مانع بارداری بشه خلاصه ک منم با شوهرم دعوام شد همونموقع دعوا منو زد و استخون بینیم ترک خورد خانوادم با اینکه ظلمشو در حقم دیدن ولی بازم گفتن ک مدارا کن و دکترتو ادامه بده بچه بیار همه چی درست میشل و من اینطوری تو خونش موندم و هیچی نگفتم خانوادم تمام هزینه های دکتر رفتنمو میدادن خودمم همه پولامو جمع میکردم خرج‌دکتر طوری شده بود ک باورم شده بود ک چون مشکل منه باید خودم حلش کنم چند وقت بعد دیگ خانوادمم نمیرسوندن پول دکترو و منم واقعا وابسته شوهرم شده بودم با همه اخلاقای افتضاحش و گیر دادناش و بهانه گرفتناش هر موقع حرفی میشد مشکلمو میکوبوند تو سرم خانوادش ک کلا فقط تیکه مینداختن شوهرمو پر میکردن سر هر چیزی کوچیکی با من دعوا میکردن تمام اعتماد بنفسمو تمام منو

  • 16 июл.28871из HidenChat_bot

    سلام نمیدونم چجوری بگم از کجا شروع کنم انقدر که این داستان طولانیه ولی واقعا فشار اومده روم من بچه اول خانواده ام و بجز من دوتا دختر دیگه هم هستن ک اختلاف سنیمون تقریبا زیاده من از همون اولای بچگیم ک یادمه تو خونمون دعوا بود همیشه طرف مامانم بودم وقتی دعوا میشد پای به پای مامانم گریه میکردم کبودیاش دلمو تیکه پاره میکرد... بابام اعتیاد داشت حالا دقیق نمیدونم به چه چیزایی و زن بازیم میکرد وقتی کلاس سوم بودم ابجیم هنوز خیلی کوچیک بود و دوتا بودیم اون موقع یادمه منتظر بابام بودیم ک بیاد بریم جایی ک زنگ زدن به مامانم رفتیم کلانتری مثل اینکه ازش شکایت کرده بود یه زنه ک صیغش بوده بعد مامانم گفت من زن فلانیم طرف پلیسه خندید گفت چندتا زن داره مگه😂💔 خلاصه من حتی زن صیغه ایشو دیدم بابامم با دستبند دیدم حال خراب مامانمم دیدم یادمه حتی یه تایمی فقط مامانم کار میکرد و بابام بخور بخواب داشت من تو اوج بچگیم بزرگ شدم و فهمیدم دعوا و خیانت و اعتیاد چیه من تو نه سالگیم التماس میکردم مامانمو ک جدا شه ازش ولی مامانم بازم دلش نیومد و با یک تعهد دوباره فرصت داد بهش اوایلش خوب شده بود ولی بعد یه تایمی باز شروع کرد باز بهتر شد و باز دوباره شروع کرد تا الان ک واقعا هممون پر شدیم مامانم داره له میشه خورد شدن و عذاب کشیدنشو میبینم با سه تا بچه من هنوزم میگم دیر نیست برای جدا شدن یه چیزایی مصرف میکنه ک همش چرت میزنه... قبل از فهمیدن اینکه مامانم منو بارداره داشتن جدا میشدن ولی مامانم بخاطر من و بخاطر اینکه به بابای بابام گفته بود پسرتون اینجوریه درستش کنین گفتن ولش کن اونو جنازشو اخر شهرداری از تو جوب برمیداره دلش سوخت و موند مامان من کل تایمی ک ازدواج کردو سرکار رفت کل پولاشو برای ما خرج کرد از خودش میگذشت برای خوب پوشیدن ما خجالت میکشم ازش ک نمیتونم براش کاری کنم کلی قسط های وامش عقب افتاده جوش میزنه و بابام به هیچ جاش نیست حتی مامانم از طرف مامان خودشم تحت فشاره صبح تا شب سرکار رو پاعه نمیدونم واقعا چیکار کنم.... چطوری کمک حالش باشم و از درداش کم کنم🫠 ولی با تمام وجود از اون مردی ک اسم مقدس بابا رو یدک میکشه بدم میاد و تا اخر عمرم نمیبخشمش بهش یکماه فرصت داده یا درست بشه یا بزاره بره از خونه میگه بچه هامو آیندشونو نابود میکنی کاش بجای به فکر ما بودن بخاطر خودش پرت کنه بیرون این ادمو از زندگیش کاش همون موقع طلاقشو میگرفت طلاق واقعا بدنیست... یه وقتایی باید افتخار کنین بهشون ک جرات این کارو داشتن و خودشونو اولویت قرار دادن چون اخرشم ما براشون نمیمونیم و میریم سراغ داستان زندگی خودمون اونان ک میمونن با یه دنیا درد و یه ادم سمی...🙂

  • ادامه دادن زندگی، وقتی خودت تموم شدی؛ بدترین چیز دنیاست.

  • 9 июл.3909из HidenChat_bot

    بابای خیلی بدی دارم از بچگی ازش متنفر بودم و آرزوی مرگش رو دارم من خودم دانشجو انصرافیم و امسال گفتم کنکور بدم فرهنگیان قبول شم تا بتونم به مامان و خواهر برادرم کمک کنم مامان بیچارم هیچ پشتیبانی نداره تا حتی بهش کمک کنه طلاق بگیره بابام به مامانم میگه تا تو هستی من پیشرفت نمیکنم و کلی فحش به مامانم میده درصورتی که همه پول هارو خودش خرج مواد میکنه حالا مامانم از ۲ سالگی بی مادر شده و پیش مادربزرگش زندگی می‌کرده و بعدم که با این عوضی ازدواج کرده و چقدر سختی و زحمت کشید بابام هم یک معتاد بیکار هرزه و بددهن حتی مارو میگه شما بچه هام نیستین و سرتون رو میبرم خیلی به این فکر کردم که بابام رو بکشم حتی یبار لوله بخاری رو دستکاری کردم تا با گاز خفه بشه ولی هیچکاری نشد دوست دارم اینقدر بزنمش تا بمیره یا بتونم از خونه بندازمش بیرون ولی نمیتونم به عنوان یک دختر چیکار میتونم بکنم الانم که نزدیک نهایی و کنکور هست و بابام خیلی جدی از مامانم میخواد که بره و اونو ول کنه مامان بیچاره من چیزی به غیر سختی ندیده پناهی هم نداره اگه داشت اون زمانی که عقد بودن میرفت دعا کنین واسمون که زودتر یا راه نجاتی پیدا کنیم یا این مرد بمیره.

  • داره میشه ۲۰ سالم... عرق شرم دارم فقط میریزم ازینکه نگاه بابام روی من بوده برای بسکتبال کلی برای بابام زحمت کشیدم که بخوام باعث افتخارش بشم دلش شاد بشه و هنوز نتونستم. جدا از بابام زندگی میکنم و قبلا خیلی از بابام توقع داشتم ولی هر سری که یاد وقتایی…

  • 6 июл.39651из HidenChat_bot

    داره میشه ۲۰ سالم... عرق شرم دارم فقط میریزم ازینکه نگاه بابام روی من بوده برای بسکتبال کلی برای بابام زحمت کشیدم که بخوام باعث افتخارش بشم دلش شاد بشه و هنوز نتونستم. جدا از بابام زندگی میکنم و قبلا خیلی از بابام توقع داشتم ولی هر سری که یاد وقتایی میوفتم که رو بابام فشار گذاشتم خودمو لعنت میکنم... با اینکه بابام داشت. ولی انقدر شرایط اقتصادی بد شده و نامادریم بابامو تیغید که نه پولی گذاشت نه تریلی رو . چه غلطی بکنم؟؟؟؟ سه ساله شبا خوابم نمیبرع ازینکه روی بابام فشار مالی هست خرج دوتا خونه رو میده و منم خیلی کارگری کردم که بخوام به خودم حداقل برسم ولی انقدر وضعیت داغونه که دیگه کارم نیست. دارم روانی میشم از عصبانیت گریه میکنم هر روز موهای بابامو میبینم سفید شده دندوناشو میبینم که تو سر کارش آسیب دیده و نداره یه دنیا درد پرت میشه تو صورتم... کمرشو که میبینم خم شده و دیسک کمر گرفته از بس کار کرده روانیم میکنه. با خودم هر شب سواله کی این پولای مارو چاپید؟ چی شد این همه کاری که کردیم... خدایا کمکم کن ... همه دنبال دختر و عشق و حالن دغدغه ۲۴ یی من بهتر کردن زندگی خودم و خونواده مه هر چقدر دارم میدوعم نمیشه خدایا به دادم برس برای خودم تلاش نمیکنم برای بابام دارم تلاش میکنم ناامیدم نکن......💔