tgindex
بحر معلّق

بحر معلّق

Статистика
@bahremoallaghперсидский

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند تکیه آن بِه که بر این بحرِ معلّق نکنیم لالمانی: @Lalmany من: @farzinmansoori

Последний пост
24 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
239
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
601
20 постов
Вовлечённость
251,5%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
122
1/48двое суток
139
1/72трое суток
150

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • بیتوته‌ٔ کوتاهی‌ست جهان در فاصله‌ٔ گناه و دوزخ خورشید همچون دشنامی برمی‌آید و روز شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست. آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی درخت، جهلِ معصیت‌بارِ نیاکان است و نسیم وسوسه‌یی‌ست نابکار. مهتاب پاییزی کفری‌ست که جهان را می‌آلاید. چیزی بگوی پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی هر دریچه‌ٔ نغز بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید: عشق رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشتِ خویش گریه ساز کنی. آه پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگوی، هر چه باشد چشمه‌ها از تابوت می‌جوشند و سوگوارانِ ژولیده آبروی جهان‌اند. عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندتران‌اند. خامُش منشین خدا را پیش از آن که در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی! ◾️احمد شاملو بحر معلّق

  • ➖اکتاویو پاز، شعرِ سنگ آفتاب، ترجمهٔ احمد میرعلایی بحر معلّق

  • چه دارم در نفس؟ جز شورِ عمرِ رفته از یادی غباری را فراهم کرده‌ام در دامنِ بادی به خاک افتاده‌ام اما غرور شعله‌خویان را کفی خاکسترم از آرمیدن می‌دهد یادی مباش ای مژدهٔ وصل! از علاج ‌گریه‌ام غافل هنوز این شعله‌خو دیوانه می‌ارزد به ارشادی ز کوه و دشتِ عشق…

  • چه دارم در نفس؟ جز شورِ عمرِ رفته از یادی غباری را فراهم کرده‌ام در دامنِ بادی به خاک افتاده‌ام اما غرور شعله‌خویان را کفی خاکسترم از آرمیدن می‌دهد یادی مباش ای مژدهٔ وصل! از علاج ‌گریه‌ام غافل هنوز این شعله‌خو دیوانه می‌ارزد به ارشادی ز کوه و دشتِ عشق آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم که خاکی خورد مجنونی و کوهی‌ کند فرهادی طرب رخت شکفتن بسته است از گلشنِ امکان مگر زخمی ببالد تا به عرض آید دل شادی هوس دام خیالی چند در گرد نفس دارد درین صحرا همه صیدیم و پیدا نیست صیادی تو هر رنگی‌ که خواهی حیرت دل نقش می‌بندد ندارد کارگاه وضع چون آیینه بهزادی نباشد گر حضور جلوهٔ بالا بلندانت به رنگ سایه واکش ساعتی در پای شمشادی به یاد جلوهٔ او حیرت ما را غنیمت دان صفای شیشه هم نقشی‌ست از بال پریزادی خطا از هرکه سر زد، چون جبین‌، من در عرق رفتم ندارد عالم ناموس چون من خجلت‌آبادی تو هم چون شمع محمل‌ کش به سامان جگر خوردن درین ره هر کسی از پهلوی خود می‌کشد زادی نمی‌دانم چه ‌گم‌ کردم درین صحرا منِ بیدل دلی می‌گویم و دارم به چندین نوحه فریادی ◾️بیدل دهلوی بحر معلّق

  • از قطار پیاده شدم و خداحافظی کردم از مردی که ملاقات کرده بودم. برای هجده ساعت در کنار هم بودیم و گفتگویی خوش با هم داشتیم دوستی در سفر، و غمگین بودم از پیاده‌شدن غمگین از ترک‌گفتنِ این دوست اتفاقی که هرگز نامش را ندانستم. چشمانم را خیس از اشک حس کردم... هر خداحافظی یک مرگ است بله، هر خداحافظی یک مرگ است در قطاری که زندگی می‌نامیم ما همگی وقایعی هستیم اتفاقی/ در زندگی‌های یکدیگر، و همگی احساسِ غم می‌کنیم/ وقت پیاده‌شدن که می‌رسد. هرآن‌چه انسانی‌ست تکانم می‌دهد، چرا که من انسانم هرآن‌چه انسانی‌ست تکانم می‌دهد، نه چون خویشاوندی دارم با ایده‌های انسانی یا با عقاید انسانی بلکه به‌خاطر رفاقت بی‌پایانم با خودِ انسانیت. کُلفَتی که از رفتن بیزار بود اشک‌ریزان از دلتنگی برای خانه‌ای که در آن به او بی‌حرمتی شده بود... تمامی این‌ها، درون قلب من، مرگ است و اندوه جهان. تمامی این‌ها زندگی می‌کند، زیرا که می‌میرد، درون قلب من. و قلب من کمی بزرگ‌تر است از تمام کائنات. ◾️فرناندو پسوآ بحر معلّق

  • 22 февр.1 28017

    ◾️آرتور رمبو | از شعرِ «فصلی در دوزخ» مضحکه‌ای که پایانی ندارد! بی‌تقصیر گرفتارشدنم در این مضحکه به گریه‌ام می‌اندازد. زندگی مضحکه‌ای است که همه باید از سر بگذرانندش. – – – – – – – – بس کن دیگر! این مکافات تو است. —به پیش! آه! ریه‌هایم می‌سوزد، شقیقه‌هایم به صدا درمی‌آید! با این آفتابی که هست، من شب به چشمانم جاری می‌شود! قلبم... بازوهایم... به کجا می‌رویم؟ به نبرد؟ من ضعیفم! دیگران پیش می‌روند. سازوبرگ، سلاح، شروع شد! آتش! شلیک کن به من! شلیک کن وگرنه خود را تسلیم می‌کنم. –ترسوها!– خودم را می‌کشم! خودم را زیر پای اسب‌ها می‌اندازم. [...] باید دوزخِ مخصوص خشمم داشته باشم، دوزخ مخصوص غرورم، و دوزخ نوازش‌کردن‌هایم؛ کنسرتی از دوزخ‌ها. از خستگی می‌میرم. این قبرم است، دارم جزء کرم‌ها می‌شوم، وحشتِ وحشت‌ها. شیطان، ای دلقک، تو می‌خواهی مرا با سِحرهایت محو گردانی. حقم را می‌خواهم. حقم را بده! ضربتِ چنگکی، قطرهٔ آتشی. آه! به زندگی برگشتن! چشم برگرداندن و از شکل‌افتادگیِ خود را دیدن. و این زهر، این بوسه، که هزار لعنت بر آن باد! ضعف من، ظلم دنیا! خدایا، رحمت بیاور بر حالم، خودم نمی‌توانم هوای خودم را داشته باشم! هم پنهانم هم نیستم. و شعله‌ها و جانِ در دوزخ هر دو با هم بالا می‌آیند. ➖ترجمهٔ عباس پژمان آیا این مضحکه را نهایتی نیست؟ معصومیتم مرا به گریه می‌اندازد. زندگی مضحکه‌ای است که همه در آن شرکت دارند. *** کافی است. آنک مکافات —به پیش! آه! ریه‌ها می‌سوزند، شقیقه‌ها می‌کوبند. با وجود این خورشید، شب در چشمانم می‌چرخد! قلب... عضلات... به کجا می‌رویم؟ به جنگ؟ من ناتوانم! دیگران پیش می‌روند. ابزارها، سلاح‌ها، فرصت! شلیک کنید! به من شلیک کنید! وگرنه تسلیم دشمن می‌شوم. –نامردها!– خودم را می‌کشم. زیر پای اسب‌ها می‌اندازم! [...] من مستوجب دوزخم به خاطر خشم، مستوجب دوزخم به خاطر غرور –و دوزخ تنبلی؛ مجموعهٔ همسازِ همه دوزخ‌ها. از خستگی می‌میرم. اینک گور. نصیب کرم‌ها می‌شوم، وحشتِ وحشت‌ها! شیطان، ای دلقک، می‌خواهی مرا فریفتهٔ جاذبه‌هایت کنی! استدعا می‌کنم، استدعا می‌کنم، نیش چنگکی، قطرهٔ آتشی به من بپیما! آه! به زندگی برگردیم! و نظری به زشتی‌هامان بیندازیم! و این زهر، این بوسهٔ هزاران‌بار نفرینی! ضعف من و ظلم روزگار! خداوندا رحم کن، مرا پنهان بدار. سخت پریشان احوالم! –پنهان هستم و نیستم. اینک آتشی که با ملعونِ خود زبانه می‌کشد. ➖ترجمهٔ محمدعلی سپانلو بحر معلّق

  • عشقِ شاد وجود ندارد آدمی‌زاده را نصیبی نیست نه از توانش، نه از ناتوانی، و نه از دل و چون می‌پندارد که بازو می‌گشاید سایه‌اش سایهٔ یک چلیپاست و چون می‌پندارد که همای سعادت را در آغوش می‌کشد آن را خفه می‌کند زندگیِ آدمی، ناکامیِ شگفت‌انگیز و دردناکی است عشقِ شاد وجود ندارد زندگیِ آدمی‌زادگان چون سپاه بی‌سلاحی است که به منظور دیگری جامه بر تنشان کرده بودند از بیداریِ بامداد پگاه ایشان چه حاصل وقتی شامگاه بیکاره و سرگردانشان می‌بینی؟ دو واژهٔ «زندگی من» را بگویید و از ریزش اشک خودداری کنید عشقِ شاد وجود ندارد ای زیبا عشق من، ای عزیز، ای داغ من چون پرندهٔ مجروحی به هر سو می‌برمت و دیگران، بی‌آن‌که بدانند، به گذار ما می‌نگرند و ترانه‌هایی را که من سروده‌ام از پیِ من باز می‌خوانند ترانه‌هایی که چه زود در پیش چشم زیبای تو خوار شدند عشق شاد وجود ندارد دیگر زمان آن‌که زیستن بیاموزیم دیر گشته است بگذار دل‌های ما در دل شب با هم بگریند برای کمترین ترانه چه غم‌ها باید خورد به بهای یک لذت چه ندامت‌ها باید برد به آهنگ یک تار چه ناله‌ها باید کرد عشقِ شاد وجود ندارد عشقی نیست که در گروِ دردی نیست عشقی نیست که مایهٔ رنجی نیست عشقی نیست که نپژمرانَد ای عشق من، تو نیز چنینی عشقی نیست که سیراب از سرشک نباشد عشقِ شاد وجود ندارد اما این عشق از آن من و توست ◾️لویی آراگون بحر معلّق

  • چون شیشه‌ای شکسته پراکنده از آسمان آبی سوزنده بر روی ریگ‌های بیابان‌ها از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟ پرویزَنان آبی و ناب ستارگان آیا مرا به یاد نمی‌آرند؟ وان چشم‌های میخیِ زیباشان باور نمی‌کنند مگر، روزی من مثل سطح آینه‌ای بودم که گیسوان لیلی و لی‌لی‌ها در جاده‌های رنگیِ تاریخی از من به‌سوی بادیه جاری بود؟ پرویزَنان آبی و ناب ستارگان باور نمی‌کنند مگر، روزی، بر من که سطح آینه‌ای بودم – چون چشمه‌ای خنک، به زمان صبح – آن کاروان نافهٔ آهوها چون عابدان به سجده می‌افتادند؟ باور نمی‌کنند مگر، روزی غضروفِ پنجه‌های کبوترها بر من که سطح آینه‌ای بودم پروانه‌سان به رقص می‌آغازید؟ و جفت جفت محرم خود را می‌جُست در من که سطح آینه‌ای بودم؟ بسیار گشته بودم، تصویرهایی از همه‌جا در خود انبار کرده بودم، و مثل ماده آهوی آبستن که فکر بچه آهوی خود باشد سنگین‌تر از همیشه به‌راهم می‌رفتم آیا پرویزَنان آبی و ناب ستارگان دیگر مرا به یاد نمی‌آرند؟ قرنی؟ نه! قرن‌هایی بر من گذشته است پوسیدگی – باد پلید و سرخ – وزیده‌ست وین جنگل نگارنشینان را با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است، پوسانده است پرویزَنان آبی و ناب ستارگان دیگر مرا به یاد نمی‌آرند ای دوست! آن دست‌های کوچک عاشق را بر روی پلک‌های کسی دیگر بگذار، زیرا اکنون چو تازیانه فرو می‌آیند و آن مرمرِ مُخمّس زیبا را – انگشت‌های ناب بلندت را – تعویذ بازوان کسی دیگر کن! زیرا هنگام اعتراف رسیده‌ست: ارواح شوم آینه‌ها را احضار کرده‌ام و اعتراف وحشتِ از شب را آغاز کرده‌ام: در روز و روزگاری، که مردم قلمروِ وحشت مثل کبوتران مهاجر بودند و خانهٔ خودم تبعیدگاه قلب خودم بود من خویش را بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم: گاهی چو خرده نانی بر سفره‌های خالی کفترها بسیار بار، اما چون شیشه‌ای شکسته پراکنده بر روی ریگ‌های بیابان‌ها از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟ ◾️رضا براهنی بحر معلّق

  • زنی با چهار نام یک زنی به نام «رؤيا» به ديدارم آمد — زنی که به دامنه‌های ماهور می‌رقصيد. — [هميشه به دامنه‌های ماهور ديده بودمش با گيسوان بلند برهنه که باد می‌گشودشان به زمانی که هيچ سری گيسوی برهنه‌ای به خاطر نمی‌آورد] زنی به نام رؤيا هستيش وابستهٔ سکوت من بود و به نخستين جرقهٔ کلام دود شد و به هوا رفت و به آفتاب پيوست. [شايد اما باز آمده باشد يک‌بار: پریزادی به ترانهٔ فايز با چشمان خاکستری سرزنش‌آميز که انگار می‌گفت: «برو فايز سزای تو همين بود پری مثل مرا در خواب بينی» ] دو زنی به نام «زندگی» آمد به رنگِ برشتهٔ گندم‌زار که گيسوان بافتهٔ زرّين داشت و نگاه مهربان و ستيزنده‌اش مرا به دبستان روانه می‌کرد که گريخته بودم از آن —صدها سال پيش.— و تن نيرومندش را —هر چند می‌ستودم— بدان ايمان نياوردم [صنمی سرکش که ميان من و رؤياهايم چون دیوار برنزی ايستاده بود] و ماندگاريش وابستهٔ تسليم من بود پس به نخستين عربدهٔ مستانه تَرَک برداشت و فرو ريخت چون آبی خنک که فراپاشی‌ش برابر محکومی عطش‌زده. سه سومين زن نامش «عشق» بود چشمان سبز شگفت داشت که در هر نوری ديگرگونه می‌گشت سبز گندمی سبز دريايی سبز يشم و زهر و سبز بَن برگ‌های کوهستانی چشمانی شاد و هياهوگر که هستيش وابستهٔ جنب و جوش بود که می‌خواست مرا به فراز قله‌هايی بکشاند که قرن‌ها پيش از آن‌ها فرود آمده بودم پس رنجِ تلخِ عميقِ مرا که حس کرد پژمرده و پلاسيده شد و چون به ميان بيشه‌های مردابی می‌خزيد ناله سر داد: ديگر نخواهمت ديد! «اما تو مرا در نام ديگر باز خواهی جست ای تنوارهٔ انکار!» چهار چهارمين نامی نداشت به سيمای تمامی زن‌های پيشين بود — هربار به سيمای يکی و هميشه يکی ديگر هر بار به چشمانِ يکی و هميشه به چشمی ديگر رنگ و در يک لحظه شاد و غمناک پارسا و شهوتناک و شرمگين و گستاخ بود عقيقی بود که رگه‌های درهمی از انگبين و شير و شرنگ و خون و سبزينه در آن يگانه شده بود و چون نامش را پرسيدم قهقهه سر داد: نام کوچکم مرگ است نام خانوادگی‌ام عشق به نام‌های مستعار رؤيا و زندگی هم آوازه‌ای دارم. زنی آمده بود به ديدارم که چهار نام داشت تا مردی را وسوسه کند که نامش «تنهايی» بود. ◾️منوچهر آتشی بحر معلّق

  • از تو می‌خواهم که بر من رحم کنی، ای تویی که تنها عزیز منی، از قعر هاویهٔ ظلمانی‌ای که دل من در آن افتاده، و این دنیایی‌ست اندوهبار، محصور از افقی سُربین، که شبانگاه، در آن وحشت و نفرین می‌بارد. خورشیدی بدون گرمی، شش‌ماه بر آن بال می‌گشاید، و شش‌ماه دیگر تیرگی زمین را می‌پوشاند، دیاری است برهوت‌تر از سرزمین قطبی، – نه جانوری و نه جویباری و نه سبزه‌ای و نه بیشه‌ای! خلاصه، هیچ‌چیز در جهان نیست، که در هولناکی از قساوتِ سردِ این خورشید یخ‌زده درگذرد این شبِ بی‌انتها، همانند روزهای تیرهٔ آغاز خلقت است. من به‌ سرنوشت پست‌ترین جانوران رشک می‌برم، که می‌توانند در خوابی حیوانی فرو روند، در آن مدت که کلاف زمان، آرام‌آرام در هم پیچیده می‌شود. ◾️شارل بودلر بحر معلّق

  • روزگاری‌ست سخت بی‌فریاد کس گرفتارِ روزگار مباد شیر بینم شده متابع رنگ باز بینم شده مسخّر خاد نه به جز سوسن ایچ آزادست نه به جز ابر هست یک تن راد نه بگفتم نکو معاذالله این سخن را قوی نیامد لاد مهترانند مفضل و هر یک اندر افضال جاودانه زیاد نیست گیتی به جز شگفتی و نیز کار من بین که چون شگفت افتاد صد در افزون زدم به دست هنر که به من بر فلک یکی نگشاد در زمان گردد آتش و انگِشت گر بگیرم به کف گل و شمشاد بارِ اندوه پشت من بشکست بشکند چون دو تا کنی پولاد نشنود دل اگر بُوَم خاموش نکند سود اگر کنم فریاد گرچه اسلاف من بزرگانند هر یک اندر هنر همه استاد نسبت از خویشتن کنم چو گهر نه چو خاکسترم کز آتش زاد چون بد و نیکِ روزگار همی بگذرد این چو خاک و آن چون باد نز بد او به دل شوم غمگین نه ز نیکش به طبع باشم شاد این جهان پایدار نیست بدان که بر آبش نهاده شد بنیاد ◾️مسعود سعد سلمان بحر معلّق

  • مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست- مرگی که از صبح تا شب با ماست، بی‌خواب و گُنگ مانند افسوسی‌ قدیمی یا رذیلتی‌ جاهلانه. چشمانت واژه‌ای تهی خواهد بود و فریادی فرونشانده و سکوتی. بدین‌‌سان هر روز صبح می‌بینی‌اش وقتی تنها خم می‌شوی رو به آینه، آی امید گرامی! ما نیز آن روز خواهیم دانست که زندگی و هیچی تویی. مرگْ هر کس را به چشمی می‌نگرد. مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگریست مانند پایان یافتن رذیلتی خواهد بود و دیدار چهره‌ای مُرده که از آینه پدیدار می‌شود، مانند گوش سپردن به لب‌های بسته‌ای که سخن می‌گویند. و ما در سکوت فرو خواهیم رفت. ◾️چزاره پاوزه بحر معلّق

  • عافیت را نشان نمی‌یابم وز بلاها امان نمی‌یابم می‌پرم مرغ‌وار گِردِ جهان هیچ‌جا آشیان نمی‌یابم نیست شب کز رخ و سرشک بهم صد بهار و خزان نمی‌یابم دلِ گم‌گشته را همی جویم سال‌ها شد نشان نمی‌یابم خوارش افکندمی به خاک چه سود راه بر آسمان نمی‌یابم دولت اندر هنر بسی جستم هر دو در یک مکان نمی‌یابم گوئیا آب و آتشند این دو که به هم صلحشان نمی‌یابم زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمر حاصل الّا زیان نمی‌یابم بخت اگر آسمانی است چرا بر خودش پاسبان نمی‌یابم بهر نوزادگانِ خاطرِ خویش بخت را دایگان نمی‌یابم خوانِ جان ساختن چه سود که من به سزا میهمان نمی‌یابم زاغ حرص و همای همت را ریزه و استخوان نمی‌یابم خویشتن‌خوار گشته‌ام چون شمع چه توان کرد نان نمی‌یابم چون نترسم؟ که در نشیمن دیو هیچ تعویذِ جان نمی‌یابم بس سبع‌خانه‌ای‌ست کاندر وی همدمی ایرمان نمی‌یابم یک جهان آدمی همی بینم مردمی در میان نمی‌یابم دشمنان دست کین برآوردند دوستی مهربان نمی‌یابم هم به دشمن درون گریزم از آنک یاری از دوستان نمی‌یابم عهد یاران باستانی را تازه چون بوستان نمی‌یابم همه فرعون و گرگ‌پیشه شدند من عصا و شبان نمی‌یابم ز آن نمط کآرزوی خاقانی است جای جز بر کران نمی‌یابم در زمانه پناه خویش الا درِ شاه جهان نمی‌یابم ◾️خاقانی بحر معلّق

  • آسمان را باز می‌یابیم حافظه‌ام ابری است اما ذخیرهٔ باران، فراوان بود این عصر، محزون از بارش بارانی بود که باید دیرتر می‌بارید اما ما چیزی دیگر خواستیم بیش از آسمان شاید بیش از خواب‌های‌مان حتی و بیشتر از امکانِ دریایی که گشوده بودیم و باز هم باید پیش می‌رفتیم امکانِ درها، آسان نیست این را من می‌دانم که از تمامی فرصت‌ها چنان گذشته‌ام که از درهایِ بی‌شمارِ رؤیای شما ◾️نازنین نظام‌شهیدی بحر معلّق

  • دلت ز شغلِ مشقّت هميشه خلوت باد اگر مراست فراقی، تو را فراغت باد اسير زلف تو گرديد خون‌گرفته‌دلم دلِ حريصِ جفایِ تو را بشارت باد کمر به کُشتن ما بسته‌ای؟ خدا يارت هوای قتلِ مَنَت در سر است؟ فرصت باد جفاکشان محبّت به درد خوش دارند بلا نصيبِ دلم باد تا محبّت باد ز آب جو نبود آبروی ما سنجر فنای مال اگر شد بقای همت باد ◾️سنجر کاشانی بحر معلّق

  • به آیندگان یک به‌راستی که! من در روزگاری تیره زندگی می‌کنم. سخنِ صادقانه بلاهت است، و پیشانیِ بی‌آژنگ نشانِ بی‌دردی. کسی که می‌خندد، تنها از آن روست که خبرِ هولناک را هنوز نشنیده است. چه زمانه‌ای، که در آن سخن از درخت بسا جنایت است. زیرا که سکوت بر بسی سیاه‌کاری را دربرمی‌گیرد. آیا بر آن‌که آن‌جا بی‌دغدغه‌ای به آن‌سوی خیابان می‌رود، یاران گرفتارش را دیگر هرگز دست‌رس نخواهد بود؟ راست است. من روزیِ خود را به‌دست می‌آورم. ولی باور کنید: این‌همه صرفاً از سرِ تصادف است. وگرنه ذرّ‌ه‌ای از هیچ کارم شایستهٔ نانم نمی‌سازد. به‌تصادف در امان مانده‌ام. اگرم بخت برگردد، از دست رفته‌ام. می‌گویندم بخور، و بنوش! شاد باش که داری! اما چه‌گونه دلِ خورد و نوش بیابم. جایی که لقمه‌ام را از چنگ گرسنه‌ای می‌ربایم. و تشنه‌کامی به جام آبم محتاج است. بااین‌همه می‌خورم و می‌آشامم. ای کاش فرزانه می‌بودم. در کتاب‌های کهن آورده‌اند که فرزانگی چیست: این‌که از سر قال‌ومقال جهان برخیزی، و چندروزهٔ عمر را خالی از تشویش به‌سر بری. بدی را با نیکی تلافی کنی. آرزوهایت را برنیاوری، بل به فراموشی بسپاری. آری، فرزانگی را چنین دانسته‌اند. ولی این‌گونه فضیلت‌ها از من برنمی‌آید. به‌راستی که! من در روزگاری تیره زندگی می‌کنم. دو در زمانهٔ آشوب به شهرها پا نهادم. بدان هنگام که گرسنگی فرمان می‌راند. در روزگار شورش به میان مردم آمدم. و هم‌راه آنان شورش کردم. چنین گذشت عمری که بر زمین ارزانی من شده بود. در فاصلهٔ نبردها به نان می‌نشستم. در جمع جانیان پهلو به خواب می‌نهادم. نه حرمت‌ایم برای عشق و نه حوصله‌ایم برای طبیعت. چنین گذشت عمری که بر زمین ارزانی من شده بود. خیابان‌ها به روزگار من به لجن‌زار می‌رسید، و زبان، دستم را در پیش جلاد باز می‌کرد. کاری کارستان از من ساخته نبود، بااین‌همه حاکمان بی‌من بر مسندِ خویش ایمن‌تر بودند، و من نیز، به همان امید که آنان. چنین گذشت عمری که بر زمین ارزانی من شده بود. تاب اندک بود، و مقصد، با همهٔ آن‌که به‌روشنی پیدا، بس دور و برای من به‌سختی دست‌یاب. چنین گذشت عمری که بر زمین ارزانی من شده بود. سه ای شمایان که سر از امواجی برمی‌آورید که ما در کامشان فرو رفتیم! آن هنگام که سخن از سستی‌های ما به‌میان می‌آورید، از آن زمانهٔ ظلمانی‌ای نیز یاد کنید که خود از آن رسته‌اید. چراکه ما، تعویضِ هربارهٔ کشورمان بیش از کفش، از معرکهٔ جنگ طبقات راه سپردیم، ناامید، آن‌جا که تنها بیداد بود و خیزش نه. حال آن‌که می‌دانیم: خود نفرت از پستی نیز چهره را زشت می‌کند. و خشم، حتی بر ناحق، صدا را ناهنجار. دریغا! مایی که می‌خواستیم زمینهٔ مهربانی را مهیّا کنیم، باید که مهربانی را بر خود دریغ می‌‌داشتیم. پس، ای شمایان! چون آمد آن روز که انسان یاور انسان است، هلا، از ما با گذشت یاد کنید! ◾️برتولت برشت بحر معلّق

  • با گذشت زمان با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد چهره را فراموش می‌کنیم و صدا را هم قلبی که نتپد، رنجِ رفتن نمی‌کشد فراتر نمی‌جوید، رها می‌کند و این‌چنین بهتر است با گذشت زمان با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد دیگری را که دوست می‌داشتیم، که زیر باران می‌جستیم دیگری را که از یک نگاه می‌خواندیم در میان کلمات و خطوط و زیر نقاب پیمانی آراسته که در خواب می‌شود با زمان، همه چیز ناپدید می‌شود با گذشت زمان، با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد حتی دوست داشتنی‌ترین یادگارها از چشم می‌افتند وقتی که زیر نوری مرده آنها را جستجو می‌کنیم در شنبه شب‌هایی که مهربانی تنها می‌ماند با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد کسی که رویش حساب می‌کردیم، برای یک سرما خوردگی ساده، برای یک هیچ کسی که به او از هوا می‌بخشیدیم تا جواهر کسی که برایش روحمان را می‌فروختیم به یک سکه پول کسی که به دنبالش پادو می‌زدیم مثل یک سگ با زمان، می‌رود، همه چیز درست می‌شود با گذشت زمان با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد گرمای محبت را فراموش می‌کنیم و آوای صدا را هم که چون بیچارگان نجوا می‌کرد «دیر نکن، سرما هم نخور». با گذشت زمان با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد و احساس می‌کنیم چو اسبی از پای افتاده‌ایم و احساس می‌کنیم که منجمدیم در بستر حادثه و احساس می‌کنیم که بی‌کسیم هر چند بی‌خیال و احساس می‌کنیم که فریب خورده‌ایم در همه سال‌های رفته اما در واقع با گذشت زمان دیگر عشق نمی‌ورزیم ◾️لئو فره بحر معلّق

  • معشوقِ جان به بهار آغشتۀ منی که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند و مرا خواب می‌کنند یک روزَمی که بوی شانۀ تو خواب می‌بَردم معشوقِ جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن هنگامۀ منی من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم من دست‌های تو را در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام تو در گلوی من مخفی شدی صبحانۀ پنهانی منی وقتی که نیستی من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام نَحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی آواز من از سینه‌ام که بر می‌خیزد از چینه دانم قوّت می‌گیرد می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی باران که می‌وزد سوی چشمانم باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می… یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینمَم اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم، نمی‌بینمَم معشوق جان به بهار آغشتۀ منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمَم آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ او او تو شانه بزن! و بعد شیر آب را می‌افشاند بر ریش من و عور روی سینۀ من او او می‌افتد و شیر می‌خورد می‌گوید تو شیر بیشه بارانیِ منی منی و می‌افتد افتادنی که مرا می‌افتد هنگامه منی هنگامه منی که مرا می‌افتد آغشتۀ منی معشوق جان به بهار آغشتۀ منی تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم می‌خوانم خونم را بلند می‌کنم به گلوگاهم، خونم را مثل آوازی می‌خوانم نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاه گلوگاه پنهانی منی اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم زانو بزن بر سینه‌ام تو شانه بزن پاهای تو چون فرقِ باز کرده از سرِ زیباییِ به درون برگشته بر سینه‌ام تو شانه بزن زانو! من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه دوقلو می‌بوسم می‌بوسم هر پایت را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم بیدار می‌شوی می‌خوابانم ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینمم با وسعت نگاه بر گشتۀ به دورن، به درون برگشته، تا ته ببین تو شانه بزن اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم اگر تو مرا، حالا بیا تو شانه بزن زانو من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم افتادنی که مرا می‌افتد هنگامۀ منی که می‌افتد معشوق جان به بهار آغشتۀ منی، منی، منی که مرا می‌افتد و می‌روم از هوش منی اگر تو مرا تو شانه بزن زانو منی از هوش می… ◾️رضا براهنی بحر معلّق

  • از گورِ تنگم بیرون خزیده بودم، ولی کسی به دیدارم نمی‌آمد - تنها بوته‌ای بی‌رمق با شاخه‌های عریانش سر تکان می‌داد برایم. روی سنگ گور نشستم... فکر می‌کردم: «به کجا اکنون می‌توانم رفت؟ کدامین جای می‌تواند پذیرای آتش خاموشم شود؟» تنها مرگْ مردم را گِردم جمع کرده بود، از آن روز دیگر هیچ‌کس به یادم نیست، و آن کس که شاید دوستم می‌داشته است روزی اینک دیگر مرا نمی‌شناسد. کاسه‌های سیاه چشمانم آن‌ها را خواهد ترساند، و در را به رویم نخواهد گشود هرگز، و این‌جا مرا از دانه‌های باران و تگرگ ملبسِ پوسیده‌ام پنهان نخواهد داشت. و اینک نهان می‌شوم باز در تنگ‌جایت زیر سنگ، ای گور، ای مادرم؛ تنها تویی که با گل تاجی شکسته از آه کشیدن بر مزارِ پسرت خسته نمی‌شدی. ۱۹۰۷ ◾️آندری بیه‌لی بحر معلّق

  • اشک‌ها! ا‌شک‌ها! اشک‌ها! در دل شب و در تنهایی، اشک‌ها بر کرانهٔ سپیدرنگ، پیوسته فرو می‌ریزد و ماسه آن‌ها را می‌مکد اشک‌ها، ستاره‌ای نمی‌درخشد و همه‌جا تیره و غم‌افزاست، و اشک‌های تر از چشمانِ سری بسته فرو می‌چکد؛ این شبح کیست؟ این هیکل اشک‌آلود درون تاریکی کیست؟ آن تودهٔ بی‌شکل چیست که خم شده و بر ماسه‌ها چندک زده؟ اشک‌های روان، اشک‌های گریان، رعشه‌های درد که در فریاد گم می‌شود؛ ای طوفان تناور که فرا می‌خیزی و کنار ساحل با گام‌های تند می‌گردی! ای طوفان وحشی و ماتم‌خیزِ شبانه، که همراه بادی –ای غرندهٔ سرگردان! ای سایه که هنگام روز چنان آسوده و با وقاری و چهره‌ای آرام و گام‌هایی سنجیده و موزون داری، چون شب در می‌رسد، دور از چشم کسان می‌گریزی، –و آن‌گاه، دریای زنجیر گسستهٔ اشک‌ها! اشک‌ها! اشک‌ها! ◾️والت ویتمن بحر معلّق TEARS! tears! tears! In the night, in solitude, tears, On the white shore dripping, dripping, suck'd in by the sand, Tears, not a star shining, all dark and desolate, Moist tears from the eyes of a muffled head; O who is that ghost? that form in the dark, with tears? What shapeless lump is that, bent, crouch'd there on the sand? Streaming tears, sobbing tears, throes, choked with wild cries; O storm, embodied, rising, careering with swift steps along the beach! O wild and dismal night storm, with wind—O belching and des- perate! O shade so sedate and decorous by day, with calm countenance and regulated pace, But away at night as you fly, none looking—O then the unloosen'd ocean, Of tears! tears! tears! ◾️Walt Whitman