لالمانی
Статистикаجایی میانِ هجو و حسرت بحر معلّق: @Bahremoallagh من: @farzinmansoori
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 155
- 1/48двое суток
- 177
- 1/72трое суток
- 191
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
۱۳ مرداد ۱۴۰۵. شعر چیز کثیفیست. و شعرنوشتن کارِ پلشت و عذابآوریست. انگار دست میبری در معده و رودهٔ جنازههای فاسد و کلمهای را خارج میکنی. نمیتوانم اضطراب و تهوعم را درست بیان کنم. فقط ناگزیرم.
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریست کسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشق میان خاطرهها ذوب شد خیالاتش ولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان! بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی: جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفند و خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاست چرا به یاد نمیآورم در آینهها همان…
برای عقدهٔ تا جاودانِ خویش گریست کسی که در طلب دیدنِ دوبارهٔ عشق میان خاطرهها ذوب شد خیالاتش ولی مسافر بیراههٔ زمان و مکان! بدون هیچ امیدی چه زود میفهمی: جنازهها همهجا شرحه شرحه میشکفند و خاکْ مزرعهٔ خرّم قساوتهاست چرا به یاد نمیآورم در آینهها همان نگاه جوان را که ساده بود و شگفت و آن تبسمِ بیهوده را که باختیاش و آن جسارتِ لبریز از غریزه و شوق و آن تعجبِ رخدادِ دخترانهٔ عشق؟ تمام شد! بههدر رفتهاند زائرِ هیچ! و مقصدِ تو همین باختها، هزیمتهاست فرارِ رهگذران را نگاه کن زائر! که از حضور تو وحشتکنان گریزانند چرا؟ مگر به کسی ظلم کردهام جز خویش؟ نپرس علّت این کارهای مردم را نخواه دوستیِ زاده در تخاصم را ببند چشم بر این گندکاریِ تقدیر سکوت باش و در این طردِ جاودانه بمیر تویی و گوشهٔ واماندگانِ مهجوران تویی و شام تباهان و روزِ رنجوران تویی و شکلکِ شومِ تجسمِ ابلیس نمانده هیچ امیدی به هیچ دشمن و دوست دوباره تکیه به پیمانِ پوچِ باد نکن برادرِ تو یهوداست! اعتماد نکن! که انحطاطِ تو دلخواهِ این رفاقتهاست برادران! که مرا بر صلیب خوش دارید! خوشا شما و خوشا بختیار بودنتان یگانهایم در این آرزوی دهشتناک شما مناید و مرا میکشید و میخندید مرا: شکستهای از سرشکستگانِ جهان مرا: شکستهدلی از قلوبِ بیضربان مرا: خمیدهکمر، بیخبر، بریدهزبان شما مناید و مرا میکشید و میخندید منی که فرصتِ خود را تباه میکردم به چهرههای اثیری نگاه میکردم در اعتمادِ عبث اشتباه میکردم شما «من»اید که بر دوش خویش میبُردم همیشه در هوسِ کشفِ همنفس مُردم تمام حافظهام حسرتِ ندامتهاست مسیح دربهدرِ مردگان بیفریاد خدای معجزههایی که رفتهاند از یاد بهخوننشستهٔ جغرافیای خونآباد در این تکثّرِ قوّادهای بس شیّاد چه میکنند دلآزردگانِ رفته به باد؟ آنگاه عیسی به شاگردانش گفت: هر که میخواهد مرید من باشد، باید خود را فراموش کند و صلیب خود را برداشته، مرا پیروی کند. دریغا عیسای رفته از دست در آخرالزمان گروهی با مشتی سکهٔ قلب عشق را معامله میکنند و ایمان و ازخودگذشتگی را —چنان که مردی جذامی را— از شهر بیرون میرانند با ریشخندی تلخ. فراموش و تنها با صلیبی نامریی بر دوش زائر سرگردان در ترسی بزرگ رها شده است. در آخرین رمقهای انزوا همواره چیزی نهفته است آن واپسین دم پیش از فروپاشی هذیان وهمآلود خیالات ذوبشده رنگ میگیرد و تصویری رهاییبخش و معصوم باری دیگر تجسم مییابد یک لحظه رستگاریِ بیهوده و سپس مرگ اگر چه زندگی از مرگ خوشتر است ولی بهقصد رَستن از آن دیوهای روزافزون به شام مرگ قسم! لحظهای که میمیرم برای زندگیام خوشترینِ فرصتهاست برای هیچ در این ملعنت فرو رفتی برای هیچ سزاوارِ رنجِ راه شدم برای هیچ دویدی و گم شدی فرزین دهان حادثهها جیغ میکشند! سرم! بهرغمِ چرخشِ سرگیجهها تمرکز کن نمان میان جنونهای گُنگِ گوناگون ضمیرِ گمشدهٔ اسمهای گم در خون! کجاست راویِ پنهانِ ماجرا اکنون صدای کیست که این شعر را رقم زده است منم؟ تویی؟ چه کسی؟ این کدام غمزده است؟ بهجای پرسش بیپاسخ از زمین و زمان بپرس زندگیات را چهکار کرده جهان؟ سؤال: زندگیام کو؟ کجاست زندگیام؟ جواب: زندگیات کشتهٔ رذالتهاست ۱۸ مرداد ۱۴۰۵ ◾️فرزین منصوری
без подписи
без подписи
без подписи
خودم هنوز چند جلد از کتاب را دارم، اما بعد از تمامشدنِ اینها، میتوانید نسخهای بدون امضا را از سایت نشر دیباچه تهیه کنید؛ ➖کتاب شاعر گُداختن در سایت نشر دیباچه
یاران شفیق و همدل، سلام. امروز چاپ دوّم کتاب شعرم «شاعرِ گُداختن» منتشر شد. انگار سرنوشت بعضی کتابهاست که در هیاهوی جنایت و جنگ منتشر شوند. و برای کتابِ من اگر چنین رقم نمیخورد جای شگفتی داشت. چراکه این شعرها همواره صدای بلند «نسلِ بمب و خون و تنفّر» بودهاند.…
без подписи
عزیز طفلکی من (به خاطر این کلمه عصبانی نشو، بیانی قلبیست)، خوب میدانم که زیاد دوست نداری اینها را بشنوی، اما چه میخواهی؟ من چنینم! چون جبرگرا هستم به من خرده میگیری، اما جبرگرایی در وجود من نهادینه شده. عمیقاً بدان باور دارم. آزادی فردی را تکذیب میکنم چون آزاد نیستم، و در مورد بشر، کافیست تاریخ بخوانیم تا بهوضوح ببینیم همهچیز همیشه همانطور که ما میخواستیم پیش نمیرود. اگر میخواهی در این باره بحث کنیم (که جالب هم نخواهد بود) بدخلقی نخواهم کرد. اما بیا دست از این مزخرفات برداریم و همدیگر را ببوسیم، چون میخواهم از تو برای نامهٔ خوب امروز صبحت تشکر کنم. به من میگویی تو را به زندگی خصوصی و افکار پنهانم راه ندادهام؛ میدانی خصوصیترین و پنهانترین چیز در قلبم چیست؟ شخصیترین بخش وجودم؟ دو یا سه ایدهٔ کوچک هنری که با عشق از آنها مراقبت میشود، فقط همین؛ بزرگترین پیشامدهای زندگیام چند اندیشه و کتاب و برخی غروبهای آفتاب لب ساحل تروویل بودند و گپوگفتهای پنج یا شش ساعتهٔ متوالی با دوستی که حالا ازدواج کرده و از دست رفته است. همیشه تفاوت من با دیگران در نگرشم به زندگی موجب شده ( متأسفانه نه به اندازهٔ کافی) خودم را در انزوای بیرحمانهای حبس کنم که چیزی از آن به بیرون درز نمیکند. اغلب تحقیرم کردهاند. آنقدر رسوایی بهبار آوردم و خشمشان را برانگیختم که دیگر خیلی وقت است به این نتیجه رسیدهام که برای آسوده زیستن باید تنها زندگی کنی و درزهای پنجرهات را بگیری تا نکند هوای دنیا به تو برسد. ➖نامههای فلوبر، بخشی از نامه به لوئیز کوله
без подписи
без подписи
بنویس، تا بدانند که آسیایِ دورانْ جانِ سنگین را چند بهجان گردانیده است، و نکبایِ نکبتْ تنِ مسکین را چندبار کشته، و هنوز زنده است. ◾️شهابالدّین نسوی — نفثةالمصدور
۱۳ مرداد ۱۴۰۵. شعر چیز کثیفیست. و شعرنوشتن کارِ پلشت و عذابآوریست. انگار دست میبری در معده و رودهٔ جنازههای فاسد و کلمهای را خارج میکنی. نمیتوانم اضطراب و تهوعم را درست بیان کنم. فقط ناگزیرم.
۱۲ مرداد ۱۴۰۵. دوست صمیمی پدرم دو روز پیش مُرد. او هم پیر نشد. حالا خاطرات کمتری از پدرم وجود دارد. آنها سیسال دوست بودند و از دوران خدمت تا لحظهٔ مرگ با هم ارتباط داشتند. دیگر چه کسی مثل افشین از پدرم یاد میکند؟ تصویر پدرِ هجدهسالهام را چه کسی بهخاطر میآورَد و برای مردنش افسوس میخورَد؟ من چندبار در خواب پدرم را زنده کردهام. با یک تفاوت چشمگیر: ساکت و شکننده است، درحالیکه خودش همیشه محکم و سرزنده و پرسروصدا بود. اما در خواب همیشه دارد میرود و حرفی نمیزند. شاید فقط چند جملهٔ کوتاه با کلماتی که در هوا گم میشوند. تازگیها فیلمی دیدم از آلن رنه که شاید فیلم جذابی برای همه نباشد، اما شخصیتی که در آن از مرگ بازمیگردد، دقیقاً حالتهای پدرم را دارد وقتی در خوابهایم زندهاش میکنم؛ شکننده و اندوهگین.
او هم هلو و ملون و انگور تعارفمان میکند
◾️Claude Monet — Garden in Bloom at Sainte-Adresse, 1866 ۸ مرداد ۴۰۴. از تخیّل مدد بگیر، خیال کن عصر تابستانیِ غریبانهات را در باغهای مونه میگذرانی. حتی اگر در داستان «خاکسترنشینها»ی غلامحسین ساعدی زندگی میکنی.
без подписи
без подписи
پنجشنبه، ۸ مرداد ۱۴۰۵. خوشیهای امروز: یک؛ فرزندان سانچز. دو؛ مسیر طولانیِ همیشگی را در حالی قدم میزدم که ماه در برابرم بود، درخشان و نامهربان. «دگرگونم کن ای رفیق بیرحم.» کشف امروز: چندساعت که در کتابفروشی کار کنی، میفهمی بیشترِ مردم میآیند کتابِ مغازهٔ خودکشی را بخرند. «خب خانم، این را که میفروشیم به شما، اما اگر تشریف بیاورید توی مغز من، میبینید که لوازم و انواع خودکشی بسیار گستردهتر هم هستند. ملموس و واقعی و در دسترس. البته من نه کتاب را خواندهام و نه خودکشی میکنم. در حد فکر فقط.» تهوعِ امروز: در تاریکی پرسه میزدم و پسر جوانی را دیدم که حس کردم باید از من هم فلکزدهتر باشد. پشت تلفن احتمالاً به خانم متأهلی میگفت (با گویش لکی): «تو اگه توی خونه تلویزیون داشته باشی، سینما نمیری؟» خب ترجیح میدادم حرفهایش به گوشم نخورَد. اما وقتی شنیدم، میخواستم لگدی بزنم درِ کونش: «اول اینکه تو بیخود میکنی با خانم متأهل لاس میزنی. دوم اینکه این چهجور لاسزدنیست؟! همین تازگیها جملهات را توی اکسپلور اینستاگرام خواندم. تو که نمیتوانی چهارتا جملهٔ بدیع بسازی، دهنت را ببند. مواظب کونت هم باش.»