با کاروان حُلّه
Статистикаهمه عالم تن است و ایران دل این کانال در تاریخ ۲۴ آذر ۱۳۹۶ راهاندازی شدهاست. بهروز ثروتی @behroozservatii
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 78
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование (по похожим)
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 76
- 1/48двое суток
- 87
- 1/72трое суток
- 93
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دل شیدا • آواز :محمدرضا شجریان • گروه آوا • دستگاه: سه گاه از غم عشقت دل شیدا شکست شیشهی می در شب یلدا شکست
خالقی مطلق و حماسههای ایرانی آرش اکبری مفاخر استاد دکتر جلال خالقی مطلق بیگمان بزرگترین چهرۀ شاهنامهپژوهی در سدۀ اخیر است و حق بسیار بزرگی بر گردن ایران و ایرانیان دارد. به حقیقت پس از فردوسی هیچکس به اندازۀ استاد خالقی برای شاهنامه رنج نبرده و عمر و زندگی خود را به پای آن ننهاده است. مبانی نظری و عملی آموزشی و پژوهشی وی حاصل گستردگی دانش، نوآوریها و صرف وقت بسیاری است که همواره چراغ راه پژوهشگران در مقولههای تصحیح متن، اسطورهشناسی، حماسهپژوهی و ... بوده است. در روش تحقیقاتی استاد خالقی رویکردهای گسترده و متنوع و در خور توجهی وجود دارد که یکی از مهمترین آنها نگاه تازۀ وی به ادبیات حماسی ایران است. دکتر خالقی در کنار شاهنامۀ فردوسی به دیگر حماسههای فارسی توجه جدی داشت و در نگاهی فراتر ادبیات حماسی را در حوزۀ ایرانشهری و زبانهای ایرانی تعریف و توصیف میکرد. از نظر خالقی مطلق اگر مقاومت زبان فارسی نبود، دیگر زبانهای ایرانی نیز تابآوری نداشتند و اگر زبانهای ایرانی حامی و یاریگر زبان فارسی نبوده و از خود گذشتگی نمیکردند، زبان فارسی به این شکوه و عظمت نمیرسید. این نگاه تازه باعث شده بود تا ادبیات حماسی غیر فارسیِ ایرانی در پژوهشها و مقالات وی جایگاه ویژهای بیابد. همچنین استاد در رویکرد اداری و اجرایی نیز به گسترۀ ادب حماسی ایرانی در حوزۀ تمام فرهنگها و زبانهای ایرانی باور داشت تا آنجا که هم کانون فردوسی مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی و هم بنیاد فردوسی توس مشهد با مدیریت وی، به عنوان مرکز پژوهش و گسترش حماسههای ایرانی شناخته شده و فعالیت میکنند. این ویژگی دکتر خالقی پژوهشگران را بر آن داشت تا به بازشناسی، تصحیح، ترجمه و تحقیق دربارۀ این متون حماسی در حوزۀ زبانهای ایرانی ــ به عنوان بازوهای قدرتمند شاهنامه ــ بپردازند که در کنار اثر فردوسی آثاری ممتاز به شمار میآیند. در پایان اگر بخواهیم شادروان استاد جلال خالقی مطلق را در یک واژه معرفی و توصیف کنیم، آن واژه ایران است. حماسهسرای آرخش؛ خانۀ فرهنگ، حماسه و زبانهای ایرانی https://t.me/Arakhsha96 https://www.instagram.com/arakhsha96 https://rubika.ir/Arakhsh_Hamasesaray
زین درد که باد میکنم خرمن ایکاش نزادمی ز مادر من درکوفته فتح باب ناکرده سرکوفته کوبهوار بر در من در مکتب مردم جفاپیشه درسی ز جفا نکرده از بر من بگذشته ز خیر شر به هر قیمت وز خیر ندیده خیر جز شر من چشم همه کور و گوش شیطان کر از عبرت و پند کور من کر من خود در ره خود ز نفس لوّامه دیوانهی کرده سدّ معبر من خود گشته نقیض خود بلامنطق مصداق مربّع مدوّر من شبها همه بخت خفتهی خود را چون دلبر خود گرفته در بر من فرسوده ز جنگ جنگل بیرون در غار درون گرفته سنگر من با دیو شکنجه پنجه در پنجه در بحر رجز فکنده لنگر من بنشانده سپند مهر بر آذر برجسته سپندسان ز مجمر من از برکت نهی منکِر از منکَر معروف به ارتکاب منکر من انگشتنمای جمع نامردان در شهر مخنّثان مذکّر من هنجارستیز نابهنجاران اندر گلهی گران بز گر من از دست دراز یاری یاران یک وعده نخورده غیر خنجر من تا سر ننهد کلاه منّت را یکباره گذشته از سر سر من هشتش گرو نهش ز ناچاری در پنجهی چارمیخ ششدر من آن باختهدل که نیستش چیزی حتّی هوس قمار دیگر من آن گنج نهان که مار ویرانی گِردش زده حلقه حلقه چنبر من آن کس که ز درد توده پی در پی آماس نمود و خورد نشتر من آن کز چپ و راست میخورد سیلی از سفرهی عصر سفلهپرور من در کام کویر آخرین جرعه در چلّهی ابر تیر آخر من #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi
در آستانهی چلسالگی سلام به مرگ بقای عمر شما باد و احترام به مرگ ز خاکدان بقا میبرم پناه به باد به احترام فنا میکنم قیام به مرگ به پیشواز عدم ایستاده خواهم مرد وجود دارم اگر میکنم سلام به مرگ مگر که نرد فنا بازد التهاب حیات مگر که درد بقا یابد التیام به مرگ «بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی» کدام مرده ز من میبرد پیام به مرگ «کدام پنجره در شهر مردگان باز است» که گشته است معطر مرا مشام به مرگ ز هفت گام نه بل هفت خوان عمر درست اگر غلط نکنم مانده یک دو گام به مرگ گر از میانهی کابوس عمر دور و دراز کند هرآینه بیدارم احتلام به مرگ چو آفتاب لب بام خود مسیحآسا به شام بازپسین پر کشم ز بام به مرگ بغیر خون نگسارد بغیر تن نخورد که هم شراب دهم هم دهم طعام به مرگ به دست خویش دهم لقمه لقمه تن به قضا ز خون خویش دهم لخته لخته جام به مرگ که مرگ کام ستاند به قصد کشت از من که من دهم به رضا جرعه جرعه کام به مرگ سپرده جان و دل و سر چرا نپردازم به دست خود ز حساب ذخیره وام به مرگ کجاست شعبهی شیرازهبند اوراقم که متن زندگیام یابد انسجام به مرگ که اهتمام ندارد به زیستن احدی چنین شدید که من دارم اهتمام به مرگ ز آب و دانه سبک بگذرم ز قید حیات به بال فقر و فنا برجهم ز دام به مرگ به انضمام رسیدن ز انتزاع خوش است که انتزاع ز جان است و انضمام به مرگ بزیر بار وجودم چنان دهان بستند که ناگزیر مگر بگسلم لجام به مرگ اگرچه زنگ زدم خفته در غلاف وجود ز لاک خواب برآرم سر از نیام به مرگ وگر به کیفر آزادگی تهیدستم کشم ز دار مکافات انتقام به مرگ ز مام مرگ نتابم به گاهوارهی گور اگر ز مام وطن بسپرم زمام به مرگ نظام جور دهد نظم اگر به زندگیام چرا به تاخت نپیچم از این نظام به مرگ که در ولایت ما لا فقیه الا الموت مرا مباد به گردن جز التزام به مرگ به عزت و شرف لا اله الا الله مگر به لطف خدا گیرم انتظام به مرگ هزار مرتبه شکرت خدای من که خودت دوقبضه کار مرا میکنی تمام به مرگ هزار مرتبه شکرت که سِفر تکوین را رقم زند قلمت حسن اختتام به مرگ هزار مرتبه شکرت که لم یزل دارد بنای کون و فساد جهان قوام به مرگ هزار مرتبه شکرت که جای حبس ابد بریدهای ز ازل حکم قتل عام به مرگ سرت سلامت اگر کل من علیها فان که میرسد همه را جز تو انهدام به مرگ بنازمت که تر و خشک میکنی همه را بدون تبصره بیتازیانه رام به مرگ لگام زد همه را پوزه گرگ را رمه را بجز تو هیچ نفسکش نزد لگام به مرگ درسته درد و بلای عدم به جان وجود که سایهاش به سرم باد مستدام به مرگ که این معامله را میرسد زوال به فسخ که ختم غائله را میسزد ختام به مرگ #سیدحامد_احمدی ۲۱ مرداد ۱۴٠۲
گفتی مبارک است ولی فکر میکنم سالی که حرف جنگ نباشد مبارک است سالی که روی جلد تمام مجلهها تصویری از تفنگ نباشد مبارک است سالی که لولههای تفنگ درنده را در کارخانههای جهان نیلبک کنند سالی که در خشاب پر از تار عنکبوت یک تیر یک فشنگ نباشد مبارک است سالی که سبز سبز شود روزگار ما سرشار از ستاره شود جویبار ما سالی که در جدال نفسگیر روز و شب آیینه زیر سنگ نباشد مبارک است سالی پر از ترانه پر از شعر پارسی سالی پر از حکایت شیرین شهرزاد سالی که در خجند و نِشابور و بامیان تیمور قصه ، لنگ نباشد مبارک است سالی که شهر همدم پروانهها شود سالی که چشمه آینهی روستا شود سالی که در محلهی پایین شهرها دلهای کوچه ، تنگ نباشد مبارک است ای کاش یکنفر برساند به گوش او اویی که بیخیال زمین و زمانه است شاید به خود بیاید و ایمان بیاورد سالی که حرف جنگ نباشد مبارک است #موسی_عصمتی لینک پیوستن به کانال اشعار موسی عصمتی 👇 https://t.me/braillehayenagozir
«دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشتهٔ سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست دردِ مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنهٔ شناسنامههایشان درد میکند من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادهٔ سرودنم درد میکند انحنای روح من شانههای خستهٔ غرور من تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است کتف گریههای بیبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟ این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنهٔ لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گِلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگوبوی غنچهٔ دل است پس چگونه من رنگوبوی غنچه را ز برگهای توبهتوی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد میزند ورق شعر تازهٔ مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف میزنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ #قیصر_امینپور
حافظ تلفیقی از سعدی و خاقانی همانطور که اعجاز گفتار سعدی در شیوهی سهل و ممتنع اوست، یعنی بزبان جاری مردم کوچه و بازار میماند ولی حُسن تعبير و انسجام تلفيق و ذوق انتخاب کلمه، انشاء او را پاک و منسجم و در سطحی برتر از سخن متداول مردم قرار میدهد و از اینرو غیر قابل تقلید مانده، اعجاز حافظ نیز در ترکیب دو شیوه متخالف خاقانی و سعدی است. حافظ ظرافت فکری و لفظی خاقانی را با سلاست و روانی سعدی بهم آمیخته و شیوهای آفریده که در ادبیات توانگر ما بیمانند بوده و بیمانند مانده است. واژههای متروك يا نامأنوس، ترکیبات غریب وزننده، تشبیهات دور از ذهن و استعارههای تاریک خاقانی را، حتی یک بار در سراسر دیوان حافظ نمییابید. زاویهها و سکتههای مجاز که در خاقانی بحد و فور دیده میشود در زبان حافظ جای خود را بخط منحنی و جریان جویبارسان سعدی داده است و بالنتيجه پیوسته موسیقی ساحرانهای در غزلهای وی به ترنم آمدهاست که با غریو کوسمانند قصاید خاقانی مباینت دارد. با وجود این گاهی در خاقانی غزلهائی میخوانیم و ابیات بسیاری مییابیم که شیوهی حافظ را بخاطر میآورد و آن وقتی است که خاقانی هم از وزنهای سنگین صرف نظر کرده و هم از تعبیرات غریب و تشبیهات دور از ذهن اجتناب ورزیده است. خاقانی شاعری دیر آشنا - علی دشتی @shekoftandaraftab
«"بس طرفه حریفیست"؛ شرح بیتی بحثانگیز از حافظ»، محمود براتی خوانساری و علیمحمد محمودی، نامۀ فرهنگستان (تحقیقات ادبی)، دورۀ 21، شمارۀ 2، تیر 1401، ص 103-116.
شرحِ غزلِ ۱۲۹ اگر، نه باده غمِ دل ز یادِ ما ببَرد، نهیبِ حادثه بنیادِ ما ز جا ببرد وگر، نه عقل به مستی فروکشد لنگر، چگونه کشتی ازین ورطهٔ بلا ببرد 📌 اگر توانایی مالی دارید، لطف کنید هر ماه (یا هر چهار جلسه یک بار) به این شماره کارت، سیصد هزار تومان، (یا کمتر و بیشتر) مرحمت بفرمایید. ۶۰۳۷ ۶۹۱۵ ۵۷۹۸ ۰۵۵۴ بانک صادرات محمد رضا ضیاء این کار به تداوم این درسگفتارها یاری میرساند و به من برای ادامه انگیزه میدهد. دوستان خارج از کشور برای پرداخت، به من پیام دهند. https://t.me/hafezxany
منظره کشاندهای به دلم ابرهای عالم را که در مقابل چشمان بیسرانجامم، حدیث حبّ وطن را ز باد میپرسی همو که در همهعمر، لَوَند و لوس، به بازی گرفته پرچم را محمدرضا روزبه @Mohammadrezarouzbeh
شرحِ غزلِ ۱۲۸ نیست در شهر نگاری که دلِ ما ببَرَد./؟ بختم ار یار شود، رختم ازینجا ببَرَد./؟ جامِ میناییِ می سدِ رهِ تنگدلیست منه از دست که سیلِ غمت از جا ببَرَد 📌 اگر توانایی مالی دارید، لطف کنید هر ماه (یا هر چهار جلسه یک بار) به این شماره کارت، سیصد هزار تومان، (یا کمتر و بیشتر) مرحمت بفرمایید. ۶۰۳۷ ۶۹۱۵ ۵۷۹۸ ۰۵۵۴ بانک صادرات محمد رضا ضیاء این کار به تداوم این درسگفتارها یاری میرساند و به من برای ادامه انگیزه میدهد. دوستان خارج از کشور برای پرداخت، به من پیام دهند. https://t.me/hafezxany
تیز در ریش ثنا گفتیم ما مر خواجهای را که نشناسد مقفّا از مردّف عطارد در اسد بادش همیشه یکی مقلوب و آن دیگر مُصَحَّف (سنایی، دیوان، چاپ مصفّا، ص ۷۱۰) نام فارسی عطارد، «تیر» است و مصحّف آن، «تیز». اسد نیز به فارسی، «شیر» میشود و مقلوب آن، «ریش». https://t.me/joinchat/AAAAAD7Fssu7AgJ7o97tgw
شرحِ غزلِ ۱۲۷ روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد پیشِ تو گل رونقِ گیاه ندارد گوشهٔ ابروی توست منزلِ جانم، خوشتر ازین گوشه پادشاه ندارد 📌بعضی همراهان -که معرفتی و مایهای دارند- لطف میکنند و هر ماه (یا هر چهار جلسه یک بار) به این شماره کارت، سیصد هزار تومان، (یا کمتر و بیشتر) میریزند. ۶۰۳۷ ۶۹۱۵ ۵۷۹۸ ۰۵۵۴ بانک صادرات محمد رضا ضیاء این کار به تداوم این درسگفتارها یاری میرساند و به من برای ادامه انگیزه میدهد. https://t.me/hafezxany
شرحِ غزلِ ۱۲۶ جان بی جمالِ جانان میل جهان ندارد هرکس که این ندارد حقّا که جان ندارد با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد پینوشت: گویا سطح این درسگفتارها خیلی افت کرده که دوستان کمتر پول میریزند😅 https://t.me/hafezxany
مترسک! آی مترسک! دو چشم شیشهایات مات و سرد و سنگ شده خدای من! نکند دلت برای کلاغانِ رفته تنگ شده؟! محمدرضا روزبه @Mohammadrezarouzbeh
حسین منزوی، همچنان در انزوا نوشتهی اسد نصیری زنجان حافظ دی و بهمن ۱۳۸۶ شماره ۴۷ @shekoftandaraftab
میل منزوی به بقای لذت اشعار اروتیک در دیوان حسین منزوی کم نیست. یقین ندارم اصطلاح «اروتیک» بهتمامی و دقیقاً بازتابدهندۀ فضای شهوانی/رمانتیک شعر منزوی باشد. شعر منزوی گرانبار و عریان است از تن؛ تن راوی/شاعر و تن مخاطب/یار: تنها در دو سوی قطب پیوستاری نشستهاند که نظام زیباشناختی و مختصات روحی شاعری خراباتی چون منزوی بدان تمایلی مقاومتناپذیر داشت: هم در اوج عزتاند وقتی کام میگیرند و هم ذلیل و زبوناند، هنگام که در پستوی خفّت شاعر را تختهبند میکنند. تن او در دنیای غزلیات عاشقانهاش چرخ میخورد، به تن گلسان معشوق میآمیزد و با آن پوستبهپوست عیش میکند، بر خاک میافتد و خاکستر میشود، از خاک برمیخیزد و دم عیسوی میدمد. تنها در شعر منزوی محمل آگاهیاند: همزمان سوبژهاند و ابژه. و میل به بقا و جاودانگی از همین به همدرگرفتن تنهاست که در شعر او برملا میشود، از یکی شدن سوبژه و ابژه. از وحدت تنها جرقۀ وجود جاوید بر چهرۀ لرزان شاعر خراباتی میتابد و او را، که به نظر میرسید دیگر خیلی در این دنیا کاری نداشت، به بیش ماندن در عیش جهان ترغیب میکند. جلوۀ تاموتمام این نظرگاه غزلی است با عنوان «خوشا رسیدن با هم» که حکایت رسیدنِ همزمانِ دو تن به اوج لذت است. این غزل در دفتر با عشق در حوالی فاجعه چاپ شده (چاپ اول: شرکت انتشاراتی پاژنگ، تهران، بهار ۱۳۷۱، ص ۱۰۷ و ۱۰۸) ولی از دیوان چاپ انتشارات نگاه حذف شده است. در این غزل، منزوی عشقبازیای را شعر کرده است که در طی آن، دو تنِ آشنا به هم میآمیزند، و تصویر تحرکات آنها در آینهای که مقابل بسترشان نهاده شده منعکس میشود. شاعر همۀ جزئیات را وصف کرده است: بوها، صداها و رنگها. تنها در پیچشی عاشقانه، درست همزمان، به آن لحظۀ جادویی واپسین میرسند و جهانشان، در خلائی نشئهگون، از رفتار بازمیایستد. شاعر، بیمناکِ سیالیتِ زمان، میداند آن چند لحظه، گذراست. پس در همان بیت اول، آینه را میگذارد، تا همه را ثبت کند و آن دَم فرّار را در «لفافۀ سیماب و شیشه» جاودان سازد: به غیر آینه، کس روبروی بستر نیست و چشم آینه، جز ما به سوی دیگر نیست چنان در آینه خورده، گره تنم به تنت که خود، تمیز تو و من، ز هم میسر نیست هزار بار کتاب تن تو را خواندم هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست برای تو، همه از خوبی تو میگوید اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست ولی تو ز آینه چیزی مپرس، از من پرس که او به راز تنت، از من آشناتر نیست مرا بنوش ـ همین من! ـ که هیچ می، جز من بلور بارفتن! درخور تو ساغر نیست کدورتی است اگر، در میانۀ دلهاست! وگرنه جسم من، از جسم تو، مکدر نیست تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق وگرنه هیچ گلی، اینچنین معطر نیست به انتهای جهان میرسیم در خلایی که جز نفس نفس آنجا، صدای دیگر نیست خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر ز حالت تو در آن لحظههای آخر نیست وزآن عزیزترین لحظهها، چه خاطرهها که در لفافۀ سیماب و شیشه، مضمر نیست. شعر نظمی روایی دارد. شاعر ابتدا از جای آینه گزارش میدهد، و در انتها هم با خبر دادن از ثبت عشقبازی در آینه، دایرۀ شعر را میبندد. نقش عنصر «آینه»، هرچند در تمام شعر منتشر است، اما در بیت اول و آخر بسیار کلیدی است. بیت اول متشکل است از دو جملۀ خبری، با لحنی قاطع و گویا و گزارشی، چنانکه شاعر/راوی خواسته با عزمی راسخ و چشمی باز به یار/مخاطبش اطمینان دهد که صحنه را چیده و از تمام کنج و کاو آن خبر دارد. آینه آنجاست تا ثبت کند، ببیند، حفظ کند و نگه دارد، و حتی مانند نقش آینه در شعر سنتی رقیب شاعر هم باشد، زیرا معشوق در اوست که نظر میکند. آینه شاهد نفسنفسزدنهای لحظۀ اوج است، شاهد خوشترین لحظهها، و بهواقع لحظۀ وجد وحدت. شاعر خوشدل و خوشخیال است که تمهیدش کارگر بوده و نقشی از آن دم در لفافۀ سیماب و شیشه مضمر خواهد ماند. بدین ترتیب میپندارد، و امیدوار است که وجد وحدت را ابدی کند. او میخواهد از راه لذت بماند، بقا یابد، و دوام جاودان گیرد. میل او به بقای لذت از سر درد جاودانگی است. افسوس که بیم و تدبیر او یکسره بر باد است: لذت تن در دام زمان نمیافتد و نمیماند، و هر جرقهای از زیبایی و کمال لاجرم فانی است. لیکن این نظام زیباشناختی شعر است که در اوج کمال و تناسب است: شیدایی و شهوت از آبشار شعر شرّه کردهاند. سایه اقتصادینیا @shekoftandaraftab
مضامین غزلهای حسین منزوی نوشتهی جاوید قربانی حافظ اسفند ۱۳۸۶ شماره ۴۸ @shekoftandaraftab
«حسین منزوی شاه ماهی غزل ایران» (بخش دوم) او در جریان بهمن ۵۷ و انقلاب مردم ایران دست به سرودن غزل: "از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم" زد که در آن دوران توسط یکی از مهمترین خوانندگان موسیقی پاپ داریوش اجرا شد و هر دو بدست ساواک دستگیر شدند و دوران سختی را گذراندند، منزوی پس از انقلاب با مرگ برادرش دچار شرایط بد روحی شد که روی آثارش تاثیری شگفت گذاشت اما در زندگی شخصی به انحطاط رسید و سالهای بعد زندگیاش را در شرایطی اسفبار گذراند که نمیتوان تصورش را کرد، بعد از بهمن ۵۷ کوروش یغمایی دو آلبوم "سیب نقرهای" و "ماه و پلنگ" را منتشر کرد که بر پایهی مهمترین غزلهای حسین منزوی استوار بود خصوصا غزل ماه و پلنگ که از شاهکارهای بینظیر غزل فارسی است. منزوی شاعری خاص بود غزل سرایی که هرگز به مدرنیسم پشت نکرد و همواره نیاز جامعه را در این مدخل به خوبی رصد می کرد و در آثارش بروز می داد، تنهایی و انزوای حسین منزوی در آخرین سالهای زندگی او زخمی عمیق بر جسم و روح او زده بود که می توانست اینگونه نباشد و شرایط برای او طور دیگری رقم بخورد، در نوع مرگ حسین منزوی نمیتوان مردم را بعنوان متهم مورد بررسی قرار داد اما نگاه متولیان سیستم فرهنگی و عدم اعتنا به این شاعر بینظیر میتواند همچنان از مسائلی باشد که متاسفانه در مورد دیگران همچنان ادامه دارد و استفاده از خطوط قرمز در وادی هنر این فرایند را عمیق تر می کند و مسئله ی «شاعر مردم» و «شاعر دولت» را تشدید میکند که روایتی بس غیرقابل تحمل است. محمدعلی بهمنی درباره حسین منزوی میگوید: «اگر بخواهیم غزل بعد از نیما را بررسی کنیم باید بگوییم که هوشنگ ابتهاج در غزل پلی میزند و منوچهر نیستانی از این پل عبور میکند و ادامه دهنده این راه حسین منزوی است که طیف وسیعی را به دنبال خود میکشد.» مهمترین منبع موجود دربارهی زندگی حسین منزوی کتاب «از عشق تا عشق» است که شامل گفتوگوی بلند ابراهیم اسماعیلی اراضی (یکی از نزدیکترین شاگردانش در سالهای پایان عمر) با اوست. در این کتاب خود شاعر به تفصیل دربارهی خانواده، سالهای کودکی و زندگی در روستا، سالهای مدرسه، دوران دانشگاه، انجمنهای ادبی تهران و... سخن گفته است.در کتابی با نام از ترانه و تندر به اهتمام مهدی فیروزیان (انتشارات سخن، ۱۳۹۰) نیز مقالاتی دربارهی این شاعر منتشر شده است. مهدی وزیربانی @shekoftandaraftab
«حسین منزوی شاه ماهی غزل ایران» (بخش نخست) غزل مدرن ایران با تحولی که نیما با شکل گیری شعر نیمایی و مدرن صورت داد دچار استحاله ی عمیقی شد که روایت حرکت جامعه از سنت به سمت مدرنیسم را شکل داد، نیما یوشیج با نگاهی که به زاویه ی شعر الصاق کرد و شرایطی که بوجود آورد جامعه را از پستویی کهنه به سمت مدرنیته سوق داد و در این عرصه شاعران غزل سرا که تا آن روز یکهتازی می کردند با روبرو شدن خویش با چنین رفراندومی مجاب به تغییر رویه برای دیده شدن در مقابل مخاطب شدند و این نهاد و گزاره ای بود که پس از کودتای ۲۸ مرداد رنگ بیشتر و دیگری به خود گرفت، شاید در این میان تنها غزلسرایی که این مسئله را به خوبی درک کرد و زودتر از دیگر قدما به این مسئله پی برد محمد حسین شهریار بود که غزل معاصر در روایت او از سمت سنت به سمت مدرنیته تغییر جهت داد و دنبال تئوری آشنا زدایی نیما یوشیج را گرفت که جامعه و مردم را در ژانرهای مختلف هنری دچار دگرگونی محض کرده بود، اما شهریار در آثارش به آن صورت که باید و شاید به مدرنیته دست نیافت و همچنان با تعلق خاطری که به سبک های قدما داشت تنها دست و پایی در ادامه ی راه نیما آن هم در قالب غزل زد اما بعد از محمد حسین شهریار شاید بتوان تنها دو غزلسرای مولف را نام برد که در این حرکت هر کدام در شرایط شعر خودشان فضایی متفاوت را برای تاریخ غزل ایران بوجود آوردند که البته زیاد هم با هم میانه ی خوشی نداشتند. اولی بانوی غزل ایران سیمین بهبهانی و دومی صدای غزل معاصر حسین منزوی بود، سیمین در غزلش با ارادتی که به نیما و شاگردانش داشت با اضافه کردن چندین وزن عروضی پس از حافظ یکی از مهمترین حرکت های تاریخ غزل ایران را به نحوی شکل داد که فرم و ساختار مدرن و متفاوتی را به تن پوش غزل ایران سپرد و استفاده ی بی نظیر او از وزن هایی که دیگر تکرار ناشدنی ست سیمین را تبدیل به یکی از مهمترین غزلسرایان تاریخ غزل ایران از قدما تا امروز کرد. اما جریان سازی حسین منزوی مسئله ای متفاوت بود و او با تکیه بر تغییر روایت زبان غزل و استفاده از وزن هایی که ذات کلمه را به ساختار سادگی غزل نزدیک می کند در واقع بهترین و متاسفانه آخرین فریاد غزل را تا به این تاریخ در ادبیات ایران را در حنجره این قالب زد و پس از حسین منزوی ما شاهد تغییرات بنیادینی در روایت غزل ایران نبودیم و شاید این یکی از ضعف های مهم غزل امروز فارسی فقدان چهره هایی چون حسین منزوی باشد. منزوی در واقع شاه ماهی غزل مدرن ایران است که با افزودن مضمون و کلمات ساده و ارائه ی فهمی عمیق در این ساختار شاید برای بار دوم پس از محمد حسین شهریار این قالب رو به انحطاط و انزوا را که مدیومی همواره بسته و محدود دارد را به قالبی نیمه زنده تبدیل کرد و آثاری از خودش به جای گذاشت که در تاریخ این قالب برای همیشه ماندگار شده است، او بی شک تکلم نسیم در لهجه ی طوفان بود و من افتخار داشتم در واپسین سالهای زندگیِ حسین منزوی او را در فرهنگسرای بهمن نازی آباد و بعدها در جلسات ادبی منزل نعمت احمدی ملاقات کنم و چند سالی را بعنوان شاگردی کوچک در کنار او سپری کنم، در آن تاریخ من به هیچ وجه غزل را قالبی قابل تامل نمی دانستم و این حسین منزوی بود که ذهن کوته فکر مرا از این اشتباه تاریخی دور کرد و مرا با این قالب بیشتر آشنا کرد تا جایی که دست به نوشتن غزلهای موفقی زدم و بعد از آن بود که شرایط نگاهم به ادبیات حتی مدرن تفاوتی ویژه پیدا کرد. منزوی همواره در خویشتنِ خویش زیست می کرد و در هر برهه ی تاریخی خالق روایت متفاوتی از زند گی مردم جامعه در قالب غزل بود، شاید کمتر پژوهشگر ادبی حسین منزوی را در سرودن شعر سپید موفق دانسته باشد اما او در این ژانر هم بسیار موفق عمل کرد اما چون غزل سرایی جهانی بود کمتر شعرهای سپید بینظیرش به چشم آمده است. مهدی وزیربانی @shekoftandaraftab