tgindex
برنشیب
@barnashibперсидский

محسن توحیدیان می‌نویسد ◍ وبسایت: mohsentowhidian.com ◍ اینستاگرام: instagram.com/mohsentowhidian ◍ آغاز این برگه: https://t.me/barnashib/3

Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
485
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
345
20 постов
Вовлечённость
71,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
313
1/48двое суток
358
1/72трое суток
386

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • @barnashib mohsentowhidian.com

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 4 авг.3562422

    آدم‌های نسل من در نقاشی‌های #مهرنوش_بادپر زندگی کرده‌اند. هرکدام از آن‌ها خود ما هستیم که در زاویه‌های نمور و بوگرفته‌ی آن سال‌ها، در غرقاب اعتقاد و سنت و دین و نجاست و ترس و دروغ بالا آمدیم و تا ببینیم که دنیا چی هست و ما کی هستیم و بالا چیست و پایین چیست، پیر شدیم و از نفس افتادیم.⁩⁩ ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • عکس را استورم تورگرسن برای آلبوم «لغزشِ آنیِ خرد»، کار پینک‌فلوید در ۱۹۸۷ گرفته است. دو سال پس از جدایی راجر واترز از گروه. واترز خودش را در مرکز پینک‌فلوید می‌دید و فکر می‌کرد بدون او پینک‌فلوید دیگر معنایی ندارد و حتا بازماندگان گروه، کسانی چون گیلمور و میسن نباید نام تجاری پینک‌فلوید را به‌کار ببرند. آن‌ها را به دادگاه کشاند و در دو سال بکش‌مکش، دادگاه به نفع گروه رای داد. بازماندگان پینک‌فلوید آلبوم را منتشر کردند و در کاتالوگ میانی‌اش عکسی از خودشان هم گذاشتند تا به راجر واترز حالی کنند که پینک‌فلوید بدون او هم راهش را ادامه می‌دهد. گویا نام آلبوم هم اشارتی به تصمیم نابخردانه‌ی راجر واترز در خود داشت. اما عکس تورگرسن تصویری واقعی از تخت‌های بیمارستانی در ساحل، هم یک شوخی زبانی با بستر رودخانه (River bed) است و هم اشاره‌ای عینی به سه ترانه‌ی درخشان آلبوم؛ سگ‌ها که با ترتیبی وهم‌انگیز کنار هم نشسته‌اند، همان «سگ‌های جنگ»اند. کایتی که در دوردست پرواز می‌کند به ترانه‌ی شگفت‌انگیز «معرفت پرواز» و تخت‌های خالی به متن ترانه‌ی «باز هم یک فیلم دیگر» اشاره دارند. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • 2 авг.244133

    چوبک داد آن آخرین نوشته‌هایش را بسوزانند. مثل بدنش که نگذاشت طعمه‌ی موریانه‌های خاک شود. پیرمرد نابینا را هنگامی که به یقین رسیدند دیگر زنده نمی‌شود در آتش انداختند و خاکسترش را به آب‌های آزاد سپردند. بارها از خودم پرسیده‌ام که آن نوشته‌ها چه بوده‌اند؟ و اگر آن کاغذپاره‌ها بدنی داشتند، در برابر خاموشی روزگار او چه رفتار می‌کردند؟ اگر کلیله و دمنه‌ی رودکی زنده بود چه رفتار می‌کرد؟ نشستم یک بار دیگر سنگ صبور را دست گرفتم. هفت هشت ساعته خواندمش. از آن‌جایی که احمد آقا به آسید ملوچ از عشق گوهر می‌گوید و‌ در وحشت زلزله می‌لرزد. ناگهان دیدم بیش‌تر از بیست سال است که در اتاق احمد آقا جا مانده‌ام. خودم را آن‌جا پیدا کردم. دیدم گوشه‌ی اتاق ایستاده‌ام و با آسید ملوچ حرف می‌زنم. نمی‌دانستم آن‌جا هستم. فکر می‌کردم جوانی خیلی چیزها را درمان می‌کند و به آدم فراموشی می‌دهد اما پیدا کردن خودم‌ در آن خانه‌ی دورساز وقتی هیچ انتظارش را نداشتم تکانم داد. این‌جور شد که خواب دیدم در کتابخانه نشسته‌ام و کتاب می‌خوانم. ناگهان می‌شنوم که بیرون قیامتی به‌پا شده است. هرکسی که توی کتابخانه است سراسیمه بیرون می‌دود. حتا رییس کتابخانه، آقای سهرابی که جانش به کتاب‌ها بند است، همه‌چیز را به امان خدا ول می‌کند. من هم ناخواسته از جا می‌پرم و خودم را می‌رسانم به خیابان. ساختمان کتابخانه را توی قدیمی‌ترین پارک شهر ساخته‌اند. هنوز هم آن‌جاست. بزرگ‌ترش هم کرده‌اند. درخت‌های نارون و صنوبر، شمشادها، چمن‌زار پر از ته‌سیگار و آشغال. مردم از سر و کول هم بالا می‌روند. هرچه می‌پرسم چی شده کسی جوابم نمی‌دهد. ولوله می‌کنند و همدیگر را کنار می‌زنند تا صحنه را ببینند. هرجور شده خودم را توی جمعیت جا می‌کنم و آن‌وقت است که آن صحنه‌ی هول‌انگیز را می‌بینم؛ چمن‌زار را کنده‌اند و چه جنازه‌هایی بیرون افتاده. ده یا دوازده جنازه که معلوم است همین چند روز پیش ترتیب‌شان را داده‌اند. هیچ‌کدام از آن‌ها را نمی‌شناسم. نه مردشان را نه زن‌شان را. خیلی فکر کردم که این خواب از کجا خودش را به من نشان داده است. وحشتی که در خواب احساس کردم اندازه نداشت و آن وحشت تا روزها در جانم ماند. کجا دیده بودم این خواب را؟ بعد ناگهان به من الهام شد که این همان صحنه‌ی خوفناک کشف جنازه‌ها در سنگ صبور چوبک است که بیست سال پیش خوانده‌ام. از بیست سال پیش در کله‌ام لانه کرده و چه جوجه‌های ترسناکی گذاشته. صحنه‌ای که آجان می‌آید احمد آقا را می‌برد سروقت جنازه‌های سیف‌القلم تا گوهر را میان آن‌ها شناسایی کند. این صحنه از همان‌جا به من غالب شده و یک‌جایی در ذهن من پنهان مانده تا در سیاه‌ترین روزگار عمرم بالا بیاید و وحشتی بر وحشت‌های زیستنم اضافه کند. هیچ‌کدام از جنازه‌ها را نمی‌شناسم و این وهم‌ناک‌ترین چیز دنیاست. چون هرکدام آن‌ها می‌تواند خود من باشد در فساد، در وحشت‌های زیسته و در افق‌های کوتاه و تاریک. ‌‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • می‌توان از آرسنیک و تور کهنه تقلید کرد، الهام گرفت یا فیلمی لنگه‌ی خودش ساخت اما این فیلم یگانگی خودش را حفظ می‌کند. این فیلم نمونه‌ای برای جادوست در فرم روایی که تماشاگر را می‌خنداند اما این تنها چیزی نیست که می‌خواهد و‌ می‌کند. به «قاتلین پیرزن» مک‌اندریک (۱۹۵۵) و برادران کوئن (۲۰۰۴) نگاه کنید؛ هردو نسخه بازتاب‌دهنده‌ی اتمسفر فیلم کاپرا هستند؛ فرزندان خلف این قصه‌ی ساده، اما هیچ‌کدام سادگی/پیچیدگی شگفت‌انگیز آن را ندارند. در آرسنیک و تور کهنه هرلحظه شخصیت‌ها تا لبه‌ی پرتگاهی‌ که‌ من آن را «جدیتِ اخلاق» می‌نامم پیش می‌روند اما درام آن‌ها را در تورِ وضعیتی نگه می‌دارد‌ که یکسره کمدی و فاجعه‌بار است. وضعیتی که در آن کشتن امری پیش پا افتاده چون یکی از اسباب آشپزخانه و‌ بالاتر از آن یک «عادت» روزانه است. این همان تجربه‌ای است که ادموند هوسرل آن را تعلیق پیش‌فرض‌های جهان می‌نامد؛ جهانی که تا لحظه‌ای پیش بدیهی به‌نظر می‌رسیده، اما ناگهان از بداهتش تهی می‌شود. فیلم، احساس گناه را نادیده می‌گیرد چون در آن‌چه اتفاق می‌افتد هیچ نشانه‌ای از شر نیست. احساس گناه از احتمال درغلتیدن به دامان شر پیدا می‌شود اما وقتی شر خاموش است، سرزنش وجدانی هم در کار نیست. پیرزن‌های مهربان خانه، آن خواهران نیک‌نام محله از روی شرارت آدم نمی‌کشند بلکه کاملن از روی رقت قلب و مهربانی و در نهایت احترام این کار را می‌کنند. آن‌ها می‌خواهند پیرمردهای تنها و غم‌زده را از رنج زندگی راحت کنند. اگر آن‌ها ترتیب پیرمردهای زهوار دررفته را ندهند، آن پیرمردها تا همیشه زنده می‌مانند؟ هرگز. پس چرا چندسال یا چندماه باقیمانده را در نکبت تنهایی و ناتوانی پیری به‌سر ببرند؟ آیا بهتر نیست که در گیلاس شراب‌شان آرسنیک بریزیم و در مهربانی محض مرگی آسان را به آن‌ها بچشانیم، پیش از آن‌که تصادف کنند یا از ایست قلبی و سرطان ریه بمیرند؟ خانه‌ی بروسترها که حافظه‌ی جمعی طبقه‌ی متوسط امریکا از آن تصویری مقدس ساخته است؛ با پنجره‌های پرنور، مبلمان قدیمی و دلنشین، آشپزخانه‌ای که از آن بوی ناهار یا شام می‌آید، زن یا زنان خانواده که در مهربانی و آشپزی لنگه ندارند، سگ تنبلی که در یک گوشه چرت می‌زند، صدای ناقوس کلیسا، زنگ ساعت و وراجی آدم‌ها، میزانسنی که بعدها با اضافه‌شدن تلویزیون به اوج می‌رسد، ناگهان در فیلم کاپرا معنایی دیگر می‌گیرد. کاپرا برای رسیدن به این معنا هیچ‌کدام از نشانه‌های این میزانسن مقدس را تخریب نمی‌کند بلکه با وسواس زیاد در بازسازی و احترام به آن می‌کوشد و آن را به‌سطح یک مکان برای اندیشیدن بالا می‌کشد. این‌جور است که آرسنیک و تور کهنه نسبت ما را با جهان دگرگون می‌کند، نه با ساختن کابوسی اکسپرسیونیستی و شهری، که با آرام و آشنا نگه‌داشتن همان جهان پیشین. پس وحشت دیگر در قالب یک رویداد پیدا نمی‌شود بلکه به‌شکل یک کیفیت ادراکی تجربه می‌شود. بروسترها آدم می‌کشند اما شرور نیستند. فیلم از این راه در دستگاه اخلاقی سینمای کلاسیک دست می‌برد و وضعیت کمیک درست از همین‌جا پیدا می‌شود. و خانه‌ی بروسترها از قالب مقدسش بیرون می‌افتد و به یک وضعیت روانی بدل می‌شود؛ زیرزمین، جایی که مردگان را دفن می‌کنند همان ناخودآگاهی است که تنها یک فرمانروا دارد و آن دیوانه‌ای به‌نام تدی است. دیوانه‌/پادشاهی که بر قلمرو ناخودآگاه فرمان می‌برد و مردگان را در کانال خوف‌انگیزش دفن می‌کند. در این معماری رمزهای بسیار است اما فرم روایی آرسنیک و تور کهنه آن را جار نمی‌زند و به همان شیوه‌ی بازی انرژیک کری گرانت، بی‌توجه از کنار آن می‌گذرد. ما به فیلم کاپرا و وضعیت یک‌سره کمدی آن می‌خندیم اما خنده‌ی ما بیش‌تر به این خاطر است که بی‌آن‌که بدانیم، دستگاه ادراکی ما از کار افتاده است. ما به فروپاشی قطعیت‌ها می‌خندیم و همچنان که مورتیمر، دانای عقل کل فیلم، قوس شخصیتی‌اش را به‌سوی جنون پشت سر می‌گذارد، چنو سر به دیوانگی می‌گذاریم و قطعیت‌های اخلاقی را به‌چشم مفاهیمی رنگ‌باخته از یاد می‌بریم. ترسیم هنرمندانه‌ی الگوی زن خانه‌داری که خونسردانه آدم می‌کشد و هیچ‌کس در حق او این گمان ندارد، کم‌ترین کاری است که کاپرا می‌کند. او‌ ما را در خانه و در میزانسن مقدسش نگه می‌دارد و وقتی فیلم به پایان می‌رسد، چیزی آن بیرون، بیرون از خانه و بیرون از ادراک ما دست خورده است. این راز یگانگی آرسنیک و‌ تور کهنه است؟ ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • اشعیا | ۱۴ | ۴ تا ۲۱ | به‌فارسی محسن توحیدیان ‌ ستمگر چگونه به پایان رسید؟ آن شهر زرین چگونه ویران شد؟ پروردگار عصای شریران و عصای فرمانروایان را درهم شکست. تمام روی زمین آرام و آسوده است؛ مردم به آواز و شادی برخاسته‌اند. حتا سروهای لبنان نیز از مرگت شادمان‌اند، و می‌گویند: «از زمانی که فروافتاده‌ای، دیگر هیچ تبرداری برای فروافکندن ما نیامده است.» جهانِ مردگان از آمدنت به‌خروش است و برای پذیره از تو مردگانش را برمی‌انگیزد؛ همه بزرگان زمین را بیدار می‌کند و تمام پادشاهان را از تخت‌هاشان بر پا می‌دارد. آنان به تو خواهند گفت: «آیا تو نیز چون ما ناتوان شده‌ای؟ آیا تو نیز چو ما گشته‌ای؟» فر و شکوهت به گور فرو افتاده است، همراه با نوای سازهایت. کرم‌ها به زیر بسترت گسترده‌اند، و کرم‌ها تو را پوشانده‌اند. ای ستاره‌ی رخشان، ای پسرِ سپیده‌دم! چه‌سان از آسمان به‌زیر افتادی! ای که مردمان را خوار می‌داشتی، چگونه تو را به خاک افکندند؟ چرا که به دل گفته بودی: «به آسمان بالا خواهم رفت؛ تخت خویش فراتر از ستارگانِ خدا خواهم نهاد؛ بر کوه شورا، و بر دورترین کرانه‌های شمال خواهم نشست. از ابرها فراز خواهم رفت، خویش را چون خدای برین خواهم ساخت.» اما تو را به جهانِ مردگان افکندند، به ژرف‌ترین ژرفنای هاویه. در آن‌جا، آنان که تو را می‌بینند نیک در تو می‌نگرند و به‌اندیشه می‌گویند:  «آیا این نبود همان مردی که زمین را به تکان وامی‌داشت و پادشاهی‌ها را به لرزه درمی‌آورد؟ همان که جهان را بیابان، و شهرهای آباد را ویران کرد، و مردمان را به زنجیر کشید؟» همه‌پادشاهان با سربلندی و شکوه آرمیده‌اند، هریک در آرام‌گاه خویش، اما تو چون شاخه‌ای نفرت‌زده از گور بیرون مانده‌ای؛ چون جامه‌ی دریده‌یِ کشته‌گانِ شمشیر؛ به‌سانِ آنان که به ژرفایِ مغاک فرو می‌افتند؛ چون لاشه‌ای لگدکوب‌شده. تو چُن آنان در خاک نخواهی شد چراکه تو سرزمین خویش ویران کردی و مردمان خویش بکشتی. تو چون پادشاهان دیگر در خاک نخواهی شد و هیچ‌کدام از پسران شرورت زنده نخواهند ماند. کشتار آغاز می‌شود؛ پسرانت به‌خاطر گناهان تو کشته می‌شوند. هیچ‌کدام آنان دیگر بر دنیا حکم نمی‌رانند و شهر دیگری نمی‌سازند. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • از روی اسمش فهمیدم که نسبتی با خفاش شب دارد. مگر چندنفر در دنیا هستند که شهرت‌شان خوشرو کوران کردیه باشد. گفت در آبادی ما همه کوران کردیه هستند چون اسم آبادی همین است. اما او خوشرو هم بود. توی اسمش رضا هم داشت. عبد یا محمد را غلام‌ می‌کردی یک خفاش شب از تویش در می‌آمد. گفت تو چجور غلامرضا را می‌شناسی؟ گفتم اسمش را می‌دانستم. همان سال‌ها توی روزنامه خوانده بودم. از روزگار خفاش شب تا امروز یک‌دو‌جین‌ آدم‌کش زنجیره‌ای در همین تهران پیدا شده‌ است اما آن یار‌و به عنوان یک قاتل شهری، آن هم در شهری که داشت خودش را با اتوبان‌ها و‌ پل‌ها گسترش می‌داد، یک آدم‌کش مخوف و کلاسیک بود که روزنامه‌نگارها حاضر بودند کفش‌هایش را بلیسند. یکی از پول‌سازترین آدم‌کش‌های تهران که مردم له‌له می‌زدند از کار و بارش سر در بیاورند. آدم‌کشی با یک ماشین سبز و چند متر طناب و قلبی از یخ. نمی‌خواستم شوخی احمقانه‌ای با او بکنم. خودش هم نمی‌خواست اما فرمان ماشین این‌جور است که نطق آدم را باز می‌کند. شاید هم خاصیت حرکت باشد که آدم دلش می‌خواهد بی‌جهت ور بزند. پرسیدم چجور آدمی بود؟ گفت یک نابغه. همین. با خفاش شب مثل یک روح در دو پوست بوده‌اند. فامیل، هم‌بازی، برادر. گفت برای اعدامش هم رفته ورزشگاه آزادی. فقط می‌خواسته یک بار دیگر او را ببیند. وقتی جرثقیل خفاش شب را بالا می‌کشد و مردم صلوات می‌دهند، این بابا می‌زند زیر گریه. لابه‌لای جمعیتی که به دست و پا زدن یارو چشم دوخته‌اند و هم‌دیگر را کنار می‌زنند تا بهترش ببینند. گفت به هر حال آدم کشته بود. پرسیدم چرا؟ گفت نمی‌دانم. فرصتی هم پیش نیامد که از او بپرسم. وقتی خبردار شدم که گیر افتاده بود و خبرش همه‌جا پیچیده بود. بعد پرسید هیچ می‌دانی آدم‌کشی چه احساسی دارد؟ گفتم من تا حالا کسی را نکشته‌ام. هیچ‌وقت هم نمی‌خواهم این کار را بکنم اما فکر می‌کنم آدم‌کشی با آدم دنیا می‌آید. یعنی در ژنتیک یک نفر می‌نویسند که میلِ وحشتناکِ کشتن دارد یا نه. میل یا مرض، قانون و روان‌شناسی می‌تواند هر اسمی رویش بگذارد. نمی‌خواست به دری‌وری‌های من گوش کند. گفت این‌جور است که وقتی یک نفر را می‌کشی، دچار کشتن می‌شوی. یک‌جور اعتیاد به قدرت است. و اعتیاد به تماشایِ جان‌کندن. گفتم این چیزها را از کجا می‌دانی؟ گفت فقط احساس می‌کنم. غلامرضا آدمی بود که همیشه می‌خواست کار بزرگی بکند. کاری که به او احساس قدرت بدهد اما زندگی این امکان را به او‌ نداد، خودش هم آدم کم‌حوصله‌ای بود با این‌که کسی در هوش و استعدادش تردید نداشت. بعد پرسید اگر مجبورت بکنند قاتل یا مقتول باشی، کدام را انتخاب می‌کنی؟ گفتم ترجیح می‌دهم من را بکشند تا بخواهم کسی را بکشم. گفت این انتخاب آدم‌های ضعیف و محافظه‌کار است اما حاضرم شرط ببندم که آن‌یکی را انتخاب می‌کنی. این غریزه‌ی زندگی است. پایش بیافتد هرکدام از ما یک خفاش شب‌ایم. زندگی غلامرضا را در وضعیتی قرار داد که خفاش شب باشد و آن زن‌های بیچاره را آدم‌هایی که قربانی خفاش می‌شوند. این‌جور نیست؟ گفتم من یکی از آن آدم‌های جبری روزگارم و ‌این را می‌فهمم اما گمان می‌کنم در این یک مورد انتخابم همین باشد. گفت ربطی ندارد. تو هم مثل اغلب آدم‌ها تظاهر می‌کنی. غلامرضا به جایی رسیده بود که دیگر تظاهر نمی‌کرد. دم مترو بیمه نگه داشت که پیاده بشوم. به او گفتم شاید این‌جور باشد اما در خلق و منش مردم است که از مُرده جماعت صوفی و قدیس می‌سازند. نیش حرفم را گرفت. خنده روی صورتش ماسید. چیزی نگفت. پیاده شدم. می‌خواستم به او بگویم همین خود تو گویا یک عمر غلامرضا را به یک‌ورت‌ گرفته‌ای و بعد که توی روزنامه عکسش را دیده‌ای یادت افتاده که یک پسرعمو یا پسرخاله‌ای هم داشته‌ای. نگفتم. نمی‌خواستم پیرمرد را برنجانم. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • راننده شیشه‌ی سمت شاگرد را پایین داد. به سپور‌ گفت سلام بر بزرگمرد شهرک. خسته نباشی. خیر ببینی که این وقت شب خیابان‌ها را جارو می‌زنی. سپور به جاروی دستش تکیه داد. ماسکش را پایین کشید. گفت سلام. قربان شما. لطف دارید. راننده گفت قربان ادبت. شبت به‌خیر. ماشین را توی دنده گذاشت که برود اما چیزی یادش آمد. گفت راستی یک عرضی داشتم. امکانش هست نایلون برگ‌ها را از زیر بلوک بردارید؟ ما بلوک ۴۵ هستیم. سپور گفت وظیفه‌ی من نیست. شهرداری باید بردارد. راننده پرسید مگر شما از طرف شهرداری نیستی؟ سپور گفت چرا ولی من که وسیله ندارم. راننده گفت حالا یک لطفی بکن. سپور گفت آخر کار من نیست. باید زنگ بزنی مدیریت شهرک. راننده گفت چرا توی این مملکت هیچ‌کس وظیفه‌ی خودش را نمی‌داند؟ سپور گفت مرد حسابی، یک بار گفتم وظیفه‌ی من نیست. راننده گفت درست صحبت کن نصفه‌شبی. سپور گفت اگر درست صحبت نکنم مثلن چه غلطی می‌کنی؟ راننده دستی را کشید. تقریین سرش را از پنجره‌ی مخالف آورد بیرون. گفت دِ قرمساق جواب من را می‌دهی؟ سپور گفت قرمساق هفت جد آبادت. پیاده شو تا پاره‌ات کنم. راننده ماشین را خاموش کرد. به‌ضرب پیاده شد و ماشین را دور زد. سپور دسته‌ی جارو را توی هوا چرخاند و توی سرش کوبید. راننده به کمر روی کاپوت افتاد. آخ بلندی کشید. گربه‌ای که خودش را می‌لیسید و نگاه‌شان می‌کرد از جا پرید و غیبش زد. راننده تا بیاید خودش را جمع و جور کند، دسته‌ی جارو زیر گردنش بود. سپور شوخی نداشت و گویا می‌خواست اولین قتل زندگی‌اش را انجام بدهد. آن‌هم در یک سحرگاه خنک تابستانی و در یک آتش‌بس طولانی. مرد دسته‌ی جارو را گرفت و به‌ضرب لگد سپور را روی زمین انداخت. بعد مثل یک گربه‌ی وحشی رویش افتاد. دیدم راستی‌راستی دارند همدیگر را پاره می‌کنند. گفتم آقا تمامش کنید. هردو برگشتند و نگاهم کردند. برای‌شان دست تکان دادم. نمی‌توانستند من را توی تاریکی ببینند. فندک کشیدم که ببینند. گفتم خجالت بکشید. راننده از روی زمین بلند شد و خودش را تکاند. لگدی حواله‌ی سپور کرد. سپور لنگ راننده را گرفت و روی زمین کوبیدش. دوباره جنگیدند. روی آسفالت می‌لغزیدند و خواهر و مادر همدیگر را می‌گفتند. آسمان داشت روشن می‌شد. موذن دروغ‌پردازی در یک مسجد دوردست اذان می‌گفت. یکی دو تا گربه ایستادند و بزن‌بزن مردها را تماشا کردند. سپور دنبال دسته جاروی شکسته‌اش می‌گشت. راننده در ماشینش را باز کرد و پشت فرمان نشست. گفت حالا ببین مردکه‌ی زن‌گرو که فردا چه بلایی سرت بیاورم. سپور گفت برو دِ بی‌ناموس که اگر این طرف‌ها ببینمت پاره‌ات می‌کنم. بعد جاروی شکسته‌اش را برداشت و ماسکش را گذاشت. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • • سحرگاه، تاریخ شکنجه می‌خوانم. در بخش بریدن پستان حکایتی است از هرودوت و آن این است که پارس‌ها پستان زنان شهر برگه بریدند و حصارهای شهر را به آن آراستند. این سورئالیستی‌ترین تصویر کتاب است. مسافری فردای آن روز به دروازه‌ی شهر برگه می‌رسد و دیوارهای حصینِ شهر می‌بیند برهنه، پستان بر آفتاب نهاده. اگر چنین مسافری بر شهر گذشته باشد دوست می‌داشتم خورجینی باشم که بر دوش می‌کشد یا دکمه‌ای چوبین بر جامه‌ی او که در آفتابِ شورِ غروب با ذهنی مشکوک نظاره می‌کند و بر تخته‌سنگی می‌نشیند. بر این گمان که جور، ابدی است و ناامیدی، تقدیری همیشگی است. کازانتزاکیس در آزادی یا مرگ می‌نویسد که ترکان عثمانی پستان زنان یونانی را در جزیره‌ی کرت لای درِ صندوق می‌گذاشتند و با بستن ناگهانی در از جا می‌کندند. در یکم آذرماه هفتاد و هفت، پستان‌های پروانه فروهر را بریدند و این شکنجه‌ای بود نه پروانه را که زن و زنیّت را. اگر زن تشدیدپذیر باشد. پس می‌بدانستم که هر شکنجه را معنایی پنهان و هدفی است. زناکرده را احلیل می‌برند، افشاکننده را زبان و آن‌که را وجود اسباب وحشت است تکه‌تکه می‌کنند چنان که روزبه دادویه را دست و پا و‌ گوش و زبان بریدند و در آتش افکندند. بریدن زبان، اشارت به خاموشی است و گویا بریدنِ پستان محروم‌سازی یک ملت از نوشیدن شیر مادر است که در شیر مادر تبرک‌هاست. ‌ • برای بازجو، شکنجه امری مقدس است. هر زخمی که او در بدن باز می‌کند، پنجره‌ای است که از آن در عقیده‌های آدمیزاد تماشا می‌کنند. او انسانی است که او را برای نهفتنِ خویش آفریده‌اند؛ نقابداری که می‌نویسد. قلمش تازیانه و دشت بی‌خداوندش بدن. جانوری گرسنه که در کشتزارِ بدن، با چرم و فلز و آتش به ارگاسم می‌رسد. شکنجه برای او نمازی است که بر ضمیرِ استوار می‌برد و بدن لهیده و در هم شکسته، محراب اوست. بازجو وضو می‌گیرد، انگشترهای عقیقش را روی میز می‌گذارد و نوشتن آغاز می‌کند. در شکنجه نیز گفتگوهاست. بدن‌ها بر تختِ شکنجه سخن می‌گویند چنان که در عشق‌بازی. کلمه‌ها در گوشت و استخوان حلول می‌کنند و دهان‌های بی‌شمار سرنوشت، با درد و عفونت حرف می‌زنند. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • هرکس از کهریزک، کارخانه‌ی مرگ به خانه برمی‌گشت آدم دیگری می‌شد. چشمان فراخ، سوخته از تماشای خون. دهان نیمه‌باز، وامانده از بُهت. دست‌های آویزان از بیچاره‌گی. پاهای وارفته از درمانده‌گی. آدم‌ها به سوله‌ها می‌رفتند و وقتی بیرون می‌آمدند، فرقی با اشباح سرگردان نداشتند. می‌نشستند، راه می‌رفتند، فریاد می‌کشیدند. فردایش از کمبود جا جنازه‌ها را به حیاط آورده بودند. آن ترتیب نیم‌بند روز نوزدهم به باد رفته بود. کامیون‌ها هنوز جنازه می‌آوردند و روی تخت‌های چرخ‌دار می‌گذاشتند. جنازه‌های تازه با جنازه‌هایی که توی حیاط چیده بودند یکی می‌شدند. حتمن همدیگر را می‌شناختند اما دیگر دهانی برای بدرود یا آشنایی نداشتند. بتری‌های آب معدنی، بازنشده، آغشته به خون این‌جا و آن‌جا افتاده بود و هرسو نگاه می‌کردی یکی بر جنازه‌ای نشسته بود و گریه می‌کرد. آن‌ها که دیگر توان زاری نداشتند با چشم‌های دریده نگاه می‌کردند، آن‌ها که هنوز دنبال عزیزی بودند از این جنازه به آن‌یکی می‌رفتند. ما دیگر در کهریزک کاری نداشتیم. پیکر هادی را از بهشت زهرا تحویل گرفته بودیم. اما گفتم باید دوباره کهریزک را ببینم. رفتم و آن هنگامه‌ را دیدم و کهریزک داغش را روی پیشانی و سینه‌ام گذاشت. از بامداد نوزدهم دی‌ماه تا همین حالا چندبار خواسته‌ام برای آرامش خودم از آن سلاخ‌خانه چیزی بنویسم اما بُهت دست از سرم برنداشته است. بُهت، پیش‌درآمد جنون. دانه‌ای که در هاویه‌ی ذهن می‌افتد و چه شاخه‌سارانی می‌دهد تناور، گشن، دوزخی. چه روزها و شب‌های سهمناکی بر بازماندگان کهریزک می‌گذرد. هیچ‌کس نمی‌داند. هیچ‌کس مگر کسی که در آن دشت خونین گام برداشته باشد. سورآبادی در تفسیرش می‌نویسد: «آن‌وقت که قابیل هابیل را بکشت در همه‌چیز در دنیا خلل آمد از آن خون ناحق؛ نور آفتاب و ماه نقصان شد و در ستارگان خلل ظاهر گشت و طعم میوه‌ها به‌نقصان شد و خارهای زمین از آن‌وقت برُست و آب‌ها تلخ شد.» نمی‌دانم دیگرانی که در کهریزک، کارخانه‌ی بُهت نبوده‌اند دگرگون‌شدن جهان را احساس کرده‌اند یا نه، اما یقین دارم که از آن روز آدم‌ها دو دسته‌اند: آن‌ها که کهریزک را دیده‌اند و آن‌ها که کهریزک را ندیده‌اند. ‌ @barnashib mohsentowhidian.com

  • و زندگی زبانه می‌کشد از ساقه‌های خیزران نه که ساق‌های من به سالیان با تنی که چشم به هول خیال بسته است و دم به دهان باد تازه می‌کند به صبح بام‌ها می‌آیم در بارانی که از نوازش کوه باز آمده است... ‌ (شاهی میان ورق‌ها | مریم اشکانی) ‌ @barnashib mohsentowhidian.com