tgindex
سلطان العارفین بايزيد بسطامى

سلطان العارفین بايزيد بسطامى

Статистика
@bayazidbastamiКнигиперсидский

بايزيد بسطامي از عرفاي بنام قرون دوم و سوم هجري... حکایات و جملات و اندیشه های بایزید و عرفای بزرگ در این کانال قرار داده خواهد شد. #بایزید_بسطامی آدرس اینستا: https://instagram.com/bayazid_bastami?utm_medium=copy_link ارتباط با ادمین: @Bayazidadmin

Последний пост
30 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
4 327
+11 за 5 дн.
Сутки
+5
+0,12%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 196
24 постов
Вовлечённость
73,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 24
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 30 июн.1 7614447

    نقل است که بایزید بسطامی را پرسیدند؟ پیر تو که بود https://t.me/bayazidbastami

  • 3 июн.2 71710224

    پس سحرگاه به درِ خانه‌ی مادر رفت، و گوش داد. آوازِ مادر شنید که طهارت می‌ساخت و می‌گفت: «الهی آن غریبِ مرا نیکو دار...» بایزید چون این بشنید، بگریست، پس در بزد‌. مادر گفت: «کیست؟» ‏گفت: «غریبِ تو» #تذکره_الاولیاء #ذکر_بایزید_بسطامی

  • 2 июн.2 5658236

    از بایزید بسطامی، رحمة الله علیه، پرسیدند که ابتدای کار تو چگونه بود؟ گفت: حلاوت عبادت یافتم. من مقدار ده ساله بودم؛ شب از عبادت خوابم نمی آمد. شبی مادر از من حاجت خواست که امشب سرد است، امشب به نزد من بخواب. مرا سخت دشوار آمد، ولی مخالفت وی نتوانستم بکنم. آن شب اصلا خوابم نبرد. یک دست بر مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم. به حساب داشتم، آن شب ده هزار بار قل هو الله احد خوانده بودم. آن دست که زیر سر مادرم بود خون در آن خشک شده بود. یک دستم شل شد. گفتم ای تن! رنج را بخاطر خدا تحمل کن. چون مادرم چنان دید دعا کرد. گفت: یا رب، تو از وی خشنود باش و درجه او را، درجه اولیا گردان. دعای مادرم در حق من مستجاب شد، مرا بدین جای رساند. ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این بزرگی میان خلق و این معروفی به چه یافتی؟ گفت: آن هم به دعای مادر! که شبی مادر از من آب خواست، گشتم، در خانه آب نبود. کوزه برداشتم، به جوی رفتم، آب بیاوردم. چون به سر مادر آمدم خوابش برده بود. گفتم اگر بیدار کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا بیدار شود؛ تا بامداد بیدار شد. نگاهم کرد. گفت چرا ایستاده ای؟ ماجرا را گفتم. برخواست و نماز خواند و دست به دعا برداشت. گفت: الهی! چنانکه این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، در میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان! @bayazidbastami

  • 2 июн.1 8366226

    بایزید بسطامی را پرسیدند: اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده‌ای؟ چه خواهی گفت؟ بایزید گفت: وقتی فقیری بر كريمي وارد می‌شود، به او نمی گویند چه آورده‌ای، بلكه می‌گویند چه می‌خواهی! @bayazidbastami

  • 2 июн.1 8864214

    شیخ ابوالحسن خرقانی در ابتدا ۱۲ سال، بعضی گفته اند ۱۸ سال برین مواظبت کرد که نماز (خفتن) بجماعت بکردی و روی به سلطان العارفین بایزید بسطامی  آوردی و زیارت وی بکردی و از آنجا باز پس برفتی تا نماز بامداد به خانقاه خود آوردی سه فرسنگ آمده بودی. بعد از این مدت از تربت ابویزید آواز آمد که وقت شد که بنشینی. گفت ای شیخ همتی در کار من کن که مردی امی ام، شریعت ندانم  و قرآن نیاموختم. آواز آمد که آنچه مارا بود و مارا داده اند همه از برکات تو بود. گفت ای شیخ تو به دویست و اند سال پیش ازمن بوده ای. گفت بر خرقان وقتی گذر کرده بودم نوری دیدم که بر می آمد و به عنان آسمان بر می شد، و سی سال بود تا به حاجتی درمانده بودم. هاتفی آواز داد که آن نور را شفیع آر تا حاجت تو روا شود. گفتم آن نور کیست؟ گفت نور صدق بنده ایست از بندگان خاص، نامش علی کنیتش ابوالحسن. آن حاجت بخواستم مقصودم برآمد. پس آواز آمد یا اباالحسن بگوی اعوذ بالله. ابوالحسن گفت، چون خانقاه آمدم قرآن همه ختم کرده بودم. @bayazidbastami

  • 21 февр.2 9108331

    گفت:«حق مرا به جایی رسانید که همه خلایق را در میان دو انگشت خود دیدم» تذکرةالاولیا ذکر بایزید جان بسطامی

  • 21 февр.2 9106842

    بار خدایا ! تاکی میان من و تو ،منی و مائی بود .منی از میان بردار تا منیت من ،تو باشد و من هیچ نباشم .الهی ،تا با توام بیشتر از همه ام و چون با خودم ،کمتر از همه ام .الهی ،مرا فقر و فاقه بتو رسانید و لطف تو آن را ذایل نگردایند .مرا زاهدی و عالمی ،نمی باید اگر مرا از اهل چیزی خواهی گردانید ،از اهل شمه ای از اسرار خود گردان و به درجه دوستان خود برسان .الهی ناز به تو کنم و از تو بتو رسم .چه شیرین است روش افهام تو درراه غیب ها و چه عظیم است حالتی که خلق نتوانند کشف کرد و زبان وصف آن نداند و این قصه بسر نیاید .الهی عجب نیست از آنکه من ترا دوست دارم و من بنده ضعیف و عاجز و ضعیف محتاج ،عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه و مستغنی .الهی که می ترسم اکنون و بتو چنین شادم .چگونه شادمان نباشم اگر ایمن گردم . یارب هرگز ترا یاد نکردم مگر به غفلت و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافلم .ندانم تا حضور کی خواهدبود .پس در ذکر و حضور جان بداد . مناجات زیبای بایزید تذکره الاولیاء، عطار

  • 21 февр.2 6312912

    گفت: 💥⚡️💥⚡️💥⚡️💥🌟💥⚡️💥⚡️💥⚡️🌟 ⚡️سوار دل باش⚡️💥                ⚡️    و پیاده تن⚡️💥 @bayazidbastami

  • 18 февр.2 6425223

    چون کویری مانده در ره ، تشنه در رویای رود میروم تا پر کنم جام از شراب شاهرود همچو قطره در پی بحر خروشان مست عشق میهمان درگه خرقان و بسطامم درود ! ای سلاطین السلام ، ای رادمردان السلام این منم سوته دلی ، فارغ ز هر بود و نبود آن دو سلطان طریقت ، قطب عالم ، بحر دین از دل و جان عشق باید راز گفتن را چه سود ؟ دیده ام پر نور شد از وصل آن شاه شهان رو به قلب خسته ام درهای جنت را گشود با دلی گم کرده ره ، افتان و خیزان می روم در پی یوسف وشی کاین گونه قلبم را ربود کوه قاف آنجا و سیمرغ من آن یکتای دهر این منم بی بال و پر در هر فرود و هر صعود مست و مدهوش و پریشانم در آغوشت ببین می تراود از وجودم عطر عرفان ، عطر عود من که رعنای توام ، چون رابعه در وصل دوست بشنو آوای دلم در هر قیام و هر سجود رعنا قاسمی ممنون از خانم قاسمی بابت ارسال این شعر زیبا

  • 31 дек.3 46613041

    نقل است که از او پرسیدند: این درجه به چه یافتی و بدین مقام به چه رسیدی؟ گفت: شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب می‌تافت. جهان آرمیده و حضرتی دیدم که هیجده هزار عالم در جنب آن حضرت ذره‌ای نمود. شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد. گفتم خداوندا! درگاهی بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی؟ هاتفی آواز داد: درگاه خالی نیه از آن است که کسی نمی‌آید، از آن است که ما نمی‌خواهیم! که هر ناشُسته رویی شایستهٔ این درگاه نیست. نیت کردم که جمله خلایق را بخواهم. باز خاطری آمد که مقام شفاعت محمد راست علیه السلام. ادب نگاه داشتم. خطابی شنیدم که: بدین یک ادب که نگاه داشتی نامت بلند گردانیدم. چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید.

  • 23 дек.4 49210190

    پِنداشتَم که مَن او را دوست می‌دارَم، چون نِگَه کَردَم دوستی او مَرا سابق بود و چندین‌گاه پنداشتَم که مَن او را می‌خواهَم، خود اوَّل او مَرا خواسته بود..‌. "یُحِبِهُم پیش اَز یُحِبونه بود" #بایزید_بسطامی @bayazidbastami

  • 13 дек.4 1396426

    هو گویند که یحیی بن معاذ رازی به بایزید نامه ای نوشت که چه گویی اندر کسی که به یک قطره از بحر محبت مست گردد. بایزید جواب نوشت:چه گویی در کسی که اگر جمله دریاهای عالم شراب محبت گردد همه را در آشامد و هنوز از تشنگی بخروشد بایزید را گفتند که سهل بن عبدالله در معرفت سخن می گوید،گفت:سهل بر ساحل معرفت راه می رود و هنوز در بحری غرق نشده است. او را پرسیدند که ای بایزید چگونه است آنکه در بحری غرق شود؟ گفت:بر چشم مردم غرق می‌شود تا از عمارت دنیا باز ماند. بایزید بسطامی @bayazidbastami

  • 13 дек.3 4896234

    هو کسی ده سال علم آموزد چراغی بر نیفروزد؛درویشی حرفی بگوید خلقی در آن بسوزد . خواجه عبدالله انصاری @bayazidbastami

  • 13 дек.3 1515130

    هو هرکه در مدّت عمر هر روز هزار رکعت نماز بی حضور کـرد، هـیچ کـار نکـرد. طریـق به دست آوردن حضور هیچ طریقی دیگر نیست الا دوستی خدای. عزیزالدین نسفی @bayazidbastami

  • 13 дек.3 0133818

    هو "گاهی فقط یک جمله، یک نگاه، یا یک حرکت کوچک می‌تواند زندگی یک نفر را تغییر دهد. ما قدرت‌هایی داریم که خودمان از آن بی‌خبریم، تا وقتی که به‌درستی از آن استفاده کنیم." سوپ جوجه برای روح @bayazidbastami

  • 13 дек.2 9375738

    هو مُهری بر زبان گذارید تا نگویید جز خدا و مُهری بر دل نهید تا نیندیشد جز خدا. پس از این ، کاری نکنید جز اخلاص. شیخ ابوالحسن خرقانی @bayazidbastami

  • 2 дек.4 0805961

    حکایتی از بایزید بسطامی پرسیدند پیر تو کیست؟ https://t.me/bayazidbastami

  • 26 нояб.5 1092475

    شیخ بایزید بسطامی  (رحمت الله علیه)

  • 25 нояб.4 29277124

    پندهای بایزید بسطامی ۱. «راهِ حق، رها کردنِ خود است.» تمام گرفتاری‌ها از «من» آغاز می‌شود؛ هرچه «من» کمتر، خدا بیشتر. ۲. «هرچه می‌جویم، منم؛ و هرچه از آن می‌گریزم نیز منم.» تا وقتی ego پابرجاست، هم لذت و هم ترس، هر دو از یک ریشه‌اند. ۳. «اگر خدا را می‌خواهی، از خدای خودساخته‌ات بگذر.» تصویر ذهنی از خدا، مانعی است میان تو و حقیقتِ بی‌چهره. ۴. «عارف آن است که در آینه‌ی او، هیچ‌کس پیداش نشود؛ حتی خودش.» پاک شدنِ آینه یعنی نبودنِ نقش. تو که نیستی، حقیقت پیدا می‌شود. ۵. «هرکه به خویش مشغول شد، از حق غافل شد.» مشغولیت‌های درونی و بیرونی، حجاب‌اند. سکوتِ ناب، راه است. 6. «راه خدا یک قدم است: از خود بیرون‌آ.» همهٔ ریاضت‌ها، ذکرها و آداب، فقط برای همین یک قدم‌اند. ۷. «عشق، فقر است؛ یعنی هیچ نداشتن، حتی خود را.» فقر صوفی یعنی سبک شدن؛ آزادی از مالکیتِ خویش. ۸. «کسی که خدا را یافت، همه‌چیز را باخت و همه‌چیز را یافت.» مرتبه‌ای که در آن از دست دادن، همان به دست آوردن می‌شود. ۹. «اگر هزار سال بکوشی و از خود نگذری، هیچ ندانی.» دانشِ بدون دگرگونیِ درون، فقط بار ذهن است نه نور. ۱۰. «راه کوتاه کن: سکوت، نگاه، بی‌خودی.» تمام سلوک او در سه واژه خلاصه می‌شود.

  • 24 нояб.3 8856526

    نقل است که یک روز جماعتی آمدند، که: یا شیخ! بیم قحط است و باران نمی‌آید. شیخ سرفروبرد و گفت: هین! ناودانها راست کنید که باران آمد. در حال باران آغاز نهاد، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت @bayazidbastami