tgindex
اهل طریق

اهل طریق

Статистика
@Ahle_tarighперсидский

اینجا چراغی روشن است. @cambiza

Последний пост
3 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
277
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
375
+3 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
124
40 постов
Вовлечённость
33,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 277
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
91
1/48двое суток
104
1/72трое суток
112

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • توبه، تازه ابتدای عاشقی است؛ اما پشیمانی به‌ تنهایی کافی نیست. وقتی آتش توبه در دل شعله‌ور شد، باید با اشک و سوز و آه، زنگار گناه، از دامن قلب شست. آنگاه دل، درخورِ حضرت دلبر می‌شود. #اصول_سلوک

  • توبه، تازه ابتدای عاشقی است؛ اما پشیمانی به‌ تنهایی کافی نیست. وقتی آتش توبه در دل شعله‌ور شد، باید با اشک و سوز و آه، زنگار گناه، از دامن قلب شست. آنگاه دل، درخورِ حضرت دلبر می‌شود. #اصول_سلوک

  • توبه بر لب .. سُبحه بر کف .. دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می‌آید! ز استغفار ما پ.ن: نسیم التیام را زمانی بر روان زخمی خود احساس خواهی کرد که جرات کنی حقایق تلخ را در مورد خودت جرعه جرعه نوش کنی و از جماعتِ خودفریب فاصله بگیری. والا خودسازی در حد یک رویای…

  • داستان یونس امره و دو درویش در غار یونس امره، عارف بزرگ، سال‌ها در خانقاهِ استادش، تپتوک امره، خدمت می‌کرد و هر روز هیزم‌های صاف و بی‌گره برای خانقاه می‌آورد. اما روزی دچار تردید شد و گمان کرد که در این سال‌ها هیچ پیشرفتی نکرده است. پس خانقاه را ترک کرد. در مسیر، با دو درویش همسفر شد و شب را در غاری گذراندند. هنگام شام، یکی از درویشان دعا کرد و سفره‌ای از غیب نازل شد. شب دوم، درویش دیگر دعا کرد و دوباره سفره‌ای پدید آمد. شب سوم نوبت یونس بود. او با فروتنی گفت: «خدایا، مرا رسوا مکن؛ به حرمت کسی که این دو درویش به او متوسل شدند، بر ما نیز سفره‌ای نازل کن.» ناگهان سفره‌ای باشکوه‌تر و پربرکت‌تر از دو شب قبل ظاهر شد. درویشان با تعجب پرسیدند: «به حرمت چه کسی دعا کردی؟» یونس گفت: «اول شما بگویید.» آنها پاسخ دادند: «ما هر دو شب، به حرمت یونس، هیزم‌کشِ خانقاه تپتوک امره دعا کردیم.» یونس در همان لحظه دریافت که از مقام و ارزش حقیقی خود غافل بوده است. با قلبی سرشار از یقین و شوق، بی‌درنگ به سوی استادش بازگشت. #داستانک

  • مراحل رسیدن به استادی: ۱. تقلید و اطاعت: در این مرحله شما نباید خلاقیت به خرج دهید یا سؤال بپرسید. هدف، کپی‌برداری دقیق و بی‌نقص از استاد است. تکرار مداوم (حتی هزاران بار) باعث می‌شود مهارت به ناخودآگاه شما منتقل شود. مبارزان ره‌بالا معتقدند که بدون تسلط…

  • مراحل رسیدن به استادی: ۱. تقلید و اطاعت: در این مرحله شما نباید خلاقیت به خرج دهید یا سؤال بپرسید. هدف، کپی‌برداری دقیق و بی‌نقص از استاد است. تکرار مداوم (حتی هزاران بار) باعث می‌شود مهارت به ناخودآگاه شما منتقل شود. مبارزان ره‌بالا معتقدند که بدون تسلط بر اصول پایه، خلاقیت فقط باعث درجا زدن می‌شود. ۲. شکستن و درک کردن: پس از تسلط بر اصول، زمان آن می‌رسد که دایره محدودیت‌ها را بشکنید. در این مرحله، شما اجازه دارید روش‌های مختلف را تجربه کنید، از اساتید دیگر بیاموزید و «چرا»ی پشت هر حرکت را درک کنید تا بتوانید مهارت را با شرایط خود سازگار کنید. ۳. رهایی و استادی: این بالاترین سطح است که در آن تکنیک‌ها فراموش می‌شوند. مرز بین «شما» و «مهارت» از بین می‌رود. در این سطح، بدن شما به صورت خودکار و بدون نیاز به فکر کردن پاسخ می‌دهد، درست مانند رقصیدن یا نواختن موسیقی در سطح عالی. #اصول_سلوک

  • قدرت دردها مبارز از درد فرار نمی‌کند آن را درک می‌کند و از آن به عنوان یک ابرقدرت و موج انگیزه در زندگی بهره می‌برد. درد، مبارز را از رخوت و اهمال بیرون می‌کشد و در مسیر نگه می‌دارد حتی وقتی که مسیر سخت می‌شود. #اصول_سلوک

  • «تکنیکِ که انگار» مبارز جوری تلاش می‌کند .. که انگار زندگیش به آن وابسته است. اما جوری رفتار می‌کند .. که انگار نتیجه‌اش پشیزی برایش اهمیت ندارد. #اصول_سلوک

  • در ژرفای هر مبارز .. نبردِ خاموشِ اراده‌ها برپاست کارزار میان نور و ظلمت. هر بار که به خواستِ تاریکی تن می‌دهی، یک گام به جلو می‌آید و قلمرو بیشتری را تصاحب می‌کند. در حالیکه نور درون، به آهستگی .. چون شمعی در باد، رو به خاموشی و مرگ می‌رود. ثمره یک چنین…

  • «تکنیکِ که انگار» مبارز جوری تلاش می‌کند .. که انگار زندگیش به آن وابسته است. اما جوری رفتار می‌کند .. که انگار نتیجه‌اش پشیزی برایش اهمیت ندارد. #اصول_سلوک

  • اعتماد به نفس یک مبارز .. همیشه چند گام جلوتر از او حرکت می‌کند تماماً هوشیار، با احترام و با اطمینان مطلق! اما این همه خودباوری از کجا می‌آید؟! مبارز از مرگ آموخته است که هر عمل را همچون آخرین نبرد خود بر روی زمین ببیند. همین قصدِ نرمش‌ناپذیر .. تصمیمات…

  • در پی کسی نباش که تو را آباد کند دنبال خودت باش. نان‌خور بازوی خود باش آبادی در بازوان تو جا خوش کرده است. پرنده‌ای که قدرت پرواز دارد از شکستن شاخه هراسی ندارد چون اعتمادش به خودش است به بال‌هایش، نه به شاخه، نه به دیگری! #خودشناسی

  • مبارز در برابر خشم، شهوت و هم‌پیمانان تاریکی، همواره بر سر یک دوراهی تصمیم می‌ایستد، راه سرکوب یا مسیر متقاعدسازی! مسیر متقاعدسازی، راه مبارزان رده‌بالاست که هر تحرک درونی را به دقت می‌سنجند تا پیوسته هشیار بمانند و باورهای متعالی بسازند. چون در فضای تاریک…

  • «استمرار» مهم‌تر از کمال‌گرایی است؛ تداومِ تمرین، بتدریج همه کاستی‌ها را جبران می‌کند و نیازی به «وسواس در اجرا» نیست. #اصول_سلوک

  • عیارِ تو، درست وسطِ آدما محک می‌خوره. ​تا یکی میگه بالای چشت ابروئه، گارد می‌گیری و می‌خوای طرفو پاره کنی! ​اما می‌دونی داستان چیه؟! این تو نیستی که خشم، غرور، شهوت، ترس، چاپلوسی و هزار کوفت دیگه رو داری کنترل می‌کنی؛ این اونان که دارن تو رو کنترل می‌کنن!…

  • نگاهش کردم و گفتمش: «هر قدم که در سلوک جلوتر می‌روم، بیشتر می‌فهمم که آدم باید دیوانه باشد تا این راه را برگزیند.» لبخندی زد؛ لبخندی که درد و رنج سال‌ها را لاپوشانی می‌کرد. بی‌آنکه لحظه‌ای تردید کند، گفت: «دقیقا، ما عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم.» …

  • این ویدیو، قصه قربانی شدن عشق میان مربی و پانداست؛ قصه‌ی پرغصه‌ی تمام مردان راهی که برای رسیدن به خدا، خون گریستند و از تک‌تک دلبستگی‌هایشان گذشتند. سلوک، سراغ تک‌تک عشق‌های کوچکی که گوشه‌گوشه‌ی قلبت را تسخیر کرده‌ می‌آید؛ آنها را یکی‌یکی پیدا می‌کند و…

  • این ویدیو، قصه قربانی شدن عشق میان مربی و پانداست؛ قصه‌ی پرغصه‌ی تمام مردان راهی که برای رسیدن به خدا، خون گریستند و از تک‌تک دلبستگی‌هایشان گذشتند. سلوک، سراغ تک‌تک عشق‌های کوچکی که گوشه‌گوشه‌ی قلبت را تسخیر کرده‌ می‌آید؛ آنها را یکی‌یکی پیدا می‌کند و…

  • این ویدیو، قصه قربانی شدن عشق میان مربی و پانداست؛ قصه‌ی پرغصه‌ی تمام مردان راهی که برای رسیدن به خدا، خون گریستند و از تک‌تک دلبستگی‌هایشان گذشتند. سلوک، سراغ تک‌تک عشق‌های کوچکی که گوشه‌گوشه‌ی قلبت را تسخیر کرده‌ می‌آید؛ آنها را یکی‌یکی پیدا می‌کند و با دلی بی‌رحم، قربانی می‌کند تا عشقی بزرگ‌تر —عشق به خدا— را آبیاری کند. و تلخ‌ترین بخش ماجرا آنجاست که پس از این همه فداکاری‌ برای رسیدن به آن عشق باشکوه، خودِ عشق بی‌گناه نیز باید قربانی شود؛ درست همانجا که به قول سهراب، «تا خدا یک رگ گردن باقی‌ست» و به لمسِ «خدایی که در این نزدیکی‌ست» می‌رسی؛ در همان لحظه‌ی استخوان‌سوز، باید از «عشقِ او» بگذری تا به «خودِ او» برسی. و این درد دارد... درد دارد... درد دارد... درد... #اصول_سلوک

  • عیارِ تو، درست وسطِ آدما محک می‌خوره. ​تا یکی میگه بالای چشت ابروئه، گارد می‌گیری و می‌خوای طرفو پاره کنی! ​اما می‌دونی داستان چیه؟! این تو نیستی که خشم، غرور، شهوت، ترس، چاپلوسی و هزار کوفت دیگه رو داری کنترل می‌کنی؛ این اونان که دارن تو رو کنترل می‌کنن!…