سلطان العارفین بایزید بسطامی
Статистика«آن خلیفهٔ الهی، آن دَعامهٔ نامتناهی،آن سلطان العارفین، آن حجة الحق اجمعین،آن پُختهٔ جهانِ ناکامی، شیخ بایزید بسطامی- رحمة الله علیه،اکبر مشایخ بود، و حجت خدای بود، و خلیفهٔ بحق بود، وقطب عالم بود Admin: @Majid_HSE https://zil.ink/hosein_mansour_hallaj
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 51
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 183
- 1/48двое суток
- 209
- 1/72трое суток
- 226
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🔻🔻🔻🔻🔻 #ترانه #رباعی #ترانهی_پیشینیان ای دل غرض تو چون ز من حاصل نیست انگار مرا ندیدهای مشکل نیست غم خوردن و جان کندن و تن فرسودن ای دل تو بر این دلی مرا این دل نیست #اثیرالدین_اخسیکتی از گنجینه خطی کتابخانه حکیم اغلو 🔻🔻🔻🔻🔻
🔻🔻🔻🔻🔻 #ترانه #رباعی #ترانهی_سینا از دوست چه گویمت که دشمن مانده است واندوه، چراغیست که روشن مانده است در کلبهی وانهادهای در توفان آغوش فروریختهی من ماندهاست #سینا_سنجری چاپ نشده جولای ۲۰۲۶ Sinasanjari.com 🔻🔻🔻🔻🔻
منظومه سپید «مــرگ» بخش سوم «چشـم ابدیـت» کدام پرنده از مرزِ شب گذشته است که هر سحر از شاخههای خاموش آوازِ روشنایی میریزد؟ گمان مکن که مرگ فرجامِ جاده است؛ مرگ پلِ باریکیست که رودِ زمان از زیرِ آن بیصدا میگذرد. برگ وقتی از شاخه جدا میشود، درخت را ترک نمیکند؛ به خاک بازمیگردد تا دوباره در رگِ بهاری دیگر سبز شود. و انسان نیز اگرچه در چشمِ خاک فرو میرود، در چشمِ ابدیت تنها لباسِ سفر را عوض کرده است. چه کسی گفته است تاریکی خانهٔ پایان است؟ هر بذر در ژرفترین تاریکیِ خاک روشنترین رؤیای جنگل را در دل میپرورد. شاید مرگ، همان لحظهای باشد که چشمِ زمین بسته میشود و چشمِ آسمان گشوده #مجید_سنجری @dafateresepid
و گفت: ای بسا کسان که بر پشت زمین میروند ایشان مردگانند و ای بسا کسانی که در شکم خاک خفتهاند و ایشان زندگانند #تذکرةالاولیا #عطار_نیشابوری #ذکر_شیخ_ابوالحسن_خرقانی @bayazidebastami
خیـابانهـای خامـوش کـسی ! چراغ ها را خاموش نکرده است؛ این چشم های خسته اند که دیگر به تاریکی عادت کرده اند. در میدان ها ! باد روزنامه های کهنه را ورق می زند، و هر تیتر پیرتر از دیروز بر شانه شهر می نشیند. دیوارها ! حافظه دارند؛ هر ترک جمله ای ناگفته است، هر آجر شاهدی خاموش. نان ! کوچک تر شده است، سفره ساکت تر، لبخند گران تر. و انسان هر روز اندکی از صدای خود را در ازدحام بوق ها، صف ها، و ساعت های بی قرار جا می گذارد. می گویند صبح نزدیک است. اما صبح تنها با طلوع خورشید نمی آید؛ صبح آن لحظه است که ترس از پنجره بیرون برود، دروغ در آینه خود را نشناسد، و حقیقت بی آنکه زیر لب سخن بگوید، نام خویش را بلند بر زبان شهر جاری کند. من ! از کوچه هایی می آیم که درختانشان هنوز ایستادن را به برگ ها می آموزند. از خانه هایی که امید گرچه بارها زخمی شده، هنوز چراغ کوچکی را برای فردا روشن نگه می دارد. و باور دارم هیچ زمستانی آن قدر بلند نیست که ریشه های بهار را از یاد زمین ببرد. شهر ! روزی دوباره صدای گام های آرام انسان را خواهد شنید؛ نه از سر هیاهو، بلکه از سر کرامت. آن روز دیوارها دیگر شاهد نخواهند بود؛ پنجره خواهند شد. و آسمان پس از سال ها نام واقعی رنگ آبی را به خاطر خواهد آورد. #مجید_سنجری @dafateresepid
درختان، زبان روشن زمین صبح از میان شاخه های خاموش آرام آرام برمی خیزد، چنان که گویی زمین سال هاست ذکر روشنایی را بی صدا تکرار می کند. باد می آید؛ نه برای شکستن، برای بیدار کردن برگی که خواب سبز خویش را با رویای باران درآمیخته است. رود هیچ گاه از رسیدن خسته نمی شود. سنگ ها را نوازش می کند، خم می شود، برمی خیزد، و به دریا نام امید را دوباره می آموزد. کوه با شانه های استوارش ابرها را در آغوش می گیرد، و آسمان در آینه برف چهره آرام خود را به تماشا می نشیند. پرندگان از حنجره صبح سرودی می چینند که هر نت آن دانه ای نور است برای مزرعه دل های خسته. چه کسی گفته است جهان از اندوه ساخته شده؟ هنوز هر شکوفه دلیل تازه ای برای لبخند است، هر باران نامه ای از مهربانی، هر جنگل کتابی گشوده با هزاران سطر سبز، که در هر سطرش امید چون ریشه ای پنهان به ژرفای خاک می رود. من هرگاه از هیاهوی روزگار به سایه درختی پناه می آورم، می شنوم که زمین با صدای آرام برگ ها مرا به زندگی فرا می خواند. و باور می کنم تا وقتی گلی بی واهمه می شکفد، رودی آواز می خواند، پرنده ای آسمان را از نو معنا می کند، و کودکی دست در دست نسیم به سوی فردا می دود، هیچ زمستانی آخرین فصل جهان نیست. طبیعت هر بامداد از نو خورشید را در قلب ما می کارد، و امید زیباترین میوه درختی است که ریشه هایش در روشنای زمین و شاخه هایش در بی کرانگی آسمان است.. #مجید_سنجری @dafateresepid
تو چه دانی که چه میگویم؟ میگویم طالب باید که خدا را در جنت و در دنیا و در آخرت نطلبد، و در هرچه داند و بیند نجوید. راه طالب خود در اندرون اوست، راه باید که در خود کند «وَفی اَنفسِکم أَفَلا تُبْصرون». همه موجودات، طالب دل رونده است که هیچ راه به خدا نیست بهتر از راه دل «القلبُ بَیْتُ اللّه» همین معنی دارد. بیت ای آنک همیشه در جهان میپویی این سعی ترا چه سود دارد گویی ؟ چیزی که تو جویان نشان اویی با تست همی، تو جای دیگر جویی! #تمهیدات #عینالقضات_همدانی تمهید اصل ثانی - شرطهای سالک در راه خدا @bayazidebastami
اگر مذهبی مرد را به خدا میرساند آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آنست که مرد را به خدا رساند و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب بازماند. طالب را با نهندهی مذهب کارست نه با مذهب. بیت: آتش بزنم بسوزم این مذهب و کیش عشقت بنهم به جای مذهب در پیش تا کی دارم عشق نهان در دل ریش مقصود رهی تویی نه دینست و نه کیش #تمهیدات #عینالقضات_همدانی تمهید اصل ثانی - شرطهای سالک در راه خدا @bayazidebastsmi
گفت: توحید آن بود که بدانی او مانند هیچ ذاتی نیست #عطار_نیشابوری #تذكرة_الاولياء #ذکر_ابوالحسن_بوشنجی @bayazidebastami
نقلست که یکی ازو دعا خواست گفت: حق تعالی تو را از فتنه تو نگاهدارد. #تذکرةالأولیاء #عطار_نیشابوری #ذکر_ابوالحسن_بوشنجی @bayazidebastami
و گفت: نشستن به اندیشه و تفکر در حال مشاهده یک ساعت بهتر است از هزار حج مقبول #تذکرةالأولیاء #عطار_نیشابوری #ذکر_شیخ_ابوالحسن_بصری @bayazidebastami
منــــــظومه ســــپید مرگ (بخش دوم ) "ایسـتگاه سایـــه ها " مرگ در سیاره تاریک آغازی ست روشن در ابدیت و ما سالها چراغی را در اتاقی بیپنجره خورشید پنداشتیم. از استخوانِ شب نردبانی ساختیم تا به سقفِ وهم برسیم؛ غافل که آسمان از آن سوی فرو ریختن آغاز میشود. مرگ، آن نامِ هراسآلودِ دفترهای خاکی، برای جان جز گشودنِ دری کهنه نیست. سیاره تاریک آخرین ایستگاهِ سایههاست؛ آنجا تن، بارِ خویش را بر زمین مینهد، و روح بینام و بیوزن، در روشنای بیکرانه نامِ نخستینِ خود را به یاد میآورد. چه بسیار که زندگی را پایان پنداشتند، و پایان را خاموشی؛ اما ابدیت از همان لحظه آغاز میشود که آخرین شمعِ این جهان در باد خاموش گردد. پس بر گورستانِ ستارگان گریه مکن؛ هر غروبی که چشمِ خاک میبیند، طلوعی است که تنها آسمان توانِ دیدنش را دارد. #مجید_سنجری @dafateresepid
«مرگ، در این منظومه، یک واژه نیست؛ یک جهان است. من در این اثر، مرگ را در نقشهای مختلف به تصویر کشیدهام؛ از تاریکیِ گسست تا روشناییِ وصال. این منظومه، بازخوانیِ گوناگونِ آن لحظهی گذار است؛ جایی که کلمات، در هر بخش، رنگی تازه از حقیقتِ فنا را به نمایش میگذارند.» منــــــظومه ســــپید مرگ (بخش اول ) مرگ! دروازهای به روشنایی مرگ را پایان مگو مرگ را خاموشی مگو مرگ را فراموشی مگو مرگ ! دروازهایست که از تاریکی میگذرد و به روشنایی میرسد من دیدهام شب هرچه عمیقتر باشد سپیده بیپرواتر برمیآید من دیدهام دانه در تاریکی میمیرد تا جنگل برخیزد من دیدهام شمع در سوختن میمیرد تا نور بماند پس مرگ را پایان مگو مرگ را فروبستن مگو مرگ را نبودن مگو بگو بازگشتِ نور از تبعیدِ تن بگو آغازِ راهی که واژهها از وصفش بازمیمانند. و انسان آنگاه که آخرین نفس را به خاک میسپارد نخستین نفسِ ابدیت را در روشنایی فرو میبرد #مجید_سنجری @dafateresepid
🔻🔻🔻🔻🔻 #آزاد سرگردان آویخته بر درختی باستانی با ساعتی شنی در دست و ماهیانی عتیق که در تلخاب باله در بال وهم میسایند چشمهاشان حفرههای شک آیا کدام سو من خود پرسشی بودم تلخ روزیام رازپارهای جامانده از شب بینام سرگردان بر آبهای پنتالاسا #سینا_سنجری جون ۲۰۲۶ 🔻🔻🔻🔻🔻
🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩 ادامه ایران در بند است تصویر درختی ست زندانی زیر یخ در حوض نسیمی تاریک پیچیده در روزن ایران شعله ای برجا مانده از خاکستر قرون کلبه ای که ما را در پناه خود گیرد نام های رفتگان بر سنگ مزار پروانه ای که پر می گیرد از میان برگ ها گلی غمگین در تاریکی رودی سرچشمه گرفته از خویش و ریخته در خویش شهسواری شکیبا در جاده های ابری رویا گل سرخی به چیدن نمک بر متن سپید نسیمی نگران پیچیده بر جاذبه ی شکل درختان پیغامی از قلمرو جان رستخیز در جریان کوتوال قلعه های دوردست پرسشی بی پاسخ غوغای غیاب پرچم رهایی حدیث روشن آزادی تنی شسته در فوران هیچ رقص سنجاقک در حلقه ی نیلوفر خیرگی در گل سفید کوچک آدرخشی که یاخته های شب را به رفتار می آورد فنجانی چای سرد گوشه ی تاریک هتل رد خونی ماسیده بر جای گوشوارهای شلال گیسویی رها در باد ترانه ای که اعدام شدنی نیست آوازی جاویدان در ژرفای هزاره ها سحابی اندوه قرنها ایران زخم عمیق بال ابری ترین سوال تنهاترین مجال پیمانه ای شکسته سبویی ریخته فرزندی گم شده جنگجویی سپرانداخته، بی رویا کوچه ای بن بست خانه ای وانهاده پنجره ای بسته چراغی خاموش مشق کودکی کنار بساط دستفروشی کاسه ای کوچک پر از برف دانه ها انگشتانی یخ زده بیرون زده از سوراخ کفش اتاقی اکنده از عطر گلی غریب ایران منظومه ی سر دلبران کمان خانه ی ابروی دلدار عطر پیچیده در یال اسب ها در خواب های بلوط گردونه ی رنج ایران آخرین سوسوی چشم نداست نجابت ژیناست شهامت نیکاست ایران زیبایی ست ایران نیکی ست ایران ایرانه خانم زیبا ایران رقص خدانور است خنده های بکتاش آبتین ایران سپهر باباست اردیبهشت باغ های آبی ست باران زخم آبان خونبارش دی ایران زن ایران زندگی ایران آزادی ست جان جهان و جهان جان است ایران شیر ایران خورشید است ایران ایران است #سینا_سنجری 🟥🟥🟥🟥🟥🟥
🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩🟩 ایران ایران انشان است ایران شوش است ایران راگا شهر سوخته ایران اسبان بالدار ایزیرتو سرزمین کمنداندازان ساگارتی دریای فراخکرد کرانه ی رود دائیتی ایران آناهیتا ایران میترا ایران نخستین سحر بر ساحل جهان ایران سرود صبح گاتاها ایران آتش نامیرای زرتشت است ایران ارتنگ مانی ست ایران کمان آرش است ایران سیاوش است ایران چنگ باربد ایران فروهر ایران هگمتانه ست تکچراغ هزاره ها ایستاده در میانه ی زمین پلکان پاسارگاد به آسمان ایران سامان آزادگان ایران بوی جوی مولیان دوبیتی باباطاهر ایران ترانه خیام ایران چکامه ی منوچهری ست ایران زکریای رازی فارابی خوارزمی ابوریحان بیرونی ایران ابن سیناست ایران بایزید بسطامی ست ابوالحسن خرقانی ست مرقّع پوستين كهنه ایران ابوالفضل بیهقی ست ایران جاودان خرد فردوسی ایران عقل سرخ ایران هفت شهر عشق پنج گنج نظامی ایران گلستان سعدی ست ایران شمس تبریز سماع مولانا ایران غزل حافظ است مینیاتور بهزاد و مزگت جامع سپاهان است ایران رصدخانه مراغه ایران کلیسای سن استپانوس مزار استر و مردخای ایران محلهی ارمنیهاست شهر بچه های لهستان کوچه باغ های نشابور شروه خوانی فایز خاطره ی شب بوها افسون ها جادوها عطر گیاهان رها در نفس آهوها پردادن سینه سرخی در باغ های سیب شیهه ی اسبی در بامداد دشت موج باد بر صنوبری لرزان شبنمی بر درختان خزه بسته نیلوفری گم در نگاه دنیا مهتاب کمرنگ در بارش ملایم برف گلبرگی خشک لای کتابی قدیمی پرواز پرنده ای بر دوایر مردد سوسوی چراغی در شبی ابدی سربازی زانو زده بر جسد کودکی مرده زخم دیده ی جنگ ها جان بدر برده از قحطی ها ایران شکسته ی عبدالمجید است نستعلیق میرعماد ایران حیرت بیدل است چهل ستون است و چارباغ شالیزاران شمال بادگیر یزد ایران ارگ بم است فلک الافلاک است دژ ایزدخواست قلعه ی الموت شارستان بلغیس سیراف دارابگرد تپه سیلک نیزار هامون ایران خلیج تا ابد فارس ایران ترکمن صحراست ایران کردستان است ایران بلوچستان است ایران دشت مغان است رود شاپور در گذر از بیشاپور ساحل مکران است ایران کندوان است طاق بستان است ایران ارغوان زار شفق فلسفه ی گل در فرصت باغ برخیز شتربانای ادیب الممالک قصیده بهار ایران آی آدم هاست اجاق خرد نیماست شیراهنکوه مرد شاملو اسب سفید وحشی پوست کشیده ی شب درهی بنفش غروب پرتوی محبوس راوی قصههای رفته از یاد اعجاز پرندینه ی ابر فراز هوس انگیز شیب نفسگیر ایران قصر شیرین است صدای تیشه فرهاد است بلندی های بازی دراز اروند رود البرز ایران زاگرس است ایران دناست سبلان است سهند است دماوند است ایران کارون زاینده رود ارسباران هیرمند دشت ارژن بهشت گم شده لاله واژگون خاک سرخ هرمز دشت ستارگان قشم ایران غزال دشت ها پلنگ صحراها کبک خرامان رعنایی گربه ای فرو رفته در گرمای خویش پرنده ای تاریک کز کرده در تراکم تنهایی عقابی ایستا بر لبه ی سایه اش رگبار نوبهاری برفاب قله های بلند تک درختی در توفان ستاره باران آسمان کویر گلگشت صبا در چمن لاله رودخانه ی جریان های تا ابد ایران وسعت بی واژه" سوره تماشا هجوم حقیقت" است سپهر سوخته ی سوفیاست ایران در قلب ایرانیان است ایران سمرقند است ایران بخاراست ایران بلخ مرگیانا ایران هرات است ایران آران است شروان است #سینا_سنجری 🟥🟥🟥🟥🟥🟥
گلی از آن آتش نخواهدرویید، ماری از آن عصا در نخواهدآمد، آن مرده که من میبینم نفس نخواهدکشید، آن ماه سنگی تَرَک هم نخواهدخورد، اگر این کشتی از این توفان جان سالم به در نبرد... نوح نگران نوادگان خود بود حمیدرضا شکارسری از کتاب "شکل های نوح"
ماه را قاب میگیرم لبخندت بر دیوار تنهایی میدرخشد تو که نمیآیی ثانیهها میافتند بی صدا بیپایان #مجید_سنجری از کتاب #روشنایی_یعنی_زن از تازههای نشر #انتشارات_فصل_پنجم @fasl5
آتش از من میآموزد ذرهای... نه، ذرهای کمتر اگر از آنچه در سینه پنهان است بر شانهٔ کوهی بنشیند سنگ به گریه خواهد افتاد کوه به زانوان خویش زمین نام مرا در تبِ خویش تکرار خواهد کرد. قیامت؟ مگذار از آتش بگویند آتش پناهِ یخزدگان است من، شعلهای دیگرم اگر در آتشم افکنند آتش، پیش از من خاکستر خویش خواهد شد اگر بگشایند در های بهشت را دیوارهایش تابِ یک عاشق را نخواهند آورد من، بهشت را برای دیدارِ تو ویران خواهم کرد زیرا آنجا که تویی هیچ نامی جز عشق روا نیست #مجید_سنجری @dafateresepid
جز هیچ در این جهان نمیبینم هیچ جز هیچ به آسمان نمیبینم هیچ چون هیچ شدم، جهان همه او گردید جز رویِ خدا عیان نمیبینم هیچ #مجید_سنجری @dafateresepid