مثنوی معنوی مولوی| Masnavi
Статистика📍گذر و نظری بر تأملات حضرت #مولانا در #مثنوی_معنوی از آغاز دفتر اول ✅نقل مطالب با ذکر منبع و نشانی کانال: @masnavimolavii✍️ masnavimolavii@gmail.com
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 359
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 378
- 1/48двое суток
- 433
- 1/72трое суток
- 467
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هرچه از تو یاوه گردد از قضا تو یقین دان که خریدت از بلا #مثنوی_مولوی #دفتر_سوم @masnavimolavii جناب مولانا در این تک بیت درخشان به رازی مگو اشاره می کند. رازی که خبر از لایه های بیخبری ما از رموز حیات می دهد و با از دست دادن هر چیزی غصه دار و نگران می شویم در حالی که از حکمت آن چیزی نمی دانیم و آن ضرر و از دست دادن جهت دفع بلایی بزرگ از ماست. غالبا ما در پی آنیم که کوچک ترین ضرری سمت ما نیاید و به هر ترتیبی شده ضرر را از خود دفع کرده و رندانه دیگران را متحمل آن ضرر کنیم. آدم های رند و زرنگ روزگار ما چنین آدم هایی هستند که جنس بنجل خود را به هزار حیله به دیگران می فروشند و به خیال خود شادند از اینکه ضرر نکرده و سودی کسب کرده اند. ولی انسان عارف و آشنا با رموز باطنی حیات دارد می بیند که این رندی و دفع ضرر به یک ضرر بزرگ تری برای او منجر می شود که بیچاره از آن بیخبر است. یعنی این آدم فکر می کند که با این کارش سود کرده، ولی در واقعیت بلایی که_مثل بیماری،دزدی، تصادف و....._ قرار بوده با این ضرر و زیان از او دفع شود یکباره بر او وارد می شود و بدبخت از همه جا بیخبر نمی داند که از کجا دارد می خورد. پس اگر ضرر و زیانی وارد شد ناراحت نباش و بدان که تو را با این ضرر از بلایی بزرگ حفظ کرده اند.
گر شدی عطشان بحر معنوی فرجهای کن در جزیرهٔ مثنوی فرجه کن چندان که اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس #مثنوی #مولانا @masnavimolavii
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند، زِ موجِ بحر نگریزد مَلَکها را چو مَندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد چو شیری سوی جنگ آید دلِ او چون نهنگ آید به جز خود هیچ نگذارد وَ با خود نیز بستیزد چو هفت صد پردهٔ دل را به نور خود بِدَرّاند ز عرشش این ندا آید: بنامیزد! بنامیزد! چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد #غزلیات #مولانا @masnavimolavii ______________ *بنامیزد:بنام ایزد، چشم بد دور، ماشاءالله؛ مندیل: دستار، دستمال
«زادهٔ ثانی»ست احمد در جهان صد قيامت بود او اندر عيان زو قيامت را همیپرسيدهاند ای قيامت تا قيامت راه چند؟ با زبانِ حال میگفتی بسی كه ز مَحشَر حشر را پرسد كسی؟! بهرِ اين گفت آن رسولِ خوشپيام رمزِ «مُوتوا قبلَ مَوتٍ» يا كِرام همچنانكه مُردهام من قبلِ مَوت زآن طرف آوردهام اين صَيت و صَوت پس قيامت شو، قيامت را ببين ديدنِ هر چيز را شرط است اين #مثنوی #مولانا @masnavimolavii
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم بِهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شَمایِل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد دگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رَمیدهدل آن به که در سَماع نیایم که گر به پای درآیم به در برند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریقِ عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم؟ به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم #غزلیات #سعدی_علیه_الرحمه @masnavimolavii
مصطفی را وعده کرد الطاف حق: گر بمیری تو نمیرد این سَبَق من کتاب و معجزهت را رافعم بیش و کم کن را ز قرآن مانِعم من تو را اندر دو عالم حافظم طاعنان را از حدیثت رافضم کس نتاند بیش و کم کردن درو تو به از من حافظی دیگر مجو رونقت را روز روز افزون کنم نامِ تو بر زر و بر نقره زنم منبر و محراب سازم بِهرِ تو در محبّت قهرِ من شد قهرِ تو نام تو از ترس پنهان میگوَند چون نماز آرند پنهان میشوند از هراس و ترسِ کفّار لعین دینت پنهان میشود زیرِ زمین من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشمِ عاق را چاکرانت شهرها گیرند و جاه دینِ تو گیرد ز ماهی تا به ماه تا قیامت باقی اش داریم ما تو مترس از نَسخِ دین، ای مصطفی! #مثنوی #مولانا @masnavimolavii حیات واقعی دین و استمرار آن به اتحاد ظاهر و باطن است و همانقدر که ظاهر بدون باطن بت پرستی است، باطن بدون ظاهر هم بی ادبی در ساحت شهود است. خداوند دین احمدی و حقیقت محمدی را پایدار می دارد و از هرگونه نسخی در امان نگاه می دارد ولی زنده بودن آن و معرفت و وصول به چنین حقیقتی تنها در مکتب عرفان و در پرتو نور باطن و اتصال به حقیقت ولایت کلّیه الهیه ممکن است. هانری کُربَن فیلسوف و مستشرق فرانسوی در اثر چهارجلدی خود "چشم اندازهای معنوی و فلسفی اسلام ایرانی" استمرار و حیات دین حقیقی و اشراف باطنی بر قلوب سالکان حقیقت و حفظ و هدایت آن در نفوس بشریت را منحصر در وجود انسان کامل و صاحب ولایت کلیه الهیه می داند وگرنه هر دین و مرامی بدون وجود این ولی حیّ خواهد مُرد. محتوای هر گونه پیام عالمِ برتر از دنیای ما و ربط انسان معاصر با حقیقت دین و عالمِ معنا مرهون وجود این ولیّ حیّ الهی است. این حقیقت در انحصار هیچ کسی و هیچ مسلکی نیست و متعلق به همه انسان هاست و تنها شرطش صدق و راستی و کوشش و التجا به درگاه الهی است.
انبیا را، در درون هم نغمه هاست طـالبان را زآن حیاتِ بی بهـاست نشنود آن نغــمه ها را گوشِ حسّ کز ستم ها گوشِ حس باشد نجس ..... نغـــمه هایِ انـــدرونِ اولیـــا اوّلاً گویــد که: ای اجـزایِ لا! هیـن زِ لایِ نفــی سَــرها بر زنیــد زین خیال و وَهم سَر بیرون کنید ای همه پوسیده در کَوْن و فساد جــانِ باقـــیتان نــرویید و نــزاد! #مثنوی #مولانا @masnavimolavii 🔷انبیا و اولیای الهی سخنی دارند در بیرون و ظاهر که همین گوش حس می شنود و نغمه و سخنی دارند در درون که سالکان راه خدا و طالبان حقیقت و جستجوگران صادق از دل آن را می شنوند و محسوس حواس ظاهر نیست و اهل دنیا آن را نمی شنوند و از آن بهره ای ندارند. سخن ظاهری اولیا با مردم را #هدایت_ظاهری و سخن از باطن و درون با رهروان حقیقت را #هدایت_باطنی گویند. 🔷 هدایتِ باطنی برای سالکِ راه حق موجبِ حیات دل و فهمِ حقیقت و پیدا کردنِ راه اوست که برای سالک بی نهایت مهم است و قیمتی نمی توان بر آن گذاشت. 🔹اگر سالک و رهرو اهل صفا و وفا بود این هدایت از باطن برای او تا بالاترین مراحل و مراتبِ سلوک و لقاءِ حق همراه خواهد بود و اگر وسوسه ها و نفسانیت در او پیدا شد از این هدایتِ خاص بهره ای نخواهد برد. 🔻 اگر کسی ادعا کرد که عارف است می توان او را با همین معیار و میزان آزمود. اینطور که اگر انسان دید راه را پیدا می کند و از گیجی و سر درگمی درمی آید و بر سر هر دو راهی ندا و نغمه ای راه را به او نشان می دهد و قلب احساس حیات و حیا می کند؛ این نغمهٔ درون، از اولیای حق است. و اگر او را به پوچی و ناامیدی و سردرگمی مبتلا می کند او نه عارف، بلکه دکانداری بیش نیست! 🔺 بقول حضرت #حافظ: نقد صوفی نه همه صافی و بی غَش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد ▫تمثیلی از حروف لا در بیت سوم و چهارم آمده که اگر سرِ ” لا ” زده شود فقط نقطه ای باقی می ماند و آن تعبیر شده به وهم و خیالات و اعتبارات که همه لا ست!
چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدَن نی قُماش و نقره و میزان و زن مال را کز بَهرِ دین باشی حَمُول نِعْمَ مالٌ صالِحٌ خواندَش رسول آب در کشتی هلاکِ کشتی است آب اندر زیرِ کشتی پُشتی است چون که مال و مُلک را از دل بِراند زآن سلیمان خویش جز مسکین نخواند #مثنوی #مولانا @masnavimolavii از نظر جناب #مولانا دنیایِ مذموم غفلت از پروردگار است. کسب و کار و اسباب و وسایلِ زندگی و زن و مال، دنیا نیست، بلکه اگر اینها برای حفظ حیات و آبرو و در راه بندگی خدا باشد بسیار خوب و شایسته است. مال و ثروتِ دنیا برای انسان مثلِ آب است که اگر داخل کشتی باشد موجب غرق و نابودی کشتی است ولی اگر همین آب زیرِ کشتی باشد موجب حرکت و اتّکایِ کشتی به آن است. گرچه سلیمان نبی صاحب ثروت و سلطنت خیره کننده و بی نظیری بود ولی از آنجا که تعلقی به آنها نداشت، خود را در برابر خداوند عظیم، فقیر و مسکینی بیش نمی پنداشت. 🔻قالَ النبيُّ صلى الله عليه وسلم : نِعْمَ الْمَالُ الصّالِحُ لِلرَّجُلِ الصَّالِحِ
معاشران! گره از زلفِ یار باز کنید شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید حضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعند وَ اِنْ یَکاد بخوانید و در فَراز کنید رَباب و چنگ به بانگِ بلند میگویند «که گوشِ هوش به پیغامِ اهلِ راز کنید» به جانِ دوست که غم پرده بر شما نَدَرَد گر اعتماد بر الطافِ کارساز کنید میانِ عاشق و معشوق فَرق بسیار است چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است که «از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید» هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق بر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید وگر طلب کند انعامی از شما حافظ حَوالَتَش به لبِ یارِ دلنواز کنید #غزلیات #حضرت_حافظ @masnavimolavii
روزی جناب شمس تبریزی را از سلسله اساتید و خرقه اش پرسیدند و وی در پاسخ فرمود: هر کسی سخن از شیخ خویش گوید، ما را رسولالله علیهالسلام در خواب خرقه داد، نه آن خرقه که بعد از دو روز بِدَرّد و ژنده شود و در تونها افتد و بدان اِستنجا کنند، بلکه خرقۀ صحبت، صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دِی و امروز و فردا نیست... خرقه نیست قاعدهٔ من، خرقۀ من صحبت است و آنچه تو از من حاصل کنی خرقۀ من، آن است... آن کس که به صحبت من رَه یافت، علامتش آن است که صحبت دیگران بر او سرد شود و تلخ شود، نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت میکند، بلکه چنان که نتواند با ایشان صحبت کردن! #مقالات #شمس #خرقه_صحبت @masnavimolavii سالک در دل و قلب هم سخن و در گفتگو با پیر است بی صدا و حرف؛ و آن چنان فضای سینه و وجودش را پر می کند که مایل به هیچ سخنی فروتر و پایین تر از آن نیست و سخنان دیگر بر او سرد شوند آن چنان که نشستن پای سخن دیگران و خواندن آثارشان ملال آور خواهد بود.
без подписи
دل ز دل بردار اگر بایست دلبر داشتن دل به دلبر کی رسد جز دل ز دل برداشتن دلبر و دل داشتن نبود طریق عاشقان یا دم از دل داشتن زن یا ز دلبر داشتن عشق را شهوت چو رهبر گشت عشقی کافر است با مسلمانی نشاید عشق کافر داشتن بندهٔ نفسی مرو زی عشق کت ناید درست سوی دریا رفتن و طبع سمندر داشتن عقر کن خنگ هوس را تا توانی زیر گام سطح این چرخ محدب را مقعر داشتن شو که از راه مجاز آری حقیقت را به دست نی مزاج خویش را هر دم فروتر داشتن ای زده دست طلب در دامن نفس پلید بایدت آن دست را پیوسته بر سر داشتن نفس را بگذار تا ز آفاق و انفس بگذری سنگ را درهم شکن خواهی اگر زر داشتن بشکن این آیینهٔ زنگار سود نفس را تا توانی چهره پیش مهر انور داشتن شو مجرد تا در اقلیم غنا گیری قرار کاینچنین کشور به کف ناید ز لشگر داشتن گر توانگر بود خواهی بایدت در هر طریق ناتوانگر بودن و طبع توانگر داشتن در تکاپوی طلب واپستر است از گرد راه آنکه بنشیند به امید تکاور داشتن ای برادر هرچه هستی هیچ شو در راه دوست تا توانی جمله اشیا را برابر داشتن ای پسر باید پی تسخیر شهرستان دل دل ز جان بگرفتن و جان دلاور داشتن ترک خود کن ای پسر تا هر چه خواهی آن کنی اینت ملک و اینت جاه و اینت کشور داشتن با سپاه جهد کن تسخیر ملک معرفت تا توانی جمله گیتی را مسخر داشتن پیش شاهنشاه کل ننگ است در شاهنشهی خان خاقان یافتن یا قصر قیصر داشتن بلکه باید ملک معنی را گرفتن وانگهی قیروان تا قیروان دریای لشکر داشتن چشم صورتبین ببند ای دل که نبود جز گزاف طرهٔ تاریک و رخسار منور داشتن نیز ناید در نظر جز ریشخند کودکان سبلت افشانده و ریش مدور داشتن مانوی کیش است در کیش حقیقت آنکه خواست دیدهٔ حقبین به دیوان مصوّر داشتن چیست نمرودی خلیلالله را هشتن ز دست وانگه از کوری نظر بر صنع آزر داشتن رو به کنج عافیت بنشین که از دریوزگی است کنج دارا جستن و ملک سکندر داشتن چیست دونطبعی هوای خسروی کردن بهدهر با نشان خدمت از فرزند حیدر داشتن بوالحسن خورشید آل مصطفی کاید درست با ولایش تاجی از خورشید بر سر داشتن حجت هشتم رضا، شاهی که بتوان با رضاش هفت چرخ نیلگون را زیر چنبر داشتن هرکه امروز از صفا محشور شد در حضرتش بایدش آسایش از فردای محشر داشتن نعمت دنیا و عقبی بر سرکوی رضاست با رضای او توان نعمای اوفر داشتن ای طلب ناکرده و نادیده احسان امام شایدت دل را بدین معنی مکدر داشتن رو طلب کن با دل بیدار و چشم اشکبار تا ببینی آنچه نتوانیش باور داشتن چون توئی کاهل، چه میخواهی که از بی دولتیست بینوای کاهل امید از توانگر داشتن پادشاهی نیست آن کز روی غفلت چند روز بر سر از دود دل درویش افسر داشتن منصب شاهنشهی چبود؟ مقام بندگی بر در نوباوهٔ موسی بن جعفر داشتن ای به غفلت در پی اکسیر دنیا کنده جان بایدت در بوته ابن یک بیت چون زر داشتن «این ولیالله این اکسیر اعظم این امام خاک شو تا زر شوی، این کشتن این برداشتن» #قصاید #ملک_الشعرابهار @masnavimolavii
از غم و شادی نباشد جوش ما با خیال و وهم نبود هوش ما حالتی دیگر بود کآن نادِر است تو مشو منکر که حق بس قادر است تو قیاس از حالت انسان مکن منزل اندر جور و در احسان مکن جور و احسان، رنج و شادی حادث است حادثان میرند و حقْشان وارث است #مثنوی #مولانا @masnavimolavii
جنید گفت: با سَری[سقطی] به جماعتی از مُخنثان برگذشتم به دل من درآمد که: حال ایشان چون خواهد بود؟ سَری گفت: هرگز به دل من نگذشته است که مرا بر هیچ آفریده فضل است در کلّ عالم. گفتم: یا شیخ! نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای؟ گفت: هرگز نی! #تذکرةالاولیا #ذکر_سَری_سَقطی @masnavimolavii
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو «دریغ دریغ» به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق» مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع» که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟! تو را غروب نماید ولی شروق بود لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟! چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟! کدام دلو فرورفت و پر برون نآمد ز چاه یوسفِ جان را چرا فغان باشد؟! دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد #غزلیات #مولانا @masnavimolavii
بشنو از نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند کز نِیِستان تا مرا بُبریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند سینه خواهم شَرحهشَرحه از فراق تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق هر کسی کاو دور ماند از اصلِ خویش باز جوید روزگارِ وصل خویش من به هر جمعیّتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم هر کسی از ظّن خود شد یار من از درون من نجُست اسرار من سرِّ من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دیدِ جان دستور نیست آتش است این بانگِ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر میْ فتاد نِی حریف هر که از یاری بُرید پردههایش پردههای ما درید همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ نی حدیثِ راهِ پُر خون میکند قصّههای عشقِ مجنون میکند مَحرم این هوش جُز بیهوش نیست مر زبان را مُشتری جز گوش نیست در غمِ ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت، گو: رو، باک نیست! تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بیروزیست، روزش دیر شد در نیابد حالِ پُخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسّلام بندْ بگسِل، باش آزاد، ای پسر! چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمتِ یک روزهای کوزهٔ چشم حریصان پُر نشد تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد شاد باش ای عشقِ خوشسودای ما ای طبیبِ جمله علّتهای ما ای دوای نَخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشقْ جانِ طور آمد عاشقا! طور مست و خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی همچو نی من گفتنیها گفتمی هر که او از همزبانی شد جدا بیزبان شد گر چه دارد صد نوا چون که گُل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت جمله معشوق است و عاشق پَردهای زنده معشوق است و عاشق مردهای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پَرْ وایِ او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟ عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غمّاز نبود، چون بود آینهت دانی چرا غمّاز نیست؟ زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست #مثنوی #مولانا #نی_نامه #عشق_نامه @masnavimolavii
وعده ها باشد حقیقی دلپذیر وعده ها باشد مجازی تاسِه گیر وعدهُ اهل کرم نقدِ روان وعدهُ نااهل شد رنجِ روان #مثنوی #مولانا @masnavimolavii وعده های حقیقی، از منبع حقیقت و معنا پر می شوند و قلبِ صادق در مواجهه با آنها باز و گشوده می شود و بر دل انسان می نشینند و برایش برکت و رحمت می آورند و ثمرات آنها را در زندگی می بیند؛ و در مقابل نشانه وعده های دروغین گرچه در ابتدای امر شوق انگیزند ولی چیزی نگذرد که ملال آور و موجب دردسرخواهند بود و بعد از مدتی آن هیاهو و شعارها و وعده های پوچ و دروغین به سردی گراییده و بی رنگ می شوند و در نهایت برای انسانی که فرصت های عمر خود را در این راه باخته و فریب خورده موجب رنج و عذاب روح و روانش خواهند بود. ______________ * تاسه: گرفتگی دل؛ تاسه گیر: ملال آور؛ نقد روان: سکه رایج؛ رنج روان: رنج روح
باغِ سبزِ عشق کاو بیمنتهاست جز غم و شادی درو بس میوههاست عاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و ترَست دِه زکات روی خوب ای خوبرو شرح جان شرحه شرحه بازگو #مثنوی #مولانا @masnavimolavii
هست صوفی صفاجو ابنِ وقت وقت را همچون پدر بگرفته سخت هست صافی غرقِ عشقِ ذوالجلال ابنِ کس نه، فارغ از اوقات و حال غرقهٔ نوری که او لَم یُولَد است لَم یَلِد لَم یُولد آن ایزد است رو چنین عشقی بجو گر زندهای ورنه وقتِ مختلف را بندهای منگر اندر نقشِ زشت و خوب خویش بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش منگر آن که تو حقیری یا ضعیف بنگر اندر همّت خود، ای شریف! #مثنوی_مولوی #صوفی #صافی @masnavimolavii جناب #مولانا ظرایف و دقایق مهمی را برای تشخیص ناخالصی ها و محدودیت های عرفان های مدّعی و برخی از اهل تصوف، ذکر می کنند. برخی از این ناخالصی ها و محدودیت های عرفان های ناقص در مقابل عرفان نامتناهی و کامل عبارت است از : ۱. پرداختن به "معنویت" در دایره صِرفِ نیازهای دنیوی و مادی ۲. "ریاضت" برای رسیدن به "قدرتِ" نفس ۳. تأکید بر هماهنگی با جهان و کائنات بدون توجه عمق معنای وحدت و تجرّد ۴. "تقویتِ" نفس به جای حرکت و سیر در "فقر و فنا"ی نفس ۵. ماندن در بن بست های دستیابی به "آرامش" و "لذّت معنوی" و بدست آوردن "حال خوب" و غفلت از مقصود حقیقی ۶. اصالت دادن به قدرت و کرامت های معنوی به جای پرهیز و عبور از آنها ۷. ایجاد جاذبه های نفسانی در اشکال مختلف برای جذب مریدان 📍عرفان حقیقی، نامتناهی است و هیچ جا متوقف نمی شود و تنها در دریای وجود مطلق و عشق بی نهایت الهی آرام می گیرد. و چه زیبا حضرت #حافظ در اوج عرفانی غزلش در نقد صوفی سروده است: نقدِ صوفی نه همه صافیِ بیغَش باشد ای بسا خرقه که مُستوجبِ آتش باشد صوفیِ ما که ز وِردِ سحری مست شدی شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد خوش بُوَد گر مَحَکِ تجربه آید به میان تا سِیَه روی شود هر که در او غَش باشد خَطِّ ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب ای بسا رُخ که به خونابه مُنَقَّش باشد ناز پروردِ تَنَعُّم نَبَرَد راه به دوست عاشقی شیوهٔ رندانِ بلاکش باشد غمِ دنیای دَنی چند خوری؟ باده بخور حیف باشد دلِ دانا که مُشَوَّش باشد دلق و سجادهٔ حافظ بِبَرَد باده فروش گر شرابش ز کفِ ساقی مَه وَش باشد
بلال صدیق در هنگام خواندن اذان "حی" را از روی ناتوانی و لکنت "هی" تلفظ می کرد و عده ای مقدس از در خیرخواهی درآمدند و به پیغمبر گفتند: اسلام نوپاست و این غلط در اذان خوب نیست؛ موذّنی بیاور که شیواتر و بهتر اذان گوید! آن بلالِ صدق در بانگِ نماز "حیَّ" را "هیَّ" همیخواند از نیاز تا بگفتند: ای پیمبر نیست راست! این خطا، اکنون که آغازِ بِناست ای نبی و ای رسولِ کردگار یک مؤذّن کاو بوَد اَفصح بیار عیب باشد اوّل دین و صلاح لحنِ خواندن لفظِ حَی علی فلاح خشمِ پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت: کای خسان نزدِ خدا "هیّ" بلال بهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قال وا مشورانید تا من رازتان وا نگویم آخر و آغازتان #مثنوی_مولوی #دفتر_سوم @masnavimolavii آنچه نزد حق خریدار دارد صدق و راستی است نه کشیدن والضّالّین! تأکید بیش از اندازه روی الفاظ و ادای حروف از مخرج و تمرکز بر کلمات و طرز عمل، سالک را از توجه به اصل مطلب که خود حق باشد باز می دارد و شریعت مدارانی که مردم را در الفاظ و حروف و طرز ادای کلمات نگه می دارند و آنان را از توجه به مبدأ به صِرفِ ظاهر عمل سوق می دهند مصداق کسانی هستند که راه و مسیر حق را می بندند. پیامبر بر این خرده گیران شریعت و ملانقطی های متظاهر هشدار می دهد که همین لفظِ غلط بلال نزد محبوب حقیقی از هزار ذکر و قیل و قال شما بهتر و رفیع تر است. از این ایرادگیری و لفّاظی بپرهیزید وگرنه مجبور می شوم باطن پلیدتان را از ابتدا تا انتها آشکار کنم!