بخوان ای همسفر با من
Статистикаرخدادهای فرهنگی، اشعار ، تأملات و یادداشت های ادبی بهروز سپیدنامه (دانشیار دانشگاه ایلام)
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 211
- 1/48двое суток
- 241
- 1/72трое суток
- 260
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
(۱) نگاهت ترجمان آب، مریم! سرود دختر مهتاب، مریم! شنیدم ناخوش احوالی، از این رو دلم بی تاب شد... بی تاب، مریم! (۲) به روی تخت خوابیده است، مریم گل درد از جهان چیده است، مریم زلال عشق را از چشم هایش به رود و چشمه بخشیده است، مریم (۳) سکوتش رنج فریادی بلند است شکیبایی به چشمش مستمند است تحمل پیش صبر و طاقت او نمی داند حسابش چند چند است (۴) (به محمدرضا و زارا) پدر، چشمی به سوی ماه دارد و مادر قصه ای جانکاه دارد خدا در خانه ی آن ها به صد شوق هزاران درد خاطرخواه دارد (بهروز سپیدنامه) 🔸پ.ن مریم، دختر زیبایی است که سال هاست با قرص های فنوباربیتال سکوت و رنج اش را قسمت می کند. و استاد محمدرضا رستم پور و همسر گرانقدرش زارا، سال هاست که قرار را به بیقراری گره زده اند تا لحظه ای از فرزند غافل نمانند. چند روزی است که مریم تشنج کرده و در بیمارستان است و خانه، لبخند زیبایش را به انتظار نشسته است https://t.me/behrooz_sepidnameh
با خاطره ها، به آسمان باید رفت بی دغدغه ی سود و زیان باید رفت لبخند به لب با غم پنهان، روزی چون اکبر عبدی از جهان باید رفت (بهروز سپیدنامه)
در خاک نشانده خنده ای دیگر را افشانده میان باد خاکستر را در کوچه ی خاطرات جاری کرده لبخند صمیمی عمو اکبر را (بهروز سپیدنامه)
без подписи
без подписи
без подписи
در زاد روز مهربانویم، زهرا دل من خاطری ناشاد دارد هزاران درد مادر زاد دارد ولی با این همه غم، مهربانی به نام سوم مرداد دارد (بهروز سپیدنامه)
🌳 وقتی آتش به جان کوه می افتد ... ✍️ محمد رستمی همیار طبیعت . وقتی آتش به جان کوه می افتد و کوه رخت عزا به تن می کند این فقط درخت و بوته و مرتع نیست که در آتش می سوزند بلکه زندگی چرنده و پرنده هم نیست و نابود می شود . گاهی سرعت باد و شعله ور شدن آتش چنان است که پرندگان فرصت پیدا نمی کنند طفلکان خود را نجات دهند .نمی دانم آیا قلم هم می تواند قلب شکسته مادر روباهی را که بچه هایش در میان آتش گیر افتاده اند شرح دهد یا نه ؟! وقتی کبکی تا دور دست ها می رود تا شاید در این گرمای تابستان جرعه آبی برای بچه هایش بیاورد وقتی بر می گردد که خانه و لانه و همه کس او سوخته است آیا دیگر نای خواندن و خرامیدن به ناز هم دارد ؟! نمی دانم شاید این شعر استادبهروز سپیدنامه شاعر طبیعت دوست ایلامی توانسته باشد بخشی از غم و درد کوه و شعله های آتش را بازگو کرده باشد ؛ زخمی شده از دشنه ی غم ها روحت جان ها به فدای پیکر مجروحت ای جنگل بی گناه خون می گریم هر بار که شعله می وزد در کوه ات . @donyayeilam
استاد محمد رستمی
در صحنه ی دادگاه، خواهد پرسید در باره ی هر گیاه، خواهد پرسید در روز جزا خدا ز اصحاب قلم از جنگل بی پناه، خواهد پرسید (بهروز سپیدنامه) https://t.me/behrooz_sepidnameh
😢😢😢 وقتی زغال، زاگرس را میسوزاند! ✍️مهدی نورمحمدی #نه_به_خرید_زغال_بلوط دیشب، آتش در دل کوهستان قلارنگ شعله کشید؛ در منطقه حفاظتشده مانشت و قلارنگ. جایی که نیروهای منابع طبیعی، محیطزیست، سمنها و مردم بومی، ساعتها در میان شیبهای تند و درههای عمیق جنگیدند تا آتش را مهار کنند! اما صبح، دلیل این فاجعه آشکار شد... چند کوره زغال! چند بشکه که برای تولید زغال روشن شده بودند، بخشی از زاگرس را به خاکستر تبدیل کردند. میدانیم که بیکاری و مشکلات معیشتی، بسیاری را به این راه کشانده است؛ اما وقتی آخرین درختان بلوط قربانی شوند، نه جنگلی میماند، نه معیشتی! تا زمانی که تقاضا برای زغال بلوط وجود داشته باشد، زاگرس همچنان خواهد سوخت! @hirofilm
زخمی شده از دشنه ی غم ها روح ات جان ها به فدای پیکر مجروح ات ای جنگل بی گناه خون می گریم هر بار که شعله می وزد در کوه ات (بهروز سپیدنامه) https://t.me/behrooz_sepidnameh
جنگلهای کوه قلارنگ، قربانی حریق عده ای سودجو شدند اندوه که جهل باز آتش افروخت سرسبزی کوه را به خاکستر دوخت یک بشکه ی تولید زغال روشن... فریاد... بلوط باز در آتش سوخت (بهروز سپیدنامه) https://t.me/behrooz_sepidnameh
به سربازانی که در جنوب ایران، ناجوانمردانه به خاک و خون کشیده شدند جوشيد شعله زد به شتك از گلوی خاك خوني كه ريخت از تن پاكت به روی خاك هابيل بي گناه من ای عصمت زمين گل داده در خزان شما آبروی خاك نامت پرنده ای است كه نوشيد در شفق با حلق پاره جام عطش از سبوی خاك بالا بلند حادثه جويم، شكسته شد بغض غريب صاعقه در گفتگوی خاك زان لحظه ای كه سرب مذابت به خون كشيد هفت آسمان هماره كنند آرزوی خاك چشمم مباد آنكه ببينم چراغ تو خاموش گشته در گذر های هوی خاك محدوده ای كه عشق در آن نغمه سر دهد هرگز نيافت حيرت جانت به روی خاك با شوق روی توست كه خورشيد ناشكيب در لحظه ی غروب نهد رو به سوی خاك (بهروز سپیدنامه)
کاش کودکان نمیمردند کاش تا پایان جنگ لحظه ای به آسمان می رفتند آنگاه آسوده بال باز می گشتند و در پاسخ به حیرت والدین که می پرسند: کجا بودید؟ شادمان می گفتند: داشتیم با ابرها بازی می کردیم کاش کودکان به یکدیگر عشق می ورزیدند و به جای سنگ، گل ها شادی ها و صلح را پرتاب می کردند کاش آسمان کودک میبارید کاش زمین کودک میرویاند کاش میمردیم و ای کاش می زیستیم کاش بزرگ نمی شدیم و کودک میماندیم کاش جنگ پایان می یافت کاش یادمان می آمد که کودکیم و به یاد میآوردیم که انسانیم کاش به یاد میآوردیم که کودکی بیش نیستیم که مشق راه رفتن را عشق ورزی را سخن گفتن را و صلح را میآموزیم. 🔹شعر: غسان کنفانی 🔸ترجمه آزاد: بهروز سپیدنامه
لیت الأطفال لا یموتون لیتهم یؤخذون إلى السماء مؤقتاً حتى تنتهی الحرب ثم یعودون الی بیوتهم آمنین و حین یسالهم الاهل محتارین: این کنتم؟ یقولون مرحین: کنا نلعب مع الغیوم لیت الأطفال یحبون بعضهم ولا یرمون الحجارة لیتهم یرمون الورود لیتهم یرمون الأفراح لیتهم یرمون السلام لیت السماء تمطر أطفالاً لیت الأرض تنبت أطفالاً لیتنا نموت جمیعاً لیتنا نعیش جمیعاً لیتنا نبقى أطفالاً لیتنا لا نكبر لیت الحرب تنتهی لیتنا نتذکّر أننا أطفال لیتنا نتذکّر أننا بشر لیتنا نتذکّر أننا لسنا إلا أطفالاً نتعلم المشی نتعلم الحب نتعلم الکلام نتعلم السلام
без подписи
شعر: حسین منزوی اجرا: بهروز رضوی
без подписи