tgindex
Immanence | Power & Assemblages

Immanence | Power & Assemblages

Статистика
@causasuinovaПолитикаперсидский

خوانش قدرت در سطح ایماننس از خلال آرایش‌های مادی–سیاسی بی‌ارجاع به معنا، نیت یا اخلاق اینجا کار روی سازوکارهاست، نه تفسیر https://t.me/Inadequata

Последний пост
18 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Политика
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
126
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
243
20 постов
Вовлечённость
192,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
199
1/48двое суток
228
1/72трое суток
245

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • وقتی منشأ قدرت از نظر ناپدید می‌شود خواندن فصل پولِ گروندریسه برای من تنها خواندن فصلی درباره اقتصاد سیاسی نبود. هرچه بیشتر پیش می‌رفتم، این پرسش بیشتر ذهنم را درگیر می‌کرد که چگونه ممکن است رابطه‌ای که خود انسان‌ها آن را پدید آورده‌اند، در برابر همان انسان‌ها به صورت قدرتی مستقل ظاهر شود. مارکس نشان می‌دهد که پول از بیرون وارد مبادله نمی‌شود؛ پول محصول خودِ مناسبات مبادله است. اما همین که این رابطه تثبیت می‌شود، گویی همه چیز وارونه می‌شود. دیگر چنین به نظر می‌رسد که این پول است که مبادله را ممکن می‌کند، نه اینکه مبادله، پول را پدید آورده باشد. رابطه اجتماعی در قالب یک چیز ظاهر می‌شود و همان چیز، بر رابطه اجتماعی فرمان می‌راند. به نظرم اهمیت این نکته فقط در تحلیل پول نیست. شاید بتوان آن را به عنوان سرنخی برای فهم بسیاری از پدیده‌های دیگر نیز به کار گرفت. هر جا که محصول کنش مشترک انسان‌ها به صورت نیرویی مستقل، طبیعی یا متعالی در برابر خود آنان ظاهر شود، با منطقی مشابه روبه‌رو هستیم. پول، دولت، قانون، ملت و حتی خدا، بی‌آنکه یکسان باشند، می‌توانند از این منظر کنار هم قرار گیرند؛ نه به این دلیل که ماهیت واحدی دارند، بلکه از آن رو که همگی می‌توانند حاصل رابطه‌های اجتماعی باشند و در عین حال، به گونه‌ای تجربه شوند که گویی پیشاپیش وجود داشته‌اند و انسان‌ها صرفاً تابع آن‌ها هستند. این همان نقطه‌ای است که به نظرم گفت‌وگوی مارکس و اسپینوزا جذاب می‌شود. مارکس نشان می‌دهد که چگونه رابطه‌های اجتماعی در قالب چیزها ظاهر می‌شوند و استقلال می‌یابند. اسپینوزا نیز از زاویه‌ای دیگر نشان می‌دهد که انسان‌ها اغلب علت‌های واقعی کنش خود را نمی‌شناسند و از همین رو، قدرت را در قالب موجودات، اراده‌ها یا اقتدارهایی بیرون از خود تصور می‌کنند. شاید به همین دلیل بتوان این دو سنت را نه به عنوان تکرار یکدیگر، بلکه به عنوان دو مسیر متفاوت برای اندیشیدن به یک مسئله مشترک خواند: چگونه آنچه در همکاری و زندگی مشترک انسان‌ها پدید آمده است، در برابر آنان به صورت قدرتی مستقل ظاهر می‌شود. از این منظر، مسئله خدا نیز برای من شکل دیگری پیدا می‌کند. مقصودم نه اثبات وجود خداست و نه انکار آن. آنچه برایم اهمیت دارد، این است که خدا را نیز بتوان به مثابه یکی از صورت‌های تاریخی سازمان‌یافتگی قدرت فهمید؛ صورتی که در دوره‌ای از تاریخ، توانسته است خود را به عنوان امری متعال و مستقل بر زندگی انسان‌ها تحمیل کند. همان‌گونه که پول را نمی‌توان بدون مناسبات اجتماعی فهمید، شاید خدا را نیز نتوان جدا از آرایش‌های تاریخی، نهادی و تخیلی‌ای فهمید که به آن امکان ظهور و اثرگذاری داده‌اند. اگر این خوانش درست باشد، مسئله اصلی نه پول است، نه خدا و نه حتی دولت. مسئله این است که چگونه انسان‌ها سرچشمه توانش مشترک خود را در قالب صورت‌هایی تجربه می‌کنند که مستقل از خودشان به نظر می‌رسند. شاید ارزش بازخوانی مارکس و اسپینوزا امروز نیز دقیقاً در همین باشد؛ اینکه یادآوری می‌کنند قدرت، پیش از آنکه در نهادها یا اشخاص مستقر شود، در خود رابطه‌های اجتماعی و در کنش مشترک انسان‌ها تولید می‌شود. شاید سیاست رهایی نیز از همین نقطه آغاز شود: از بازشناسی این واقعیت که آنچه بر ما حکم می‌راند، همواره چیزی بیرون از ما نیست، بلکه اغلب شکلی تاریخی از همان نیروهایی است که خود، در زندگی مشترکمان، پدید آورده‌ایم.

  • چگونه یک سرزمین به موضوع سرمایه‌گذاری تبدیل می‌شود؟ بعضی پرسش‌ها را نمی‌توان با افزودن شواهد بیشتر پاسخ داد، زیرا مسئله در کمبود شواهد نیست، بلکه در نقطه‌ای است که پرسش از آن آغاز می‌شود. این یادداشت تلاشی است برای جابه‌جا کردن همان نقطه آغاز. به‌جای آنکه از آنچه بر سر یک سرزمین می‌آید آغاز کند، می‌پرسد چه دگرگونی‌ای در شیوه فهم و ارزش‌گذاری سرزمین رخ می‌دهد که امکان چنین تحولاتی را پدید می‌آورد. شاید فهم یک وضعیت، بیش از آنکه به انباشت مصادیق وابسته باشد، به یافتن صورت درست مسئله وابسته است. چگونه یک سرزمین به موضوع سرمایه‌گذاری تبدیل می‌شود؟ @causasuinova

  • همکاری و توان انبوهه: تأملی در نسبت مارکس و اسپینوزا این یادداشت حاصل تلاشی است برای اندیشیدن به نسبت میان مارکس و اسپینوزا از خلال یک مسئله مشخص: چرا تجربه مشترکِ استثمار و رنج، لزوماً به کنش جمعی و آگاهی طبقاتی منجر نمی‌شود؟ در این متن کوشیده‌ام از فهم‌های رایجی که آگاهی را صرفاً نتیجه تشدید بحران یا انباشت رنج می‌دانند فاصله بگیرم و در عوض، بر خودِ مناسبات همکاری و اجتماع‌یافتگی‌ای تمرکز کنم که سرمایه ناگزیر آن‌ها را تولید می‌کند. پرسش اصلی این است که چگونه بدن‌هایی که ابتدا در سطح عواطف منفعل و واکنش به وضعیت مشترک به یکدیگر متصل می‌شوند، می‌توانند از خلال تجربه افزایش توان و شکل‌گیری تصورات مشترک، به سطح کنش برسند. طبیعتاً این یادداشت نه ادعای ارائه دستگاهی نظری جدید دارد و نه قصد مداخله‌ای فراتر از متون مارکس و اسپینوزا. بیشتر تلاشی است برای بازسازی و صورت‌بندی برخی امکاناتی که به گمان من در آثار این دو متفکر حضور دارند و شاید بتوانند در فهم نسبت میان همکاری، آگاهی و توان جمعی همچنان راهگشا باشند. @causasuinova همکاری و توان انبوهه: تأملی در نسبت مارکس و اسپینوزا

  • اقتصاد سیاسی انباشت اجتماعی مسئله اصلی در تحلیل‌های رایج درباره سیاست خارجی و منازعات ژئوپلیتیک، معمولاً در سطح انتخاب میان دو قطب ساده‌شده باقی می‌ماند: یا حفظ وضع موجود به نام امنیت، یا گشایش به بیرون به نام توسعه و رفاه. این دوگانه، هرچند در سطح گفتمان سیاسی کار می‌کند، در سطح تحلیل یک خطای بنیادی دارد: آنچه به‌عنوان «موضوع سیاست» صورت‌بندی می‌شود، صرفاً تصمیم‌های دولت‌ها یا کنش قدرت‌های خارجی است، در حالی که آنچه در واقع در جریان است، بازچینش لایه‌ای عمیق‌تر از انباشت تاریخی است. این انباشت را می‌توان «زمان اجتماعی فشرده‌شده» نامید؛ یعنی مجموعه‌ای از کارهای طولانی‌مدت، آموزش‌های نهادی، سرمایه‌گذاری‌های زیرساختی و شکل‌گیری مهارت‌هایی که در قالب ظرفیت‌های صنعتی، فناورانه و امنیتی یک جامعه متبلور شده‌اند. آنچه به‌عنوان توان نظامی، ظرفیت هسته‌ای یا زیرساخت صنعتی شناخته می‌شود، در این معنا نه ابزارهای دولت، بلکه صورت‌های متراکم‌شده همین زمان اجتماعی‌اند. اگر سیاست را از این زاویه ببینیم، مسئله از سطح «درست یا غلط بودن یک توافق» به سطح دیگری منتقل می‌شود: اینکه هر مداخله، توافق یا فشار خارجی چگونه این انباشت را بازآرایی می‌کند. این بازآرایی می‌تواند تثبیت، انتقال، فرسایش یا تبدیل باشد. اما نکته تعیین‌کننده این است که این جابه‌جایی‌ها صرفاً در سطح ابزارها رخ نمی‌دهند، بلکه در سطح توان بازتولید جامعه اثر می‌گذارند؛ یعنی در ظرفیت ادامه تولید زندگی، دانش و امکان‌های آینده. در این چارچوب، تحریم‌ها، توافق‌های محدودکننده یا سیاست‌های بازدارنده نظامی، صرفاً ابزار فشار نیستند. آن‌ها سازوکارهایی‌اند که مسیرهای ممکن یک جامعه را بازتنظیم می‌کنند: برخی مسیرها را مسدود می‌سازند، برخی دیگر را تنها امکان باقی می‌گذارند. نتیجه، نه فقط تغییر در رفاه یا تولید، بلکه تغییر در ساختار زمان اجتماعی است؛ نسبت میان گذشته انباشته، حال قابل مدیریت، و آینده قابل تصور. در همین نقطه، یک فرض پنهان در بسیاری از تحلیل‌های سیاسی خود را نشان می‌دهد: این تصور که بیرون از جامعه، نیرویی وجود دارد که می‌تواند حامل بهبود وضعیت عمومی آن باشد. اما اگر این بیرون را شبکه‌ای از منافع نامتقارن ببینیم، روشن می‌شود که هیچ بازیگر بیرونی به‌طور ساختاری متعهد به افزایش توان جمعی یک جامعه دیگر نیست. پیامدها، جانبی‌اند نه هدف. در نتیجه، مسئله مرکزی نه دفاع از یک طرف منازعه، بلکه ارزیابی این است که هر آرایش جدید قدرت چه نسبتی با توان بازتولید یک جامعه برقرار می‌کند. این توان، مجموعه‌ای از ظرفیت‌های مادی، نهادی و دانشی است که امکان تداوم زندگی اجتماعی را می‌سازد. کاهش آن همیشه فوری دیده نمی‌شود، همان‌طور که افزایش آن هم لزوماً قابل مشاهده نیست؛ اما مسیر را تعیین می‌کند. در این میان، خطای تحلیلی دیگری نیز وجود دارد: اینکه چون یک ظرفیت با هزینه تاریخی سنگین ساخته شده، باید حفظ شود. این نگاه، انباشت را مقدس می‌کند. در حالی که هر انباشت هم‌زمان امکان و محدودیت است. مسئله نه حفظ یا حذف، بلکه جایگاه آن در آرایش فعلی نیروهاست. سیاست، در این معنا، نه تصمیم، بلکه بازچینش مداوم توان‌های جمعی است. نیروهای داخلی و خارجی، دولت‌ها و ساختارهای امنیتی، همگی درگیر سازمان‌دهی این انباشت‌اند. آنچه تعیین‌کننده است، نه صورت سیاست، بلکه اثر آن بر تولید آینده است. اگر بخواهیم فشرده کنیم: سیاست معاصر، میدان بازتوزیع «زمان اجتماعی انباشته‌شده» است؛ میدانی که در آن هر توافق، فشار یا منازعه، شکلی از سازمان‌دهی این انباشت را تحمیل می‌کند. @causasuinova

  • شکست و بحران تفسیر در این یادداشت، شکست نه به‌عنوان پایان یک فرایند، بلکه به‌عنوان شیوه‌ای از فهم و نام‌گذاری وضعیت‌های سیاسی بررسی می‌شود. تمرکز اصلی بر این است که چگونه آنچه «شکست» نامیده می‌شود، تنها یک داوری درباره واقعیت نیست، بلکه در شکل‌دهی به امکان‌ها، افق‌های کنش و حتی نحوه دیدن دگرگونی‌ها نقش دارد. در ادامه، مسئله به نسبت میان زمان سیاسی و تجربه تغییر کشیده می‌شود؛ جایی که نشان داده می‌شود فهم خطی از آغاز و پایان، چگونه بسیاری از دگرگونی‌های واقعی را نامرئی می‌کند. در این چارچوب، مفهوم «دیرند» به‌عنوان راهی برای فهم پیوستگی و تداوم تغییر وارد بحث می‌شود. در نهایت، بحث به این نقطه می‌رسد که سیاست را باید نه صرفاً در سطح پیروزی و شکست، بلکه در سطح توزیع توان، عاطفه و امکان بازآرایی فهم کرد. شکست و بحران تفسیر

  • Henri Bergson (1859–1941) اهمیت برگسون برای ما این است که بین زمان کرونولوژیکِ خطی و «دیرند» تفکیک می‌گذارد؛ یعنی بین زمانی که چیزها را با آغاز و پایان می‌سنجد و زمانی که در آن دگرگونی به‌صورت یک جریان پیوسته و زنده در حال شدن است. سعی می‌کنیم بیشتر از او بهره ببریم، چون این تفکیک کمک می‌کند تجربه سیاسی را از جمع‌بندی‌های فوری و خطی بیرون بیاوریم و آن را به‌عنوان یک فرایند زنده ببینیم که در آن گذشته از بین نمی‌رود، بلکه در اکنون رسوب می‌کند و شکل‌های تازه تولید می‌کند.

  • درآمدی بر یک پرسش پس از هر موج سیاسی، هر اعتراض، هر مطالبه و هر بحرانی، معمولاً یک پرسش تکرار می‌شود: «آخرش چه شد؟» پرسشی که در ظاهر ساده است، اما اغلب ما را وادار می‌کند تاریخ را فقط از منظر نتایج فوری آن بخوانیم؛ از منظر پیروزی‌ها و شکست‌ها، از منظر آنچه به دست آمد و آنچه از دست رفت. اما اگر این تنها راه خواندن تاریخ نباشد چه؟ اگر بخشی از آنچه در جامعه رخ می‌دهد، در سطحی عمل کند که در تقویم رخدادها دیده نشود؟ اگر آنچه در چند دهه اخیر انباشته شده صرفاً مجموعه‌ای از مطالبات برآورده‌نشده یا بحران‌های تکرارشونده نباشد، بلکه تغییری در نسبت جامعه با امکان مداخله در امر مشترک باشد؟ این یادداشت تلاشی است برای فاصله گرفتن از روایت‌هایی که تاریخ را به رشته‌ای از رخدادها یا به تداوم یک جوهر ثابت فرو می‌کاهند. مسئله آن نیست که کدام رخداد موفق بود و کدام شکست خورد؛ مسئله این است که در خلال این تجربه‌ها چه چیزی تغییر کرده است. از اعتراضات و مطالبه‌گری‌های چند دهه اخیر تا منازعه بر سر امر عمومی، از نقد روایت‌های هویت‌محور تا پرسش از دوام و تداوم کنش جمعی، متن حاضر می‌کوشد به این پرسش نزدیک شود که در زمان چه چیزی باقی می‌ماند و چه چیزی انباشته می‌شود. شاید آنچه باقی می‌ماند نه خود رخدادها، نه مطالبات و نه حتی پاسخ‌هایی باشد که به آن‌ها داده شده است؛ بلکه تغییری تدریجی در تصور جامعه از حق مداخله در چیزی که امر عمومی نامیده می‌شود. این یادداشت دعوتی است به خواندن تاریخ از زاویه‌ای دیگر: نه از منظر آنچه پیروز شد، بلکه از منظر آنچه توانست در برابر کاهش توان مقاومت کند. متن پیش رو تلاشی است برای اندیشیدن به این پرسش. تاریخ از منظر توان: آنچه انباشته می‌شود

  • مشکل اسرائیل و آمریکا با ج.ا ایران، از اول هم سر موضوعات نظامی و امنیتی بود و قرار بود اگر جایی هم به پایان برسد، با رد و بدل شدن یک‌سری امتیاز در همین حوزه تمام شود. این‌که عده‌ای هنوز فکر می‌کنند آمریکا و اسرائیل می‌خواستند با حمله‌ی نظامی برای مردم ایران رفاه و آزادی هدیه بیاورند، از همان اول هم عجیب بود. جنگ، چه بخواهیم چه نخواهیم، اثرش را روی اقتصاد و زندگی روزمره‌ی مردم می‌گذارد؛ اثراتی که تازه با گذشت زمان بیشتر خودشان را نشان می‌دهند. مگر عمر آدم چقدر است که منتظر بماند شاید سال‌ها بعد یک تحول مثبت از دل جنگ بیرون بیاید؟ شاید برای بعضی تجار مسیرهای اقتصادی جدیدی باز شود، اما برای نیروی کاری که از زمین و زمان فشار می‌خورد و مدام باید هزینه‌ی بحران‌ها را بدهد، فقط یک مشکل دیگر به مشکلات قبلی اضافه شده است. خوشا به حال آن‌هایی که جنگ و بحران، برایشان برکت و انباشت سرمایه به همراه می‌آورد.

  • #پرسش_از_پرسش چه چیزی یک مسئله را به مسئله تبدیل می‌کند؟ معمولاً تصور می‌کنیم اندیشیدن از جایی آغاز می‌شود که مسئله‌ای را تشخیص می‌دهیم و سپس با اتکا به مفاهیم و استدلال‌ها می‌کوشیم آن را تحلیل کنیم. در این تصویر، پرسش نقطه عزیمت است و تحلیل تلاشی برای پاسخ‌گویی به آن. اما شاید لازم باشد یک گام عقب‌تر برویم و خودِ این نقطه عزیمت را به پرسش بکشیم: چه چیزی یک مسئله را برای ما به مسئله تبدیل می‌کند؟ اهمیت پرسش هایدگر درباره معنای هستی را می‌توان در همین جابه‌جایی دید. او پیش از آنکه به دنبال پاسخ باشد، متوجه می‌شود که خودِ پرسش از هستی در پسِ بداهتی ظاهری پنهان شده است. مسئله صرفاً یافتن پاسخ درست نیست؛ بلکه روشن کردن افقی است که درون آن برخی پرسش‌ها ممکن و برخی دیگر ناممکن می‌شوند. از این منظر، اندیشیدن زمانی آغاز می‌شود که بداهت‌های ما ترک بردارند و آنچه طبیعی و مسلم می‌پنداشتیم دوباره پرسش‌برانگیز شود. اما اگر این مسیر را از زاویه‌ای دیگر دنبال کنیم، به مسئله‌ای می‌رسیم که نزد اسپینوزا برجسته‌تر است. پرسش دیگر فقط این نیست که در چه افق فهمی قرار داریم، بلکه این است که چه ضرورتی ما را در این افق مستقر کرده است. چرا این پرسش برای ما اهمیت پیدا می‌کند؟ چرا این مفروضه برای ما بدیهی جلوه می‌کند؟ چه نیروها، نسبت‌ها، تجربه‌ها و عادت‌هایی ما را به این نقطه عزیمت رسانده‌اند؟ در اینجا توهمی پدیدار می‌شود که اغلب از نظر پنهان می‌ماند. ما گمان می‌کنیم آزادانه مفروضات خود را انتخاب کرده‌ایم و سپس بر اساس آن‌ها دست به تحلیل زده‌ایم. حال آنکه ممکن است خودِ این مفروضات محصول تاریخ، نهادها، مناسبات قدرت، تجربه‌های زیسته و اقتصاد عاطفی خاصی باشند که بی‌آنکه مستقیماً دیده شوند، در حال عمل‌اند. در چنین وضعیتی، نقد یک مفروضه لزوماً به معنای عبور از آن نیست؛ زیرا آنچه باید فهمیده شود صرفاً محتوای مفروضه نیست، بلکه سازوکار تولیدکننده آن است. شاید به همین دلیل پرسش رادیکال‌تر این نباشد که «آیا این تحلیل درست است؟» بلکه این باشد که «چه چیزی ما را به سوی این تحلیل هدایت کرده است؟» پیش از آنکه درباره حقیقت یا خطای یک گزاره داوری کنیم، باید بپرسیم چه چیزی آن گزاره را برای ما معنادار کرده است. پیش از آنکه به پاسخ‌ها بپردازیم، باید ببینیم چگونه پرسش‌ها شکل گرفته‌اند و چه چیزی آن‌ها را ضروری ساخته است. در این معنا، مسئله تنها نقد مفروضات نیست. نقد مفروضات همچنان در سطح محتوا باقی می‌ماند. آنچه اهمیت دارد شناخت ضرورت‌هایی است که ما را به مفروضاتمان پیوند می‌دهند. زیرا تا زمانی که این ضرورت‌ها ناشناخته بمانند، ممکن است از یک مفروضه عبور کنیم اما همچنان درون همان سازوکار تولید معنا باقی بمانیم. شاید اندیشیدن از جایی آغاز شود که نه فقط پاسخ‌ها و نه فقط پرسش‌ها، بلکه خودِ شرایط امکانِ پرسش را به موضوع تفکر بدل کنیم. در آن نقطه مسئله دیگر این نیست که چه می‌اندیشیم، بلکه این است که چرا دقیقاً از اینجا می‌اندیشیم و نه از جای دیگر. @causasuinova

  • این یادداشت تلاش می‌کند نشان دهد آنچه معمولاً به‌عنوان نظم طبیعی، عقلانی یا توسعه تجربه می‌کنیم، چگونه در سطحی دیگر از طریق سازمان‌دهی نامتقارن فضا و مصرف تدریجی ظرفیت‌های زیستی خود را بازتولید می‌کند. تمرکز متن بر این است که هزینه‌های این بازتولید چگونه از سطح تصمیم‌گیری جدا می‌شوند و در تجربه روزمره فضاها رسوب می‌کنند، در حالی که در زبان سیاست به شکل ضرورت و عقلانیت بازنمایی می‌شوند. از کجا جهان را توضیح می‌دهیم؟ «بازتولید نظم و جابه‌جایی پنهان هزینه‌های زیستی»⁩

  • بخشی از استوری یکی از دوستان

  • بخشی از استوری یکی از دوستان

  • هر از گاهی دست به ساختن موسیقی بی‌کلام می‌برم. از علاقه‌مندی‌های من است و هر وقت فرصت و حوصله‌ای باشد، چیزی می‌سازم.

  • без подписи

  • بحرانِ میزبان یادداشتی درباره قدرت و شرایط بازتولید آن الکسی دو توکویل جایی در بحث رژیم پیش از انقلاب فرانسه اشاره می‌کند که اگر پادشاه می‌دانست با پایین کشیدن اشراف در حال تضعیف خود نیز هست، شاید مسیر دیگری را انتخاب می‌کرد. آنچه در این جمله برای من اهمیت دارد نه دفاع از اشراف است و نه صحت‌سنجی روایت الکسی دو توکویل از انقلاب فرانسه؛ مسئله‌ای است که ناخواسته از دل آن بیرون می‌آید. گویی یک آرایش قدرت در تلاش برای افزایش ظرفیت خود، بخشی از شرایطی را که بقایش به آن وابسته است فرسوده می‌کند. این همان چیزی است که در زیست‌شناسی رابطه انگلی نیز دیده می‌شود؛ انگل از بدن میزبان تغذیه می‌کند، اما اگر فرسایش میزبان از توان بازتولید آن پیشی بگیرد، خود رابطه نیز وارد بحران می‌شود. شاید به همین دلیل مسئله را نباید از رأس هرم قدرت آغاز کرد، بلکه باید از بدن‌ها و اتصال‌هایی شروع کرد که یک نظم بر دوش آن‌ها ایستاده است. در فرانسه پیش از انقلاب، اشراف محلی صرفاً صاحبان امتیاز نبودند؛ بخشی از سازمان فضایی قدرت را نیز تشکیل می‌دادند. سلطنت برای تمرکز بیشتر، بسیاری از این اتصال‌ها را قطع کرد و در نتیجه چیزی بیش از رقیبان خود را از دست داد. آنچه فرسوده شد تنها یک طبقه نبود، بلکه بخشی از ظرفیت‌های اداری، ارتباطی و محلی‌ای بود که بازتولید همان نظم به آن‌ها وابسته بود. اشراف در اینجا نه میزبان، بلکه یکی از اجزای سازوکاری بودند که سلطنت بر آن تکیه داشت و هم‌زمان آن را تضعیف می‌کرد. این مسئله بعدها در شکلی دیگر نزد مارکس ظاهر می‌شود. سرمایه فقط با کارگر مواجه نیست، بلکه با بازتولید نیروی کار نیز مواجه است. بدن کارگر باید فردا دوباره قادر به کار باشد؛ باید بخورد، استراحت کند، آموزش ببیند و در یک چرخه زمانی مشخص دوباره به فرایند تولید بازگردد. مسئله صرفاً استخراج کار نیست؛ حفظ شرایطی است که این استخراج را ممکن می‌کند. هرگاه فشار استخراج از ظرفیت بازتولید پیشی بگیرد، بحران از همان جایی سر برمی‌آورد که پیش‌تر منبع قدرت به نظر می‌رسید. در اینجا یک نکته تعیین‌کننده ظاهر می‌شود که در خوانش مارکسی اهمیت دارد: بازتولید نیروی کار صرفاً شرطی بیرونی برای استمرار سرمایه نیست، بلکه هم‌زمان میدان تنش نیز هست. به این معنا که بدنی که باید بازتولید شود، صرفاً موضوع مدیریت نیست، بلکه درون همین فرایند می‌تواند به محل اختلال، مقاومت و گسست در نظم تبدیل شود. بنابراین بازتولید نه یک چرخه بسته و خودکار، بلکه عرصه‌ای از کشمکش است که در آن امکان تداوم و امکان شکست هم‌زمان تولید می‌شوند. شاید به همین دلیل بحران را نباید صرفاً به‌عنوان حمله یک نیروی بیرونی فهمید. بسیاری از بحران‌ها زمانی آغاز می‌شوند که یک آرایش قدرت در تشخیص میزبان خود ناتوان می‌شود؛ زمانی که آنچه صرفاً منبع بهره‌برداری به نظر می‌رسد، در واقع شرط مادی بقای همان آرایش است. از این منظر، مسئله اصلی نه اشراف است، نه سرمایه‌دار و نه حتی دولت. مسئله بر سر آن بدن‌ها، نهادها و اتصال‌هایی است که هر نظم برای استمرار خود به آن‌ها وابسته است و در عین حال می‌تواند در فرآیند تقویت خویش آن‌ها را فرسوده کند. شاید آنچه الکسی دو توکویل ناخواسته پیش چشم ما می‌گذارد نه درسی درباره انقلاب فرانسه، بلکه تصویری از یک مسئله تکرارشونده تاریخی باشد: هیچ قدرتی بیرون از شرایط بازتولید خود وجود ندارد، و هرگاه از آن تغذیه کند بی‌آنکه به بازسازی آن بیندیشد، بذر بحران خویش را نیز می‌پرورد.

  • без подписи

  • «تداومِ امپراتوری در عصرِ شبکه؛ از چاپارخانه تا فیبر نوری» چیزی که ایرانِ امروز را به ایرانِ امپراتوریِ باستان شبیه می‌کند، صرفاً یک شباهتِ فرهنگی یا نوستالژیِ تاریخی نیست؛ مسئله بر سرِ یک شکلِ مداوم از سازمان‌دهیِ ارتباطات است، بر سرِ اینکه چگونه بدن‌های پراکنده در یک قلمروِ وسیع باید به‌گونه‌ای به هم متصل بمانند که امکانِ فرمان، اخذِ مالیات، بسیجِ نظامی، مدیریتِ بحران و حفظِ امنیت در مقیاسِ جغرافیاییِ گسترده بازتولید شود. برای همین اگر به هخامنشیان نگاه کنیم، جاده‌ی شاهی و چاپارخانه فقط ابزارِ حمل‌ونقل یا پست نبودند، بلکه زیرساختِ حفظِ انسجامِ امپراتوری بودند؛ یعنی همان چیزی که اجازه می‌داد مرکز بتواند فاصله‌های عظیم را به یک مدارِ اداری و لجستیکیِ واحد متصل نگه دارد. امروز همین کار نه با اسب و جاده، بلکه با فیبر نوری، اینترنت، دیتاسنتر، شبکه‌های مخابراتی و سامانه‌های نظارتی انجام می‌شود. ابزار تغییر کرده، سرعت تغییر کرده، اما مسئله همچنان حفظِ امکانِ هدایت و سازمان‌دهیِ اتصال‌ها در یک جغرافیای وسیع است. برای همین هم اگر امروز اینترنت در ایران قطع یا محدود می‌شود، نباید مسئله را فقط در سطحِ سانسور یا محدودسازیِ بیان فهمید، چون آنچه اینجا درگیر است عمیق‌تر از محتواست؛ مسئله بر سرِ معماریِ اتصال‌هاست. همان‌طور که در نظم‌های امپراتوریِ قدیم مسیرهای انتقالِ خبر، فرمان و جابه‌جایی باید از کانال‌های رسمی عبور می‌کردند تا انسجامِ مرکز و پیرامون از هم نپاشد، امروز هم کنترلِ زیرساختِ دیجیتال بخشی از همان منطق است، چون اینترنت فقط انتقالِ اطلاعات نیست، بلکه سازمان‌دهیِ نسبتِ میانِ بدن‌هاست؛ یعنی تعیینِ اینکه چه کسی می‌تواند با چه کسی، با چه سرعتی، خارج از چه نظارتی و در چه مقیاسی متصل شود. اما تفاوتِ مهمِ وضعیتِ امروز دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود، چون شبکه‌ی دیجیتال برخلاف جاده‌ی امپراتوری فقط مسیرِ انتقالِ یک‌طرفه نیست؛ در خودِ معماریِ آن امکانِ تکثیرِ اتصال‌های غیرمتمرکز هم وجود دارد، یعنی امکانِ اینکه پیرامون‌ها بدون عبور از مرکز به هم متصل شوند، اطلاعات را جابه‌جا کنند، هماهنگی بسازند و مسیرهای تازه‌ای از ارتباط تولید کنند. برای همین کنترلِ اینترنت فقط کنترلِ محتوا نیست، بلکه کنترلِ ظرفیتِ شکل‌گیریِ اتصال‌هایی است که می‌توانند بیرون از مدارِ رسمی سازمان پیدا کنند. نزاعِ اصلی درواقع بر سرِ این است که آیا همه‌ی مسیرهای ارتباطی باید همچنان از مرکز عبور کنند یا امکانِ پیدایشِ شبکه‌هایی وجود دارد که خودشان بتوانند سازمانِ ارتباط را تولید و بازتولید کنند. تداومِ تاریخیِ ایران را شاید کمتر باید در نمادها و بیشتر باید در استمرارِ شکل‌های مدیریتِ فضا، ارتباط و فرمان جست‌وجو کرد؛ یعنی در تداومِ این مسئله که چگونه می‌شود یک جغرافیای وسیع را از طریقِ کنترل و سازمان‌دهیِ مسیرهای اتصال، به یک کلیتِ قابلِ بازتولید تبدیل کرد.

  • без подписи

  • دموکراسی در سایه‌ی امپراتوری ما پروژه‌ای را شروع کرده‌ایم که تلاش می‌کند دموکراسی، امپراتوری و حتی خودِ سیاست را از زاویه‌ای دیگر ببیند؛ نه از دلِ روایت‌های اخلاقیِ آشنا، نه از تقابل‌های ساده‌ی شرق و غرب، آزادی و استبداد، بلکه از دلِ مسئله‌ای مادی‌تر: این‌که قدرت چگونه زندگی را سازمان می‌دهد، چگونه بدن‌ها را به خودش متصل نگه می‌دارد و چگونه خودش را در مقیاس‌های متفاوت بازتولید می‌کند. متنی که پیشِ رو دارید، بخشی از این مسیر است. تلاشی برای بازخوانیِ نسبتِ میانِ آتن و ایرانِ باستان، نه به‌عنوانِ دو هویتِ ثابتِ تاریخی، بلکه به‌عنوانِ دو فرمِ متفاوتِ سازمانِ قدرت؛ دو آرایشِ متفاوت برای حفظِ انسجام، بقا و اتصال در دو مقیاسِ متفاوت. در این پروژه، دموکراسی دیگر صرفاً یک فضیلت یا آرمانِ انتزاعی نیست، همان‌طور که امپراتوری هم فقط به استبداد تقلیل پیدا نمی‌کند. پرسشِ اصلی این است که چگونه جنگ، بقا، فاصله، تجارت، مشارکت، تمرکز و حفظِ انسجام، آرام‌آرام فرم‌های متفاوتِ سیاست را تولید می‌کنند. به همین دلیل، این متن صرفاً درباره‌ی یونان و ایرانِ باستان نیست. آن‌ها بیشتر شبیه آزمایشگاهی هستند برای فهمِ مسئله‌ای که هنوز با ما باقی مانده است؛ این‌که در جهانِ امروز، جایی که قدرت واردِ زیرساخت، داده، رسانه، اقتصاد و بازتولیدِ روزمره‌ی زندگی شده، چگونه باید دوباره درباره‌ی دموکراسی، دولت، امپراتوری و فرمِ قدرت فکر کرد. این پروژه نه نوستالژیِ گذشته است و نه وعده‌ی رستگاریِ سیاسی. بیشتر تلاشی است برای جابه‌جا کردنِ خودِ نقطه‌ی نگاه؛ برای این‌که سیاست را نه فقط از سطحِ حکومت، بلکه از دلِ سازمانِ زندگی، اتصال و بازتولید بفهمیم. دموکراسی در سایه‌ی امپراتوری آغازِ این مسیر است. @causasuinova

  • без подписи