چارگی
Статистика«و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود/و دوست داشتن آن کلمه نخستین بود»حسین منزوی محمدرضا امینی شاگرد ادبیات کتاب باز کتابم: چارگی (ایهام) خرید: https://ihambook.ir/product/%DA%86%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C ناشناس http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-L5CC2tqmCTgJ
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 37
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 64
- 1/48двое суток
- 73
- 1/72трое суток
- 79
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هم سرخود ریشه میزند همواره هم ساقه به ساقه میتند همواره □ قبرستانی فشردهام از بس که در من غم گور میکند همواره #محمدرضا_امینی @chaaregi
ترانهی غم انگیز تشییع تمام ساعتها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید آن سگ را با استخوانی لذیذ از پارس کردن منع کنید صدای پیانوها را ساکت کنید، با صدای آرام طبل تابوت را به بیرون آورید، بگویید عزاداران بیایند بگویید هواپیماها بر فراز سر ما ناله کنان چرخ بزنند و پیام او مرده است را با شتاب بر صفحه آسمان بنویسند روبان سیاه بر گردن سفید کبوترهای آزاد ببندید بگویید پلیسهای راهنمایی دستکشهای سیاه به دست کنند او شمال من بود، جنوب من، مشرق و مغرب من او هفته کاری من بود و آرامش آخر هفته من ظهر من، نیمه شب من، کلام من، آواز من فکر کردم عشق تا به ابد پایدار میماند: اشتباه کردم من دیگر کسی ستارهها را نمیخواهد، خاموششان کنید دکان ماه را تخته کنید و خورشید را خلع سلاح کنید آب اقیانوس را به بیرون بریزید و جنگلها را صاف کنید که دیگر کنون هیچ خیری در هیچ چیزی موجود نیست #ویستن_آودن #کامیار_محسنین @chaaregi
دردا که فراق، ناتوان ساخت مرا در بستر ناتوانی انداخت مرا از ضعف، چنان شدم که بر بالینم صد بار اجل آمد و نشناخت مرا #شوقی_ساوهای @chaaregi
به روی پردهی نقاش طرح یک زن بود زنی پریچه که از جنس رنگ و روغن بود به روی پردهی نقاش طرح دهکدهای کنار دهکده یک ریل راه آهن بود و آنطرفتر از آن ریل، شاعری غمگین که غرق خواندن شعر و شراب خوردن بود و بشکههای شرابی که بار گاری شد رها میان درختان و کوی و برزن بود غروب بود و هوا گرم و خشک و وهمآلود زمان حملهی مهتاب سمت دشمن بود اگر چه چهرهی نقاش را نمیدیدی دو چشم معجز آن زن هنوز روشن بود و در میان سیاهی چشم زن، نقاش به فکر لحظهی خونین جان سپردن بود □ سپیده مُردهی نقاش با خودش میگفت دلیل مُردن من چشمهای آن زن بود #هادی_خوانساری @chaaregi
ای نیمه خدا و نیم دیگر شیطان! ناحر یزید تا ابد سرگردان! آمیخته خاک کربلا در گل تو شاعر! تو خودت که روضهای روضه نخوان... #محمدرضا_امینی @chaaregi
خو کردهایم به زندگیِ با مرگ. #رضا_علوی @chaaregi
چارگی pinned a video
الان مرا نبین که خون سردم که... یک بار به روی خود نیاوردم که... از زندگی گذشتهام میپرسی؟ پیش از تو که زندگی نمیکردم که... #محمدرضا_امینی @chaaregi
«ما» با صدای: وصال علوی شاعر: غلامرضا طریقی خدا میدونه شب پشت کدوم کوه به خورشید چن تا قرص خواب داده خدا میدونه کی فانوس ماهو به دست کرمای شبتاب داده @gholamrezatarighi
«ما» با صدای: وصال علوی شاعر: غلامرضا طریقی خدا میدونه شب پشت کدوم کوه به خورشید چن تا قرص خواب داده خدا میدونه کی فانوس ماهو به دست کرمای شبتاب داده @gholamrezatarighi
عنکبوت پیراهن تابستانی میبافد برای ماه. #رضا_علوی @chaaregi
ترانهی عروسی موجای خسته دوباره سر به ساحل میزنه یکی داره توی کوچهی شما وِلْ میزنه... صدای ساز میاد؛ دارَن عروسُ میبَرَن... صورتتْ عروس خانم! به ماه کامل میزنه! دور ماشینُ گرفتن، رو سرت گُل میپاشن یکی داره اون طرف واسه خودش کِل میزنه سَرِتُ بالا بگیر! چشماتو وا کن! گُلِ من! داره آسمون برات بارونِ جِلْجِلْ میزنه □ یه نفر جلو میاد به من نگاهی میکنه میگه: هیکلتْ به لاتا و اراذل میزنه! -اشکامُ نیگا نکن! من یه گدام! دارم میرم! یکی اومده برام، حرفِ مَداخل میزنه بی خیال سوار بشو، برو! مگه نمیبینی؟ همه فامیلات میگن: این یاروهه چِلْ میزنه؟ □ آخه دعوت نبودم! دست گلم خودِ تویی! ته سینهم یه چیزی دوباره دلْدلْ میزنه بیخیال! سوار بشو! قرصامُ؟... بیخیال عزیز! قلب من، یه عمریه که داره مشکل میزنه -آخه وقتی واسه تو نمیزنه... خب نزنه! این صاحاب مرده چرا؟ آخه چه حاصل میزنه؟- ماشینت دور میشه و دستهی مُطربای مست داره آهنگِ عروسیتُ چه خوشگل میزنه... داره آهنگ عروسیتُ... داره.......... □ داری میری... اینی که با تو میره قلب منه! خداییش خودت بگو من به اراذل میخورم؟ اومدم شادی رو با دست خودم بهت بدم بعدشم... بازم میرَم زهرِ هَلاهِل میخورم دیوونه!؟ جون تو، من دیوونتم یه عمریه! آخه من کجا به آدمای عاقل میخورم؟! تو خودت بیبی دل رو کنار سرباز من... حالا میبینم دارم سورِ مقابل میخورم! اگه حرفام غلطه... دروغ میگم.... فقط بگو! مثه بچههای بد میرم و فلفل میخورم به خدا غلط کنم نخوام که خوشبخت بشی! زیر سنگای لحد به خاطرت، گِل میخورم تو سفید پوشِ لباسْ عروسیتی... مبارکت! این کفنپوشه منم! که مُهرِ باطل میخورم اصلاً این دمای رفتن، جیگرت خنک بشه... رو زمین کوچه تون تو خاک و خون قِل میخورم! قربون چشات! ببین قربونیتم شدم! برو... من یه عمره دارم از دستای قاتل میخورم! ۱۳۸۳ #امیر_مرزبان @chaaregi
از دور شبیه یک پری میرقصید با لهجهی گرم مادری میرقصید تا اوج ترانه، دامن موج به دست خورشید به ساز بندری میرقصید #محمدرضا_امینی @chaaregi
"مرثیهای برای پدرم" برگرد اسرافیل در کلبهی کوچکی زاده شو و در عزای برادرانت شیون کن! برگرد اسرافیل پنج ساله شو تا به جای شکر در چایت خاک قند بریزی و هر چه شوکران را به کامت شیرین کنی! برگرد اسرافیل به اسطبل برو بر بالشتی از کاه بخواب و خواب گل ها را ببین سوسن، لاله، نرگس، نسترن تا پیرزنی پتویی از تعفن را رویت نینداخته آن ها را خوب بو کن که فردا در نظرت تمام گلها گل کاغذی خواهند بود! برگرد اسرافیل به مدرسه برو و دفتر حضور غیاب را آتش بزن و دنیا را برای حاضرانش و عقبا را برای غایبانش دوباره گلستان کن! برگرد اسرافیل به لاله زار برو به سینما بی گنج قارون عاشق شو با پنجههای مرگبار پنجه به پنجه که مثل بهروز وثوقی در تصوراتت کتک بخوری! برگرد اسرافیل به جبهه برو تا خطوط تلفن را به یکدیگر وصل کنی! تا شاید آخرین مکالمههای سربازی با مادرش همسرش و فرزندش را در حافظهی تاریخ ثبت کنی! برگرد اسرافیل به اتوبان تهران کرج با استارت کامیونها سرفه کن تا تو را از جانبازان شیمیایی تشخیص ندهند! برگرد اسرافیل به انبار برو و نان حلال را مثل مورچههای کارگر به خانه بیاور برگرد شب ها را بیدار بخواب بگذار خیال پاسبانها از امانت داریات تخت بخوابد! برگرد اسرافیل به رخت خواب گوشهی خانه با سیگار گوشهی لبت خاطراتت را سرفه کن و آرام نفس بکش هزار و یک، هزار و دو به خانه جانی دوباره ببخش برگرد اسرافیل و درون صور بدم که سور و سات مرا تا قیامت فراهم کنی و تمام زندگان را از آدم به مرگ و تمام مردگان را تا آدم به زنده شدن مفتخر کن! #محمدرضا_امینی @chaaregi
هفتاد و هفت #محمدرضا_حاج_رستمبگلو @chaaregi
هفتاد و هفت حاصل جمع دو بال و پر -هفتاد و هفت پر؟ -بله هفتاد و هفت پر! مثل دو تا کلاغ که از دور میرسند مثل دو تا کلاغ که پر میکشند بر- بالای هر چه شعر در دفتر من است و قار و قار و قار سرک میکشند در- ابیاتی از پنیر... و صابون... و هرچه نیز... انگشتر و کلید و اسناد معتبر. -هشتاد و هشت پر؟- نه، دو کوهان یک شتر -هشتاد و هشت پر!- بله هشتاد و هشت پر مثل دو تا کلاغ که وارونه میپرند وارونه میبرند خبر را به دور و بر پنجاه و پنج یک عدد گرم گرم گرم حتا از ازدواج دو خورشید گرمتر اما به شرط اینکه... تو وارونهاش کنی تا پنج ها بچسبد محکم به یکدگر و بیست و دو دست عددهاست در دعا پیوسته در قنوت است با چشمهای تر و یازده دو سطر قرینهست، مثل شعر یا مثل ریلهای قطار است بیشتر یا مثل نردبان مصاریع در غزل یا مثل ابروان نپیوستهای که هر- پنج شکسته را به خودش ربط میدهد و بعد میرود به صد و یازده سفر و منتقد به شاعر هی فحش میدهد «سگ توی روح اون پدر خنگ بیپدر» #محمدرضا_حاج_رستمبگلو @chaaregi
تا وهم سایههای مشبک پرت كند دنیای برملا شده از شک پرت كند تا كه بزرگتر شوی و روزگار پیر از قصههای بختی و بختک پرت كند ماشین رختشویی، یخچال، اجاق، برق این واژههای ساده كوچک پرت كند عاشق شدن، مطالعه كردن، گریستن انجام این مسائل مضحک پرت كند با کوک مادر و پدرت زندگی کنی دنیای کور و لال عروسک پرت کند حتی اگر که مزرعه گندمی شوی از کاه و چوب، خیل مترسک پرت کند میخواهی آفتاب شوی هجمه کسوف شب بر رخت بپاشد و از لک پرت کند تا پیش از آنکه این همه پیش آیدت، بخواب تا مرگ این حضور مبارک پرت کند #سیدرضا_محمدی @chaaregi
هی صبح به صبح شب به شب با سگ دو- هی میشود و نمیشود اما تو- هرشب سر ساعت کپهی مرگت را- تا صبح به وقت روز مرگی از نو... از فکر به پیش رو پر از تاب و تبم پشت سر خود دویدنی بیسببم هر صبح غروب روز عاشورا و شبهای خرابههای شام است شبم #محمدرضا_امینی @chaaregi
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟ ناله مستانه دلهای غمپرورد کو؟ ماه مهرآیین که میزد باده با رندان کجاست باد مشکیندم که بوی عشق میآورد کو؟ در بیابان جنون سرگشتهام چون گردباد همرهی باید مرا مجنون صحراگرد کو؟ بعد مرگم میْکشان گویند در میخانهها آن سیهمستی که خمها را تهی میکرد کو؟ پیش امواج حوادث پایداری سهل نیست مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو؟ دردمندان را دلی چون شمع میباید رهی گر نهای بیدرد اشک گرم و آه سرد کو؟ #رهی_معیری @chaaregi
در بطن حادثه، در متن سیمین تأملی بر روایت و تجربهی زیسته سیمین بهبهانی از انقلاب و جنگ، در دفتر «خطی ز سرعت و از آتش» هیچ حادثه تاریخی، پیش از آنکه روایت شود، در حافظهی جمعی ماندگار نمیشود. شاید به همین خاطر است که شعر، گاهی بیش از تاریخ، توان ثبت یک واقعه را دارد. با صرفنظر از دیدگاههای کلی دربارهٔ سیمین بهبهانی و آثارش، اگر مجموعهٔ «خطی ز سرعت و از آتش» را بهعنوان نمونهای از شعر او برگزینیم، درمییابیم که روایت یکی از مهمترین ابزارهای او برای مواجهه با مفاهیمی چون وطن، انقلاب و جنگ است. این مجموعه، که سرودههای سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۶۰ را دربر میگیرد، نشان میدهد که سیمین، بهجای آنکه از فاصلهای امن و با زبانی شعارگونه به رخدادها بنگرد، در متن حوادث روزگار قدم میزند و انسان، زندگی و تجربهٔ زیسته را در بطن همان وقایع به تصویر میکشد و روایت میکند. شاید همین ویژگی است که شعر او را به معیاری برای سنجش بسیاری از روایتهای شاعرانهٔ پس از خود تبدیل کرده است. او دگرگونی و انقلاب را نه از منظر تاریخنگاران، بلکه از زاویهٔ تجربهٔ زیستهٔ انسانها روایت میکند؛ انسانی که میان بیم و امید، تردید و رؤیای آینده، پیوسته در رفتوآمد است: «تردید، تردید، تردید در گرگ و میش سحرگاه چون پرتوی زرد و بیمار لغزیده بر خاک درگاه خطیست خاکستریفام آیا چه بر ما دمیده است؟ این سرب کذب شبانه است؟ یا سیم صدق سحرگاه؟ -«بر آستان ایستادن؟ یا پای در ره نهادن؟» (تردید دارد مسافر تشویش بارد سحرگاه)» او در شعرهایش به ثبت لحظههای انسانی میپردازد، نه به قضاوت دربارهٔ ماهیت رخدادها: «در خواب هول رفتم با قصهای ز بیداد آری حکایتی بود سرب از دهان پولاد تکبیرگو به هر سو فریادخوان به هر کو عرش خدا روان بود بر موجهای فریاد این تیر بود و آن، هم تن را گرفت و جان، هم این یک بر عرش، برشد وان یک به کوچه افتاد ناگاه، شیونی بود بی چند و چون، زنی بود کان کودک چو گل را تا گور میفرستاد رگبار مرگپرور آنگونه کرد محشر کز هر ترنجی افتاد بر خاک، صد پریزاد» در این روایتها، مخاطب شعر سیمین با انسانهایی مواجه میشود که تغییر را زندگی میکنند، نه آنکه صرفاً دربارهٔ آن سخن بگویند. نگاه سیمین به جنگ نیز از همین منظر شکل میگیرد. جنگ در اشعار او هرگز بهصورت صحنهای حماسی یا میدان نبرد تصویر نمیشود؛ بلکه، چنانکه پیشتر نیز گفته شد، در قالب روایتهایی از عشق، فقدان، انتظار، اضطراب و دیگر تجربههای انسانی حضور مییابد. راوی گاه زنی است که چشمانتظار مانده، گاه انسانی است که با ویرانی روبهرو شده و گاه کسی که سنگینی و هراسِ خشونت را در خلال جزئیات زندگی روزمره احساس میکند: «ما نمیخواستیم، اما هست جنگ، این دوزخ، این شررزا هست گفته بودم که: «هان! مبادا جنگ!» دیدم اکنون، که آن «مبادا» هست نام ایران بود شناسهی من اینچنینم جهان، شناسا هست زنده و مردهام بدین خاک است غیر از اینم کجا پذیرا هست؟ استخوان پدر نهان اینجاست تن مادر، به گور، تنها هست خانهی طفلیم، دبستانم یادگاران خاطرآرا هست» برای سیمین، شعر و روایت ابزاری برای نشان دادن تأثیر جنگ بر روح و روان انسان است، نه وسیلهای برای بازآفرینی یا تکرار چرخهٔ خشونت. چنانکه در شعری که دربارهٔ جایگاه و شأن شهیدان سروده، این رویکرد بهروشنی نمایان است: «او قلب تاریخ است محتاج دفتر نیست او روح ایمان است جز عین باور نیست خورشید میجوشد از سینهاش گویی او غرقه در نور است در خون شناور نیست شمشاد گلگون است روییده در خون است در هیچ باغ اینسان سرو و صنوبر نیست» در مجموع، سیمین بهبهانی را میتوان شاعری روایتگر دانست که با بهرهگیری از عنصر روایت، به بازنمایی تاریخ و تجربهٔ زیستهٔ انسان در بطن رخدادهای اجتماعی و سیاسی میپردازد. او در عین حفظ مؤلفههای بنیادین شعر، از جمله موسیقی، تصویر، عاطفه، تخیل، زبان شاعرانه و نمادپردازی، روایت را به یکی از مهمترین ابزارهای آفرینش شعری خود تبدیل میکند. از همین رو، مفاهیمی چون انقلاب، جنگ و وطن در شعر او از سطح رخدادهای صرفاً تاریخی فراتر میروند و به تجربههایی انسانی و ملموس بدل میشوند. سیمین میکوشد، بهجای آنکه صرفاً راوی حوادث باشد، روایتگر انسانهایی باشد که در متن این حوادث، برای حفظ امید، آزادی و انسانیت خود تلاش میکنند. _________________________________________ روزنامه گلشن مهر گلستان دوشنبه ۲۹ تیر ماه ۱۴۰۵ شماره ۳۲۱۴ @hamsacast