tgindex
انتشارات چابک اندیش

انتشارات چابک اندیش

Статистика
@chabok_andishКнигиперсидский

وقتی مجبورید در جایی که اکنون هستید بمانید کتاب خواندن به شما جای دیگری برای رفتن می‌دهد. برای مشاوره‌ی روابط و خرید کتاب پل ارتباطی ما و شما👇🏼👇🏼 @Hassan_chabok (ارسال کتاب رایگان) لینک معرفی کتاب‌ها @cabokandish

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
19
Всего постов
43
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
440
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
21
40 постов
Вовлечённость
4,8%
к подписчикам
Постов в день
2,7
всего 43
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
17
1/48двое суток
19
1/72трое суток
21

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #ضرب‌المثل شماره(۱۶۹) (وسط لحاف خوابیده !) : این مثل حکایتی دارد؛ می گویند درویشی شب هنگام از راهی می گذشت. دو نفر را دید که آماده شده اند زیر یک لحاف بخوابند، جلو رفت و از آنها لحافی خواست تا بخوابد. آن دو نفر لحافشان را نشان دادند و گفتند که فقط همین لحاف را داریم. درویش گفت : شما از سهم خودتان استفاده کنید، من هم وسط لحاف می خوابم. کاربرد : این ضرب المثل در مورد کسی به کار می رود که در مشکلات و گرفتاری ها خود را کنار می کشد یا از هر موقعیتی به نفع خود استفاده می کند. کسی که بسیار فرصت طلب و سودجوست. #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • سه روز دنبال شارژر گشت. کشوها را زیر و رو کرد، کیف‌ها را گشت، حتی زیر مبل را هم نگاه کرد. آخر سر یکی خرید. همان شب، شارژر قدیمی را پیدا کرد، داخل همان کشویی که روز اول نگاه کرده بود. به خودش خندید. اما ماجرا فقط درباره‌ی شارژر نیست. ذهن وقتی چیزی را می‌خواهد، گاهی چنان روی «پیدا کردن» قفل می‌شود که چیزهای روبه‌رویش را دیگر به حساب نمی‌آورد. بعد که مسئله حل شد، ناگهان همان چیز جلوی چشم ظاهر می‌شود نه چون تازه آمده، چون دیگر دنبالش نمی‌گردیم. شاید بعضی جواب‌ها همین‌طور پیدا می‌شوند. نه وقتی بیشتر می‌گردیم، وقتی آن‌قدر از جست‌وجو دست می‌کشیم که بالاخره می‌توانیم چیزی را که از اول جلوی چشم‌مان بوده، ببینیم. گاهی پیدا شدن، نتیجه‌ی بهتر گشتن نیست، نتیجه‌ی کنار گذاشتن جست‌وجوی اشتباه است. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • راننده گفت: «مسیریاب گفته از این کوچه برو.» کوچه باریک بود و تهش به یک درِ بسته می‌رسید. ایستاد، نگاهی به صفحه انداخت. مسیریاب با آرامش گفت: «در مقصد هستید.» مرد چند ثانیه به در بسته نگاه کرد. بعد خندید. مقصد درست بود، فقط راه، اشتباه. ماجرا خنده‌دار بود، اما یک نکته‌ی عجیب داشت: دستگاه فقط می‌دانست کجا باید برسد، نمی‌دانست پشت آن درِ چه چیزی وجود دارد. نقشه، خیابان‌ها را می‌شناسد، اما موانع واقعی را نه همیشه. شاید برای همین هیچ مسیریابی نمی‌تواند جای تجربه را کامل بگیرد. گاهی کوتاه‌ترین راه روی صفحه، در دنیای واقعی، اصلاً راه نیست. نقشه می‌تواند مقصد را نشان بدهد؛ اما فقط کسی که در مسیر بوده می‌فهمد کجا نباید پیچید. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • در راهروی خالی، صدای قدم‌هایت از خودت جلو می‌زند. قدم می‌گذاری، صدا برمی‌گردد و برای یک لحظه کوتاه، انگار کسی دیگر هم همان‌جا راه می‌رود. می‌ایستی. صدا هم می‌ایستد. یک قدم دیگر برمی‌داری. باز همان صدا، کمی دیرتر از تو، خودش را نشان می‌دهد. چیز عجیبی اتفاق نیفتاده، فقط دیوارها صدا را پس فرستاده‌اند. اما مغز، برای چند ثانیه، صدای برگشته را مثل صدای یک حضور می‌شنود. شاید یکی از جالب‌ترین کارهای ذهن همین باشد: از اطلاعات ناقص، یک واقعیت کامل بسازد. یک صدا کافی است، یک سایه، یک حرکت گوشه‌ی چشم، تا مغز بقیه‌ی داستان را خودش بنویسد. ما همیشه آنچه را می‌بینیم تفسیر نمی‌کنیم، گاهی اول تفسیر می‌کنیم و بعد خیال می‌کنیم دیده‌ایم. ذهن، گاهی واقعیت را پیدا نمی‌کند، آن را کامل می‌کند. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • روی بلیت قدیمی، یک مهر قرمز خورده بود: «باطل شد.» بلیت دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد. نه می‌شد با آن سوار شد، نه پسش داد، نه پولی گرفت. اما همان مهر، تکلیفش را روشن کرده بود. تا قبل از آن، فقط یک تکه کاغذ بود که شاید هنوز کاری از آن برمی‌آمد، بعد از مهر، دیگر هیچ‌کس درباره‌اش اشتباه نمی‌کرد. زندگی هم پر از چیزهایی است که تمام شده‌اند، اما چون هیچ‌کس روی‌شان مهر پایان نزده، هنوز در ذهن‌مان در رفت‌وآمدند. یک قرارداد، یک تصمیم، یک شغل، یک عادت، حتی یک فکر قدیمی. شاید گاهی مشکل، تمام شدن نیست، مشکل این است که پایان، شکل رسمی پیدا نکرده است. برای همین بعضی چیزها را سال‌ها با خودمان حمل می‌کنیم، نه چون هنوز ارزش دارند، چون هنوز به خودمان اجازه نداده‌ایم روی‌شان بنویسیم: «باطل شد.» (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • منو را ده دقیقه ورق زد. اسم‌های عجیب، غذاهای تازه، ترکیب‌هایی که تا آن روز امتحان نکرده بود. پیش‌خدمت آمد و پرسید: «انتخاب کردید؟» گفت: «همان جوجه.» پیش‌خدمت گفت: «چیز جدیدی امتحان نمی‌کنید؟» لبخند زد: «نه، گرسنه‌ام.» حرفش منطقی بود. ماجرا فقط غذا نیست. وقتی چیزی را نمی‌شناسیم، حتی اگر احتمال بدهیم بهتر است، باز هم انتخاب کردنش هزینه دارد، ممکن است دوستش نداشته باشیم، ممکن است پشیمان شویم، ممکن است پولی بدهیم و چیزی نصیب‌مان نشود که انتظارش را داشتیم. برای همین آشنایی، گاهی خودش تبدیل به یک مزه می‌شود. نه بهترین مزه، فقط مزه‌ای که مطمئنیم پشیمان‌مان نمی‌کند. شاید بخش بزرگی از زندگی نه با انتخابِ بهترین‌ها، بلکه با انتخابِ چیزهایی ساخته می‌شود که قبلاً امتحان‌شان کرده‌ایم. و این‌جا یک سؤال جالب می‌ماند: چند بار در زندگی گفتیم «همان قبلی» فقط چون حوصله‌ی فهمیدن طعم تازه را نداشتیم؟ (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • در اتوبوس، مردی از جایش بلند شد. صندلی هنوز خالی نشده بود که نفر بعدی نشست. نه به خاطر این‌که عجله داشت، به خاطر این‌که آن صندلی، چند ثانیه قبل، جای یک انسان بوده است. جالب است که بعضی چیزها وقتی خالی‌اند، غریبه به نظر می‌رسند، اما وقتی ردّی از حضور کسی روی آن‌ها مانده باشد، قابل اعتمادتر می‌شوند. یک فنجان که تازه از دست کسی گرفته شده، یک کتاب که گوشه‌اش تا خورده، یک صندلی که هنوز گرمای حضور دارد. ما همیشه با خودِ اشیا ارتباط نمی‌گیریم، با نشانه‌هایی که از زندگی روی آن‌ها مانده ارتباط می‌گیریم. شاید انسان بیشتر از آن‌که با چیزهای کامل و بی‌نقص آرام شود، با چیزهایی آرام می‌شود که معلوم است پیش از او، بخشی از زندگیِ کسی دیگر بوده‌اند. گاهی ردّ یک نفر، از حضور خودش دیرتر از جهان پاک می‌شود. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • #ضرب‌المثل شماره(۱۶۸) (كن فيكون شد) : هرگاه امری بزرگ واقع شود و يا تغيير و تحولی عظيم روی دهد به عبارت مثلی بالا تمثل جسته اصطلاحاً می‌گويند : كن فيكون شده است . بعضی‌ها از اين جمله صرفاً در رابطه با خرابی و ويرانی استفاده كرده فی‌المثل هرجا بر اثر زلزله يا سيل يا حادثه ديگر خراب شده است می‌گويند: آنجا كن فيكون شده است . عبارت كن فيكون در آيه ۱۱۷ از سوره بقره و چند سوره ديگر از قرآن كريم نيز به اقتضای مقال آمده است كه در همه جا اشاره به قدرت بی چون و چرای پروردگار است كه چون به خلقت عنصری يا تغيير و تحولی عظيم اراده فرمايد كافی است بگويد : كن ، در يک چشم بر هم زدن مدلول فيكون بر آن جاری می‌شود زيرا احتياج به تمهيد مقدمه و تركيب و امتزاج اجزا و عناصر ندارد بلكه بر طبق حكم نافذش آن امر بلافاصله موجوديت پيدا می‌كند . عبارت كن فيكون اشاره به خلقت عام وجود است و الاهيون معتقدند كه خلقت عالم وآدم تنها به اراده و اشاره حكيم و قادر علی الاطلاق به وجود آمده است يعنی چون مشيت الهی بر كن تعلق گرفت فيكون در پی آن تحقق پيدا كرد. #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • چرا وقتی برق می‌رود، آدم‌ها ناگهان با هم حرف می‌زنند؟ برق که می‌رود، خانه برای چند ثانیه ساکت می‌شود. تلویزیون خاموش، اینترنت قطع، صفحه‌ها سیاه. بعد یکی می‌گوید: «چراغ‌قوه کجاست؟» یکی پنجره را باز می‌کند و یکی، بی‌آن‌که قصدی داشته باشد، شروع می‌کند به حرف زدن. جالب این‌جاست که آدم‌هایی که یک ساعت کنار هم بوده‌اند و هرکدام در صفحه‌ی خودشان زندگی می‌کردند، با خاموش شدن برق دوباره یکدیگر را پیدا می‌کنند. شاید فناوری همیشه ما را به هم نزدیک نکرده، گاهی فقط کاری کرده که کنار هم باشیم، بی‌آن‌که واقعاً در یک جا زندگی کنیم. و عجیب‌تر این‌که برای برگشتن به گفت‌وگوی قدیمی، گاهی لازم نیست کسی چیزی را درست کند، کافی است چیزی برای چند دقیقه خاموش شود. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • در کافه، سه نفر هم‌زمان سرشان را به سمت میزها برگرداندند. صدای یک اعلان آمد. هیچ‌کس نمی‌دانست از کدام تلفن بود. یکی گوشی‌اش را برداشت. دومی صفحه را روشن کرد. سومی گفت: «برای من نبود.» چند ثانیه بعد دوباره همه به گفت‌وگوی‌شان برگشتند. عجیب است، یک صدای کوتاه می‌تواند در کمتر از یک ثانیه، توجه چند آدم را از جهانِ روبه‌رو جدا کند و به جیب‌شان ببرد. دیگر لازم نیست کسی اسم‌مان را صدا بزند. یک لرزش کوچک کافی است. شاید تلفن همراه فقط وسیله‌ای برای ارتباط نیست، یک تکه از ذهن ما را هم با خودش حمل می‌کند. برای همین گاهی وسط گفت‌وگوی مهم، دست‌مان بی‌اختیار به سمت جیب می‌رود، نه چون پیامی آمده، چون احتمال آمدنش کافی است. عجیب‌ترین زنگ زندگی، زنگی است که هنوز نخورده، اما حواس ما را از چیزی که همین حالا روبه‌رویمان است، گرفته است. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • رادیو روشن بود و کسی حواسش به موسیقی نبود. تا این‌که آهنگی قدیمی پخش شد. مرد دستش را روی صدای رادیو گذاشت و کمی کمش کرد. همسرش پرسید: «خوشت نمیاد؟» گفت: «چرا.» اما باز هم صدا را کمتر کرد. آهنگ ادامه داشت، ولی دیگر صدای آن از صدای فکرهای اتاق بلندتر نبود. بعضی آهنگ‌ها برای شنیدن نیستند، برای یادآوری‌اند. آدم با یک ترانه، ممکن است ناگهان به خیابانی برگردد که سال‌هاست از آن عبور نکرده، کنار کسی بنشیند که دیگر جایش خالی است، یا خودش را در سنی ببیند که هنوز نمی‌دانست قرار است چه چیزهایی را از دست بدهد. شاید برای همین بعضی خاطره‌ها را آرام‌تر گوش می‌کنیم. نه چون نمی‌خواهیم بشنویم، چون خوب می‌دانیم اگر صدا را بلند کنیم، چیزهایی هم بیدار می‌شوند که سال‌ها برای خواباندن‌شان زحمت کشیده‌ایم. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • روی تابلوی یک فروشگاه نوشته بود: «امروز تعطیل است.» اما فروشگاه باز بود. مردم یکی‌یکی جلوی در می‌ایستادند، تابلو را می‌خواندند، به داخل نگاه می‌کردند و بعد با تردید وارد می‌شدند. فروشنده هم هر بار می‌گفت: «بله، باز هستیم.» یکی پرسید: «پس چرا نوشته تعطیل؟» فروشنده به تابلو نگاه کرد و گفت: «نمی‌دونم.» تابلو را برنداشت. روز تمام شد. فردا صبح دوباره همان تابلو سر جایش بود. گاهی یک اشتباه کوچک، نه به این دلیل که اصلاحش دشوار است، بلکه چون چند نفر همزمان فرض می‌کنند «حتماً کس دیگری درستش می‌کند»، مدت‌ها باقی می‌ماند. و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این باشد: بعضی بی‌نظمی‌ها صاحب ندارند، چون همه دیده‌اندشان، اما هیچ‌کس مسئول‌شان نشده است. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • میزش را برای نوشتن آماده کرده بود. دفتر تازه، قلم مناسب، فنجان قهوه، چراغ روشن. همه‌چیز آماده بود، جز یک چیز. خودِ نوشتن. یک ساعت گذشت و او هنوز داشت شرایط را بهتر می‌کرد. جای دفتر را عوض کرد، قلم دیگری آورد، میز را مرتب‌تر کرد. آخر شب، میز شبیه یک اتاق کار حرفه‌ای بود، فقط هیچ کاری در آن انجام نشده بود. شاید عجیب‌ترین شکلِ فرار، همیشه فرار کردن نباشد. گاهی آدم آن‌قدر خودش را مشغول آماده شدن می‌کند که دیگر فرصتی برای آغاز باقی نمی‌ماند. آماده‌سازی، اگر به حرکت نرسد، فقط شکل آبرومندِ تعویق است. بعضی‌ها سال‌هاست درِ یک کار را باز نکرده‌اند، فقط کلیدش را برق انداخته‌اند. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • #ضرب‌المثل شماره(۱۶۷) (باغ شاه که رفتی،نباید زیاد بیایی کم چرا!): باغ بزرگی وسط شهر تهران بود که به آن باغ شاه می‌گفتند چون واقعا" آن باغ مال شاه بود . تابستان که می‌شد شاه در آن باغ زندگی می‌کرد و توی همان باغ هم به شکایت‌های مردم رسیدگی می‌کرد . معمولا" افرادی که برای شکایت می‌آمدند افرادی رنج کشیده و فقیر بودند اما حیف که کسی اجازه نداشت میوه‌ای از شاخه بچینند و دلی از عزا در آورند. اگر کسی از میوه درخت می‌خورد جریمه می‌شد و به شکایتش رسیدگی نمی‌شد. شاه یک ترازو جلو در ورودی باغ گذاشته بود تا مردم را وزن کند . اگر کسی موقع برگشت وزنش سنگین‌تر می‌شد معلوم بود که از میوه‌ها خورده و باید جریمه می‌داد . در آن روزگار مرد با هوشی ادعا کرد که می‌تواند وارد باغ شود از میوه‌های باغ بخورد و کمی میوه هم با خودش بیاورد اما کاری کند که جریمه نپردازد . دوستانش با او شرط بستند که اگر چنین کاری بکند جایزه بزرگی به او بدهند . مرد با هوش لباس گشادی پوشید توی جیب‌هایش را پر از قلوه سنگ کرد و مثل همه جلو در روی ترازو رفت و وزن موقع ورودش را ثبت کرد و رفت توی باغ . با خیال راحت سنگ‌ها را از جیبش خارج کرد و جلوه چشم همه مشغول چیدن میوه‌ها شد و شکم سیری میوه خورد و مقداری هم از میوه‌ها را چید و در جیبش گذاشت تا بیرون ببرد . هنگام بیرون رفتن ماموران او را وزن کردند نه تنها وزنش اضافه نشده بلکه چیزی هم کم آورده است . یکی از ماموران گفت : توی باغ شاه که رفتی نباید زیاد بیایی ، کم چرا ، چرا وزنت کم شده ؟ مرد گفت : قربان از ترس وزنم کم شده حالا اگر امکان دارد وزنی را که کم کرده‌ام به من اضافه کنید . دربان باغ رفت مقداری میوه چید و به مرد باهوش داد و دوباره او را وزن کرد و او را به بیرون فرستاد . دوستان مرد که از ماجرا با خبر شدند بر او و فکر و هوش او صد ‎آفرین گفتند و هدیه برایش آوردند . از آن به بعد به کسی که به دوز و کلک خودش را زیان دیده نشان می‌دهد می‌گویند : باغ شاه که رفتی ، نباید زیاد بیایی ، کم چرا. #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • #ضرب‌المثل شماره(۱۶۶) (نه کور می‌کند ، نه شفا می‌دهد.): مرد قصابی بود که چشمش درد می‌کرد و سرخ شده بود. او برای معالجه چشمش پیش حکیم باشی رفت حکیم باشی برای قصاب دارویی ساخت و گفت: صبح وشب دو قطره ازین دارو را توی چشمت بچکان تا خوب شوی. قصاب این کار را کرد او انتظار داشت پس از سه روز دارو چکاندن چشمش کاملا" خوب شود اما این طور نشد. داروی حکیم باشی درد چشمش را کم کرد اما نتوانست سرخی و سوزش چشمش را کم کند پس از چند روز قصاب دوباره به دیدن حکیم باشی رفت و گفت: درد چشمم کم شده اما خوب نشده حکیم جان ، دستم به دامانت دارویی بده که خوب بشوم و بتوانم به کار و زندگیم برسم. حکیم باشی این بار کتاب‌هایش را زیر و رو کرد و این بار از روی کتاب‌ها دارویی برای قصاب ساخت. قصاب دارو را به خانه برد و طبق دستور حکیم باشی مصرف کرد .چند روز گذشت: اما دارو اثر زیادی نکرد و درد سوزش چشم قصاب خوب نشد...قصاب نمی‌دانست چه باید بکند. به سفارش یکی از مشتریهایش به محله دیگر شهر رفت. در آنجا حکیم باشی دیگری بود و بیماران زیادی دور و برش نشسته بودند. قصاب توی صف منتظر شد تا نوبتش برسد قصاب به حکیم باشی گفت: من اهل محله شما نیستم اما حکیم باشی محله خودمان نتوانسته مرا معالجه کند این است که به حضور شما آمده‌ام. حکیم به خوبی چشم قصاب را معاینه کرد و دارویی که به چشمش می‌ریخت دید سپس رو کرد به او و گفت: دارویی که حکیم باشی محله‌تان به تو داده ، داروی خوبی است فکر می‌کنم تو خودت بهداشت را رعایت نمی‌کنی و دست کثیفت را به چشمت میمالی. قصاب گفت: آخر چه کنم حکیم . وقتی چشمم می‌سوزد و می‌خارد که نمی‌توانم دست به چشمم نزنم. حکیم باشی گفت: دست تو همیشه آلوده است .آلوده به پشم ودنبه وگوشت گوسفند. اگر بخواهی با این دستهای آلوده همیشه چشم‌هایت را بخارانی مشکلت حل نمی‌شود. هر دارویی هم که مصرف کنی نه تو را کور می‌کند نه شفا می‌دهد. بهتر است چند روزی سرکار نروی و چشمت را با دسنمال تمیز ببندی‌که با دستت در تماس نباشد قصاب مجبور شد چند روز درخانه بماند.او چشم‌هایش را بست تا دستش به چشمش نرسد.کم کم حالش خوب شد وسوزش و درد و سرخی چشم‌هایش تمام شد. قصاب یک راست رفت سراغ حکیم باشی محله خودشان .حکیم باشی از دیدن قصاب خوشحال شد و گفت: خدا رو شکر مثل این‌که با داروهای من چشمت کاملا" خوب شده است. قصاب گفت: نه حکیم جان داروهای تو نه کور می‌کند ، نه شفا می‌دهد. من باید خودم مواظبت می‌کردم که چشمم آلوده نشود تا داروهای تو تاثیر بکند این حرفی بود که تو به من نزدی. از آن به بعد وقتی بخواهند از بی اثر بودن کاری حرف بزنند این ضرب المثل را گویند. #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • کلیدها روی میز بودند. مرد سه بار میز را گشت و گفت: «کلیدها رو نمی‌بینم.» همسرش از آشپزخانه آمد، بدون این‌که چیزی را جابه‌جا کند، گفت: «همین‌جاست.» مرد چند ثانیه به میز نگاه کرد. کلیدها همان‌جا بودند. این اتفاق آن‌قدر معمولی است که تقریباً کسی به آن فکر نمی‌کند، اما ذهن همیشه آنچه را جلوی چشمش هست، نمی‌بیند. وقتی دنبال چیزی می‌گردیم، فقط چشم‌هایمان کار نمی‌کنند، انتظارمان هم جست‌وجو می‌کند. اگر کلید را در ذهن‌مان «چیزی فلزی و کوچک» تعریف کرده باشیم، ممکن است شکل واقعی‌اش را نبینیم. برای همین گاهی حضور یک نفر کمک‌مان می‌کند، نه چون چشم بهتری دارد، چون دنبال همان چیزی نیست که ما دنبالش هستیم. شاید همکاری واقعی همیشه این نباشد که دیگری کاری را به جای ما انجام دهد. گاهی فقط کافی است کنارمان بایستد و با چشم خودش به همان جایی نگاه کند که ما هزار بار نگاه کرده‌ایم. گاهی برای دیدن چیزی که جلوی چشم‌مان است، به چشمِ دیگری احتیاج داریم. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • بوی نان تازه از کوچه می‌آمد. مرد ایستاد. نه برای خرید. نه برای گرسنگی. فقط چند ثانیه همان‌جا ماند، انگار کسی از سال‌ها قبل، ناگهان اسمش را صدا زده باشد. بعد راه افتاد. عجیب است که حافظه همیشه با عکس و صدا برنمی‌گردد. گاهی یک بو، بدون اجازه وارد ذهن می‌شود و دری را باز می‌کند که سال‌هاست کسی سراغش نرفته. بوی نفت می‌تواند یک خانه‌ی قدیمی را برگرداند. بوی گچ، کلاس مدرسه را. بوی یک عطر، آدمی را که مدت‌هاست دیگر در زندگی‌مان نیست. و نکته‌ی عجیب‌تر این است که ما معمولاً خودِ خاطره را به یاد نمی‌آوریم، اول حال‌وهوای آن روز برمی‌گردد. چند ثانیه بعد تازه می‌فهمیم چرا دل‌مان گرفته یا چرا بی‌دلیل لبخند زده‌ایم. شاید حافظه آرشیو منظم زندگی نیست. بیشتر شبیه خانه‌ای قدیمی است که چراغ‌هایش خاموش‌اند، کافی است یک بو از زیر در وارد شود و ناگهان یک اتاق روشن شود. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • پنج دقیقه مانده بود مهمان‌ها برسند که صاحبخانه ناگهان متوجه ترکِ کوچکی روی دیوار شد. بعد لکه‌ی روی مبل را دید. بعد لامپ کمی کج را. بعد فهمید یکی از پرده‌ها درست روی ریل ننشسته. بیست دقیقه قبل، خانه برایش کاملاً مرتب بود. حالا هر گوشه‌اش یک مشکل داشت. همسرش گفت: «این‌ها که از دیروز همین‌جا بوده.» گفت: «می‌دونم.» «پس چرا الان می‌بینیش؟» جوابی نداشت. مهمان‌ها آمدند، هیچ‌کس به ترک دیوار نگاه نکرد، هیچ‌کس پرده را ندید و هیچ‌کس از لامپ کج چیزی نگفت. بعد از رفتن‌شان، صاحبخانه دوباره روی مبل نشست و خانه ناگهان همان خانه‌ی همیشگی شد. شاید حضور دیگری، فقط نگاه ما به خانه را عوض نمی‌کند، معیارمان را هم عوض می‌کند. تا وقتی تنها هستیم، خانه جایی برای زندگی کردن است. وقتی مهمان می‌آید، ناگهان تبدیل می‌شود به چیزی که باید درباره‌اش قضاوت نشود. و چه بسا بسیاری از چیزهایی که در زندگی «ایراد» می‌نامیم، تا وقتی کسی قرار نیست ببیندشان، اصلاً ایراد نیستند. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • در اداره، یک خودکار روی میز بود که همه از آن استفاده می‌کردند. خودکار مال کسی نبود، اما هرکس بعد از استفاده، آن را دقیقاً جایی می‌گذاشت که خودش فکر می‌کرد «جای درستش» است. یکی کنار تلفن، یکی روی دفتر و یکی داخل جاخودکاری تا این‌که یک روز خودکار ناپدید شد. نیم ساعت بعد، پنج نفر دنبال آن می‌گشتند، هرکدام هم با اطمینان می‌گفتند: «آخرین بار دستِ من بود.» جالب بود، هیچ‌کس صاحب خودکار نبود، اما همه نسبت به گم شدنش احساس مسئولیت می‌کردند. بعد معلوم شد خودکار را مسئول خدمات برداشته و گذاشته داخل کشوی مشترک. خودکار پیدا شد. اما کسی آن را برنداشت. چند ثانیه همه نگاهش کردند و بعد یکی گفت: «ولش کنید، همین‌جا باشد، این‌طوری حداقل معلومه کجاست.» و من به این فکر کردم که شاید بعضی چیزها وقتی «مال همه» می‌شوند، نه بی‌صاحب‌اند و نه صاحب‌دار، صاحب‌شان، همان لحظه‌ای است که کسی تصمیم می‌گیرد مسئول‌شان باشد. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱

  • جلوی دستگاه خودپرداز، مردی مشغول وارد کردن رمز بود. نفر پشت سرش یک قدم جلو آمد. مرد ناگهان با دست، صفحه را پوشاند. نفر پشت سرش عقب رفت و گفت: «نگران نباشید، من رمز شما رو نمی‌خواستم.» مرد خندید: «نه، عادت کردم.» اما چند ثانیه بعد، خودش هم متوجه شد دستش هنوز روی صفحه مانده. ماجرای جالبی است، حضور یک غریبه می‌تواند کاری کند که آدم حتی از چیزهایی مراقبت کند که هیچ‌کس قصد دست زدن به آن‌ها را ندارد. در صف‌ها، آسانسورها، اتوبوس‌ها و حتی کنار پنجره‌ی خانه، فاصله‌ی دیگران روی رفتار ما اثر می‌گذارد. نه همیشه چون به آن‌ها اعتماد نداریم، گاهی فقط چون حضورشان، ما را نسبت به خودمان هوشیار می‌کند. آدم وقتی تنهاست، خیلی از حرکاتش را نمی‌بیند. اما کافی است یک نفر تماشاگر شود، ناگهان صاف می‌نشینیم، لباس‌مان را مرتب می‌کنیم، صدایمان را تنظیم می‌کنیم و حتی طرز نگاه کردن‌مان تغییر می‌کند. شاید عجیب‌ترین تماشاگر زندگی، دیگران نباشند، تصویری باشد که خیال می‌کنیم دیگران همین حالا از ما در ذهن‌شان ساخته‌اند. (لومن) #انتشارات‌چابک‌اندیش @chabok_andish 🌱