tgindex
daisy spot.

تکه‌های گم شده زندگی از نگاه یک روان‌درمانگر ِکت‌پرسن 🐈 𝗏𝗂𝗉 𝗌𝖾𝖺𝗍𝗌: @daisyrealspot ⩨ t.me/HidenChat_Bot?start=1846129851

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
148
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
158
20 постов
Вовлечённость
106,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
35
1/48двое суток
40
1/72трое суток
43

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • این رو همیشه یادت باشه که دوست‌هایی که باهات رقابت می‌کنن تو رو جلوی دیگران شرمنده می‌کنن نظرات و افکارت رو کوچیک می‌شمرن مسائل شخصی‌ات رو با دیگران درمیون می‌ذارن باعث می‌شن احساس حقارت کنی به‌جای بالا کشیدنت، همیشه پایین می‌کشنت اون‌ها هیچ‌وقت دوست واقعی‌ات…

  • без подписи

  • ”و در این دره‌ی تنهایی، تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.”

  • без подписи

  • 10 июл.165из daisyrealspot

    خداحافظی با نزدیک‌ترین و شفیق‌ترین دوستت، هرچند یک موجود زنده‌ نباشه، دلتنگی ارزشمندی داره. دوستی که از بچگی تا الان تمام عمر رو کنارت بوده و ازت مراقبت کرده. مخصوصا این دو عضو آخر محفل ِسری‌ که بخش عظیمی از راز‌ها و روزها و رنگ‌ها و خاطرات محفل رو ضبط و ثبت کرده ن. ممنونم دوستای کوچکم.

  • без подписи

  • без подписи

  • وقتی می‌گویم زیبا‌ترین چهره از آن زنان است منظورم به استاندارد‌های زیبایی جهان مُد نیست. منظورم استانداردهای طبیعت هم نیست. ربطی هم به شکل و شمایل لب‌ها و گونه‌هایشان ندارد. زیبایی در اندوه چشمان آن‌ها ست. خسته، اندوهگین، پرالتهاب. همان‌طور که نزار قبانی می‌گفت. نه جهان مُد توانایی ساختن نسخه‌ی واقعی‌ آن را دارد. نه طبیعت آن‌قدر واقع‌گرا و دردمند بوده است که بتواند این‌گونه بیافریندش. زیبایی همیشه همان عمق تاریک و بی‌انتها ست.

  • می‌دونی، توی روان‌شناسی وقتی آدما اتفاقات ناراحت‌کننده‌ی زندگی‌شون رو گردن دیگران می‌اندازن، بهش می‌گن مکانیزم تعمیم دادن یعنی بار فشار چیزی که مسئولیت کنترلش باهات بوده رو نمی‌تونی تحمل کنی پس به دیگران منقلش می‌کنی. اما یک وقتایی، یعنی خیلی وقتا، موضوعات بسیار آزاردهنده‌ای وجود دارن که تو عمیقا ازشون رنج می‌بری. اما خودت هم مسئولشون نیستی. تحت کنترل تو نیست و چیزی نیست که تو بتونی و بخوای تغییرش بدی. مجبوری باهاش بسازی. و لحظاتی هست، وقتی اون اتفاقات می‌افته وقتی درد رو با قلبت لمس می‌کنی و نمی‌تونی کاری کنی، نگاهت و فکرت سمت آدما می‌ره. نگاه خشم و مقصرگونه‌ای رو تو دلت سمت‌شون می‌بری در لحظه‌ای که می‌دونی اونا نقشی در اتفاقات زندگی تو ندارن. اما راستشو بخوای من یه چیز رو خوب فهمیدم. وقتی کوچیک بودیم، تو مدرسه بهمون می‌گفتن هر موجودی بر روی زمین تبلوری از وجود خدا ست. وقتی خدا می‌خواست آدما رو خلق کنه، یه تکه از وجود خودش رو توی آدما گذاشت. و ما دنبال اون خدا می‌گردیم. دنبال اون کسی که مسئول اتفاقاتیه که ما هیچ‌وقت در رخ دادن و انتخاب اون‌ها نقشی نداشتیم. و شاید در ابتدا فکر می‌کردیم حتما خدا زیبا ست و اون گوشه از زیبایی رو توی همون آدما دیدیم. و شاید در آخر تمام این باور فرو ریخت همون‌طور که اون آدما نقطه‌ای خالی برای همه‌ی غصه‌ها و خشم‌ها شدن.

  • ”بخشی از من، به نوعی شب زنده‌داری نومیدانه ادامه می‌دهد. و هم‌زمان بخشی دیگر در تقلا است تا ناچیزترین امورم را به شیوه‌ای نظم بخشد. این را به مثابه‌ی یک بیماری تجربه می‌کنم.”

  • ”فریادهایشان را نمی‌شنوی؟ به خودت اجازه می‌دهی که قضیه را توجیه کنی چون شهامت آن را نداری که از خدایت دل بکنی. خدایی که هیچ قدرتی نداشته باشد و دلش به رحم نیاید به چه درد من و تو می‌خورد؟ خدایی که بالای ابرها نشسته باشد و وجود مالاریا، وبا، قحطی و جنگ را تحمل کند؟”

  • وقتی این‌ها را می‌دیدم و بخشی ازشان را برایتان یادداشت می‌کردم، به این فکر می‌کردم که الان چه‌چیزهایی را باید گفت. شاید ان‌قدر ناامید به زندگی باشید که فکر کنید حرف زدن از چنین مفاهیم گُنده‌ای خیلی چیز خوبی ست اما در چنین موقعیتی که ما حتی کوچک‌ترین چیزهایمان را هم از دست داده ایم، فکر کردن بهشان سخت باشد. شاید هم ان‌‌قدر امیدوار باشید که فکر کنید پرداختن به اکت‌های ضدایرانی‌ای که رخ می‌دهد، درگیر حاشیه و دور از مسیر شدن باشد. اما به این نتیجه رسیدم که اصل ماجرا همین است‌. تمام کشتارها و سرکوب‌ها و خفقان‌های این نیم قرن همه‌ی این‌ اتفاقات وحشتناک بر سر همین بوده است که ما چه هستیم. می‌دانم که بیش‌تر شماها از من خیلی به زندگی امیدوارتر اید. اما در مورد آن‌هایی که مثل من اند نمی‌دانم شما چطور فکر می‌کنید. اما من به این نتیجه رسیدم که شاید مُردن برای من مسئله‌ی مهمی نباشد، چیزی که همین امروز یا فردا اتفاق می‌افتد. اما زمانی‌که همه‌چیز ما از بین رفته باشد این‌که ما چه هستیم، تنها چیزی ست که هیچ‌وقت از بین نمی‌رود و هنوز وجود دارد. با حرف زدن دوباره از آن، می‌توانم ریشه‌‌ای را در ناخودآگاه هر فرد بیدار کنم و این بدون‌شک بهتر از دست خالی مُردن است.

  • ”فقط ایرانی بودن کافی نیست. ایرانی بودن مهم است اما این بار بزرگی‌ ست بر دوش ما. وقتی ما راجع‌به هزاران سال تاریخ حرف می‌زنیم این فقط این نیست. این مسئولیتی هم بر دوش ما می‌گذارد. و این‌که ما چگونه آن را بازسازی کنیم و چگونه آن را پیش ببریم. ما ایرانی هستیم و این تمام نخواهد شد. این آغاز است. ما با آن‌چه می‌سازیم ایرانی هستیم نه با آن‌چه از دست می‌دهیم یعنی زبان، خاطره، فرهنگ و هویت.“

  • ”می‌خواهید ایران قبل از اسلام را به فراموشی بسپارید و می‌گویید الاسلام و یجب ما قبله و از این حدیث‌های جعلی هم می‌سازید و دروغ دروغ می‌خوانید و می‌گویید قبل از اسلام هیچ خبری نبوده است. نه‌خیر. خیلی خبر بوده. خیلی خبر بوده. فرهنگ ایران باستان ما را دوتا طایفه می‌خواستند نابود کنند. یکی غربی‌ها، چون می‌خواستند بگویند تمدن مال غرب و یونان است نه مال ایران. و دومی عرب‌ها. عرب‌ها. عرب. نمی‌‌فهمند، آدم‌هاش نمی‌فهمند. فقط می‌خواهند بگویند ما بر شما برتر ایم. زمانی‌‌که عرب‌ و غرب در توحش به‌سر می‌بردند ما کوروش را داریم و منشور حقوق بشر را.“

  • ما دوام آوردیم. به‌ شکل دردناکی دوام آوردیم. اما فرق بود میان دوام آوردن ما و دوام آوردن آدم‌های دیگر. فرق بود میان رسیدن ما و رسیدن آدم‌های دیگر. جایی که آن‌ها راه می‌رفتند، ما می‌دویدیم. جایی که آن‌ها می‌دویدند، ما سینه خیز می‌رفتیم. آنان برای رشد و رفاه می‌جنگیدند و ما برای بقا. تمام مردم جهان زندگی می‌کردند و ما فقط داشتیم زنده می‌ماندیم.

  • دولت‌هایی که آزادی مردم‌شان را سلب می‌کنند باید نفرت آنان را به طرف آدم‌ها و گروه‌های خارج سوق بدهند. وگرنه مردم یا طغیان می‌کنند یا دچار روان‌پریشی جسمی می‌شوند و یا از دیدگاه روان‌شناسی، خواهند مرد. و به هر حال مردمی نخواهند بود که کشورشان را از آن خود بدانند و برایش به جنگ بروند.

  • قلم را در مرکب فرو بردم و بر کاغذ آوردم. از آن خون بر صفحه جاری شد. و خون جاری شد. و خون جاری شد. ناگهان پوستِ کاغذ شکافت. خونِ هزار کس در هر سطر می‌جوشید.