the saloon
Статистикаتو چکمهم یه ماره http://t.me/HidenChat_Bot?start=103534147
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 33
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 226
- 1/48двое суток
- 258
- 1/72трое суток
- 279
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
نمیدونم هم دلیل ناراحت بودنم واقعا همینه یا دو هفته عقب افتادنِ پریود و پیاماس ابدی و خندیدنِ هورمونها به ریشم.
حالا برو با اون چهارتا جلد کتابی که دستدوم یا افست میخری و احتمال کسوشعر بودنشون بالای پنجاه درصده خوش باش و بگو نه آقا هنوز دارم بر میام از پس کتاب خوندنم.
هی برنامهریزی میکنم و کنترل میکنم و دنبال راههای مختلف میگردم که لااقل از اینیکی دلخوشی زندگیام محروم نشم و آخرش بالاخره گوشهی رینگ گیر میوفتم و این حقیقت میزنه پس گوشم که نه، گول نزن خودت رو، جدیجدی یکسری کتابها هست که هیچجوره گیرت نمیاد.
یه شیش سالی هست دارم چکش میکنم هر از گاهی، هی همیشه برای جیب من گنده بوده. توی ایسام هم کسکشها دستدومش رو گرون میدن. نزدیک به همون قیمت اصلی.
بهنظرم این کتاب آنک نام گل رو هیچوقت نتونم بخونم.
از همون خط اول دهنم باز موند تا آخر. =))
فکر میکنم بتونم بگم یکی از لذتهایی که به لطف چنلنویسی در زندگیم وارد شد، دیدن انعکاس تصویر خودم در آینهی مغز خانم ستاره و چالشهای نوشتاریِ چنل سیندر اند اسموک باشه. از اینکه دنیا اینشکلی پیش رفت و این لذت کوچک عمیق رو به من داد جداً خوشحالم، و از اینکه میتونم این چیز فوقالعاده رو بخونم و هیجانزده شم و لبخند بزنم. متشکرم.
:«فرانسه سرشار از عشق و ستارهست، اما جایی نیست که تو دلت بخواد اسمش رو خونه بذاری.» شوریدگی و نفس کشیدن هنر تا مرز جنون، نگاه بیعجله و بیحوصلگی و زل زدن به آدمها انگار که چیزی بیشتر از چشمها برای دیدن وجود داره. همیشه رازی وجود داره که هیچکس نباید ازش باخبر بشه و سکوت رَساترین صدای اون بیرونه.ایزابل اجانی صاحب همون نگاه بود، ماندگار ترین نگاه در تاریخ سینما با اون چشم های آبی درشت و مردمک های بیحرکتش که یک روز غم رو درون خودشون جای میدادن و روز دیگه به کمک آندرژ ژولافسکی تا مرز های یک فروپاشی روانی از اسید خالصِ احساساتی مثل ترس و اشتیاق و دیوانگی سر میکشیدند— صاحب اون چشمها خودش رو چنان در اختیار نقشش قرار داده بود که سالها طول کشید تا اثرات روانی نقش تاثیرگذارش رو از روح خودش پاک کنه. ایزابل اجانی خودش رو یک کرکتر صرف مقابل دوربین نمیدید؛ وقتی رد و پای نفس کشیدن بهجای یک مجسمه ساز در فیلمنامه به چشم میخورد اون ماه ها با مجسمهسازی درگیر میشد و با دستهای خودش سنگ میتراشید. وقتی پای نفس کشیدن به جای زنی منزوی به میون میاومد، اون خودش رو در انزوای مطلق زندانی میکرد و مقابل آینه تمرین میکرد تا چطور نجواگونه حرف بزنه و رنجِ رو در خلوت خودش مزهمزه میکرد. رنجی که حتا مالِ خودش هم نبود. دنیا در حال تکون خوردن بود اما ایزابل از پشت عینک های بزرگ سیاهش بهش نگاه میکرد. موهای مشکی پرکلاغیش تمیز و شاداب بودند و در کنار پوست عاجیرنگش کنتراستی گوتیک میساختند. مخمل های سرمه ای و قرمز گیلاسی و سیاه، یقه اسکیهای ساده یا کت های چرم و کلاه های لبهدار که روی چشمهاش سایه مینداختن. همه چیز درباره ی چشمها بود و اون نگاهِ از بالا به پایین ذاتیش به دنیا. دنیایی که مدام دستخوش تغییر میشد و آدمها توش همیشه یک بیگانه باقی میموندند، ایزابل این بیگانگی رو بیشتر از هرکسی تو وجودش احساس میکرد. مادری آلمانی و پدری الجزایری، مخلوطی گرم و تاریک از آفتاب و سرمایی استخونشکن که باعث میشدند اون هیچوقت کاملا خودش رو متعلق به جایی ندونه. به خصوص به اشرافیت عجیب سینمای فرانسه. ایزابل عادت به گم شدن داشت، گاهاً برای سالهای سال سینما رو رها میکرد تا خودش رو در آپارتمان موردعلاقه ش پنهان کنه و زندگی رو به سبک خودش پیش ببره. آپارتمانی با سقف بلند، پنجره های بزرگ و زمین چوبی ای که هر قسمتی ازش با کتابها پر شده بود. کتابها مثل برج های سربه فلک کشیده روی هم قرار میگرفتند و اون مثل دختربچه ها بین دیوارهای کاخ رویاییای که با آجرهای ادبیات امریکایی برای خودش ساخته بود گم میشد… حین کتاب خوندن اطراف کاغذ رو با یادداشت های کوتاه پر میکرد و به خطاطی علاقه ی عجیبی داشت، به پیادهروی نصفهشبی و کشیدن انگشت اشاره ش اطراف رد رژلب قرمزش که روی لیوان چای بابونه ش افتاده بود. دنیا در حال تکون خوردن بود، به زودی عوض میشد و ایزابل آجانی از زیادی حس کردن به عٌمق وجود خودش میرسید؛ لیوانش رو در سینک رها میکرد و نون جو رو از فریزر درمیاورد تا حسابی بهش روغن زیتون و پودر سیر بزنه و بعد به برشته شدنش در فر خیره میشد، منتظر میموند و صبورانه یک نخ سیگار میکشید و دور میشد از هرچیزی که زمانی در زندگیش فکر میکرد مثل هَوا بهش محتاجه. —🪷برای: https://t.me/dickheadsheriff
بهرحال از این بهبعد تلاشهام در راستای بازگشت به زمینهای نویسندگی رو اینجا در میون میگذارم که از گل روی شماها شرم کنم. شاید روزی به نتیجهای رسیدیم. تلاش اول: منتفی، بیفرجام، دو هزار و هفدهی، آبروبر.
میخواستم همین الان بزنم به دل جادهاش ولی the invite برای دانلود اومده. امشب ببینیم اولیویا وایلد برایمان چه پخته و از فرداشب دیگه فقط ایرانی ایرانی ایرانی.
۱- فیلمی که شهر لوکیشنش را دیدهام. (بهجز تهران) ۲- یک فیلم توقیفشده. ۳- فیلم کمدی متعلق به دههی شصت. ۴- فیلمی برندهی سیمرغ بلورین. ۵- فیلمی که پوسترش را میپسندم. ۶- یک فیلم متعلق به سالهای قبل از انقلاب. ۷- فیلمی با عنوانی کنجکاویبرانگیز. ۸- فیلم مشهوری که از ندیدنش خجالتزدهام. ۹- فیلمی که بهدلیل آزاردهنده بودن قصد دیدنش را نداشتم. ۱۰- یک فیلم ترسناک. ۱۱- فیلمی که مدت طولانی در واچلیستم بوده. ۱۲- یک فیلم از کارگردانی که تابهحال آثارش را ندیدهام. ۱۳- یک مستند. ۱۴- فیلمی از یک کارگردان زن. ۱۵- فیلمی که اگر نوجوان بودم تماشا میکردم. ۱۶- فیلم اول یک کارگردان. ۱۷- فیلمی که اسمش را زیاد شنیدهام. ۱۸- یک فیلم که قصد بازبینیاش را داشتم. ۱۹- فیلمی که در پنج سال اخیر ساختهشده. ۲۰- فیلمی که در سال تولدم ساختهشده. ۲۱- فیلمی با بازی بازیگر محبوبم. ۲۲- فیلمی که نقش اصلیاش زن است. ۲۳- فیلم از ژانری که دوستش ندارم. ۲۴- فیلمی دربارهی سینما. ۲۵- فیلمی به پیشنهاد یک دوست. ۲۶- یک فیلم عامهپسند. ۲۷- فیلمی که در یکی از جشنوارههای خارج از ایران جایزه گرفته. ۲۸- فیلمی بر اساس یک کتاب. ۲۹- یک فیلم که بازیگر نقش اصلیاش را دوست ندارم. ۳۰- فیلمی که در عنوانش اسم یک فرد وجود دارد.
با خودم قرار گذاشتهبودم یک چالش سینمایی دیگه مشابه قبلی اما اینبار با فیلمهای سینمای ایران، برای خودم راه بندازم
تابستون.
واقعا که این دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست.
بعد حالا بندهخدایی که کتابش در معرض خمیر شدن بود چه کسی بود؟ یکی که جایزهی صادق هدایت رو برده.
видео или голосовое, без подписи
بعد حالا بندهخدایی که کتابش در معرض خمیر شدن بود چه کسی بود؟ یکی که جایزهی صادق هدایت رو برده.
کسکش یعنی چی که خمیر میکنی. نامرد. اون کتاب میوهی عمر یک بدبختیست.💔💔
راستی یهچیزی بگم؟ ما همینجوریشم کم مرددیم و گارد داریم، دیشب هم یهچیزی دیدیم قشنگ نور علی نور شد. یه آقایی توییتر گفتهبود خیلی از ناشرها اگر کتاب تا زمان تعیینشدهای فروش نرفتهباشه میبرنشون برای بازیافت. خمیر میکنن.
بهرحال از این بهبعد تلاشهام در راستای بازگشت به زمینهای نویسندگی رو اینجا در میون میگذارم که از گل روی شماها شرم کنم. شاید روزی به نتیجهای رسیدیم. تلاش اول: منتفی، بیفرجام، دو هزار و هفدهی، آبروبر.