tgindex
دانشگاه هنر

دانشگاه هنر

Статистика
@daneshgahehonarперсидский

شامل تعدادی از کلاسهای برگزار شده توسط جناب دکتر موسوی در حوزه ی ادبیات و همچنین مباحثی در موسیقی اصیل ایرانی .

Последний пост
29 мар. 2025 г.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
328
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
374
20 постов
Вовлечённость
114,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ساز و آواز در دستگاه ماهور تار : جناب استاد سروش یغمایی تمبک : دوست ارجمندم جناب گلچین اجرای بداهه در محفل خصوصی کانون ساز نوروز سال ۹۸ 🌸🌸 https://t.me/namazi99

  • 5 дек. 2024 г.925147из Sh_Mozaffari_A

    📘درس گفتار استاد علی بیانی 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹  بر گذشته غم مخور . شکست برای عبرت است و سبب جهش به آینده 🍂 🟠🔵🟡🟣🟢⚪️🔴⚫️ جلسه ۳۹۸ دفتر چهارم مثنوی در تاریخ ۱۳۹۸/۰۸/۱۳ فرهنگستان هنر . ▶️مشاهده از آپارات : https://aparat.com/v/uifd31g ▶️مشاهده از اینستاگرام: https://www.instagram.com/reel/DDLzmEmtdLK/?igsh=MTVnMGp6NnMxZHFuYg== ▶️ مشاهده از تلگرام : https://t.me/masnaviemanavialibayani

  • 👆👆👆👆👆 پایان متن خلاصه بر داری شده مربوط به جلسه سوم از سلسله جلسات مثنوی استاد بیانی در 9 صفحه 1403 . 9 . 14 🌸🌸 https://t.me/namazi99 ☘☘ https://t.me/daneshgahehonar

  • ☘☘ فرازی دیگر : اگر انسان تو شرایطی که هست به اون واقف باشه شاید دیگه نیاز نباشه که اون رنج و عذاب ادامه داشته باشه، یعنی اون تداومش دیگه نیاز نیست، خود به خود منقطع میشه ، تمام میشه اگه واقف باشه، اگر نهد، واقف نباشه ، این همینطور کش میاد ، ادامه داره، هی اگر کسی بخواد از اون موقعیتی که هست خارج بشه، راهش به دست و پا افتادن نیست، راهش درک وضعیتیه که توش قرار گرفته، وقتی اینو درک کرد و پس از درک با دلش پذیرفت، در اون موقع دیگه تداوم اون شرایط ضرورتی نداره، چون راحت میتونه از اون شرایط بیاد بیرون، چرا؟  به دلیل اینکه اون موقعیت سخت برای او برای بیداریش بوده حالا که بیدار شده ، دیگه کسی رو که بیداره دیگه صداش نمی کنن که بیدار شو ، ولی اگه هنوز خواب باشه باید بهش بزنی دیگه، خب، زندگیم اینجوریه اگه کسی غفلت کنه نسبت به این حقایق، هی سیلی میخوره، هی قفا میخوره تا بیدار شه، اگه بیدار نشه اینا هی محکمتر میشه، هی سخت تر میشه، بلکه در یه موقعیت خیلی سختی به خودش بیاد، این موضوع هم برای جمع شاید صادق باشه هم برای فرد، یه ملت هم همینجوره، وقتی غفلت او رو میگیره، خب، یه حادثه هایی پیش میاد که او بیدار میشه، باز یه کم بیدار میشه باز میره تو چرت، خب، مثلاً یه حادثه ای یه زلزله ای یه چیزی یه اتفاقی میفته می بینیم همه باز با هم مهربون شدن همه با هم دیگه مثلاً خوب شدن یه اتفاقی افتاد که اینا رو بهم نزدیک کرد باز به اون اصل خودشون عمل می کنن تا حدی، تا اون عامل برداشته میشه می بینیم که دو مرتبه شروع شد، اون دروغ ها و کلاه برداری ها و اون چیزهایی که نباید باشه اونا ظاهر میشه، خب، و این رو بزرگان میگن که هرقدر که انسان درکش نسبت به وضعیتی که داره عمیق‌تر میشه و حقیقی‌تر میشه نیاز به تداوم اون وضعیت خود‌‌به خود مرتفع میشه ☘ در همینجا تمام کنیم این جلسه رو انشالله جلسه بعد ادامه میدیم خب خسته نباشید شب بخیر ☘☘

  • ☘☘ اینجا میفرماید هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد، ماهی چون به آب وابسته است، و اونقدر به آب وابسته است که اصلاً تصور نمی کنه که تو آبه، خب، و چیزی به غیر از اون استنباط نمی کنه، چون هم مایه ی حیاتشه هم تو آب سیّاله، تو اون جریان داره و وجودش بخشی از همونه و همچنانکه وجود ما سیاله در اون ذاته، اصلاً درکش نمی کنیم، اون ذاتی که تجلی پیدا کرده ، یه وجهش هم ما هستیم دیگه، یه بخشی از این مظهر ما هستیم، اون مراحل و مراتب رو طی کرده رسیده به اینجا، و انسان چون جمیع تمام این مراحل و مراتب هست، حالا که آمده این نسیان و این فراموشی موجب شده که اصلاً فکر نکنه که اینجا در کجاست، در کجا قرار داره، دنبال یه چیزهایی میره، به یه چیزهایی فکر میکنه، به یه چیزهایی عمل میکنه که اصلاً با اون ذات تناسب و هیچ تناسخی نداره سنخیتی نداره، خب، این دوری که الان هست این دورافتادگی فقط برای کسانیست که متوجه هستن که در چه موقعیت و در چه شرایطین مثل ماهیی که آگاه بشه از این در کجا داره زندگی می کنه ، به این آبی که الان توش غوطه میخوره پی ببره.خب، ما در اون حقیقت که غوطه میخوریم و ذاتمون با اون حقیقت که تناسب داره درکش نمی کنیم احساسش نمی کنیم، و به خاطر همینه که تمام مشکلات، تمام غم ها، تمام نگرانی ها عموماً از همینجا شروع میشه

  • خب، اینجا دقت کنین ببینین، نفی استناد به حواس، یعنی کسی که بخواد حقیقت رو از طریق حواسش دریافت کنه همه بزرگان گفتن که میسٌر نیست، لیک چشم و گوش را آن نور نیست اینطوری میتونیم بگیم پنج حواس از این طریق نمیشه اون سِر رو درک کرد. ☘ تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نَی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پرده‌هااش پرده‌های ما درید خب، حالا گاهی از بزرگان گفتن که آتش عشقست کاندر مَی فتاد، این عشق چیه، این در واقع، نی هم که اگه همون انسان باشه اون آتشم که میگه، مرادش اون ذات مطلق ممکنه باشه، این عشق اون ذات مطلقه که این در وجود انسان جاری شد، خب، جوشش عشقست کاندر می فتاد، یعنی درواقع به نوعی میگه این ظهور ذاته در موجودات، اینجا این کلام اینجا یعنی مراتب ظهور رو حضرت مولانا در اینجا بیان می کنه در قالب نی و انسان آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پرده‌هااش پرده‌های ما درید همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید نی حدیث راه پر خون می‌کند قصه‌های عشق مجنون می‌کند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

  • ☘☘ فرازی دیگر : حضرت مولانا هم یکی از بزرگانیست که اهمیت سماع رو از این جهت که اطلاعاتی از عوالم دیگه به انسان میرسه و در مثنوی بیان می کنه ☘ هر کسی از ظن خود شد یار من              از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست             لیک چشم و گوش را آن نور نیست ☘ چشم و گوش را می فرماید آن نور نیست، این چی استنباط میشه ازش؟ چشم و گوش شاید مراد حضرت مولانا حواسمون باشه ، چشم و گوش و بقیه حواس که ما داریم حس لمس و حس شم و سمع و بصر و ... پنج تا. خب، اینجا در واقع شاید نفی ادراک سره از حواس ظاهر، خب، یعنی حضرت مولانا اینجور میفرماید که حواس ظاهر ما ، مثل چشم و گوش و حسی که ما داریم اصلاً اگه ما بخوایم از طریق حس چیزی رو ، حقیقتی رو درک کنیم اصلاً میسر نیست سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست یعنی اگه انسان بخواد از طریق حواسش به اون حقیقت دست پیدا کنه این از محالاته. درسته که گوش جایگاهش شنیدنه، ولی فقط یه ابزاره اگه تمام استناد ما به همین شنیدن صوری و ظاهری باشه، یعنی چی، یعنی با فیزیک صوت ما سروکار داریم نه با حقیقتش، نه با شعورش، خب، همچنانکه ما گاهی تو نگاهمون تو دیدنمون با صورت رنگها سروکار داریم ولی رنگها واقعاً عالمی دارن واقعا هرکدوم برای خودشون، عوالم حیرت انگیزی دارن، گاهی میتونن انسان رو واقعا دگرگون کنن دنیای حیرت انگیز رنگها که بر میگرده به عالم نور، دنیای حیرت انگیز اصوات که برمیگرده به عالم صوت، خب موقعی که به فیزیکش بریم بله مستقیما از طریق حواس همین دریافت کردیم اندازه‌ مون هم همون قدره اینکه از طریق حواس بخوایم بریم، لیک چشم و گوش را آن نور نیست، یعنی واقعاً اون خاصیت و ویژگی ای که برای درک اون شعور باطنی در صوت هست اگه ما بخوایم فقط از طریق گوشمون استناد کنیم یا درک حقیقت رو از طریق دیده ها و شنیده‌ها بخوایم حاصل کنیم این ممکن نیست، ☘ به همین قضیه استناد می کنم، میریم به کتاب کشف الحقایق عزیزالدین نسفی، حضرت نسفی در کتاب کشف الحقایق، حالا اینم جالبه که در مورد حواس گفته نگاه تازه ایست، کوتاهه ولی برای کسانی که نشنیدن جالبه ، از صفحه صد و هفتاد و شش کشف الحقایق عزیزالدین نسفی: در بیان درهای دوزخ و درهای بهشت، چند سطره باهم می شنویم، بدانکه درهای دوزخ هفتست و درهای بهشت هشت. خیلی ها خیلی جاها ما شنیدیم که درهای دوزخ هفت تا در داره و بهشت هشت،خب، یعنی از هر دری وارد بشی یه ویژگی داره و خصوصیاتی براش میگن، حالا ببینیم نظر حضرت نسفی در مورد درهای دوزخ و بهشت چیه، هفت در دوزخ ادراکات حیوانی اند پنج حواس ظاهر و دو حواس باطن یکی خیال و یکی وهم که یکی مدرک صورتست و یکی مدرک معنی محسوسات. خب، پنج حس ما میگه هرکدومش درهای دوزخه. پس در هرکه عقل نباشد و اگر باشد بفرمان عقل نباشد و بفرمان عقل کار نکند و پيرو این مدرکات هفتگانه باشد و از عاقبت کارها اندیشه نکند هر یکی از این مدرکات هفتگانه سبب رنج و عذاب وی گردد و هر زحمتی و ندامتی و عذابی که بوی رسد ازین مدرکات هفتگانه باشد پس هریک ازاین مدرکات هفتگانه دری باشد از درهای دوزخ و در هرکه عقل پیدا شود و پيرو و متابع عقل گردد، اینجا منظور عقلش عقل جزوی نیست، عقل منفصل نیست،خب، اینجا عقل متصله یعنی اون عقلی که فیضی از عقل کل میبره یعنی اتصال رو داره، مثل یک جویباری که به اون سرچشمه وصله، منقطع نشده، چون منقطع بشه یا فاسد میشه از بین میره تبخیر میشه این هنوز این اتصاله این عقل منظور اینه ☘ و در هرکه عقل پیدا شود و پيرو و متابع عقل گردد و هرچه پیش آید ازعاقبت آن کار باشد اندیشه کند و بهوای نفس کار نکند این مدرکات هفتگانه با مدرک عقل جمله هشت شوند و هریکی ازاین مدرکات هشتگانه سبب راحت و آسایش وی باشند. ☘☘

  • ☘☘ فرازی دیگر : همون موسیقی که متعادل و متعالیه همون موسیقی ای که امروز تحت عنوان موسیقی فاخر مطرح میشه یا موسیقی هنری مطرح میشه به قول فرانسوی ها ساوانت گفته میشه، اگر این رو ما الان داشته باشیم دو نوع مواجهه باهاش هست، حالا اون اقسامی که هست، اقسام دیگه ای که اصلاً برای اینکار ساخته نشده ، طبیعیه که اصلاً برای چیز دیگه‌ای ساخته شده، خب؟ میخواد یه مسیر دیگه ای رو دنبال کنه. ☘☘ فرازی دیگر : اگر موسیقی گمراهی ایجاد میکنه این به خاطر خود موسیقی نیست این به خاطر اون شنونده ست اونو هرچی بهش بگی یه جور دیگه تعبیر می کنه، اصلاً وجود خود این فرد انگار خم رنگرزیه هرچی رو در اون ببری به همون رنگ میاد بیرون، هرکارش می کنی همینجوره، رنگ خودش رو به خودش میگیره، بعضی هام هستن که شفافن خب هرچی در او بره همون رنگی که بوده حفظ میشه یعنی همه چیز رو به همون گونه که هست می بینه و میشنون. کسانی که اینطورن اهل قضاوت کردن نیستن فقط مشاهده گر میشن، مشاهده حقیقت اون چیزی رو میکنن که می بینن و میشنوند ☘☘ فرازی دیگر : هستی به دو بخش عمده تقسیم میشه، یه بخشیش نوره یه بخشیش صوته. کل وجود دو وجه متمایز داره. نور و صوت. هر دو هم موجه. ولی اون موج با این موج متفاوته خواصش فرق می کنه، خب بنابراین ابزار دریافتشم متفاوته، خب و چون حقیقت از طریق این امواج که به ما میرسه ، اهمیت بسیار زیاد داره فرازی دیگر : دو وجهی که موسیقی داره اون فیزیکشه و اون روحشه و اون ارتعاش درونیشه و اون شعوری که در باطنش هست یک شعور در درون این اصوات هست، خب، یکی با همون جسدش کار داره یکی با اون شعور کار داره، در کتاب ظاهراً مقالات شمس بود که آمده یا در کتاب فیه ما فیه حضرت مولانا می فرماید به فلانی گفتن که فلان شخص رو می شناسی گفت بله می شناسم، گفت اون کیه گفت همونه که دوتا گاو سیاه داره، گفت این که میدهی نشان از گاو اوست از خود او نشان بده، گفت شناخت تو از اون شخص اینه که گاو داره دوتاگاو سیاه داره و اون کرایه میده، شناخت ما ممکنه در همین حد باشه پس این شناخت صورت و ظاهره این شناخت فیزیکه، می شناسم بله قدش اینجوره شکلش اینجوره بله این که اون شخص نمیشه. ☘☘

  • ☘☘ فرازی دیگر: در هر موسیقی ای که ما میشنویم دو قسمت وجود داره، همه موسیقی ها دو قسمت دارن، و شاید همه اصوات، ولی حالا چون اینجا صحبت از موسیقیه، همه موسیقی ها، یکی ظاهرشه یکی فیزیکشه و جسمشه که همون چیزیست که محسوسه و ما از طریق گوش که حضرت مولانا می فرماید بشنو از نی که جایگاه صوته او رو درکش می کنیم، این فیزیکش. همچنان که موجودات هم دو بخش دارن، هر موجودی، یه انسان یه گیاه یه جانور، یه جسمه و یه روحه، جایگاه جسم، تصویرش در چشمه، جایگاه اشیا چشمه و جایگاه صوت گوش. موسیقی هم یک صوت داره یک معنی ما حالا به تعبیری میگیم یک باطن داره، یک ارتعاش داره، یک روح داره موسیقی و یک جسم داره، عموماً ما با جسمش سر و کار داریم، با فیزیکش سر و کار داریم و موقعی که محاسبه میکنیم موقعی که اندازه می گیریم ، دانشش به وجود میاد این میشه فیزیک صوت، این بخش ، بخش فیزیک خاصیتش رو ارتعاششو طول امواجی که هست همه اینها رو با همدیگه ، نسبت ها رو با هم محاسبه می کنن و تمام خواصی که داره بررسی می کنن، نوعش مثلاً ، چقدر انعکاس داره چقدر برد داره چقدر شدت داره. تمام این ویژگی ها فقط مربوط میشه به جسمش  ، همچنانکه طبیب جسمانی فقط به جسم انسان کار داره و ارتباط موارد روحی رو با جسم درک نمی کنه ، درحالیکه امروز ما داریم به سمتی میریم که این دوتا با همدیگه داره ترکیب میشه و جدای از هم نیست. خب ما هم که موسیقی رو می شنویم یا اجرا می کنیم معمولاً سعی می کنیم که بر اساس هر دو باشه اگه درک داشته باشیم اگر بدونیم ، سعی می کنیم هر دوی اینها باشه چون میفرماید که در هردو خواصی هست، هر دوش باید باشه. بعضی ها اون ظاهر رو می شنون و از باطنش بی اطلاع هستن که این باطن چه تاثیری میتونه بگذاره و بعضی ها به باطن توجه می کنن خود ذات موسیقی فی نفسه، نه میتونه صحیح باشه نه میتونه غلط باشه، نه میتونه خیر باشه نه میتونه شر باشه. یه امریست که وجود داره، اینجا که می فرماید خوش حالان و بدحالان اینجا تقریباً برای ما روشن میشه که هر کس بنا به درک و استنباطی که داره او رو درک و دریافت می کنه میگه هرکسی از ظن خود شد یار من. یعنی این من که حضرت مولانا میفرماید این ثابته، استنباط های متعدد از این من میشه. بنا به نوع خصوصیاتی که اون شخص داره ☘☘ فرازی دیگر : قدمای ما موسیقی رو ملایمت تعریف کردن و ذات موسیقی رو ملایم دونستن. مثلا صفی الدین ارموی در کتاب ادوار برای اینکه ملایمت رو بیان بکنه، نگفته چه عواملی موجب ملایمت میشه در موسیقی، عکس این استنباط رو پیش گرفته یعنی اجتناب از اسباب تنافر رو مطرح کرده گفته چه عواملی موجب تنافر و عدم تعادل در موسیقی هست ما از اونها که اجتناب کنیم هرچی که باقی بمونه همه اش تعادله همه اش تناسبه، برعکس گفته بنابراین چهار اصل پیشنهاد کرده به عنوان اصول اسباب تنافر، قوانین اسباب تنافر که چهار اصله که علمه و جایگاه خودش رو داره و بحث دیگه ایست، یا حتی در زمینه بلاغت و فصاحت در کلام اینطور گفته شده، هیچ وقت نگفتن که چه بکن که کلام بلیغ و فصیح بشه گفتن از چی اجتناب کن چرا اینطور برخورد می کنن بزرگان ما؟ به دلیل اینکه اساس کلام یا موسیقی رو متعادل می دونن چون ذاتاً متعادله ، بنابراین ما باید از اونچه که این رو از تعادل در میاره اجتناب کنیم  در مورد زندگی هم همینطوره حضرت عطار ظاهراً می فرماید که : هرکه گوید چون کنم گو چون مکن    تاکنون چون کرده ای اکنون مکن. این نحوه نگاه کردن چرا ، به دلیل اینکه اساس ما متعادله در تعادل قرار داره، باید از بعضی امور که موجب خارج شدن از این تعادل میشه اجتناب کنیم و وقتی اجتناب کردیم ، خب هرچی باقی بمونه خود به خود متعادله، بنابراین اونچه رو که به عنوان موسیقی امروز مطرح میشه خب این اصلاً بعضی از انواعش از تعادلی که مورد نظر این بزرگان بوده برخوردار نیست ، اصلاً جز موسیقی قلمداد نمیشه بعضی از انواع اون. ☘☘

  • ☘☘ فرازی دیگر: کز نیستان تا مرا ببریده‌اند از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق  تا بگویم شرح درد اشتیاق ☘ هرکسی واقعا درک این معنا رو نمی کنه، میفرماید سینه خواهم شرحه شرحه از فراق، یعنی این دور شدن از اون اصل و از اون تعادل و از اون عظمت و از اینکه ما قطره ایم و از دریا دور افتادیم این رو هرکسی درک نمی کنه، اینجا در ادامه حضرت مولانا می فرماید هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش خب می بینیم که قطره از اصلش که دریاست دور افتاده درسته؟ هر جا که باشه خودش رو به دریا میرسونه. نهایت جایگاه قطره دریاست. همه قطرات در تمام عالم تلاش می کنن خودشون رو به دریا برسونن هرجا باشه اون راه دریا رو طی میکنه و ذاتش اینه که به سمت اون اصل خودش برگرده، هرکسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم خب اینکه میگه "من" هم میتونه نظرش رو انسان باشه هم میتونه این نی باشه، به هر جمعیتی تو هر جماعتی که رفته، ☘ جفت بدحالان و خوش حالان میفرماید. خب پس ما انسان ها تقسیم میشیم به دو گروه خوش حال و بدحال، تقسیم کرده دیگه، هم گروه خوش حالان هم بدحالان. خب خوش حالان کیا میتونن باشن و بدحال کی میتونه باشه؟ هرکسی از ظن خود شد یار من  از درون من نجُست اسرار من خب به نظر میاد که خوش حال کسیه که با شنیدن این نغمات و این الحان در معرفت به دل او گشوده میشه و نسبتی که برقرار می کنه با یه حقیقتیست و این شخص وقتی که اون به نحوی از طریق این اصوات اون رایحه به مشامش رسید یعنی اون لحظاتی رو که با این اصوات با این موسیقی با این الحان مرتبط شده، در معرفت و حقیقت به دلش گشوده شده، انگار که در باغی رو به روی او گشودن و این باغ و ریاحین و داره می بینه و این زیبایی ها رو، خب، کسی که این رایحه رو یه بار درک کرده باشه وقتی که از اون فضا میاد بیرون از اون باغ از اون شرایطی که شرایطی که شرایط حضور هست خارج میشه دیگه بی طاقت میشه ، همواره میخواد که دو مرتبه برگرده به اون فضایی که قبلاً بوده و اون رایحه رو مرتب جستجو می کنه، خب، این شخص میشه جزو خوش حالان، بدحالان کیا هستن؟ همونهایی هستن که همین الحان و نغمات رو میشنون همینان، ولی به جای اینکه در معرفت به دل اونها گشوده بشه، درِ جاه و در واقع نفس بر اونها گشوده میشه و نفس اینها فعال میشه و دنبال جاه و چیزهای از این دست هستن، غیر از اون چیزی که باید، خب و در حالیکه موضوع ممکنه یکی باشه در انسان های مختلف اثرش متفاوته ☘☘

  • ☘☘ فرازی دیگر: اساس هستی بر تعادل طراحی شده یعنی کل عالم رو ما موقعی که درش تصرف نکنیم و دخالت نکنیم، به حال خودش که شکل می گیره اگه بررسی کنیم در نهایت تعادله، یعنی در واقع خود هستی، خود وجود، شبیه به یک موسیقیه از حیث تعادلش از حیث تناسبی که داره، شما چه در ذرات کوچک ، چه در جهان بزرگ ، اگه وارد بشید می بینید که همه چیز در حال تعادله. موقعی که میرید در دنیای ذره بینی می بینید که اجزا اون تا اونجایی که ما میتونیم مشاهده کنیم نهایت تعادل درش هست و تناسب، و موقعی که میریم به کرات و آسمان ها، عرض کنم کهکشانها، می بینیم که همون تعادلی که در باطن ذرات هست در کل هستی مشهود و محسوس هم وجود داره، درنهایت ظرافت، ☘ هزار سال پیش تقویمی رو ایرانی ها درست کردن که تا ده هزار سال رو دقیقاً پیش بینی کرده. با دقتی این کرات داره حرکت می کنه که ثانیه اش رو میشه حساب کرد. ☘ اساس عالم بر تعادل و عدل دیگه هرچی که متعادله زیباست، در واقع زیبایی جز تعادل نیست. حالا این تعادل میتونه در جسم باشه ، میتونه در حرکت باشه ، میتونه در یه گفتار باشه در یه صوت باشه موسیقی نهایت تعادله. ☘ حرکت یه انسانی که به کمال رسیده، اعمالش ، رفتارش اگه تعادل داشته باشه ، زیباست همچنان که موسیقی زیباست. ☘ رنگها اگه به نسبتی که خود این هستی تعیین میکنه اگر می بینید که یه نقاش ، نقاشی زیبایی رو ارائه میده این به تعادلی که تو هستی هست رسیده تا اینکه از خودش چیزی ایجاد کرده، مثلاً تناسب بین دو تا رنگ رو این از خودش اختراع نکرده تو خود طبیعت هم هست، شما میزان رنگها رو با همدیگه وقتی همه رو یک اندازه بگیری این از تعادل در میاد ☘☘ یه دشتی که پر گُله خودش روییده ما دخالت نکرده باشیم درش، متوجه میشید که درست همون میزان که لازمه از هر رنگ در طبیعت هست و اگه اون رو بهش توجه بکنید به اون تناسب و تعادل دست پیدا می کنید همچنانکه در مورد اصوات همینه همچنانکه در مورد احجام همینطوره در کوه ها در حجم سنگ ها اینا تعادل و تناسب در نهایت خودشه، چرا بعضی از این گیاهان و طبیعتی که ما می بینیم تحت تاثیر قرار می گیریم؟ یه درخت رو شما نگاه کنید چه برگ داشته باشه ، چه بدون برگ باشه فقط شاخه هاش رو ما مشاهده کنیم این از نهایت تعادل برخورداره و هیچ مجسمه ای رو شاید هیچ مجسمه سازی نساخته که از هر زاویه که او رو نگاه کنیم متعادل باشه. من کار بعضی از مجسمه سازای بزرگ جهان رو از نزدیک دیدم چون کنجکاو بودم دور اونها حرکت کردم و از زوایای مختلف که امکانش بوده اونها رو دقت کردم، از بعضی از زوایا مشهورترین آثار مجسمه که تو دنیا هست واقعاً زیبا نیست. از بعضی از زاویه ها می بینیم که متناسب تره و تقریباً شما تو کتاب ها عکس این مجسمه ها که چاپ میکنن زاویه ها تقریبا انتخابیه از هر زاویه ای عکس نداره چطوره که درخت رو شما از بالا که نگاه می کنی از تو پنجره این شاخ و برگش رو حتی با برگ بدون برگ زمستون یا تابستون هر وقت یا بهار یا پاییز حتی همین الان که شما دقت کنید تعداد برگها که میفته واقعاً رو تناسب میفته. ما میگیم برگی از درخت نمی فته مگر اینکه حکمت الهی درش نافذ نباشه، خب اونم با تعادل می افته شما ببین چندتا دونه برگی که روی درخت باقی مونده در بهترین نقطه طلایی اون درخته، میگید نه دقت کنید به این چیزها، از اطرافمون ما سریع رد نشیم. همین الان که موقعشه پاییزه دقت کنید هم از حیث رنگ هم از حیث شکل و اینها می بینیم که تناسب اون برگهایی که چندتایی که باقی مونده با کل مجموعه شاکله اون درخت در یه حد حیرت انگیزیه انسان واقعاً تعجب می کنه چه شعوری حاکمه به کل این مجموعه که این تناسب رو ایجاد کرده و این تعادل رو ایجاد کرده، خب همه چیز متعادله نهایت این تعادل میشه موسیقی. نهایت این تناسب موسیقیه ☘☘

  • ☘☘ به نام آنکه جنبش را صدا کرد به گوش ما همه بانگ و نوا کرد جلسه  3مثنوی :    3 -Masnavi 1388-08 -18 -F مدت  15 : 1 پیاده سازی و تهیه  : سرکار خانم آرزو نیک چهره  خلاصه برداری و تنظیم : علی نمازی ☘☘ هدف : ارایه فرازهایی از کلاسهای درس مثنوی استاد علی اصغر بیانی به صورت متن ، همراه با فایل صوتی هر جلسه ، به منظور بهره مندی بیشتر از فرمایشات استاد . خواهشمندیم در صورت تمایل ، دعایی از سر خیر روانه  روح بلند استاد بیانی عزیز بفرمایید. توجه: آنچه ارایه میشود صرفا خلاصه ای از مطالب مطرح شده در کلاسهای فوق الذکراست و الزاما نظر نگارنده و سایر دست اندر کاران نیست . ادبیات متن به صورت محاوره ای ارایه میشود که حال و هوای کلاسی نیز داشته باشد. یاد و خاطره ی استاد گرامی باد. ☘☘ تفألی بر حضرت حافظ: برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوز روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز ساقیا یک جرعه‌ای زان آب آتشگون که من در میان پختگان عشق او خامم هنوز از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن میزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوز پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب میرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز نام من رفته‌ست روزی بر لب جانان به سهو اهل دل را بوی جان می‌آید از نامم هنوز در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غمهایش سپردم ، نیست آرامم هنوز در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش آب حیوان می‌رود هر دم ز اقلامم هنوز ☘☘ فرازهایی از سخنان استاد بیانی خب. مثنوی حضرت مولانا با واژه شنیدن شروع شده بشنو از نی چون حکایت می‌کند از جداییها شکایت می‌کند خب این همه واژه ما در زبانمون داشتیم ولی می بینیم که اولین واژه شنیدنه. اگر ما این رو به عنوان یه اتفاق تلقی کنیم شاید یه مقدار دور از حقیقت امر باشه و قطعاً حضرت مولانا بدون دلیل هیچ واژه ای رو بکار نمیبرد ، امر به شنیدن رو در ابتدای کلام آورده ، شاید از اهمیت خاصی برای این کلام حکایت میکنه. این واژه، شنیدن، چرا؟ چون محل صوت اساساً شنواییست، در غیر اینصورت درک نمیشه ، حواس ما برای دریافت اطلاعاتیست که از بیرون به ما میرسه و از اهم این اطلاعات شنیدنه، ☘ خب می فرماید بشنو از نی، حالا این شنیدن رو از کجا؟ از نی. خصوصیات نی چیه؟ ویژگی های نی چیه؟ یکی از خصوصیاتش اینه که از موطن اصلی خودش بریده شده و دور شده، دور افتاده، از اصل خودش دور افتاده از جایگاه خودش دور افتاد و این نی حکایت می کنه با زبان خاص. زبان نی، زبان موسیقی طبیعتا هست. موسیقی هم از تعادل و توازن برخورداره، یعنی نهایت اعتدال در بین اصوات از حیث زمان و از حیث ارتعاش  ، موسیقیه. اوج هماهنگی و تناسبه ☘ به تعبیری میشه گفتش اینجا نی تمثیلی است از وجود خود انسان. درحالیکه خود نی صدایی تولید نمی کنه، حتما باید نوازنده ای باشه که اون صدا رو ایجاد کنه و در واقع این حکایت، حکایت نوازنده است حکایت انسانه، انسانی که در نی میدمه و حکایت از جدایی ها می کنه و این جدایی حالا یا به صورت شکایته یا به صورت حکایت، چون در هر دو صورتش آمده، در نسخه قونیه ظاهراً آمده: بشنو از نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت میکند. در هر صورت که باشه موضوع تغییر نمی کنه، موضوع همون جدایی و دور افتادن از اصله که انسان اون رو ار طریق صوت دریافت می کنه ☘☘

  • #استاد_علی_بیانی #درس‌گفتارها #مثنوی_معنوی #مولانا جلسه‌ٔ سوم (ج۳) دفتر اول مثنوی تاریخ ۸۸/۸/۱۸ محل برگزاری: فرهنگستان هنر تفألی بر حضرت حافظ بر نیامد از تمنّای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی‌آشامم هنوز موضوع جلسه: «نی‌نامه» (آغاز کتاب مثنوی) شروع جلسه از بیت: بشنو از نی چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند .

  • 25 нояб. 2024 г.49931из Sh_Mozaffari_A

    📘درس گفتار استاد علی بیانی 🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹 نتیجه معکوس امر و نهی و تخریب شخصیت 🍂 🟠🔵🟡🟣🟢⚪️🔴⚫️ جلسه ۳۹۷ دفتر چهارم مثنوی در تاریخ ۱۳۹۸/۰۷/۲۹ فرهنگستان هنر . ▶️مشاهده از آپارات : https://aparat.com/v/seh4gjl ▶️مشاهده از اینستاگرام : https://www.instagram.com/reel/DCwEreCtFLR/?igsh=MXh4YTdmbThjeXE4YQ== ▶️ مشاهده از تلگرام : https://t.me/masnaviemanavialibayani

  • 👆👆👆👆👆 پایان متن خلاصه بر داری شده مربوط به جلسه دوم از سلسله جلسات مثنوی استاد بیانی در 7 صفحه ۱۴۰۳ . ۹ .۵ 🌸🌸 https://t.me/namazi99 ☘☘ https://t.me/daneshgahehonar

  • ☘☘ معنی بعضی لغات که در این نشست از کتاب مناقب العارفین خوانده شد: یورتگاه: جای ماندن، خانه شَغ: شدت محبت، رسیدن دوستی به دل یاسیچومان: چمن شط: کناره رود خلاط: قصبه ٔ ارمنستان میانه می باشد و سرمای زمستانش از سردی ضرب المثل است غَمز: اشاره به چشم غَمزه: اشاره به چشم و اَبرو حِذا: برابر قَصَبه: آبادی بزرگی که از چند ده و دهکده تشکیل شده باشد، دهستان، شهرک نمام: خبرچین، بدگو نمیمت: خبرچینی، دو به هم زنی سوباشی: به ترکی به معنی سرکش و لقبی است که پادشاه ترکستان به سلجوق سرسلسله سلجوقیان داده است . همچنین واژه سُباشی نزد ترکان قدیم به معنی صاحب جیش بوده است. ذهول: فراموش کردن، غفلت تحاشی: اجتناب، امتناع ورزی محتد: اصل و تبار، نسب مصافحه: روبوسی، دست دادن، دست یکدیگر را فشردن اتصاف: موصوف به صفتی شدن تشتخانه: اتاق خواب، جامه خواب از تشک و لحاف و نهالی و مانند آن مصطبه: سکو، تخت، جایگاه ویژه، میکده، میخانه (مصطبه یا مسطبه هر دو صحیح است) راتب: جیره، مستمری ایقام: چیره شدن، خوار شدن فصال: مداح مردمان به امید صله مُعَد: آماده شده عَدول: راستگو و بسیار عادل، گواه مقبول عِرض: ناموس و آبروی شخص، حسب‌ و نسب که انسان به آن فخر می‌کند، نفس، ذات، جسد رُعاف: خون آمدن از بینی رَوَض: دیواری که دور شهر می‌کشند فِراش: جامه خواب، گستردنی که روی آن می‌خوابند اظعان: زن مادام احفاد: فرزندزادگان تُربه: خاک، زمین، کشور ابرار: نیکوکاران تقریر: بیان کردن، قرار دادن قصور: در اینجا به معنی کاخ‌ها ناطوری: نگاه دارنده کشت و زراعت عَوّان: ظالم عَوان: نه پير از کار افتاده نه جوان نارسيده تمهید: آماده کردن، آسان ساختن، فراهم کردن سَبُعیّت: درندگی، ددخویی عُقور: هار، ویژگی سگی که گاز می‌گیرد محشور: قرین، معاشر، همدم و هم‌صحبت، ویژگی آن‌که در روز قیامت با کسی در یک‌جا گرد آید منهیات: کارهای بد که در شرع منع و نهی شده است بلز پالسی: بیماری فلج صورت ☘☘

  • ☘☘ از صفحه پنجاه و سه این کتاب. روایت کردند که پیش از عمارت کردن رَوَض قونیه محل مرقدی که حضرت بهاءولد آسوده است مختصر تَلّگی بوده است. یعنی یه تپه‌ای، کوتاهی. روزی استر سوار گذشته بدان جایگاه رسیده، ساعتی نیک توقف فرموده، اشارت کرده است که قبر من و اظعان فرزندان و اعقاب و احفاد من همین جای خواهد بودن. یه روز که سوار اسب بوده اونجا می‌رفته، دیدن که رفته روی تپه‌ای و اونجا خیلی داره نگاه می‌کنه و متفکره اونجا، درنگ کرده، اونجا مونده، بعد اشاره می‌کنه به اون قسمت، به اون جا، میگه قبر من و تمام خاندان من اینجا خواهد بود و عملاً هم همین طور می‌شه، یعنی اونجا شما در قونیه که تشریف می‌برید همه حتی سلطان ولد، علاءالدّین و بقیه، حتی کسانی که حضرت مولانا مرید اون‌ها بوده از کسانی که از ایران رفته بودن به زیارت ایشون همه اونجا هستند و مقابر زیادی از بزرگان و اولیاء اونجا جَمع هست و از همه جای دنیا از همه ادیان همه روزهای سال و همه ساعات مردم با احترام زیاد برای زیارت حضرت بهاءولد، حضرت مولانا و اعقاب اون‌ها یه موزه‌ای هم اونجا هست که لباس‌های ایشون و وسایلی که دارن رو اونجا نگهداشته می‌شه، ☘☘

  • ☘☘ حضرت بهاءولد فرزندان و اصحاب را بر گرفت و به سوی دارالملک قونیه روانه شد. بله، سلطان تقاضا می‌کنه که بیاد و ایشون هم چون از پیش می‌دونسته که باید به سمت قونیه بره، دیگه باز هم مهاجرت می‌کنه از این شهر به سمت قونیه. و سلطان را نیت آن بود که در تشتخانه خود جای سازد. یعنی بیاد در اون دستگاه حکومتی بمونه. مولانا قبول نکرد، فرمود که. اینجاست که داره تقسیم می‌کنه جایگاه هر گروه رو فرمود که اَئِمه را مدرسه و شیوخ را خانقاه و اُمرا را سرای و تجار را خان و رنود را زوایا و غُربا را مَصطَبه مناسب است. مصطبه می‌شه میخانه. ( در اینجا ممکن است منظور بهاءولد اصطلاح مصطبه در معماری، به معنی سکوهای اطراف حیات باشد، یعنی غریبه خارج از منزل و به دور از محارم جای دارد) ☘ همانا که در مدرسه اَلتون پا ( آلتون پا یا آلتون آپا هم گفته می‌شود) نزول فرمود و گویند هنوز در قونیه غیر آن مدرسه دیگر نبود و باروی شهر را نساخته بودند. هنوز این شهر حصار نداشت. ☘ جالبه اینه که شما در شهرهای ترکیه که می‌رید به قونیه که می‌رسید از یه آرامش خاصی برخورداره و یه موج مثبتی اونجا حاکمه و به شرطی که مستقیم به قونیه نرید به شرطی که از شهرهای دیگه، چند روزی هم در شهرهای دیگه باشید و بعد به قونیه برید، اون وقت مقایسه می‌شه می‌بینید که یک آرامشی در این شهر هست که از اون دوران حضرت بهاءولد فرزندان و اصحاب را بر گرفت و به سوی دارالملک قونیه روانه شد. بله، سلطان تقاضا می‌کنه که بیاد و ایشون هم چون از پیش می‌دونسته که باید به سمت قونیه بره، دیگه باز هم مهاجرت می‌کنه از این شهر به سمت قونیه. و سلطان را نیت آن بود که در تشتخانه خود جای سازد. یعنی بیاد در اون دستگاه حکومتی بمونه. مولانا قبول نکرد، فرمود که. اینجاست که داره تقسیم می‌کنه جایگاه هر گروه رو. فرمود که اَئِمه را مدرسه و شیوخ را خانقاه و اُمرا را سرای و تجار را خان و رنود را زوایا و غُربا را مَصطَبه مناسب است. مصطبه می‌شه میخانه. ( در اینجا ممکن است منظور بهاءولد اصطلاح مصطبه در معماری، به معنی سکوهای اطراف حیات باشد، یعنی غریبه خارج از منزل و به دور از محارم جای دارد) همانا که در مدرسه اَلتون پا ( آلتون پا یا آلتون آپا هم گفته می‌شود) نزول فرمود و گویند هنوز در قونیه غیر آن مدرسه دیگر نبود و باروی شهر را نساخته بودند. هنوز این شهر حصار نداشت. جالبه اینه که شما در شهرهای ترکیه که می‌رید به قونیه که می‌رسید از یه آرامش خاصی برخورداره و یه موج مثبتی اونجا حاکمه و به شرطی که مستقیم به قونیه نرید به شرطی که از شهرهای دیگه، چند روزی هم در شهرهای دیگه باشید و بعد به قونیه برید، اون وقت مقایسه می‌شه می‌بینید که یک آرامشی در این شهر هست که از اون دوران همچنان این ارتعاشات آرام و مثبت باقی مونده و هنوز هم بخاطر این که حضور اون بزرگان در اون شهر هست می‌بینیم که مردمْ مردم آرامی هستند، با شهرهای دیگه واقعاً متفاوتن و کاملاً محسوسه که در اونجا یک اتفاقات دیگه‌ای افتاده و هنوز آثارش در اونجا باقی است شاید ما تو هر شهری تو هر مکانی که می‌ریم از اون ارتعاشاتی تو اون مکان هست، هم به سابقه اون شهر پی ببریم و هم به خصوصیات مردمی که در اون شهر هستند ☘ چاشتگاه روز جمعه هجدهم ماه ربیع الآخر سنه ثِمانه و عِشرین و سِتَه مِعَ به جوار جلال رحمت ایزدی فی مقعد صدقٍ اند مَلیکِ المقتدر تَوَطُّن فرمود. ☘ رفت آن طاووس عرشی سوی عرش چون رسید از هاتفانش بوی عرش ☘ خود حضرت بهاءولد محل فوتش رو، محل دفنش رو پیشبینی کرده بود اینجا از این کتاب من براتون نقل می‌کنم. ☘☘