محمود درویش 🦋
Статистикаترجمه و گرد آوری آثار محمود درویش شاعر بزرگ فلسطینی نشر تمامی سروده ها و برش ها از منابع موثق و مولفه های شاعر به همراه گزیده ای از آثار و ادبیات؛ فارسی، عربی ، و جهان.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 62
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 161
- 1/48двое суток
- 184
- 1/72трое суток
- 198
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
أنا لا اتعمد ان اعذبكِ عندما أكسر حياتي وأطلب منكِ أن تجمعيها انا فقط أريد ان اراقبك وانتِ تلتقطيني شضية بعد شضية وأريد ان اشعر بالأمان عندما تقولين لي يمكنك ان تمشي حافياً الآن. هنگامی که زندگیام را درهم میشکنم و از تو میخواهم آن را جمع آوری کنی، من در اندیشهِ رنجاندن تو نیستم. تنها میخواهم نظارهگر آن باشم که مرا تکه به تکه از روی زمین جمع میکنی، و میخواهم احساس امنیت کنم زمانی که تو به من میگویی: "اکنون میتوانی پابرهنه قدم برداری." #ميثم_راضي ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"مع غيابكِ، أخوض آخر معاركي... وفيها لا أقبلُ إلاّ الهزيمة." "با نبودت، واپسین نبردهایم را آغاز میکنم، و در آنها، جز مغلوب شدن هیچ نمیپذیرم." #فراس_السعدي ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أقبلونا كما نحن، أو أتركونا كما نحن، فلا أنتم تملكون حق تعديلنا، و لا نحنُ نملك رغبة التبرير." "ما را همان گونه که هستیم بپذیرید، و یا به حال خود بگذارید، چراکه نه شما شایستگیِ اصلاح کردنمان را دارید، و نه ما میلی برای توجیه کردن خود داریم." #نجیب_محفوظ ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أنا التي لم تقتلني كُل حرُوب البلادِ قتلتني عيناكَ الخاليتانِ مني." "منیِ که از تمام جنگهای این سرزمین جان سالم به در بردم، به دست چشمانِ تو کشته شدم! چشمانی که از من تُهی بودند. #سناء_داود ترجمه: #محمدرضا_موسوی
أقتاتُ "أحبُكَ" من فمكِ مثل طفلٍ تعلّمَ الكلامَ للتّوِّ. من از آن "دوستت دارم" که بر زبانت جاریست جان میگیرم، مثل کودکی که به تازگی سخن گفتن آموخته است. #علي_جعفر ترجمه: #محمدرضا_موسوی
كل أحبكَ تخرج من فمكَ هي حبة قمح تنقذني من مجاعة هذا العمر. هر "دوستت دارم" که تو بر زبان میآوری دانه گندمیست که مرا از قحطی این دوران نجات میدهد. #سناء_داود ترجمه: #محمدرضا_موسوی
أُطلُ علی هُدهُدً المجهد من عتاب الملك، أطل على ماوراء الطبيعة: ماذا سيحدث... ماذا سيحدث بعد الرماد؟ أطل على جسدي خائفاً من بعید، أطل، كشرفة البيت، على ما أريد. به هُدهُدی خسته از بار نکوهش و ملامتهای پادشاه چشم دوختهام، به جهان فراگیتی، به عالم غیب، چشم دوختهام: چه میشود... پس از خاکستر شدن چی میشود، با هراس به پیکرم چشم دوختهام که از دوردست نزدیک میشود، همچو ایوان خانهی به آن چه تمنایش را دارم چشم دوختهام. #محمود_درویش #برشی_از_شعر ترجمه: #محمدرضا_موسوی
تكفي يدُ أمراة في يدي كي أُعانق حُريتي، وأن يبدأ المد و الجزرُ في جسدي من جديد، أطلُ، كشرفة البيت، على ما أريد، أطلُ علی شبحي قادماً من بعید. همین که دست زنی در دست من باشد کافیست تا آزادیام را در آغوش گیرم، و جزر و مد در پیکرم دوباره سر گیرد، همچون ایوان خانهی، به آنچه تمنا دارم چشم دوختهام، به خیال خویش مینگرم که از دوردست نزدیک میشود. #محمود_درويش #بخشی_از_شعر ترجمه: #محمدرضا_موسوی
أُطِلُّ كَشُرْفة بَيْتٍ، على ما أُريدْ أُطلُّ علي صورتي وَهْيَ تهرب من نفسها إلي السلُم الحجري، وتحمل منديل أُمّي وتخفق في الريح: ماذا سيحدث لو عُدْتُ طفلاً؟ وعدتُ إليكِ ... وعدتِ إليَّ! همچو ایوان خانهی مشرف به یک چشمانداز، به آنچه تمنایش را دارم چشم دوختهام، به خیال خویش مینگرم که رو به سوی پلکان سنگی از خود گریزان است، درحالی که شال مادرم را در مشت گرفته و در باد به اهتزار در میآید: چه میشد اگر به دوران کودکیام بازمیگشتم؟ تو به سوی من و من به سوی تو بازمیگشتیم! #محمود_درويش #بخشی_از_شعر ترجمه: #محمدرضا_موسوی
غمانگیز نیست که دوستش داشتم. غمانگیز این است که هنوز دوستش دارم، بیامید، بیمنطق، و بی خود او. #سامرست_موآم
"أنتظرتُك، لكن تأخرت قُلتُ له أين كنت إذاً؟ قال لي: كُنتُ أبحث عن حاضري في جناحي ُسنُونُوة خائفة!" "از او پرسیدم: پس کجا بودی؟ منتظرت ماندم، اما دیر کردی، به من گفت: در میان بالهای پرستویِ وحشتزده من در جستوجوی حالحاضرم بودم!" #محمود_درویش #برشی_از_شعر ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"أريد ميلادا جديداً، وأريد نافذة جديدة، لأحبها سرا وتقتلني علانية!" "مرا تولدی دوباره باشد وُ پنجرهای نو، تا در خفا دوستاش بدارم تا که آشکارا مرا به کشتن دهد او!" #محمود_درويش #برشی_از_شعر ترجمه: #محمود_درویش
مَضت السنين بدون معنى ياضياعي... تعصف الصحرى وقد ضل الدليّل... لم يبقى لي مـن صُحب قافلتي سوى ضلّي وأخشى أن يفارقني وأن بقيّ القليل. سالیان همگی بیهوده گذشتند آه از این گمگشتگیام... بیابان سخت وزیدن گرفته وُ ساربان راه را گم کرده است، از میان همسفران قافلهام جز سایهام کس نمانده است، بیم آن دارم که او نیز رهایم کند با آن که اندک فرصتی باقیمانده است. #مظفر_النواب ترجمه: #محمدرضا_موسوی
سخت بود فراموش کردن کسی که با او همه چیز و همه کس را فراموش میکردم. #ایلهان_برک
〇🍂 آن مرد میدانست که تو سهمِ او نیستی، بااینحال مصمم بود که در سکوت دل باختهی تو باقی بماند، چرا که میزبانیِ نقشِ چهرهات در ذهنِ او، و چیره شدنِ خیالِ بیقرارش بر حالات و سیمای تو، هر چند برای برههیی بسیار کوتاه، برای او کافی بود تا مجهز به قوای زیبایی، مسیری از زندگی خود را بپیماید که آکنده از تلههای هراسانگیز بود. ••••••••••• كان يعرفُ أنكِ لستِ له، لكنه لبث مُصمّما على أنْ يُحبكِ بصمت، لأنّ استضافةَ وجهكِ، واستحواذَ خيالِهِ المضطرب على ملامحكِ، ولو لبُرهةٍ قصيرة جدّا من الزمن، كان كافيا، بالنسبةِ له، لأنْ يَقطعَ طريقَ الحياة المُفخّخ بالرّعب، مُسلّحا بسلطةِ الجمال. ■شاعر: #عبدالعظیم_فنجان [ عراق، ۱۹۵۵ ] ■برگردان: #محمدرضا_موسوی #جهان_شعر_و_ترجمه 〇🍂🆔 @jahan_tarjome
"لأنكِ بعيدة و مستحيلة فوضت الريح لتقبيل عنقك." "بدان سبب که دوری وُ دستنیافتنی بوسیدنِ گردنات را به باد سپردهام." #قيس_عبدالمغني ترجمه: #محمدرضا_موسوی
"در خیابانهایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که میدانستم مشغولِ کار است، در خانههایی که اصلاً صاحبانِ آنها را نمیشناخت، همیشه منتظرش بودم." #بزرگ_علوی
أيّتها الغيوم المتجولة في كل مكان، هل مرّ بك أعرق وأخصب وأكرم وأنبل وأتعس من شعبي! ای ابرهای دورهگرد که از آسمان هر کویوبرزنی گذر کردهاید، آیا هرگز مردمی؛ ریشهدارتر، برومندتر، بخشندهتر، نجیبتر، و تیربختتر از مردمان من دیدهاید! #محمد_الماغوط ترجمه: #محمدرضا_موسوی
كنت أود أن أكتب شيئاً عن الاستعمار والتسكع، عن بلادي التي تسير كالريح نحو الوراء! میخواستم چیزی بنویسم دربارهی استعمار دربارهی سرگردانی، و دربارهی کشورم که به سرعت باد روبه عقب باز میگردد! #محمد_الماغوط ترجمه: #محمدرضا_موسوی
كل طبخة سياسية في المنطقة، رائحتها تزكم الأنوف والشعوب هي الحطب دائما! هر پُختوُپز سیاسی در این منطقه، بوی تعفنش تا آسمان میرود و مردم همواره هیزمِ آن هستند. #محمد_الماغوط ترجمه: #محمدرضا_موسوی