tgindex

پَریما

описание

رفتنی استیم، بمانیم که چه؟

217
подписчиков
Охват к подписчикам
64,1%
ERR
Реакции к просмотрам
0,00%
0 на 22 постов
Пересылки к просмотрам
0,86%
28
Постов в день
0,1
всего 22

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 13 авг.گاهی متوجه زیاده‌روی در احساس و رفتارم می‌شم ولی حیف که آدمی دلش می‌خواد پتانسیل رو ببینه تا واقعیت.0,00%
  • 10 авг.без подписи0,00%
  • 10 авг.هر باری که به این بچه غذا و دارو میدم نمیرم، قوی‌تر شدم.0,00%
  • 7 авг.چند سال پیش در ماهنامه داستان، یک داستان کوتاه خواندم اسمش بود وقتی همه زکام بودیم. فکر کنم مطمئن نیستم. در این داستان یک خانواده که فکر می‌کنم پنج نفره بودند سرماخورده بودند و در پی بی‌تابی و مریضی مدام از این اتاق خانه به آن یکی جابه‌جا می‌شدند. یک سری کارهای تکراری که مدام انجام می‌دادند. در آخر بالش یا پتوی یکی‌شان گم شده بود و داستان اینطور تمام شد. وقتی داستان را می‌خواندم نمی‌دانستم چرا اینقدر سردرگم اند و مدام از این ور به آن ور می‌روند و چرا تمام نمی‌شود. امروز دوباره سرماخورده بودم و احساس می‌کنم از صبح تا به الان اندازه سه روزی زندگی کردم ولی هنوز ساعت نه شبه و واقعا نمی‌دونم چطور باید شب را صبح کنم. حدود دو ماه است که در هر سه طبقه و به نوبت و مستمر هر بار چند نفری‌مان سرماخورده ایم و این یکی خوب نشده آن یکی تب می‌کند. این بدترین تابستان عمرم بود که جز مریضی هیچ چیزی نداشت.0,00%
  • 6 авг.بر او ببخشایید بر او‌ که از درون متلاشی‌ست؛ اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می‌سوزد. و گیسوان بیهُده‌اش، نومیدوار از نفوذ نفس‌های عشق می‌لرزد. -فروغ0,00%
  • 4 авг.در میانه‌ی این چیزی که مثلا زندگیه دلم شوق‌های کوچیکی داره، ناامیدی هم هی سیخونک به پهلوم می‌زنه.0,00%
  • 30 июл.без подписи0,00%
  • 29 июл.کاش می‌تونستم دست احساساتم رو بگیرم ببرم ببرم ببرم یه جای دوری ولش کنم و تنها برگردم خونه.0,00%
  • 27 июл.«دل و‌ دماغ رفتن به جایی را ندارم. این روزها دلم می‌خواهد قید همه‌چیز را بزنم و فقط مطالعه کنم.» • اولگا کنیپر / نامه به آنتوان چخوف؛ برگردان احمدپوری @letterssto0,00%
  • 27 июл.نیاز دارم کمی وجود داشته باشم. همان روزها که دیگه دارم کم‌کم خرده تیکه‌هام رو از لالوهای این زندگی جمع می‌کنم تا دوباره ورزشون بدم تا فشار و کششون بدم تا ناز و نوازششون کنم بلکه شکلی به خودش بگیره، هیبتی که دیدنش لطیف و گوارا باشه که بخوام نگاهش کنم و ازش فراری نباشم، همان روزها روزگار هم تصمیم می‌گیره شیره جانم رو بچلانه و بخشکانه و بشینه تماشام کنه که چطور خاموش می‌شم.0,00%
  • 22 июл.без подписи0,00%
  • 22 июл.چله تابستان سرماخوردیم؛ مرگ بر بیماری‌های واگیردار و الباقی.0,00%