tgindex
فرگشت گونه ها

فرگشت گونه ها

Статистика
@dialectic_of_natureперсидский

https://t.me/dialectic_of_nature/6 اولین پست https://t.me/dialectic_of_society تاملاتی درباب جامعه @to_be_stoic :admin

Последний пост
9 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
40
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
380
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
290
40 постов
Вовлечённость
76,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 40
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
86
1/48двое суток
98
1/72трое суток
106

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ⭕️ پیدایش هوشمند زیر تیغ ابطال‌پذیری: شارلاتانی به نام مایکل بهی ✍ محمدامین سلیمانی ایدهٔ «پیچیدگی تقلیل‌ناپذیر» (irreducible comexity) انگشت بر نقطه‌ای می‌گذارد که مایکل بهی آن را یکی از ضعف‌های بالقوهٔ نظریهٔ فرگشت می‌داند. بهی در کتاب جعبهٔ سیاه داروین…

  • ⭕️ پیدایش هوشمند زیر تیغ ابطال‌پذیری: شارلاتانی به نام مایکل بهی ✍ محمدامین سلیمانی ایدهٔ «پیچیدگی تقلیل‌ناپذیر» (irreducible comexity) انگشت بر نقطه‌ای می‌گذارد که مایکل بهی آن را یکی از ضعف‌های بالقوهٔ نظریهٔ فرگشت می‌داند. بهی در کتاب جعبهٔ سیاه داروین استدلال می‌کند که اگر بتوان در طبیعت ساختارها یا مجموعه‌فرایندهایی را یافت که کارکرد کنونی‌شان مستلزم حضور هم‌زمان اجزای متعدد باشد، و اگر نشان داده شود که مراحل ساده‌ترِ این ساختارها فاقد هرگونه کارکرد زیستی معنادار بوده‌اند، آنگاه تبیین تدریجی پیدایش آنها با دشواری مواجه خواهد شد. منطق استدلال او بر یک پیش‌فرض ساده استوار است: برای آنکه انتخاب طبیعی بتواند ساختاری را به‌تدریج شکل دهد، مراحل پیشین آن ساختار باید دست‌کم واجد نوعی کارکرد قابل انتخاب باشند؛ در غیر این صورت، انتخاب طبیعی چگونه می‌تواند چنین مراحل ناقصی را حفظ و انباشته کند؟ بهی با تکیه بر همین استدلال، نمونه‌هایی همچون تاژک باکتریایی، آبشار انعقاد خون و برخی سازوکارهای بینایی را مطرح می‌کند. فارغ از صحت و سقم ادله مدافعان نظریهٔ فرگشت وپاسخ‌های متعددی که ایشان به این مثال‌ها داده‌اند و استدلال کرده‌اند می‌توان چنین نقدی را به ایده بهی وارد ساخت: اما حتی اگر، برای لحظه‌ای، از این پاسخ‌ها صرف‌نظر کنیم و فرض کنیم که بهی در توصیف برخی ساختارهای مورد بحث خود کاملاً محق است، همچنان با یک مسئلهٔ بنیادی مواجه خواهیم بود: چگونه می‌توان فرضیهٔ «طراحی هوشمند» را به یک فرضیهٔ علمیِ ابطال‌پذیر تبدیل کرد؟ فرض کنیم ساختاری واقعاً چنان پیچیده باشد که نتوان برای پیدایش تدریجی آن توضیحی ارائه کرد. از این واقعیت دقیقاً چه چیزی نتیجه می‌شود؟ بهی می‌گوید: «طراحی شده است.» اما اینجا پرسش اساسی آغاز می‌شود: طراح دقیقاً چه زمانی مداخله می‌کند و چه زمانی مداخله نمی‌کند تا ساختاری پیچیده خلق بشود یا نشود؟ چه شرایطی باید برقرار باشد تا بتوان پیش‌بینی کرد که طراح هوشمند ساختاری را ایجاد خواهد کرد؟ چه شرایطی باید برقرار باشد تا پیش‌بینی کنیم که او چنین ساختاری را ایجاد نخواهد کرد؟ مکانیسم این طراحی چیست؟ و مهم‌تر از همه، چه مشاهده‌ای می‌تواند فرضیهٔ طراحی هوشمند را ابطال کند؟ اگر پاسخ این باشد که طراح می‌تواند هر زمان و به هر شیوه‌ای که بخواهد مداخله کند، آنگاه تقریباً هر وضعیت تجربی با فرضیه سازگار خواهد بود. وجود یک ساختار پیچیده می‌تواند به طراحی نسبت داده شود؛ نبود آن نیز می‌تواند با این توضیح توجیه شود که طراح اساساً قصد ایجادش را نداشته است. در چنین شرایطی، «طراحی هوشمند» از یک فرضیهٔ تجربی به نوعی تبیین پسینی تبدیل می‌شود: ابتدا پدیده را مشاهده می‌کنیم و سپس، متناسب با آن، ارادهٔ طراح را فرض می‌کنیم. مسئله دقیقاً همین‌جاست: یک نظریهٔ علمی صرفاً با ارائهٔ توضیحی برای آنچه مشاهده کرده‌ایم، علمی نمی‌شود. نظریه باید به نحوی صورت‌بندی شود که بتواند میان وضعیت‌های ممکن تمایز بگذارد؛ یعنی دست‌کم در اصل بتوان شرایطی را تصور کرد که اگر رخ دهند، نظریه را در معرض شکست قرار دهند. اما موجودی که بهی به‌عنوان «طراح» معرفی می‌کند، ظاهراً از این محدودیت فرار می‌کند. اگر ارادهٔ او نامحدود، مستقل از قوانین طبیعی و قادر به مداخلهٔ دلخواه در تاریخ حیات باشد، آنگاه هر نتیجهٔ تجربی را می‌توان با ارجاع به خواست او توضیح داد.

  • بازگشت نظریه ردشده زیست‌شناسی؛ لامارکیسم چگونه تکامل داروینی را کامل می‌کند؟ - زومیت https://share.google/McbQwe5uIE785nnll

  • 11 июн.3357из Harut_Marut

    بنیادهای شناختی آیین بنا به نظریۀ تکامل، طی فرایند انتخاب طبیعی جاندارانی که برای بقا مناسب‌تر باشند، باقی می‌مانند و جاندارانی که برای بقا مناسب نباشند، به طور طبیعی از بین می‌روند. یکی از خصوصیاتی که به بقای انسان‌ها کمک می‌کند، جاندارانگاری موجودات غیر جاندار است. انسانی که هر جنبش را موجودی جاندار بینگارد و از آن احساس خطر کند، بی‌درنگ از هر جنبشی می‌گریزد. اگر جنبش به واقع ناشی از حرکت مار بوده باشد، جان به در برده. اما اگر جنبش ناشی از وزش باد بوده باشد، چیزی را از دست نداده است. اما انسانی که هر جنبش را موجودی جاندار نمی‌انگارد و احساس خطر نمی‌کند، اگر جنبش ناشی از وزش باد بوده باشد بیهوده نگریخته، اما اگر جنبش ناشی از حرکت مار بوده باشد، جان خود را از دست می‌دهد. در نتیجه به طور طبیعی انسان‌هایی باقی مانده‌اند که همه چیز را موجودی جاندار می‌انگارند. خصوصیت دیگری که به بقا کمک می‌کند، وسواس پاکیزگی در برابر احساس خطر است: شخص از چیزی، همچون آب آلوده یا شخص بیمار، احساس خطر می‌کند و تا رفتارهای وسواسی خاصی، همچون شستن محل تماس به تعداد دفعات خاص، انجام ندهد، احساس خطرش از بین نمی‌رود. چنین کسانی از خطرات ناشی از مواد آلوده جان به در می‌برند و باقی می‌مانند و انسان‌هایی که چنین وسواسی نداشته باشند، جان خود را از دست می‌دهند. در برخی انسان‌ها اختلالی باعث می‌شود که این وسواس پاکیزگی هرگز احساس خطر را فروننشاند و در نتیجه به صورت چرخه‌ای بی‌پایان ادامه پیدا کند. اختلال OCD از اینجا پدیدار می‌شود. این دو خصوصیت روانی گرچه در اصل به بقای انسان‌ها در محیط پرخطر یاری می‌کرد، اما ذهن آن‌ها را بدون تمایز در شرایط مختلف به کار می‌گیرد، و به باور برخی محققان آیین‌ها از همین جا متولد شده‌اند. در آیین‌ها نخست جاندارانگاری باعث می‌شود انسان‌ها در پدیده‌های طبیعی، همچون آذرخش و بیماری، موجودی جاندار و دارای اراده و آگاهی ببینند. سپس احساس خطر موجب فعال شدن وسواس پاکیزگی می‌شود. برای مواجهه با این موجود جاندار می‌بایست دست به آیین‌های طهارت با ترتیبی خاص زد. برخی پژوهش‌ها نشان داده‌اند که رفتار آیینی با رفتار وسواسی کسانی که به اختلال OCD دچارند، شباهت زیادی دارد، که خبر از منشأ روانی مشترک این دو می‌دهد. منبع: "Towards an Integration of Ethnography, History, and the Cognitive Science of Religion", Harvey Whitehouse, in Ritual, ed. Pamela J. Stewart, Andrew Strathern, pp 207-220 @Harut_Marut

  • 31 мая32621из Taamoq

    پهلوی در سه نوبت شعار «مرگ بر سه‌فاسد: ملا، چپی، مجاهد» یکی از نام‌آشناترین عباراتی است که جریان سلطنت‌طلب (به‌ویژه هواداران پهلوی) به مدد آن بر مرزهای هویتیِ خود تأکید می‌کند. از منظر این گفتمان، «ملا»، «مجاهد (خلق)» و به‌ویژه «چپ» در کنار یکدیگر، علتِ غاییِ بحران‌هایی معرفی می‌شوند که آرمان سلطنت‌طلبی را تباه کرده‌اند. از این‌رو، این‌شعار صرفاً خوشه‌واژه‌ای موزون نیست؛ بلکه مانیفستی فشرده است که با آن، تسویه‌حسابی لفظی با «دیگریِ» سیاسی صورت می‌گیرد. 📰 مطالعۀ متن کامل در وب‌سایت تعمق ✍ #محمدامین_سلیمانی #نوشته‌های_ارسالی، #پهلوی، #سلطنت‌طلبی Taamoq | تَعَمُّق ✅️

  • 27 февр.3834из dialectic_of_society

    متن پیش‌رو به‌طور مختصر ادله سه‌گانه‌ای را در اختیار قرار می‌دهد که به کالبدشکافی آناتومی‌سلطنت در ایران‌معاصر می‌پردازد.

  • 16 февр.40013из dialectic_of_society

    ‍ ⭕️ابتذالِ مفهومِ دشمن: آنچه کارل اشمیت به ما می‌آموزد... (چگونه ایالات‌متحده در اذهان ایرانیان تعمید یافت...) ✍ محمدامین سلیمانی 🔹آنچه کارل اشمیت، حقوق‌دان و متفکر سیاسی معاصر، به ما می‌آموزد این است که «دولت» به‌مثابه یگانه نهادی که حقِ انحصاریِ به‌کارگیری خشونت را در اختیار دارد، به‌واسطه همین حق، شایستگی تعیینِ مفهوم و مصداقِ «دوست» و «دشمن» را نیز داراست. به یُمنِ این تعیّن مفهومی در واقعیت است که جامعه به تعریفِ «ما» در برابر «آن‌ها» دست می‌یابد. به بیان دیگر، تحقق «جامعه به‌ماهو جامعه» در وهله نخست بر تعریفِ عینیِ گروهی دیگر از انسان‌ها استوار است که شیوه‌ای متمایز از هم‌زیستی را برگزیده‌اند. از این‌رو، مفهوم جامعه بدون امکانِ ستیز میان جوامع—با درجات و اشکال گوناگون—قابل تصور نیست. 🔹از نظر اشمیت، هر ساحت از امور اجتماعی دارای محورِ دوگانهٔ ویژهٔ خویش است: همان‌گونه که در اقتصاد دوگانهٔ «سود/زیان» و در منطق و اخلاق دوگانه‌های «صدق/تناقض» و «پسندیده/نکوهیده» عمل می‌کنند، دوگانهٔ بنیان‌گذارِ امرِ سیاسی «دوست/دشمن» است. امر سیاسی طیفی از تعیّن‌بخشی به این دو مصداق را در بر می‌گیرد که در حدّ اعلای خود، در میدان جنگ چنان جسمیت می‌یابند که «دوست» و به‌ویژه «دشمن» با انگشتِ اشاره قابل نمایش می‌شوند. 🔹#اشمیت بر این باور است که تعیّنِ حداکثری و یکپارچگیِ اعلای جامعه به‌مثابه «ما» جز از طریق انحصارِ تعریفِ «دوست» و «دشمن» در یدِ نهادی واحد به نام دولت ممکن نیست. تکثر در تعریف این مصادیق به تکثر در بطنِ اجتماع می‌انجامد و تصورِ «ما» به‌عنوان بدنی واحد را فرومی‌پاشد و جامعه را از کلیتی ارگانیک—که اجزای آن باهم در ارتباط‌اند—به مجموعه‌ای از جزایر پراکنده فرومی‌کاهد؛ چنان‌که «ما» به «من»های متعددی خرد می‌شود که—به سبب اختلاف در تعریفِ دوست و دشمن—در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند. این وضعیت بی‌شباهت به وضعیت طبیعیِ توماس هابز، یعنی «جنگِ همه علیه همه» (Homo homini lupus est)، نیست. 🔹بر این اساس، اگر دولت دچار بحرانِ مشروعیت و ناتوانی در جلبِ آرای اتباع شود، این بحران صرفاً شکافی در دولت نیست، بلکه شکافی عمیق در تعریف و مصداقی است که پیش‌تر از «دوست» و «دشمن» عرضه می‌کرد. بحران دولت می‌تواند به‌سهولت به دگرگشتی بنیادین در این تعاریف بینجامد؛ تا آنجا که در افکار عمومی، «دشمن» نه‌تنها می‌تواند تبرئه شود، بلکه در قامتِ مهاجمی با سویه‌ای رهایی‌بخش ظاهر گردد و عالی‌ترین مراتب «دشمن‌بودگی» و «دوست‌بودگی» را هم‌زمان در اذهان تجربه کند. بدین‌سان، بحران دولت یکی از عللِ عمدهٔ دگرگشتِ مفاهیم است؛ دگرگشتی که می‌تواند همچون آبی مقدس، «دشمن» را در محراب «دوستی» غسل دهد. این غسل صرفاً به معنای دگرگشتِ مصداقِ دشمن نیست، بلکه با خدشه‌دار شدنِ تصویری هم‌بسته است که ایرانیان از خویش به‌مثابه «ما» در برابر «آن‌ها» ساخته‌اند. چرا که «ما» و «آن‌ها»—یا به تعبیری دیگر، «باهم‌زیستن» و «برضدِ دیگری زیستن»—مفاهیمی درهم‌تنیده‌اند که تغییر در یک‌سو، به‌ناگزیر دگرگونیِ ماهوی در سوی دیگر را در پی دارد. 🔹آنچه امروز جامعهٔ ایران در برابر تهدید نظامی ایالات متحدهٔ آمریکا از سر می‌گذراند، ریشه در افشاگریِ عمده‌ای دارد که اشمیت یک قرن پیش در رسالهٔ «درباب امر سیاسی» بدان پرداخته بود. بحران دولت و رکودِ مقبولیت عمومی صرفاً به معنای نارضایتی نیست؛ بلکه به معنای خدشه‌دار شدن تعاریفِ عمدهٔ «دوست» و «دشمن» است که دولت تا پیش از این برای تحقق «ما» در برابر «آن‌ها» عرضه می‌کرد. بنابراین چندان به‌دور از شگفتی نیست که در ضدیت با «دولت»، ایالات متحده نه دیگر «دشمن»، بلکه در هیبتِ کاراکتری خاکستری—یا حتی ابلیسیِ تعمید‌داده‌شده—بازنمایی شود؛ بازنمایی‌ای که هیچ مناسبتی با تاریخیتِ انضمامیِ آن ندارد. 📚 https://t.me/dialectic_of_society 📚

  • ⭕️گذار از «آماس‌جنسی» به «چربی‌زنانه»(۲): سیگنال صادقانه یا اغراق‌اروتیک?! ✍ محمدامین سلیمانی در این گفتار کوشیده‌ام نشان دهم که توجه بصری میل مردانه به الگوی بازتوزیع چربی زنانه (gynoid fat) را نمی‌توان صرفاً به انگ‌های اخلاقی‌ای چون «هیزی» یا «هرزگی» فروکاست.…

  • ⭕️گذار از «آماس‌جنسی» به «چربی‌زنانه»(۲): سیگنال صادقانه یا اغراق‌اروتیک?! ✍ محمدامین سلیمانی در این گفتار کوشیده‌ام نشان دهم که توجه بصری میل مردانه به الگوی بازتوزیع چربی زنانه (gynoid fat) را نمی‌توان صرفاً به انگ‌های اخلاقی‌ای چون «هیزی» یا «هرزگی» فروکاست. این انگ‌ها، هرچند در سطح هنجاری عمل می‌کنند، در پسِ خود واجد منطقی عمیق‌تر و ریشه‌دارتر در تاریخ تکامل انسانی‌اند. یکی از مصادیق بارز این منطق، توجه مکرر و نسبتاً پایدار مردان به الگوی ذخیره چربی به‌شکل «گلابی» و نسبت دور کمر به باسن (waist/hip ratio) در بازه‌ای معین است. پژوهش‌های انسان‌شناسی زیستی نشان داده‌اند که نسبت‌های تقریبی 0.7 تا 0.8 غالباً با شاخص‌هایی چون تعادل هورمونی، باروری، و سلامت متابولیک هم‌بسته بوده‌اند. بدین‌سان، این نسبت نه صرفاً یک ترجیح زیبایی‌شناختی، بلکه در بسیاری از زمینه‌های تاریخی، سیگنالی نسبتاً صادقانه از سلامت درونی جفت بالقوه محسوب می‌شده است. در شرایطی که قحطی و کمبود منابع بخش پایدار زیست‌جهان بشر را تشکیل می‌داد و ذخایر غذایی مطمئن وجود نداشت، الگوی توزیع چربی می‌توانست نشانگری از ظرفیت ذخیره انرژی، تعادل هورمونی و توانایی بالقوه برای بارداری موفق باشد. بنابراین، گرایش میل مردانه به ارزیابی نسبت کمر به باسن حول یک بازه مشخص، نه امری تصادفی، بلکه ریشه‌دار در منطق انتخاب جنسی بوده است. در مقابل، اختلالاتی مانند لیپودیستروفی نشان می‌دهند که صرف «اغراق حجمی» در یک ناحیه بدن لزوماً به معنای جذابیت تکاملی نیست. در چنین مواردی، هرچند ممکن است تجمع چربی در ناحیه باسن به‌صورت ظاهری نوعی برجستگی اروتیک ایجاد کند، اما عدم تبعیت از نسبت‌های عملکردی و هم‌بستگی با ناهنجاری‌های متابولیک، آن را از قلمرو «سیگنال صادقانه» خارج می‌کند. انتخاب جنسی، در سطح تکاملی، به اغراق‌های پاتولوژیک پاسخ مثبت نمی‌دهد، بلکه به نشانه‌هایی گرایش دارد که با سلامت و باروری پایدار هم‌خوان باشند. از این منظر، میل و لذت در انسان هدف نهایی نیستند، بلکه سازوکارهایی زیستی‌اند که در خدمت بقای تبار و تولید نسل‌های زیستا و به‌نسبت بهروز عمل کرده‌اند. سنگ‌بنای انتخاب جنسی نه بر اغراق‌های اروتیک، بلکه بر نشانه‌های نسبتاً صادقانه و کارکردی استوار بوده است. با این حال، تمایز میان «توضیح زیستی» و «تجویز اخلاقی» ضروری است. این‌که گرایشی ریشه در تاریخ تکامل داشته باشد، به‌خودیِ‌خود مشروعیت اخلاقیِ هر شکل بروز آن را تضمین نمی‌کند. زیست‌شناسی می‌تواند چراییِ پیدایش یک میل را توضیح دهد؛ اما چگونگیِ تنظیم و صورت‌بندی اجتماعی آن، به ساحت اخلاق و فرهنگ تعلق دارد.

  • ⭕️‍ به‌مناسب دویست و هفدهمین زادروز ''چارلز داروین'': به تعبیر آلتوسر، در جهان اندیشه تاکنون سه انقلاب بزرگ به وقوع پیوسته است: انقلاب نخست در ریاضیات، با تالس؛ جایی که «قاره‌ی ریاضی» گشوده شد و امکان تکوین فلسفه‌ی افلاطون را فراهم آورد. انقلاب دوم در فیزیک، با گالیله؛ گشایش «قاره‌ی فیزیک» که به برآمدن فلسفه‌ی دکارت ـ فلسفه‌ی دنیای نو ـ انجامید: فلسفه‌ی حرکت، پویایی و صیرورت، در برابر سکون و ایستایی متافیزیک کلاسیک. انقلاب سوم در تاریخ، با مارکس؛ گشایش «قاره‌ی تاریخ» و کشف قانون‌مندی‌های درونیِ تحول اجتماعی. اما در این میان، نام داروین را نیز نمی‌توان فروگذاشت. اگر مارکس قاره‌ی تاریخ را گشود، داروین قاره‌ی حیات را. او طبیعت را از قلمروِ طرح‌های ثابت، غایات ازلی و انواعِ تغییرناپذیر بیرون کشید و آن را به عرصه‌ی فرایند، انتخاب، انباشت تدریجی تفاوت‌ها و مبارزه برای بقا بدل کرد. داروین نشان داد آن‌چه می‌پنداشتیم «ذات» است، در واقع «تاریخ» است؛ آن‌چه می‌انگاشتیم «طرح»، در حقیقت «فرایند» است. اگر گالیله جهان را ریاضیاتی کرد و مارکس تاریخ را قانون‌مند، داروین طبیعت را تاریخی کرد. بدین‌سان، در کنار سه قاره‌ی ریاضی، فیزیک و تاریخ، باید از گشایش «قاره‌ی زیست» نیز سخن گفت؛ قاره‌ای که بدون آن، فهم دیالکتیکِ طبیعت ناتمام می‌ماند.

  • 3 февр.3101из dialectic_of_society

    ‍ ⭕️ دو بدنِ شاه: وقتی مقدس‌پنداریِ امرِ جنسی رازِ سلطنت را افشا می‌کند... (خوانشی مارکسی از آرای ارنست کانتروویچ) ✍ محمدامین سلیمانی 🔹 کتاب «دو بدنِ شاه» (The King’s Two Bodies) اثر درخشان ارنست کانتروویچ، مورخ و نظریه‌پرداز یهودی–آلمانی، تلاشی عمیق برای واکاوی ماهیت سیاست در جهان پیشامدرن است؛ به‌ویژه در نسبت با سلطنت مطلقه و منطق تداوم آن در گذار از سنت به مدرنیته. کانتروویچ نشان می‌دهد که در عهد باستان و قرون میانه، شخص شاه نه یک بدن، بلکه دارای دو بدن تلقی می‌شد: 🔹 بدن نخست، بدن زیستی، مادی و طبیعی شاه است؛ بدنی که بقایش مقید به حیات شخصی اوست و به‌ناچار فانی، ناپایدار و میراست. در مقابل، بدن دوم بدنی است سیاسی–حقوقی، انتزاعی و نامیرا؛ بدنی که با مرگ شاه از میان نمی‌رود، بلکه بی‌درنگ به جانشین او منتقل می‌شود. از این‌رو، تداوم سلطنت و اعمال قدرت نه در یک بدن، بلکه در تعامل این دو پیکر با ماهیتی دوگانه (فانی/باقی، حقیقی/حقوقی) تضمین می‌شود. 🔹 شعار مشهور «شاه مرده است، زنده‌باد شاه» (به لاتین: Rex mortuus est, vivat rex) گرچه در ظاهر متناقض‌نماست، اما دقیقاً همین تناقض، هستهٔ سخت و دالِ مرکزی قاموس حقوقی سلطنت مطلقه ــ به‌ویژه در شکل خونی و خویشاوندی آن ــ را می‌سازد: بدن زیستی شاه می‌میرد، اما شاهیّت از طریق بدنِ حقوقی سلطنت، از یک موجود فانی به موجودی دیگر انتقال می‌یابد. 🔹 بااین‌حال، نکتهٔ اساسی در همین‌جا نهفته است: بدون بدن مادی و حقیقی، بدن حقوقی صرفاً قراردادی انتزاعی و بی‌ضمانت است. تحقق بدن سیاسی در واقعیت‌عینی، مشروط به عینیت‌یافتگی آن در قالب یک بدن واقعی است؛ بدنی که باید به لطف شبح‌‌حقوقی «مسخ» شود تا حامل حاکمیت گردد. 🔹 تضاد میان فناپذیری جسم حقیقی از یک‌سو و تداوم بدن حقوقی از سوی دیگر، ناگزیر باید حل شود. این تعارض، در منطق سلطنتی، تنها از یک مسیر حل‌وفصل می‌شود: شانیت‌بخشیدن و اصالت‌دادن به امر جنسی و سکسوالیته. شاه از یک‌سو شاه است چون پوستهٔ مادیِ یک هستهٔ حقوقی محسوب می‌شود، و از سوی دیگر، کارکرد او و اعتبار جانشینی‌اش، منوط به تحقق تناسل و مثمرواقع‌شدن آمیزش جنسی است. 🔹 مارکس در «نقد فلسفهٔ حق هگل» از همین‌رو فعالیت جنسی را «متعالی‌ترین فعالیت بشری» می‌نامد. زیرا این تنها عملی است که از مجرای آن بازتولید بدن و امکان تداوم مادی حیات ممکن می‌شود. سکسوالیته مادهٔ خام و بی‌شکلی است که سایر فعالیت‌های انسانی تنها در بستر آن معنا و شانیت می‌یابند: خصیصه موروثی شاه از مفهوم آن سرچشمه می‌گیرد که او باید شخصی باشد به طور ویژه متمایز از کل نوع بشر و متمایز از دیگر افراد! آنچه در نهایت و قاطعانه فردی را از تمام اشخاص دیگر متمایز می‌سازد چیست؟! جسم او. عالی‌ترین فعالیت جسم فعالیت جنسی است؛ بنابراین عالی‌ترین عمل پادشاه فعالیت جنسی اوست، چرا که از رهگذر این فعالیت شاه دیگری می‌سازد و جسم خود را تداوم می‌بخشد! جسم پسرش باز تولید جسم او و خلق جسمی شاهانه است. هر کنش انسانی نیازمند عاملی است، و زایش این عامل جز از طریق تناسل ممکن نیست. از این حیث، مقصود مارکس از «تعالی» عمل جنسی، قرابت تام با معنای فرگشتی آن دارد؛ همان‌گونه که فروید لیبیدو و اروس را بنیان می‌دانست. 🔹 بدین‌ترتیب، بدن حقوقی شاه برای تحقق و عینیت‌یافتن خویش، چاره‌ای جز از اصالت‌بخشی به بدن طبیعی و به‌ویژه سکسوالیتهٔ شاه ندارد. 🔹 این واقعیت عریان، آنگاه خصلتی گزنده و افشاگر می‌یابد که در شرایط کنونی، نحله‌ای فکری با تمسک به «حاکمیت قانون» و طرح ایدهٔ «سلطنت مشروطه»، خواهان بازگشت نهاد سلطنت به‌مثابه نهادی صرفاً تشریفاتی است. در چنین ساختاری، شاه کارکردی جز تولید بدنِ شاهانه و بازتولید خویش ندارد. جامعه‌ای که به شاه شانیت می‌بخشد، در واقع کنش جنسیِ فردی خاص را تقدیس می‌کند. سلطنت مشروطه چیزی جز بت‌وارگی امر جنسی و شهوتِ شاهانه نیست... 📚 https://t.me/dialectic_of_society 📚

  • ⭕️وفور بدون تنوع: امضای انتخاب طبیعی بر ساختارهای حیاتی ✍ محمدامین سلیمانی 🔹 تکرار مکرر یک ساختار در طول تاریخ تکاملی و فقدان گوناگونی (variation) در آن، دلالت بر اعمال فشار انتخابی شدید (purifying selection) دارد. این فشار انتخابی ناشی از آن است که سایر اشکال ساختاری و هرگونه تنوع در آن، با بقای ارگانیسم در تنافی بوده و به حذف فوری آن منجر می‌شده‌اند. 🔹 البته این گزاره یک قاعده‌ی کلی است و برای فهم دقیق آن باید به یک نکته‌ی حیاتی توجه داشت: عدم مشاهده‌ی گوناگونی همواره به‌معنای ناسازگاری اشکال بدیل با حیات نیست. گاهی فقدان تنوع، نه حاصل تیغ انتخاب طبیعی، بلکه نتیجه‌ی نوظهور بودن یک ساختار و نبودِ زمان کافی برای تولید و انباشت واریاسیون است؛ چه رسد به آن‌که این واریاسیون فرضی، در مواجهه با انتخاب طبیعی بتواند با حیات هم‌راستا بماند یا نه. 🔹 در مقابل، هرچه تاریخیت یک ساختار طولانی‌تر و دامنه‌ی تنوع آن محدودتر باشد، فقدان واریاسیون بیش از پیش دال بر فشار انتخابی شدیدتر و نقش حیاتی و غیرقابل‌جایگزین آن ساختار است. به‌عنوان نمونه، مسیرهای پایه‌ی متابولیک، یکنواختی ساختاری ریبوزوم در تمامی موجودات زنده و ژن‌های HOX همگی گواه آن‌اند که در تاریخ مشترک حیات، هرگونه تخطی از چارچوب فعلی این ساختارها، به مرگ فوری ارگانیسم منجر می‌شده است. 📚 https://t.me/dialectic_of_nature 📚

  • ⭕️مشروطه‌خواهی لیبرال یا قیف وارونه؟! (یک نقد تاریخی/مفهومی) ✍ محمدامین سلیمانی 🔹 «اومبرتو اکو» در کتاب «راه و رسم شناسایی‌ فاشیست‌ها» ـ که مشتمل بر چهار سخنرانی از او درباب مفهوم دقیق فاشیسم است ـ به‌خوبی پرده از واقعیتی برمی‌دارد که بنابر آن، هر واژه‌ای که در منظومهٔ لغات علوم‌سیاسی طرح می‌شود، تنها یک لفظ توخالی نیست؛ بلکه لفظ دارای تاریخیتی متقن است که مفهوم واژهٔ مذکور را در کش‌وقوس وقایع مشخص می‌کند. بنابراین یکی از معیارهای کلیدی که افتراق‌دهندهٔ ژورنالیسم از تحلیل منطقی است، توجه به پیشینه و مختصات زمانی/مکانی یک ترمینولوژی است. به‌عبارتی دیگر، ترمینولوژی در فضای بین‌ستاره‌ای پرسه نمی‌زند؛ بلکه پای بر زمینی سخت می‌فشارد که از جنس وقایع تاریخی است. 🔹 لذا مشروطه‌خواهی لیبرال و بالاخص نوع ایرانی آن، محل یک نقد تاریخی می‌تواند باشد: «مشروطه‌خواهی» (Constitutionalism) در بستری پدیدار شد که قدرت نسبتاً بی‌حدوحصر نهاد سلطنت، به‌سبب فقدان پیش‌بینی‌پذیری و خطر تعلیق مداوم عرف حکمرانی، منافع اقشار گوناگون جامعه را می‌توانست قربانی خواست یک شخص یا الیگارشی پیرامون نهاد سلطنت کند. مصداق بارز و درعین‌حال نازل مشروطه‌خواهی، تدوین «منشور کبیر» (Magna Carta) است. بنابر این سند که در سال ۱۲۱۵ میلادی منعقد گردید، «جان لَکِند» ـ پادشاه وقت انگلستان ـ متعهد شد تا در حدود و ضغور معینی در ارتباط با اشراف و کلیسا قرار گیرد تا از قبل این قیدوبند، حق مالکیت به‌عنوان ماحصل مشروط‌سازی «ارادهٔ سلطنت»، برای اعیان و اشراف تضمین شود. 🔹 لذا الباقی تاریخیتی که بر مفهوم «مشروطه‌خواهی» عارض شده، جز در متن بدبینی نسبت به ارادهٔ نهاد سلطنت و خصلت پیش‌بینی‌ناپذیر قدرت مطلقه نیست؛ اراده‌ای که باید در بدو امر بدان به‌عنوان یک «مسئله» نگاه کرد و سپس با راه‌حلی سلبی موسوم به «حاکمیت قانون» به مدیریت آن پرداخت. لذا مفهوم کلیدی دولت حداقلی لیبرال دقیقاً به‌واسطهٔ تقابل مفهوم «حاکمیت قانون» در مقابل نهاد سلطنت مستقر حاصل شد. در مقابل، مشروطه‌خواهی ایرانی در شرایطی سودای مشروط‌سازی قدرت مطلقه و بالاخص نوعی سلطنتی آن را در سر می‌پروراند که نهاد سلطنت در ایران نه یک نهاد مستقر، بلکه به‌عنوان یک نیروی معارض در تقابل با ولایت‌فقیه ـ به‌عنوان حاکمیت مستقر ـ تصویر می‌شود. لذا از نظر مشروطه‌خواهان، «سلطنت» خصلتی دوگانه دارد: سلطنت هم‌زمان هم جزئی از راه‌حل است که اکنون در کسوت اپوزیسیون بلامنازع تصویر می‌شود و هم‌زمان بدل به مسئله‌ای شده که باید در حدود «حاکمیت قانون» مشروط شود. چنان‌چه اگر سلطنت تماماً جزئی از یک «مسئله» می‌بود، دیگر نبایست در کسوت اپوزیسیون درآید و اگر خود راه‌حل بود، دیگر نبایست چنین بدیلی را مشروط کرد. 🔹 می‌توان گفت که مشروطه‌خواهی در معنای تاریخی‌اش، پاسخی به مسئله‌ای از جنس قدرت بی‌حدوحصر بود، نه طرحی برای ایجاد قدرت. بنابراین مشروطه‌خواهی لیبرال معاصر، به‌جای مهار یک قدرت موجود، در حال توجیه خلق قدرتی بالقوه است؛ و همین، آن را از درون با منطق تاریخی خودش متناقض می‌کند. امروز مشروطه‌خواهی لیبرال قصد آن را دارد که وظیفه‌ای را ادا کند که شرط تاریخی‌اش وجود ندارد؛ در نتیجه ناچار می‌شود ابتدا نقداً نهاد سلطنت را خلق کند و سپس وعدهٔ مهار آن را بدهد. 🔹 پرسش‌های اساسی که باید از مشروطه‌خواهی ایرانی پرسید این است: ۱. اگر سلطنت «راه‌حل» است و اکنون کسوت اپوزیسیون را بر تن کرده، چرا باید مشروط شود؟ ۲. اگر سلطنت «مسئله» است (چنان‌که ریشه‌های اصیل مشروطه‌خواهی آن را اثبات می‌کند)، چرا باید آن را مجدداً نهادینه کرد؟ 🔹 در چنین شرایطی، «شاه بالفعل» یا دوفاکتو در حکم بالاترین مقام یک ساختار ماهیتاً موروثی (از نوع خونی/خویشاوندی) وجود ندارد. اما «شاه بالقوه» در قالب رهبر ملی، نماد وحدت یا رهبر پیشینی ظاهر می‌شود. در چنین وضعیتی، قانون پس از سلطنت عارض می‌شود، اعتماد جای نظارت را می‌گیرد و «شخص» پیش از «نهاد» می‌نشیند. مشروطه‌خواهی ایرانی نه خواهان یک «سلطنت مشروطه»، که خواهان یک «مشروطه‌ سلطنتی» است: مشروطه‌ای که در آن حاکمیت قانون نه برعلیه قدرت مطلقه، بلکه ابزار دست ارادهٔ یک خداوندگار زمینی است. 📚 https://t.me/dialectic_of_society

  • شرط تکامل برای بقای خرس‌های کمیاب ایتالیا: اگر می‌خواهی زنده بمانی پرخاشگر نباش - زومیت https://share.google/worAHlva2T8JGzaM3

  • naqshkar_F.E.pdf

  • 23 дек.2891из dialectic_of_society

    ‍ ⭕️ آسیب‌شناسی یک مقولهٔ جنجالی: اتانازی ✍محمدامین سلیمانی بحث پیرامون اتانازی (مرگ اختیاری و آگاهانهٔ بیمار رنجور) نه‌تنها پایان نیافته، بلکه اساساً از سنخ مسائلی است که به‌سختی می‌توان برای آن «فرجام نظری» متصور شد. اتانازی در قلب اخلاق پزشکی، شکافی عمیق ایجاد کرده و اندیشه‌ها را در دو اردوگاه عمده سامان داده است: مدافعانی که بر حق تعیین سرنوشت، اختیار فردی و خودآیینی بیمار تکیه می‌کنند، و مخالفانی که از شأنیت ذاتی حیات و قداست آن، مستقل از شرایط زیستی دفاع می‌کنند. 🔹در سطح نخست، نزاع روشن است. اما مسئلهٔ اتانازی به این دوگانهٔ ساده فروکاستنی نیست. چرا که پرسش بنیادی‌تری در پسِ آن کمین کرده است: رسالت پزشکی چیست؟ حفظ حیات یا پایان‌دادن به آن در مواجهه با رنج؟ 🔹اتانازی به‌مثابهٔ یک ترم علمی–اخلاقی، در بستری تاریخی پدیدار شد که بشر خود را در برابر بیماری‌هایی می‌دید که نه درمان علّی داشتند و نه حتی امکان تسکین معنادار رنج را فراهم می‌کردند؛ بیماری‌هایی که تداوم حیات در آن‌ها، کیفیتی نازل و آکنده از درد داشت (نظیر برخی بدخیمی‌های لاعلاج). در چنین شرایطی، ایدهٔ اتانازی به‌مثابهٔ «حداقل اقدام ممکن» طرح شد: حذف رنج از طریق حذف رنجور. 🔹مدافعان اتانازی، ادلهٔ خود را با مفاهیمی چون آزادی، اختیار و انتخاب فردی تزیین می‌کنند. اما تناقض درونی این موضع، زمانی عیان می‌شود که اتانازی از سطح یک «تصمیم فردی استثنایی» به سطح یک گزینهٔ نهادینه‌شده در پارادایم علمی–پزشکی ارتقا یابد. خطر از همین‌جا آغاز می‌شود: 🔹در چنین وضعیتی، اتانازی دیگر صرفاً ابزاری برای تحقق خودآیینی بیمار نیست؛ بلکه می‌تواند به مکانیسمی برای دورزدن ناتوانی علم بدل شود. این خطر وجود دارد که به‌جای تعمیق پژوهش، توسعهٔ راهبردهای درمانی و مواجههٔ فعال با بیماری‌های صعب‌العلاج، حذف خودِ بیمار به‌عنوان «ابژهٔ مسئله‌ساز» ترجیح داده شود. بیمار، صرفاً موضوع ترحم یا حامل رنج نیست؛ او شرط امکان شناخت بیماری است. هر بیمار، با تظاهرات خاص، شدت متفاوت و پاسخ منحصربه‌فرد خود، قطعه‌ای از پازل فهم علمی بیماری را کامل می‌کند. حذف بلافصل این سوژه‌ها، به معنای حذف امکان گسترش افق‌های درمانی است. 🔹از این منظر، اشاعهٔ بی‌مهار اتانازی می‌تواند به نوعی خدا–حفرهٔ مدرن بدل شود: جایی که به‌جای مواجههٔ علمی با محدودیت‌ها، ضعف معرفتی بشر در لفافهٔ آزادی فردی پنهان می‌شود و به قیمت «راحت‌الحلقومی اخلاقی»، رخوت علمی تعمیق می‌یابد. #بین_رشته‌ای #اخلاق

  • 19 дек.28311из dialectic_of_society

    ‍ ⭕️از هیوم تا پوپر: وقتی علم به‌مدد ابطال‌پذیری به جنگ با عادت می‌رود... ✍محمدامین سلیمانی 🔹 نقد ''دیوید #هیوم'' به بنای‌عظیم علوم‌طبیعی و بالاخص مکانیک‌نیوتونی، پایه و اساس این بنای‌رفیع را نشانه رفته بود. از نظر هیوم، قوانین و فرمول‌بندی‌های موجود در علوم‌طبیعی ماحصل تجرید از حالاتی فراوان اما در عین‌حال متناهی هستند. به عبارتی، ما بدین سبب به فرمول‌بندی‌ها اطمینان داریم که ابژه‌های مورد مطالعه‌مان بارها و بارها مطابق با قالب این قوانین نتیجه‌ای موردانتظار به دست داده‌اند. 🔹 در واقع ذهنیت‌بشری به او فرمان می‌دهد که به سبب محدودیت‌های ذاتی حاکم بر آگاهی، جزیٔیت مشاهده‌شده و آزموده را به کلیت لایتناهی و تماما غیرقابل مشاهده و نا‌آزمودنی تعمیم دهد؛ لذا بدین جهت علم‌تجربی با اتکای بر منطقی موسوم به ''استقرا'' (تعمیم جز به کل) شکل می‌گیرد. به عبارتی ساده‌تر، شبح استقرا در گوش طفل نحیف‌عقل با وسوسه‌ای خاص زمزمه می‌کند: ''چون تا کنون چنین بوده، چنین هم خواهد ماند.'' 🔹 لذا قواعد تجربی دیگر ماحصل زنجیره‌های نامریی و چسبناک علی/معلولی نیستند که بخواهیم با ارجاع به آنها این فرمول‌بندی‌ها را به شکلی ''تخلف‌ناپذیر'' نشان دهیم. یک مثال‌نقض کافی است تا قوانین‌مطروحه فروریخته و نفی شوند. گو اینکه اعتبار علوم‌تجربی نه محصول تخلف‌ناپذیری ذاتی، که محصول عادت ذهنی بشر است. 🔹 #پوپر با طرح مقوله ''ابطال‌پذیری'' (Refutability) نشان می‌دهد نقد هیوم بر علوم‌تجربی نه ابزار قصاص، که هشداری برای ذات‌گرایی کورکورانه است: به عبارتی، پوپر از محدودیت‌های حاکم بر آگاهی مطلع است. او همانند هیوم اذعان دارد طرح تنها یک مثال‌نقض برای ابطال سلسله استقراهای ما و حالات تکراری و مطلوب‌مان کافی است. لذا پوپر اعتبار یک ادعای تجربی را نه به طور کامل نفی، که مشروط می‌کند. شرطی که پوپر به عنوان سنگ‌محک در مقابل هر ادعای به‌اصطلاح علمی قرار می‌دهد، همان اصل ابطال‌پذیری است: بدین معنا که یک گزاره‌علمی مادامی در ساحت علم جای دارد که بتوان حالتی نقیض فرمول‌بندی کلی آن گزاره را مشخص کرده و با آزمایش بتوان آن را محک زد. 🔹 گو اینکه علمی دانستن یا علمی ندانستن یک گزاره ناشی از تلاش‌مان جهت ابطال و نه اثبات آن است. همانا این تکاپوی‌های ابطال‌کننده همان حالاتی هستند که از نظر هیوم می‌توانند روکش ذات‌گرایی را از پیکر یک فرمول‌بندی علمی بردارند و منجر به خرق‌عادت ما شوند.

  • ⭕️نقدی برنقدنقادانه ''لئو شاهوفسکی'': (در دفاع از فرگشت) ✍محمدامین سلیمانی جناب شاهوفسکی فرگشت را کتاب‌مقدس یا تابوت‌عهدی می‌داند که جریان غالب‌علمی (Mainstream) همچون کاهنانی متعصب و نادان گرد آن امده اند تا از قداست چنین مقوله‌ای حفاظت کنند. از انجا…

  • ‌ 🦌 | فرگشت: نمادِ جهلِ دانشمندان | 🐎 لئو شاهوفسکی دیشب این تصویر را در یک چنلِ ایرانی دیدم و بارها تأسّف خوردم. فرگشت، آنطور که امروزه تقریباً به‌عنوانِ یک فکتِ علمی پذیرفته شده، تنها چیزی که نمی‌خواهد توضیح دهد خودِ فرگشت است! وجهه‌ی عاطفی‌ای که به پذیرشِ…

  • 18 дек.20223из Leo_Shaahovsky

    ‌ 🦌 | فرگشت: نمادِ جهلِ دانشمندان | 🐎 لئو شاهوفسکی دیشب این تصویر را در یک چنلِ ایرانی دیدم و بارها تأسّف خوردم. فرگشت، آنطور که امروزه تقریباً به‌عنوانِ یک فکتِ علمی پذیرفته شده، تنها چیزی که نمی‌خواهد توضیح دهد خودِ فرگشت است! وجهه‌ی عاطفی‌ای که به پذیرشِ فرگشت داده شده در تاریخِ علم بی‌سابقه است و هرکس آن را قبول نداشته باشد عقب‌افتاده و دشمنِ علم می‌دانند و فرگشت را به‌طورِکامل از شک‌وتردید ایزوله کرده‌اند. بخشِ عظیمی از داده‌های فرگشتی که توسّطِ بیولوژیست‌ها جمع‌آوری شده با یکدیگر در تناقض است، زیرا فرگشت بر پایه‌های مفروضاتی بنا نهاده شده نه علمی. چرا انسان‌ها کیک دوست دارند؟ پاسخِ فرگشتی این است چون فرگشت آن را انتخاب کرده است. چرا انسان‌ها کیک دوست ندارند؟ چون اجدادِ ما در محیطی بوده‌اند که خوردنِ شیرینی برای آنان ناسازگاری داشته است! و این‌گونه از فرضیه‌هایی برای پاسخ استفاده می‌کنند که هیچ روشِ ابطال و آزمایشی‌ای ندارد. مطابقِ فرگشت، زرّافه گردنش دراز است چون کمبودِ غذا برایش کششِ عضلانی ایجاد کرده، امّا حیواناتِ مشابهی مثلِ گورخرها و بوفالوها که با همان بحرانِ غذایی مواجه بودند هیچ تغییری در گردن‌شان ایجاد نشده است! در علم هرچه را مانندِ تغییر و تبدیلِ باکتری‌ها عیناً در طبیعت اتّفاق می‌افتد هم فرگشت می‌نامند، امّا این سازگاری‌ها (Adaptation) فرگشتِ داروین و تغییر در سطحِ کلان (Macro) نیست، و فرگشتِ داروینی همان‌قدر علمی است که ادّعا کنیم هیولای لخ‌نس وجود دارد! هیچ‌یک از دلائلِ واهی‌ای مثلِ تشابهِ ژنتیکی و دیگر مدارکِ ضعیف، فرگشت را از آن فُرمِ ایمانی و فلسفی نجات نمی‌دهد. فرگشتِ کلانِ داروین، یک چیزی مثلِ تبدیلِ کرمِ ابریشم به پروین اعتصامی در طولِ زمان است. مسأله همین مغلطه‌ی «طولِ زمان» است و فرگشت را به یک اعتقادِ غیبی و ایمانی تبدیل کرده است. هیچ دلیلی وجود ندارد نشان دهد حیاتِ زنده از غیرِزنده به‌وجود می‌آید، امّا بخشِ عظیمِ علمِ بیولوژی بر پایه‌ی همین اصلِ اثبات‌ناشده‌ی غیبی بنیاد گذاشته شده است. آیا می‌توان روی یک بادکنکِ 10 گرمی، 1 تُن سوزن چید؟ این همان کاری است که امروز با علم می‌کنند، یعنی روی فرضیه‌های موهوم [=بادکنک]، ده‌ها و صدها هزار تئوریِ فرگشتی [=1 تُن سوزن] چیده‌اند. اصلِ انتخابِ طبیعی یعنی حذفِ آنچه شایستگیِ بقا ندارد، امّا دانشمندان فرض گرفته‌اند انتخابِ طبیعی می‌تواند خلق کند، بدونِ حتّی یک مدرکِ اثبات‌شده‌ی علمی که نشان دهد چگونه جهش‌ها با این‌که در طولِ زمان، بانکِ ژنی موجودات گرایش به تخلیه و تخریبِ اطّلاعاتِ خود دارد، می‌تواند ماشین‌های مولکولیِ جدیدی با سیستم‌عاملِ بیولوژیکیِ کاملاً مختلف و پیچیده خلق کند. همه‌ی این‌ها با مُدل‌های پیشینی بر اساسِ داستان‌های تخیّلی و شبیه‌سازی‌شده از قبل نتیجه‌گیری شده، وگرنه هیچ دلیلِ علمی‌ای ندارد، درست مثلِ مُدل‌های کیهانی و فضایی که تنها با داستان‌سرایی زنده نگه داشته شده است. ما از طریقِ اسنادِ فراوان می‌توانیم بگوییم کوروش کبیر وجود داشته یا با شواهدِ تاریخی درک کنیم علی شخصیّتی واقعی بوده، امّا هیچ شاهدی نداریم که دگرگونیِ کلانِ موجودات را دیده باشد، پس چطور با یقین گفته می‌شود موجودات تکامل یافته‌اند؟ از طرفی فسیل‌ها ناگهانی در لایه‌های زمین کشف می‌شود که روندِ تدریجی‌ای نشان نمی‌دهد، و یک دفعه در برهه‌ای از زمان مانندِ دوره‌ی کامبرین حیوانات یادشان می‌رود با مُدلِ فرگشت کار کنند! من شرایطِ سختی برای پذیرفتنِ فرگشت نمی‌خواهم، جز یک مدرک و شاهدِ عینی که از طریقِ ایمان به غیب با ارجاع به میلیون‌ها سال آن‌را نپذیرم، چون در این حالت دیگر با علم سروکار نداریم، با چیزی شبیهِ پاگنده و هری‌پاتر و بابانوئل طرفیم. در تصویرِ بالا، نقّاشی‌ها از یک طرّاحِ فتوشاپی است و طوری این انسان‌ها را کِشیده گویی با آن‌ها بزرگ شده است. ساده‌ترین رد به این تصویرِ جعلی این است که هیچ‌کسی تاکنون فرگشتِ این موجوداتِ خیالی را ندیده است. لوسی را حتّی خودِ دگرگشت‌گرایان یک میمونِ منقرض‌شده می‌شناسند که اکنون مقلّدانِ ایرانی آن را با شکلِ انتقالی و حلقه‌ی مفقود جعل می‌کنند، یعنی از ترفندِ برانگیختنِ ذائقه‌ی زیبایی‌شناختی با یک تمِ نوستالژیکِ باستانی استفاده می‌کنند، درحالی‌که حتّی اکنون هم در جاهایی مثلِ استرالیا انسان‌هایی وجود دارد که فک و جمجمه‌های بزرگ و بینی‌های پهن و لب‌های عریضی دارند امّا کسی نمی‌گوید این‌ها با انسانِ مُدرن متفاوتند. و امروزه همه‌ی این دروغ‌ها در کتاب‌های درسی تدریس می‌شود، فقط چون نمی‌خواهند به جایگزینِ دیگری فکر کنند حتّی اگر شواهد خلافِ آن باشد. فرگشت از نظرِ من، فقط یک برندِ تبلیغاتی از افسانه‌های باورپذیرِ موزه‌ای با روپوشِ علمی منهای شعر است! 🎥 ویدیوی مصاحبه با چهار دانشمندِ فرگشت 🦎🦎🦎 @Leo_Shaahovsky