دانیال
Статистика- Последний пост
- 25 мая
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چرا اینقدر همه چی عادیه؟!
без подписи
без подписи
درپی آن همه خون که بر این خاک چکید ننگمان باد این جان شرممان باد این نان ما نشستیم و تماشا کردیم فریدون مشیری
без подписи
یک دانه سیگار دارمُ هزار معمای لاینحل!
از هجوم روشنایی شیشه های در تکان می خورد. صبح شد، آفتاب آمد. چای را خوردیم روی سبزه زار میز. ساعت نه ابر آمد، نرده ها تر شد. لحظه های کوچک من زیر لادن ها نهان بودند. یک عروسک پشت باران بود. ابرها رفتند. یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز. دشمنان من کجا هستند؟ فکر می کردم: در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد. در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان من. آب را با آسمان خوردم. لحظه های کوچک من خواب های نقره می دیدند. من کتابم را گشودم زیر سقف ناپدید وقت. نیمروز آمد. بوی نان از آفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفر می کرد. مرتع ادراک خرم بود. دست من در رنگ های فطری بودن شناور شد: پرتقالی پوست کندم. شهر در آیینه پیدا بود. دوستان من کجا هستند؟ روزهاشان پرتقالی باد! پشت شیشه تا بخواهی شب. در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج، در اتاق من صدای کاهش مقیاس می آمد. لحظه های کوچک من تا ستاره فکر می کردند. خواب روی چشم هایم چیزهایی را بنا می کرد: یک فضای باز، شن های ترنم، جای پای دوست سهراب سپهری
без подписи
دوست ِجدیدم.
без подписи
без подписи
اما چشم هایت قشنگاند. دیوانهاند، وحشیاند مثل حیوانی که از جنگل آتشگرفته زده باشد بیرون. چارلز بوکوفسکی
روزهای آخر تابستون :
به یه سطح عجیبی از بیحسی، بیتفاوتی و بیخیالی رسیدم.
без подписи
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم ، پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! حسین پناهی
بهشدت بوی مهر داره حس میشه.
без подписи
без подписи
باید به فکر تنهایی خودم باشم دست خودم را میگیرم و از خانه بیرون میزنیم در پارک به جز درختان هیچ کس نیست روی تمام نیمکتهای خالی مینشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خودمان میافتم و از خودم خواهش میکنم به خانه بازگردد - محمد علی بهمنی