tgindex
احسان بدخشانی

احسان بدخشانی

Статистика
@ehbadakhshaniКнигиперсидский

شعر، تأملات و تألمات

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
114
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 651
+10 за 5 дн.
Сутки
+1
+0,06%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
411
40 постов
Вовлечённость
24,9%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 114
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
173
1/48двое суток
198
1/72трое суток
213

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • برای بدخشان این می‌رود آن می‌رود امّا بدخشان هست یفتل اگر زخمی شود، زیباک و خواهان هست ما وارثان صخره‌های بی طلا هستیم اندوه ما مثل شبان‌ها در بیابان هست مارا نترسانید از خصم و خیانت‌ها چیزی اگر مارا نباشد هم، غم نان هست آواز غمگین عزیزالله و فتح الله ۱ در خاطرات سنگ و چوب ما به جریان هست این لاشخوار لعنتی را دور باید کرد هرجا که باشد جنگ، آن‌جا نعش انسان هست هرچند می‌دانم که چندی می‌شود، در تو فرزانگی مثل یتیمی در خیابان هست امّا چه باید کرد وقتی مادرم هستی وقتی دوتا از دخترانت شعر و شغنان هست.. من در تو می‌مانم که تو معنای من هستی چون دل که مغرورانه دائم با دلیران هست کوهی صدا زد از کنار درّه‌ای: مردم جای چریکان و عقابان کوهساران هست فردا کسی باشد نباشد... شاد و آزاده با چشم‌های سبز بی سرمه، بدخشان هست ۱: عزیز الله و فتح الله دو برادر از خواننده های محلی و محبوب درواز بودند که سال‌ها پیش به دست مجاهدین مظلومانه شهید شدند احسان بدخشانی https://t.me/ehbadakhshani

  • без подписи

  • همین وقت شب غالبا اندوهی به سراغم می‌آید و شعری به دنبالش

  • خوانش: منیژه مهرورز

  • عنتر بن شداد، از سواران بنام و یکّه و شاعران بسیار برجسته‌‌ی دوران جاهلی عرب (پیش از اسلام) است. تولدش را سال۵۲۵ میلادی و وفاتش را۶۱۵ نوشته‌اند.مادر عنتره از کنیزان حبشی بود و پدرش از بزرگان قبیله‌ی عَبْس. به همین دلیل پدرش اورا به فرزندی نپذیرفت و کودکی‌اش…

  • بخشی از معلقه‌ی عنتره بن شداد

  • بخشی از معلقه‌ی عنتره بن شداد

  • این چشمه‌ها چکیده‌ی چشم تر من‌اند آن درّه‌ها دریده‌ی از پیکر من‌اند دارم به چتر روی سرم فکر می‌کنم آن ابرها که عُقده‌ی اشک آور من‌اند هر روز سمت یک بدن تازه می‌روند آن رودها که خون دل کشور من‌اند با ماهیان چه‌گونه خدا حافظی کنم؟ احساس می‌کنم همگی خواهر من‌‌اند آن نونهال‌ها که به هرسوی رُسته‌اند انگشت‌های دختر خنیاگر من‌اند لم می‌دهم به نرمی دامان نورها مانند مهربانه گی‌ ِ مادر من‌اند این برگ‌های له شده‌ی زیر پای باد پروانه‌های ریخته‌ی پرپر من‌اند آنگونه سوختی که مرا باورم شده ققنوس‌ها خمیره‌ی خاکستر من‌اند با من ببند پنجره‌های سکوت را با من که خنده‌های تو بال و پر من‌اند از شانه‌های خسته‌ی من دست برندار دستان تو که هردو «من» دیگر من‌اند تنها گذشته سبز شده پیش روی من آیندگان همیشه به پشت سر من‌اند #احسان‌ــ‌بدخشانی #ابرموفرفری

  • رشید وطواط یکی از شاعران معروف فارسی در عهد خوارزمشاهیان بود. رابطه‌ی بسیار نزدیکی هم با محمد خوارزمشاه داشته و بین آن دو مطائبات و مزاح‌هایی گاهی صورت می‌گرفته. وطواط جثه‌ی بسیار کوچکی داشته و به همین جهت هم به این لقب معروف شده‌است. وطواط نوعی پرنده‌ است با جثه‌ی خرد از خانواده‌ی پرستوها. روزی جلسه‌ی مهمی بین فضلا و ارکان دربار برگزار بوده، هرکسی نظرش را بیان می‌کند، و از گوشه‌ای صدای رشید وطواط بلند می‌شود که داشته نظرش را به عرض حضار می‌رسانده‌است. پیش روی شاعر یک دوات هم بوده‌است، خوارزمشاه به رشید نگاه می‌کند و می‌گوید: دوات را بردارید تا معلوم شود که چه کسی سخن می‌گوید، رشید وقتی سخن شاه را شنید برخاست و گفت: المرهٔ باصغریه، قلبه و لسانه یعنی انسان با دوعضو کوچک است، دل و زبان

  • باید به کشف تازه بیندیشم ما کاشفان بی‌وطنی، هستیم پیغمبران ساکت آزادی فرماندهان بی‌سخنی هستیم از عهد و انتفاضه‌ی مان پیداست از لشکر جنازه‌ی مان پیداست از فحش های‌تازه‌ی مان پیداست غرق روابط دهنی هستیم اندوه برده‌است، دهاتم را پامیر تا منار هراتم را فرسوده، فقرها، فقراتم را با حرص در کنارغنی‌هستیم اهل ریا و تلخی و تلواسه گوری برای گونه‌ی چلپاسه خرسیم حین خلوت و خرناسه در اجتماع خود، مدنی هستیم ای رنج های پخش و پلا، در خاک ای کشته‌های جنگ ِگُل و تریاک ای گَردهای یکسره سرگردان ای زخم، ما جهان‌وطنی هستیم؟ اصلا برای خود چه محک دارید؟ برگونه جای بوس کتک دارید ای دختران شعر که شک دارید ماها که دوستان‌تنی هستیم آه ای کبوتران که کبودانید از عزم جزم ما که نمی‌دانید مامنجیان میهن آواره در خلسه‌ی گمانه‌زنی هستیم احسان بدخشانی

  • شاید در ابتدای خودم پرپرم کند شاید درخت تازه‌‌ی بار آورم کند جز تو کسی به سوز دلم پی نمی برد این خنده آمدست که غمگین ترم کند من که همیشه خاک به دوشم، چه باکم است؟ از این که روزگار چه خاکی سرم کند من آن دهات کوچکم اندوه آمدست تا که بدل به وسعت یک کشورم کند…

  • گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی

  • 8 авг.4628из ehbadakhshani

    شاید در ابتدای خودم پرپرم کند شاید درخت تازه‌‌ی بار آورم کند جز تو کسی به سوز دلم پی نمی برد این خنده آمدست که غمگین ترم کند من که همیشه خاک به دوشم، چه باکم است؟ از این که روزگار چه خاکی سرم کند من آن دهات کوچکم اندوه آمدست تا که بدل به وسعت یک کشورم کند چوپان شدم به نیّت پیغمبری ولی ای وای، این امید، اگر کافرم کند صدبار از میان تنوری پریده ام شاید نگاه سبزتو خاکسترم کند سوزانده است زندگی ام را کسی که، خام با وعده های زندگی‌ی دیگرم کند دیشب دلم به گریه دهان بازکرد و گفت: ای کاش غیر درد، کسی باورم کند احسان بدخشانی https://t.me/ehbadakhshani

  • هرقدر شعرتر شوی تنهاتر خواهی شد

  • آیینه رو به روی زنی ایستاد شد تا باخودش، درون زنی گفتگو کند برداشت سرمه‌دان و سفیداب را، مگر چین و‌چروک چهره‌ی خودرا اتو کند آیینه قبل کشف زنان هیچ کاره بود زن قبل کشف آینه آیا چه کار داشت؟ بحثی میان آیینه و زن شروع شد زن با غضب که خواست به آیینه رو کند... آیینه ریخت، قطره به قطره کف اتاق از شیر آب، صورت زن داشت می‌چکید مادر به فکر شستن بشقاب‌هاش بود امّا پدر دویده که با زن وضو کند چشمم که در گذشته‌اش آیینه بوده‌است دارد به خاطرات زنی فکر می‌کند که سال‌های سال در آن سرمه می‌کشید زخمی‌ست، هردقیقه که یادی از او کند امّا خلاف نصف جهان ایستاده‌ام گریه به گریه سمت زنان ایستاده‌ام با دختری که در صف نان ایستاده‌ام گفتم: به خنده زخم مرا، شستشو کند در سرزمین آینه‌ها غرق می‌شوم دل خوش به آن‌که در نظرش فرق می‌شوم تبدیل می‌شوم به یکی آینه که او گم می‌روم سپس که مرا جستجو کند همواره در مزارع آیینه بوده‌ام راهی به رازهای زنانه گشوده‌ام من کاشف زنان زیادی نبوده‌ام شاید زنی نبوده مرا آرزو کند #احسان بدخشانی https://t.me/ehbadakhshani

  • گفت: عمر دوباره‌ است بوسه‌ی من و هرگز عمر دوباره نداده‌اند کسی را فرخی سیستانی

  • غزل تمام کوچه‌ها را جای پلّه، پشت هم چیدم خیابان را بریدم، نردبانی ساختم از آن و دریارا به شکل پرده‌ای آویختم بر کوه به بالا رفتم آن‌دم، آسمانی ساختم از آن بیابان را به جای جامه‌هایم پشت و رو کردم چروک درّه را دامن پس از دامن اتو کردم غروبی غارهارا گشتم و ماران برون جستند عصاهایی، برای دشتبانی ساختم از آن... شب آمد مثل اسپ مشکی‌ بی زین و برّاقی پریدم بر کمرگاهش اگرچه زود لغزیدم دُمش را کندم و پیچیدمش دور سر انگشتم سپس با رنگ‌ها، رنگین کمانی ساختم از آن زمان را قطع کردم، قیچی‌ام افتاد از دستم دمی که لیز می‌خورد استکان باد از دستم تورا که لمس کردم ناگهان فریاد از دستم... چه آوازی! که بر بازو، نشانی ساختم از آن زبانت را در آوردم، به خط سرخ و نستعلیق الفبا خواب می‌رفتند مثل بچه... بر لب‌هات که دندان‌هات نوزدان دائم غرق لبخندند چه رویاها برای مادرانی ساختم از آن زبان تو کلید قفل‌های بی زبانی بود زبانت ماهی‌ی در تنگ غرق مهربانی بود زبان تو گلی دنبال راز جاودانی بود برای خویش اکسیر جوانی ساختم از آن تو در زیر درختی چشم واکردی جهانت را نوشتی بر خطوط برگ‌هایش داستانت را برایت لاله‌ها، لالایی سرخی به پا کردند برای مادرت من داستانی ساختم از آن به دنیا آمدی افسوس، باتو جنگ هم آمد به جای تو ولی من جنگ را بستم به قنداقی کشیدم گونه‌اش را، گریه‌اش آمد، غذا می‌خواست بریدم رگ رگم را، آب و نانی ساختم از آن گذشت و جنگ را بردم به مکتب، بعد دانشگاه گذشت و ازدواج جنگ با... آنگاه زایشگاه نفوس جنگ کم کم بیشتر شد از نفوس ما وطن رفت و وطن‌های کلانی ساختم از آن احسان بدخشانی https://t.me/ehbadakhshani

  • غزل جدا شدیم چنان چشمه از دو شاخه‌ی کوه رها شدیم به امّید آبشار شدن به دست های تو مِه پرده پرده باز شد و گریختیم از آن صخره، از بخار شدن به دست های تو که دسته های شاپرکند به دست های تو که از شکوفه آمده اند به دست های تو که سبزی‌ی درختانند رسیده ایم به اندیشه‌ی چنار شدن چقدر دانه بکاریم تا که سبز شویم چقدر در دل این خاک ها فرو برویم چقدر برف بروبیم از مسیر، چقدر همیشه راه دراز است تا بهار شدن بگو چه کار کنم با خودم گل سرخم مرا که لاله‌ی خوکرده با پل سرخم چقدر لِه شده‌ام زیر پای عابرها چه شد که در سرم افتاده فکر خارشدن چه آمده سرت، ای جلگه‌ی همیشه جنون تو باید از تب این دشت و درّه رد بشوی به جای جستن نامی، چرا می اندیشی در ابتدای مسیرت به مستعار شدن به دوستان عزیزت به تک تک کلمات همیشه عشق بورز و برو به پیش، نترس در این مسیر به جز واژه نیست با تو کسی تویی و این غزل و راه و رهسپار شدن جدا شدیم و جدایی که تیغ سمّ داریست برید ما دو درخت همیشه عاشق را برید ما دو درختی که بارور بودیم از آتشای تب لحظه‌ی دچار شدن دو جویبار جنون ناگهان پدید آمد که هردو شانه به شانه که هردو دست به دست کنار هم به سفر می روند تا پیری دو جویبار به امّید رودبار شدن #احسان بدخشانی #ابرموفرفری https://t.me/ehbadakhshani

  • از کنار او یک ژنده پوش جوان فریاد کرد: شیخ، ابلیس کیست؟ آیا راست است که آن‌چه بی‌عدالتی نام دارد همان ابلیس است؟ بی‌عدالتی؟ ها، بی‌عدالتی از آن‌چه تصور می‌کنی باز هم بدتر است. ابلیس، آن‌گونه که در تصور توست حتی از بی‌عدالتی بهتر است، اما ابلیس آن‌گونه که در تصور توست، نیست. او زخم خورده‌ی عشق است. به خاطر عشقی که به حق داشت از سجده‌ی غیر سر پیچید. در عشق ثبات قدم از آن بیشتر ممکن نیست، به آدم سجده نکرد و خود را رانده‌ی درگاه ساخت... چرا که عشق به او اجازه نمی‌داد به هیچ درگاه دیگر سر فرود آرد. ابلیس پیشوای عاشقان بود، سرآهنگ موحدان بود. ژنده پوش پیر باز فریاد برداشت: کفر است شیخ، از این حرف توبه کن. صداهای دیگر در زیر سقف پیچید: احسنت شیخ، عشق از این بیشتر ممکن نیست! در مسجد همهمه برخاست. یک عده حلاج را تکفیر می‌کردند و عده‌ی دیگر اورا تحسین می‌کردند. دو دسته باهم به نزاع برخاستند. پیران با عصا به جان هم افتادند، جوانان با یکدیگر دست به گریبان شدند. صدای تکفیر و تحسین از هرسو بلند بود. برجان حلاج لرزیدم اما او باکش نبود. لحظه‌ای در کشمکش‌های مردم م خیره شد. بعد عصایش را برداشت و سر به کوچه نهاد. نفسی به راحت کشیدم و به دنبال او راه افتادم. کشمکش همچنان در مسجد ادامه داشت. وقتی در کوچه‌های دورتر ناپدید شدیم با خود اندیشیدم داوری‌های مردم چقدر تفاوت دارد. اگر یک عده شیخ را بر دار بزنند، عده‌ای بر وی مویه خواهند کرد. دوست عزیز، در آن روز که من بر او مویه خواهم کرد، تو کجا خواهی بود؟ #شعله‌ی‌ طور #عبدالحسین زرین‌کوب #حلّاج

  • غزل نو چنان سفینه‌ی سوزان بادهای جنوب به گاه شروه و شور و شراره خواهی رفت در این سیاهی سر رفته از اجاق و اتاق به سوی نور کدامین ستاره خواهی رفت؟ شب این غلیظی انبوه را به کاسه بریز به روی سایه‌ی خود چند مشت ماسه بریز چه ماهیان لطیفی که خفته بر شن‌زار به سمت هر یک‌شان بی اشاره خواهی رفت سپیده باطریی ماه را در آوردم از آب، لشکر اشباح را در آوردم از آن گروه یکی سمتم آمد و پرسید: به غارهای چه قرن و چه قاره خواهی رفت؟ به آب‌ها زدم و قرن‌های بعدی را بسان رود شکافیدم و برون کردم جنازه‌های اسیران به طعنه می‌گفتند: برای نزهت و محض نظاره خواهی رفت قسم به رود که یک گنجه‌ی پر از گنج است امید نام جوانی و شادیی رنج است نپرس، ای گل من، از تنت که اسفنج است از این خزانه‌ی غرق بهاره خواهی رفت؟ ببین عزیز دلم، با دل بسی خرسند جماعتی به نظر زخمی‌اند و زیناوند پیمبران جوانی که دوستار تو‌اند برای بعثت‌شان به مغاره خواهی رفت؟ شبی که خواندمت از رودهای بی رویا جواب دادی، از پشت پلّه‌ی فردا میان سختی دنیای سرد سیمان‌ها که بی اراده به سمت اداره خواهی رفت بریده بود چنان مویت آرزوهایت که ریخت از دهنت، متن گفتگوهایت روانه گشتی و گفتی که با من آخر کار از این جهان اجیر و اجاره خواهی رفت تو می‌روی که بگویی که عشق هم فانی‌ست چقدر کفش سلوکت ظریف و عرفانی‌ست که خرق عادت تو گاه مثل خرقانی‌ست به روی واژه‌ی رفتن سواره خواهی رفت لباس تور به تن می‌کنی، چنان ماهی که تخت خواب تو یک رودخانه‌ی سرخ است ولی چه سود، که از لیزیت خبر دارم دوباره آمدنت را، دوباره خواهی رفت به چند پاره بریدم دل غریبم را برای آن که تو شاید به پاره‌ای ماندی به جرعه جرعه‌ی خون روانه‌ام گفتی جدا جدا تو از این چند پاره خواهی رفت هزار صفحه صُحف پشت هم ورق خوردند هزار کفش، که از پای تو عرق خوردند به قدر چند تمدن فراق آن‌سوتر... تو از کدام در از این هزاره خواهی رفت؟ احسان بدخشانی https://t.me/ehbadakhshani