- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اولین قلب تیرخورده از اسم تو رد و نشونی نیست رو پوست مامان من میدونم که اما اولین قلب تیرخوردهمو اونجا کشیدم باید رحمِ مامان رو ببینم خاطرهی اولین دیدن تو رو بجورم کجا از دست دادم تو رو؟ کجا رسیدم؟ الهه نصیری @elahebaseda
جشن تولد سرزبان سرزبان یکساله شد. 🥹 امروز جشن یکسالگی سرزبان رو «در بستر اسکایروم😁» برگزار میکنیم و نگاهی میندازیم به مسیری که تا امروز با هم پیشاومدیم و نتایجی که حاصل صبر و مداومت همهمون بود. 🥹💖 ساعت ۱۹ اینجا: https://www.skyroom.online/ch/elahehalizade/memaritafakor یک خبر خیلی مهم هم داریم که توی دور همی امروز اعلامش میکنم. 😍✨💖✨ به امید دیدار عشقا. 😚
از «ارتباط» که رنج و گنج منه #روزگفتار @elahebaseda
زنده میمانَد یعنی؟ جد و آبادمان را در آورد تا به دنیا بیاید. گیروگورهای قبلش را بیلاخ و بیخیال، هشت ماهه دنیا آمد. زنده میمانَد یعنی؟ یک بار توی شکم مامانم، قلبش نشست و گفت من دیگر کار نمیکنم؛ اولینبار آنجا مرد. دومینبار، داشت میمرد، در اولین روزهایی که از بیمارستان مرخص شده بود. دومینبار؟ اشتباه میکنم، تمام جنینبودگیاش «داشت میمرد» بود شاید، چون دکترها و همه و حتا من، اصرار داشتیم به نبودنش. مگر یک نفر: مامانم، مامانش. استخانهای قفسهی سینهاش را میشد لمس کرد، از لاغری. زنده میمانَد یعنی؟ گمانِ بزرگ شدنش را نداشتم و هولِ بزرگ شدنش را داشتم. میترسیدم از نینیبودنی و نارسبودنی بمیرد، پس هرچه زودتر بزرگ میخاستمش. اگر میشد نینیها را گذاشت توی زودپز، میگذاشتمش. بزرگ میشود یعنی؟ شده. امسال میشود هفت سالش. حالا روزهایم مرا یاد او میاندازند. هر روز، جنین که نه، نطفهیی از شوق دارم که میترسم از زنده نماندنش در این رحم نطفهناپذیر. و اساسیترین بخش خلاقیت همین است شاید: مراقبت از نطفههای شوق و با وجود هزار و یک مانع. الهه نصیری @elahebaseda
سیکل احساس هر خاب میزاید یک تخمک خونین عاطفهام الهه نصیری @elahebaseda
عاطفهیی که ربطش آشکار نیست خابقصهی زنی که در گهواره دراز میکشد و میمیرد #روزگفتار @elahebaseda
از زنده نگه داشتن رسانهی شخصی و عکس گرفتنی که دوست دارم این صدا صبحِ ١٨ مرداد ضبط شده #روزگفتار @elahebaseda
طلوعها گفته بود واسه زنده نگه داشتن رسانه. رفتم توی حیاط. ابرهای خوشگل. خورشید طلوع میکرد. گوشیم نبود باهام. برگشتم. با گوشی رفتم حیاط. عکس. عکس. فیلم. شبیه نیست. ابرهای چشم با ابرهای عکس. ساختمانِ چشم با ساختمانِ عکس. طلوع اما. زیباست. یاد اینستاگرامم. استوریها. حرف استاد، زنده نگه داشتن رسانهها. برگشتم تو. سر پلهها بودم که دیدم ئه. طلوعی دیگر. نور طلوع روی دیوار هال. آمدم توی اتاقم. از پنجره دیدم ئه. طلوعی دیگر. رفتم از هال ببینم. دیدم ئه. طلوعی دیگر. عکس گرفتم. میخاستم استوری کنم. طلوعها را. نکردم. نمیدانم چرا. میدانم. نمیدانم. بعد. باز عکاسی. توی یک کانال برخوردم به کانالهای عکاسی. عکاسی که. عکسبگیرها و عکسگذارها. از «عکس گرفتن» بیشتر خوشم میآید. تا «عکاسی». «عکاسی» یکجوریست. اندازهی تن من نیست. فعالانه نیست. چه میدانم. بدن بود. که من دوست دارم. حرکت بود. که من دوست دارم. بازی با نور و رنگ بود. که من دوست دارم. در عکسهاشان. پس مشترک است تا جایی. سوژههایی که دوست دارم. بدن میخاهم. بدن و نور و رنگ. حرکت. در عکس گرفتن و عکسهایم. چه عجیب. چه عجیب است. هنر. حیرتزده میشوم. از خودم. به چیزهایی مشتاق شدم که به ذهنم هم خطور نمیکرد: معماری، عکس گرفتن. اثرِ هنر است. هنر میرساند. و نوشتن. نوشتن میگذارد مفهومپردازی کنی. میگسترد. میگستری. و میرسی. به شوقِ آنچه که نمیانگاشتی. ربط. اگر توانستهام کنجکاو و نزدیک شوم به چیزهایی که بیربط بهنظر رسیده از من، اثر مفهومپردازیست. اثر نوشتن. و چه مربوطاند. به من. الهه نصیری @elahebaseda
غم من درختیتر از این حرفهاست فرشته میگویی: «غم نرم است. غم آغوش است.» بگو چرا هی خابم میگیرد. غم ننهام شده و بعد از مکیدن سینههای گندهی پر از شیرش، آغوش گرم و نرمش خاب میبخشدم. ولی همیشه هم اینطور نیست، نه؟ آغوش نیست. شاید شکل آغوش است. غم مثل آغوش دربرگیرنده است. انگار یک آدمکوچولو باشی در دست کسی وسط سردی و مهآلودی پاییز، دستش را میآورد پیش دهانش و هااا. و بعد کلید میاندازد و دستش را قفل میکند. تو میمانی و دستهای قفل و گرم و هاآلود. نمیدانم، اینجوریهاست؟ چرا گوگولیاش میکنم؟ نه، غم من درختیتر از حرفهاست فرشته. میدانی؟ انگار بذرهایی از غم داشتم روی هوا، یک غم قویبذرتر آمد و بذرها همبذر شدند، نمیدانم خاکم حاصلخیزِ چه و که بود اما، غم جوانه زد و به سرعت رویید. حالا درختی یک ساله دارم، غم. غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست. نمیدانم اینهایی که میبینم ریشههایش است، شاخهوبرگش، یا میوههایش. گمانم غمم اهل خورد و خاب است و با نباتاتمباتات بکنبکن هم دارد. غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست. این روزها عواطف متنوعی دارم. پایدارترینشان غم است. و همانطور که تو میگویی، آرام، آرامترینشان. غمم ساکت و آرام است. نمیگوید یا کم میگوید. مرا هم نگو و خیره میکند. چیزی نمیگویم و زل میزنم. نمیدانم توی کدام چشم. این روزها عواطف متنوعی دارم. پایدارترینشان غم است. آنچه که برایم به غم مربوط است، دلسوزه است، ناامیدی و بیچارگیست، نارضایتی و سرخوردگیست. سرخوردهام. خیلی. ناراضیام. خیلی. بیچارهام و راهی نمیبینم. خیلی. با این حال دلم میخاهد کار کنم فرشته. خیلی. دلم پرپر میزند برای کار و یادگیری. قلبم از شوق، شیر میشود توی تن پرندهام، گاهی. و مشتاق کمتوان رنجور بودن دقیقن همین است: قلب تو قلب شیر، پوست تو پوست پرنده. سرخوردهی مشتاقیام. این را تازه فهمیدهام. و قصهی سرخوردگی و ناامیدی من، قصهی امروز نیست. قبل از این غم هم بوده، سالها همینطور بوده، پنهانش کرده بودم و حالا با این غم دارم میبینمش. همین رنجیدگی و شوق است که برمیگرداندم به حرف تو، به تنهایی، به افزایش کیفیت خلوت، به آزادنویسی بیشتر. سخت است، خیلی. تنهایی و مواجهه در آزادنویسی. اما چاره است. چارهی رنجیدگی زیاد و شوق انکارشدهام. چارهی یادگیری و کار کردنی که میخاهمش، خیلی. الهه نصیری @elahebaseda
خوشییی که از آن او نیست ١. جوری بیدار است که انگار هفت عصر است. ٢. جوری خاب بود که انگار دو شب است. ٣. بیدار شد، آهنگ «شب و شام» ستار را پخش کرد، موسموس کرد و وول خورد و دوباره خابید. ۴. خابید. ۵. خابید. ۶. خابید. ٧. خابید. ٨. نیمهبیدار بود که کلمهی «راوی» را با فونت درشت روی دیوار اتاقش خاب دید. ٩. هفت عصر از رختخاب بیرون زد. ١٠. قبل اینکه بخابد، بخابد، بخابد، بخابد، نوشتهیی منتشر کرد و داستانی از کیم مونزو خاند و به چشم دید که آلن دلون را کشتند و هنوز خون آلن تر بود که دو قسمت اول «شوگر» را دانلود کرد. ١١. بعد از اینکه خابید، خابید، خابید، خابید، گرسنه بیدار شد، گرسنگیاش کم مانده بود به زار زدن، به مادرش را خوردن، گرسنه توی تخت ماند و با پیکسارت و اینشات ور رفت. ١٢. باز نارو، باز نارو، باز یک چیز پیدا شد که بهش نارو بزند و حالیش کند که اینبار هم یک چیزی از دستش در رفته، قارچ پدرسم، درستحسابی تفت نخورده بود. ١٣. بعد اینکه یک شکمش سیر شد، انرژی توی بدنش لولید و رقص حلول کرد. رقصید، رقصید، رقصید. ١۴. هی به کاغذ نزدیک شد، هی از کاغذ دور شد، هی به لب کاغذ کلمه داد، هی لب از لب کاغذ برداشت. سیاهکلماتی درهمتنیده، تصویرهای عشقبازی. ١۵. خوش. خوش الکیخوش. خوشی که ربط خوشیاش را نمییابد. عاشق. عاشق الکیعاشق. عاشقی که ربط عاشقیاش را نمییابد. مست. مست الکیمست. مستی که ربط مستیاش را نمییابد. الهه نصیری @elahebaseda
از احساسات و فضا و بدنمندی پ.گ: منظورم از «نیفومانیاک»، فیلم فونتریهست. شاید بعدن از این گفتم که چرا در رابطه با عواطف یاد اون فیلم افتادم. #روزگفتار @elahebaseda
واسه نوشتن که نوشتن حو ص له ام. سر میرود. و چون سر میرود، نوشتن سخت میشود. خَ لا قی ت. کم دارم. چون کم دارم، حو ص له سربر ننوشتن، سخت میشود. سر گر دا نی. دانی؟ توی «شب یک شب دو» مینویسد زن چیچی است بین مرد رسمی و مرد دلخاه؟ همانم من. بین دیوانه نوشتن و عاقل نوشتن. اما، حو ص له ام. حوصلهام سر میرود از مرد رسمیِ نوشتن عاقل. یا. یا حوصلهام باید خایهام را بخورد یا خایهام حوصلهام را یا چه میدانم. یکی لق خاهرهایم که صدای پچپچ و ریزهرهرشان میآید و یکی لق نوشتن. لق نوشتن. که هی باید زور بزنی. واسه نوشتن. واسه اینکه خرکش کنی خودت را بنشانی پای نوشتن. واسه نوشتن. واسه اینکه راضی کنی خودت را که همین کوفت را بنویس و بهانه نکن. واسه نوشتن. واسه اینکه این کوفتی را بتوانی بنویسی. واسه نوشتن. واسه بازنویسی کردن این کوفتی. واسه نوشتن. واسه آنطور که سوزن را نخ میکنند، همانطور این کوفتی را ویرایش کردن. واسه نوشتن. واسه «نکند بمانم توی همین کوفتی و رشد نکنم؟». واسه نوشتن. واسه اینکه یک فکری هم به حال رشدت کنی. واسه نوشتن. واسه خاباندن شقی حسدت وقتی که دیگری را میبینی و ئه این بیپدر را ببین چه خلاق و دقیق است و عجب عنی هستم من. واسه نوشتن. واسه متفاوت نوشتن چون شیر سر نرفت آنقدر که حوصلهی شیری تو سر رفت. واسه نوشتن. واسه چیزمیزهایی که توی نوشتن ویار میکنی. واسه نوشتن. واسه چیزمیزهایی که میبینی دست مردم و میخاهی بیاوری در دهان نوشتنت. واسه نوشتن. واسه به زبان آوردن چیزهایی که زیر زبانت است و نمیبینی دست هیچ مردمی. واسه نوشتن. واسه نوشتن روزهایی که حوصلهی از مو تا ناخن انگشت شست پایت را نداری ولی باز، نوشتن. واسه نوشتن. واسه سانسور را پس زدن و نوشتن. واسه نوشتن. واسه بالاپایین کردن اینکه اگر بنویسی «کس ننهی من» زنستیزانه است یا نه. واسه نوشتن. واسه نوشتن حتا با احتمال اینکه زیر همان نوشتهیی که نوشتی «کس ننهی من»، کسی بیاید و بگوید کس ننهی تو. واسه نوشتن. واسه بالاپایین کردن اینکه اگر بنویسی «عنی که هستم»، ذلیل کردن عنیست که هستی یا نه. واسه نوشتن. واسه بالاپایین کردن اینکه فلانی و فلانی و فلانی را از کانالم حذف کنم و بعد بنویسم یا نه. واسه نوشتن. واسه راضی کردن آن بخشهای شخصیتت که ناراضیاند از اینکه این بخش از شخصیتت فلانکسشر را نوشته. واسه نوشتن. واسه نوشتن که بعد از نوشتن، نوشته کلمههایش را سرباز میکند برای سرکوفت تو. واسه نوشتن. واسه نوشتن که نوشته امروز جون است و فردا عوق. واسه نوشتن. که ننه بابایت بگویند پس کو پول نوشتن. واسه نوشتن. که فقط نوشتن نیست. واسه نوشتن. که شهریست آسفالت و آباد، که بیابانیست خام و بینشان. واسه نوشتن. که میدان جنگیست پر مینِ کلیشه. واسه نوشتن. که پایت روی مین و بااااام. الهه نصیری @elahebaseda
دیگر پای رفتن ندارند پیر شدهاند جوشهای نوجوانیام الهه نصیری @elahebaseda
زیر برف سنگین عواطف #روزگفتار @elahebaseda
چههایی که نکردم خس ته ام. خیلی. به بابا میگویم «بابا خستهما.» «آخه چه کردهای تو مگه.» میگوید بابا. چه کردهام من مگر؟ چه نکردهام من. چون چه کردهام ولی بعدش چه نکردهام، خس ته ام. به عاطفهام؟ اعتنا نکردهام. داد؟ نکشیدهام. حرف احساسم را؟ نزدهام. توانم را؟ در نظر نگرفتهام. خستهام؟ نگفتهام. گریه؟ نکردهام. تلنبار؟ کردهام. به عاطفهام؟ اعتنا بلد نیستم. داد؟ بلدم ولی عیب است. حرف احساسم را؟ ن. می. خا. هم. بزنم. ح. س. می. ک. ن. م. وق. تش. نیست. توانم را؟ بلد نیستم در نظر بگیرم. خستهام؟ گفتنش را بلدم، بودنش را نه. گریه؟ هیچجور بلد نیستم. من؟ سکوت و زل زدن شدهام. باوجود نوشتن و حرف زدن. بیوجود اعتنا و بلدی عاطفه و توانم. باوجود فشار زیاد زندگی. من؟ گمانم با خودم اینجوری 🫱 بودهام. و گوزیده ام به آب.
شرشر میگریزند از رودیست که شانهام میل شنا در شانههای آزاد دارند موهایم الهه نصیری @elahebaseda
رنجیدهتر از آنم از این همرنجی نصفهشب بیدار میشوم و میگریم. دست میزنم تا ببینم پریود شدهام یا نه. نشدهام. میگریم. گریهام ربطی به پریودی دارد؟ میگریم از اینکه دنبال پریود میگردم که بهانهاش کنم. رنجیدهتر از آنم. میدانم، خشمی دارم نسبت به آدمهای زندگیم و از همهشان بیزارم. این نیمهشب میزند بالا و یک «خاب»، بیدارم میکند برای گریستن. میکشاند مرا به بیتحملی. دیگر نمیتوانم تحمل کنم این دختر خندانِ روی صفحهی گوشیم را. سیاه میکنم، رنگ پسزمینهی گوشی و برنامههایم را. عکسی سیاهسفید که زل زده را انتخاب میکنم و سیاه، خطخطیاش میکنم. میگذارمش جای آن دختر خندان که دیگر تحملش را ندارم. میگریم. از اینکه نمیتوانم یک خاب شبانهی خوب داشته باشم. در خاب، ذهنم را میبینم که در هول و ولاست و از اینکه نمیتوانم آرام بگیرم، میگریم. بیزارم از هر آدمی که میگوید تنها نیستی که با این حرف، تنهاترم میکند. بیزارم چون در رنجم از این زندگی جمعی. در رنجم از اینهمه آدم. از آدمها. از درهمتنیدگی آدم با آدم. از درهمتنیدگیام با آدمها. میدانم، خشمی دارم نسبت به آدمهای زندگیم و از همهشان بیزارم. این روزها ذهنم به تکگویه برخاسته. میگویم، میگویم، میگویم، میگریم. که در فشارم، شما فشار مناید. رنجیدهتر از آنم. میخاهم بگریم. و به خودم نزدیک باشم و دور از این فاصله و دروغها. بیزارم از این زندگی جمعی. از این فشار جمعی. حالم به هم میخورد از خودم و آدمهای زندگیم. میخاهم پریود شوم. اما همچنان بیزار و خشمگینم از همهی آدمها. بهخصوص آنهایی که همهچیز را به پریودی و هورمونها ربط میدهند. میخاهم پریود شوم. اما همچنان رنجیدهتر از آنم. به گریه و خشم بیشتر میافتم وقتی در زندگی و روزمرهام دور میافتم از کارهایی که دوست دارم. رنجم است، این زندگی جمعی. رنج میبرم از اینکه رنج میبرم از رنج دیگری. وقتی چیزی مثل نوشتن نباشد که منمدارانه و آزادانه خودم را ابراز کنم، رنجیدهترتر از آن میشوم. درک؟ میگریم در ذهنم که چرا درکم نمیکنید. رنجیدهتر از آنم. از اینهمه رنج جمعی. رنجیدهتر از آنم. از اینکه تنها من نیستم. که در رنجم. همه در رنجیم. رنجیدهتر از آنم. از این همرنجی. از رنج عزیزانم. همهی روز این رنج توی دلم میچرخد و نوک میزند به جیگرم تا یک نیمهشب که نزدیکم به پریودم، یک «خاب»، مرا بیدار میکند برای گریستن. الهه نصیری @elahebaseda
نیمرو شور شده میچکد اشکِ نمک از چشم نیمرو الهه نصیری @elahebaseda
خیالِ داستان فخری و دستها خب، من الان باید بنویسم؟ خب، من الان باید بنویسم. امروز رفتیم خانهی فخری. میگویم که، من به خانههای صمیمی بیشتری نیاز دارم، نگو نه. فخری و دستها. وقتی دستم توی دست فخری بود و ناخنهایم را سوهان میکشید، دلم خاست داستان فخری و دستها را بنویسم. وقتی کوتاهمربعهای صورتیِ آیسِ فخری پشت دستم بود، دلم خاست داستان ناخنهای فخری را بنویسم از زبان یک مرد عاشق. وقتی دیدم ناخنهای فخری و خاهرهایش، تنها بخش آرایششدهشان است، دلم خاست داستان فخری و خاهران و ناخنهای رنگی را بنویسم. وقتی فخری تنخسته از کار، توی تاریکی حیاط، گربهها را مینوازید، دلم خاست داستان فخری و گربهها را بنویسم. اما مگر من داستاننویسم؟ دستهای من در دست فخری بود و سوهان میخورد، وقتی ششمین کارگاه «داستان کوتاه» مدرسه نویسندگی برگزار میشد. گوشی را سپرده بودم به ا. و بلندبلند میگفتم چه بنویسد در پاسخ به همسفرانی که برای ثبتنام پیام میدهند، که فخری پرسید دورهی چه ثبتنام میکنند. فخری گفت خاهر من هم علاقهمند نویسندگیست آن هم خیلی، وقتی گفتم دورهی داستان کوتاه. ا. میگوید احتمالن همان خاهرش که در را برایمان باز کرد. پاک فراموشیدهام چهرهاش را. دست یادم است. دست رنگینناخن و لب خندانی در را باز کرد. و اولین سوال ذهنم این بود که «این است طرف؟» بعد، او کجا رفت؟ یادم نیست. حتمن ما زودتر رفتیم تو. از کدام در؟ از همان که از گزینههایم حذفش کرده بودم. دری که در بغلش دو گربهی لاغرو خابیده بودند. باد شدم و تنبهتنِ در گذشتم که نخورم به ترسم از گربهها. پس این است طرف. فخری خندان و ماسکزده با موهای کوتاه، به ناخنهای مشتری خندان و بیماسکزدهی با موهای بلند، میرسید. تکیه دادیم به پشتیها و آلبوم لاک ورق زدیم. آمد. پس این است انیس، خاهر فخری که در کاروبار، منشی و فخری دوم است. که گفت «چیزی میل ندارید؟» و پرسید چه انتخاب کردید کلکها. تکیه دادیم به پشتیها. عکس یاس به دیوار اتاق بود و هندی میخاند فلششان. یاد محبوبه نیری افتادم، با یاس. یاد ندا، با آهنگ هندی. یاد «گلنار و آینه»¹، با فخری. چون «گلنار و آینه»، ادبیات افغانستان است و فخری چی افغانستان است؟ دوست داشتم این داستان را از فخری بشنوم. دستم توی دست فخری بود و لاک میخورد، گربه با لقمهتولههایش زیر درختهای حیاط وول میخورد، عکس یاس دیوار میخورد، نخود توی دیگ عموغذایی جلوی کتابفروشی مرکزی قُل میخورد، کتاب در قفسهی کتابفروشی مرکزی بیدستی میخورد، شیشهی ساختمان فرمانداری هنوز در خیالش از معترضان آتش و سنگ میخورد، وقتی تصور میکردم با خاهر فخری داریم مینویسیم و با این خانه صمیمی شدهام. الهه نصیری ¹رمانی از رهنورد زریاب @elahebaseda
انسان ایرانی بودنم را بودن؟ کجاییام؟ کجایم؟ دلم میخاهد خودم را گموگور کنم. روی تخت دراز کشیدهام و تصور میکنم لایهلایهی تشک را، خیلیوقتها. که دهان باز میکند و میبلعدم. تنم ذره میشود و پرزی در گور نرمالوی تختخاب، در تخیلم. میخاهم بروم. کجا نمیدانم. به گریهام شاید. به نبودن. به چشمهایم. پشت پلکهایم، شاید. اهل نبودنم شاید؟ کجاییام؟ کجایم؟ در عذابم، هرچه بیشتر نباشم ایرانی و تنها انسان باشم، در عذابم. نمیدانم. انگار نیاز است انسان ایرانی باشم. آدمایرانی باشم. مثل آدمآهنی؟ مثل آدمبرفی؟ آدمگوشتیام. آدمگوشتیِ کجایم؟ نمیدانم ایرانی بودن چه شکلی است، چون ایرانی هستم. جنوبیم. به جنوب شبیهام. ایرانی بودن چه شکلی است؟ امروز «تئوری شعر» را میخاندم، اسماعیل نوریعلا. نوریعلا میگوید «روحیهٔ زمانه». میگوید شاملو روحیهی زمانه را فهمیده بود. روحیهی زمانه. زمان چه است؟ زمانه چیست؟ گم کردهام. زمان و زمانه را. خود زمانم؟ ایران بزرگ است. احساس میکنم به ایران نمیرسم. ایران دور است. «روحیهٔ زبان». فرسی در مقدمهاش بر «حیدربابا»ی شهریار، میگوید «روحیهٔ زبان». زده میشوم. گاهی. از زبان. از بازیم با زبان. از عشقم به زبان. از زمان. زمان کجاست؟ زبان، زمان دارد؟ رنج این زمانه، زمانپریشیست؟ سرچ میکنم. ویکیپدیا: زمانپریشی: «زمانپریشی یا آناکرونیسم (به انگلیسی: Anachronism) به معنای قرار دادن یک شیء، رویداد، شخص، عبارت یا رسم اجتماعی در دورهای تاریخی است که به آن تعلق ندارد.» تعلق. زمانپریشی. زمانهپریشی. مکانپریشی. احوالپریشی. در رنج کدام پریش هستم؟ انسان ایرانی بودن. نیاز است انسان ایرانی بودنم را بشناسم؟ انسان ایرانی. انسان بودن، پریش بودن است؟ نیاز است انسان ایرانی بودنم را باشم؟ کجاییام؟ کجایم؟ الهه نصیری @elahebaseda