- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 40
- 1/48двое суток
- 45
- 1/72трое суток
- 49
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
- چقدر اسکلی؟ + اینقدر که دلم نمیاد به هوش مصنوعی همچنین پیامی بدم. یه وقت ممکنه باعث بشم فکر کنه به درد نخوره
به حدی توی گرما بداخلاق و غیرقابل تحمل میشم که وسط کارهامون شازده کوچولو نشوندتم توی ماشین، کولر روشن کرده، صحنه رو ترک کرده و تا وقتیکه من به فرم انسانی برنگردم نمیاد سمتم.
اینقدر خانوما خیابونا رو قشنگ کردن که آدم کیف میکنه. آقایونم خیلی ساپورتیو و مناسبن. بیش باد. چقد قشنگیم ما بابا حتی زخمی و رنجورمون هم قشنگه
ولی حقیقتش من همیشه حس میکنم از زخمها و ترسهام کوتاهتر، ترسوتر و ضعیفترم...
ما از زخمهایمان بلندتر، جسورتر و قویتریم.
видео или голосовое, без подписи
امشب به دلتنگی برای صدات گذشت آقای پدر عزیزم.
یکی از سختترین کارهای زندگی فاصله گرفتن از خانواده سمی و غیرفانکشنالیه که تمام هویت و هسته شخصیتتو شکل داده. امروز توی جمع فامیلی بودم که مدتهاست ازشون فاصله گرفتم و به لطف این فاصله، تازه خودمو پیدا کردم. احساس راحتی و کامفورت زونی که بهم میدادن، هر چند سمی، باعث شد وقت رفتن دلم بگیره... دلم گرفته. کاملاً مناسب یه غروب جمعه
از شگفتیهای زندگی اینکه توی ۱۱ سالگی با یه نفر به خاطر علاقه مشترکتون به کتابای هریپاتر رفیق میشی و نمیدونی قراره اینقدر دوسش داشته باشی که ۲۱ سال بعدش وقتی خبری از زندگیش بهت میده، از ته دل میدونی حتی اگر برای خودت اتفاق افتاده بود، اینقدر ذوق زده و خوشحال نمیشدی :)
خانم جوون نشست و بهم گفت من قرص اعصاب میخورم و تحمل درد ندارم. قبل از اینکه بشینه پروندهشو که قبل از ۶ ماه پیش پر کرده بود، چک کرده بودم و میدونستم چه دارویی میخوره. پرسیدم فلان دارو، درسته؟ گفت علاوه بر اون الان دو تای دیگه که خیلی قویتره هم میخورم. گفتم چشم. حواسم هست. وسطای کار بهش گفتم حقیقتش الان هممون همینقد حالمون خرابه و داروهایی که گفتی رو اکثرا هممون میخوریم ^_^
برق قطع شد و بیمارمون کنسل شد. از سر کار اومدم خونه دوش بگیرم چون این گرما بدون برق قابل تحمل نیست. خونه هم برق رفت و هم آب نمیدونم بقیه هم اندازه من سرتاسر خشم هستن یا فقط من اینطوریام؟ حس خشم دیگه نمیذاره حس دیگهای داشته باشم. نمیذاره بخوابم، کار کنم، بقامو حفظ کنم. چطوری بقیه دارن میتونن؟ نمیتونم...
برای همینه که دنبال بهانهام که ازت تعریف کنم. چه به شرایط مربوط باشه و چه نباشه. میخوام از تک تک لحظههایی که باهات داشتم هزاران بار تعریف کنم که هیچیش یادم نره. و میخوام بدونن چه بابای خوبی بودی. چه انسان خوبی بودی. چقد جات خالیه.
آقای پدر عزیز دلم الان که ۶ سال گذشته غم از دست دادنت با یه نگرانی همراه شده. من که حافظهم ضعیفه، نکنه حسِ داشتنت رو یادم بره؟ نکنه حس بغل کردنت رو یادم بره؟ نکنه حس امنیتی که داشتم وقتی بهت زنگ میزدم رو یادم بره؟ یا وقتی گریه میکردم و میگفتی درستش میکنی؟ ۶ سال گذشته و غم سوگ تو برام سبکتر نشده. داره سنگینتر میشه. حالا ترس اینکه خاطرات و حسهام رو هم از دست بدم و سوگ خاطراتت برام اضافه بشه هم بهش اضافه شده.
نمیدونم بقیه آدما توی فیلد کاریشون مث من هستن یا نه. آخر هر روز به این فکر میکنم که دیگه نمیخوام این شغلو ادامه بدم. چه روزم خوب پیش رفته باشه و چه بد. و فرداش دوباره بیدار میشم و دوباره ادامهش میدم.
من دیدم که خدا را بستند، نور را نشانیدند، و رقص را کشتند. رقص را تشنه کشتند.
روباهک دقیقاً ۲ دقیقه قبل از اینکه بخوام بخوابم استخونشو آورده و قایم کرده زیر پتوی من. خودش هم با چشمای تیز نشسته کنارش، کل تختخوابو گرفته و حاضر نیست تکون بخوره. اجازه نمیده استخونشم تکون بدم. فسقلی قلدر نمیذاره بخوابم
نخست گندم بکارید که نان از بیگانگان نخوریم سپس انسان پرورش دهید تا عزت این مملکت دست فرزندانش بماند امیر کبیر
اینم از شروع کننده دوز گریه روزانهمون
در حال ديدن سریال The good doctor کارکتر اصلی سریال اتیسم و سندرم ساوانت داره. این زیرنویس تیتراژو خیلی دوست داشتم. واقعاً مردم قشنگی هستیم.
وضعیت طوریه که پففیل به دست داریم تماشا میکنیم :))