tgindex
فاٰدیه
@fadieh_sперсидский

این‌جا کانال کسی‌ست که: دغدغه‌مند‌ نوجوان‌هاست، می‌نویسد و گاهی خارج از موضوع حرف می‌زند. #نوجوان_من / #آیه_سعیدی / #فرا_موضوع_کانال

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
16
Всего постов
57
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
817
−6 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
301
40 постов
Вовлечённость
36,8%
к подписчикам
Постов в день
2,3
всего 57
Упоминаний
8
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
148
1/48двое суток
169
1/72трое суток
182

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • دامن از دست من زار مکش کاین مسکین گریه ها کرده ز هجران تو دامن دامن معنی زنجانی

  • من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او ‏گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود سعدی

  • چشم و لبخندت را با هم بردی و شدم غارت‌زده‌ای که همهٔ دلخوشی‌ش را از دست داده. همین.

  • 14 авг.33из motlaghat

    انسان‌های خوب جهان، سلام. خبر رسیده که امام‌رضا می‌خواد دو نفر و درواقع یه خونواده‌ی دونفره که تاحالا مشهد نرفتن رو، بطلبه پیش خودش و حرمش. و خب امام‌رضا انقدری من و شما رو دوست داره که بهمون اجازه داده بانی زیارت این زن و شوهر مستمند بشیم. کاروان و رفت و آمد و اسکان و غذا و همه‌چی آماده‌ست، فقط مونده هزینه‌ای که باید با دستای ما جمع بشه و می‌دونم مث همیشه ۸ هزار تومنا و ۸۰ هزار تومنا، رو هم دیگه می‌شه ملیون ملیون و ماها هم می‌شیم هم‌زیارتی ِ زیارت‌اولی‌ها.✨ این گوی و این شماره‌کارت، بسم‌الله: 6219861964244957 مطهره صادقیان 6219861962977426 نجمه محمدی

  • در آخر آقای امام‌حسین”ع” بالا غیرتاً قبل از این‌که دنیا من رو از راه شما جدا کنه و ببره، شما منو از دنیا ببر. همین.

  • و حسن‌ختام دوماه عزاداریِ دست و پا شکسته، این مداحی از آقای النجامی‌ بود که دعای من و پدرم به خاطر خوندنش، بدرقهٔ راه روح خودشون و پدر و مادرشونه. خدا خیرتون بده آقا… ممنون که واسطه شدید و این رزق رو به ما هم رسوندید.

  • ای نور دیده ببین زهرا”س” رسیده ببین…

  • فقط خودتون می‌دونید چقدر دوستتون دارم و چقدر دلتنگم…

  • از رنجی که می‌بریم./ بلاخره ده‌ صفحهٔ باقی مونده هم خوندم و تموم شد. خوندنش طول کشید، چون جملات و محتوای کتاب ذهنم رو درگیر می‌کرد و اجازهٔ رد شدن و عبور رو نمی‌داد. جملات سخت نبود. مفهومی که پشتشون بود سخت بود. و گاهی تاریک. (همین‌جا بگم به کسایی که کتاب‌هایی با درون‌مایهٔ تاریک و تلخ علاقه ندارند، این کتاب رو پیشنهاد نمی‌کنم.) بیست صفحه گذشت و من فهمیدم داستانی که نویسنده یعنی آقای جلال آل احمد انتخابش کرده، چیه. داستانِ مرگ و زندگی مردهایی که حبس، حاصل فعالیت سیاسی‌شون در خفقان پهلوی اول بوده و تاثیر پاک‌نشدنی و جبران‌ناپذیری در ادامهٔ زندگی‌شون داشته. کتابی بود که دوستش داشتم. نه به خاطر داستان، به خاطر فکری که پشت عادی‌ترین‌ جملاتش بود. #معرفی_کتابهام

  • فَأَسْأَلُ اللَّهَ الَّذِي أَكْرَمَنِي بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ أَوْلِيَائِكُمْ وَ رَزَقَنِي الْبَرَاءَةَ مِنْ أَعْدَائِكُمْ أَنْ يَجْعَلَنِي مَعَكُمْ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ.

  • 12 авг.1 53416

    یا رسوال‌الله”ص” شما رو به دلشوره‌ای که حضرت زهرا”س” در لحظه‌های آخر عمر مبارکتون برای سرنوشت اسلام و شیعیان پس از شما داشتند قسم، در حق ما دعا کنید تا اون‌طور که شایستهٔ مسلمان ‌و شیعهٔ شماست، خدا رو، شما رو، قرآن و دین مبارک اسلام رو بشناسیم و در قلبمون ازش محافظت کنیم. دعا کنید رزق ما، معرفتی باشه که به واسطهٔ دعای شما به دست میاریم، ای آقای مهربون…

  • 11 авг.2066из fadieh_s

    «عاشـورا پنجاه ساله بود که به کربلا رسید» شاید اگر یک روز کودکم مقابلم بایستد و بپرسد که «عاشورا چیست و کی اتفاق افتاد؟» نتوانم جواب مشخص و واحدی به او بدهم. چون هنوز که هنوز است، عاشورا در ذهن خودم هم یک مبدأ زمانی مشخص ندارد. اما چیزی که عیان است، می‌تواند همین باشد که شروع واقعهٔ عاشورا و ادامه‌اش حتی پس از گذشتِ هزار و چندصدسال، دهم محرم‌الحرام سال شصت و یک هجری نبوده و نیست. . . «اَللّـٰهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظٰالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تٰابِعٍ لَهُ عَلىٰ ذٰلِکَ» به این فـراز زیارت عاشورا فکـر می‌کنم. از خودم می‌پرسم که عاشورا کـِی اتفاق افتاد؟ زمانی که محمدِ نبـی'ص' توی بستر بود و دخترش مضطرب؟ همان زمانی که خواست نامـهٔ خلافت علی'ع' را بنویسد و نگذاشتند و گفتند «کتاب خدا برای ما بس است»؟! شاید شروعش از همین‌جا بوده. چشم بستن روی قـرآن ناطق که علی باشد. بعد ذهنم می‌دَود تا مسجد‌النبی در یک شب خلوت و تاریک. میان جای خالی امتی که نیستند و پشتِ شانه‌های لرزان یک مرد که می‌گوید« اگر به صبر و شکیبایی امر نکرده بودی و مرا از بیتابی نهی نمی‌کردی، آنقدر گریه می‌کردم که اشک هایم تمام شود. و این درد جانکاه همیشه برای من باقی بود و غم و اندوهم دائمی بود. البته این‌ها در مصیبت تو کم است اما حیف که نمی‌توان مرگ را بازگرداند. پدر و مادرم فدایت شود! ما را در پیشگاه پروردگارت یاد کن، و ما را هرگز فراموش نکن...» بعد با همان مرد قدم می‌زنم تا برسم پشت در یک خانه. با سکوتشان گریه می‌کنم و با زمزمهٔ «گویـا در سقیفه...» آب می‌شوم در حزنِ زنـی جوان و با خودم می‌گویم «شاید بخشی از عاشورا همین‌جا باشد... همین امشب!» نمی‌دانم. گیج می‌شوم. در میان ازدحام و آشوب یک کوچه گم و گور می‌شوم. میانِ انبـوه هیزم‌ها و داد زدن‌ها که «ای اهل بیت پیامبر مدفون شده، بیعت کنید!» مبهوت می‌شوم و از هرچه که اتفاق می‌افتد، شرمگین! ذهنم این‌بـار می‌داند که بخش عظیمی از عاشـورا در کوچه‌های مدینه جا مانده! . . در تاریخی که ذهنم ورقش می‌زند همه چیز آرام است و حزن‌انگـیز. خانه‌ای سوت و کور، شمشیری غلاف شده، دستان مردانه‌ای که کبودی‌اش نقش شیار طناب دارد و یک بستر پهن و بیمار و مجروحه‌ای که عیادت‌کننده‌ ندارد! از این‌جا به بعد تکاملِ عـاشورا روی دور تند می‌افتد. درست کردن تابوت کنج حیاط خانه. تشیع شبانه. مجلس ختمی خلوت. خرمـای نخلستان. چاه. چاه. چاه و بعد یکباره چندین سال می‌گذرد و باز همه چیز آرام و آهسته می‌شود. مسجد. محراب. نماز صبح، شمشیر و زمزمهٔ «فزت و رب‌العکبه»! باز حکایت گذر از کوچه در میان و است یک بستر که بیمارش خیلی میل به ماندن نشان نمی‌دهد. به خط زمان که نگاه می‌کنم، عاشورا به میانهٔ راه رسیده. ذهنم شانه‌ام را تکان می‌دهد و می‌گوید «ظهر روز دهم، خیلی هم دور نیست! مقابلت را ببین» و مقابلم سپاه از هم پاشیده است و سکه و زمزمهٔ صلح! باز حکایت خانه نشینی و زهر و خیانت تکرار می‌شود و درست زمانـی که دستهٔ تشیع کننده به اجبار تیر و کمان قدم‌هایشان را از مسجدالنبی به سمت بقیع کج می‌کنند، همان زمانـی که حسین تن حسن را در خانـهٔ قبر می‌گذارد و می‌گوید «غارت‌زده منم که چون تو برادری را از دست دادم» خورشید کربلا طلوع می‌کند و عاشـورا خیمه برپا می‌کند! نامه‌های کوفیان و عمرسعد و شمر، تنها هدایت کنندگان عاشورا نبوده‌اند! . . پس شاید جوابم به کودکم همین باشد. که عاشـورا از بیست و هشتم صفـرالخیر سال یازده هجـری شروع شد و دهم محرم‌الحرام سال شصت و یک هجری به کربلا رسید! واقعهٔ عاشورا پنجاه سال طول کشید تا به کربلا برسد... شاید باید این‌گونه بگویم «عاشـورا، پنجاه‌ساله بود وقتی که به کربلا رسید»! آیه سعیدی

  • به گور می برم آخر ز دست خلق پناه به عزت و شرف لا اله الا الله . #معنی_زنجانی

  • انقدر‌ از این فضا خسته‌م که با حذف‌ کردن کانال و حساب فقط یک قدم فاصله دارم و منتظرم اون یک قدم هم برداشته شه.

  • 10 авг.201из caffeRahimi

    ممنون می‌شم اگه براتون مقدور بود برای مادربزرگِ همسرم که تازه به رحمت خدا رفتن، نماز لیلة‌الدفن و فاتحه‌ای بخونید. خدا خیرتون بده.🤍 «سیده افسر» فرزندِ «سید محمدعلی.»

  • فکر کردم که ورد زنان‌ نازای قبایلِ دورم که افسانه‌وار‌، دهان‌به‌دهان و سینه‌به‌سینه می‌چرخم به امّید این‌که درختی جوانه بزند، چشمه‌ای بجوشد و دست از خشکی بردارد، خاکی حاصلخیز شود و بذر را قبول کند، شیری بجوشد در سینه و طِفل گرسنه را سیر کند و نطفه‌ای، بخزد در گوشهٔ شکم زنی و نه ماه بعد، پسربچه‌ای باشد که مادرش دل بوسیدن صورتش را ندارد، بس‌که لطیف است و کفِ دستِ بزرگ باباش، برای گهواره بودن، بس است. فکر کردم که وردم‌، ولی نبودم. خبری بودم در سینهٔ کلاغ‌ها. بیهوده. کسی منتظرم نبود. نه شنیدنم به کار کسی می‌آمد و نه، شنیده نشدنم کامِ کسی را تلخ می‌کرد‌. اتفاق کوچکی در منقار کلاغ اول بودم و حادثه‌ای دهشتناک، در غارغارِ کلاغ چهلم! ثمر دادنم از بودنم، بیهوده و تهی‌تر بود. بلاتکلیف مثل ابری که صائقه دارد و باران نه. درختی که شکوفه دارد اما بار نه! کتابی‌که جلد دارد اما صفحهٔ آغاز و پایان، نه. جاده‌ای که شروع دارد اما انتها نه… نه بارشی نه حاصلی نه نتیجه و نه مقصدی. هیچ! شروعی بودم که نداشتنِ پایان، هدرش داده بود. من… فکر کردم که ورد مادرانِ معجره دیده‌ام! اما لالاییِ محزونی بودم که پیرزنی برای عروسکش می‌خواند؛ همین. بلند‌بلند فکر کردن‌های روی کاغذ وقتی‌که آن روی انسان بودن خودش را نشان می‌دهد./ #آیه_سعیدی

  • آن‌قدر که انسان غیر تربیت شده، مضر است به جوامع، هیچ شیطانی و هیچ حیوانی و هیچ موجودی آن‌قدر مضر نیست. و آن‌قدر که انسان تربیت شده مفید است برای جوامع، هیچ ملائکه‌ای و هیچ موجودی، آن‌قدر مفید نیست. اساس عالم بر تربیت انسان است. انسان عصارهٔ همهٔ موجودات است و فشردهٔ تمام عالم است. و انبیا آمده‌اند برای این‌که، این عصارهٔ بالقوّه را بالفعل کنند؛ و انسان یک موجود الهی بشود. این موجود الهی تمام صفات حق تعالی در اوست و جلوه‌گاه نور مقدس حق‌تعالی است. _خمینــی‌کبیـر

  • سوزن عیسی هم از چاک دلم شرمنده شد زخم هجران را مگر مژگان یار آرد به هم… محمد سهرابی (معنی زنجانی)

  • 8 авг.1 33220

    تا به حال دنیا را چنین در سوگ و عزای «انسانیت» ندیده بودم! دیگر امیدی به زنده شدن و از گور برخاستنِ این جنازه نیست. انسانیت و شعوری که وجه تمایز انسان و حیوان بود، مدت‌هاست مُرده. تقلایی کودکانه بر سر پیکرش در جریان بود که می‌خواست با بزک رنگ به چهرهٔ بی‌رنگ این میت بپاشد، که شکست خورد و تتمهٔ آن را بر باد و خاک داد. حالا میان ما و آن‌ها که در جنازهٔ انسانیت می‌رقصیدند و فریب‌کارانه می‌دمیدند، یک دریا خون فاصله‌ست که با هیچ‌چیزی پر نمی‌شود.

  • دیدید جنابِ حاج قاسم؟ شما رفتید. دوستانتان هم. بعد جای خالی‌تان ترسوها را شیر کرد و حرمله‌ها، ریختند در خیابان‌های خاکی که قرارگاه امام‌حسینش خواندید. کربلا کردند کوچه‌ پس کوچه‌های حرممان را حاجی. ارباً اربا کردند جوان‌هایمان را. آتش زدند مسجد‌ها و قرآن‌ها…

فاٰدیه — tgindex