کانال معلوماتی دوکتورس رفعت
Статистикаاین کانال به هدف شریک ساختن موضوعات طبی ، اسلامی ، معلومات عمومی ، متن های انگیزیشی ، و .....ایجاد گردیده است .
- Последний пост
- 29 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 97
- 1/48двое суток
- 111
- 1/72трое суток
- 119
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
من حسابم زِ همه مردم این شهر جداست من امیدم به خدا، بعد خدا هم به خداست🤍
خدایا برای همه روزهایی که فکر نمیکردم بگذره و گذشت ؛ شــکرت این روزاهایمان هم با خودت
«عمر با ارزش ترین داراییِ آدمه، اگه کسی برات وقت گذاشت، یعنی داره از ارزشمندترین و غیرقابل تکرارترین چیزی که داره، خرجت می کنه! پس قدرشو بدون...!»
زندگی… زندگی نه در تعداد نفسها، بلکه در لحظههایی معنا پیدا میکند که نفسمان را بند میآورند. در طلوعی که امید را به قلبمان بازمیگرداند، در لبخندی که خستگی روزها را میشوید، و در عشقی که به بودنمان معنا میبخشد. گاهی زندگی آرام چون نسیم میگذرد و گاهی طوفانی میشود؛ اما زیبایی آن در ادامه دادن است. در دوباره برخاستن، دوباره باور کردن و دوباره دوست داشتن. زندگی کوتاهتر از آن است که در حسرت دیروز و ترس از فردا سپری شود. پس باید آن را زندگی کرد؛ با تمام قلب، با تمام رؤیاها و با تمام امیدی که هنوز در وجودمان میتپد. ❤️🌹
یه چیزهایی هست که نه میشه نوشت نه میشه به زبون آورد و نه میشه فراموش کرد همونا میشن چروکهای صورت ،موهای سفید، بداخلاقیای گاه و بیگاه..🙂🖤
دیدار یار 🥲🫂✨ شب، بوی عجیبی داشت… بوی دیدار… بوی لحظهای که بعدِ هزار فکر و دلتنگی، قرار است چشمها دوباره عاشق شوند. دلش آرام نمیگرفت. هر چند دقیقه گوشیاش را نگاه میکرد، جلوی آینه میایستاد، لبخند میزد و دوباره بیقرار میشد. انگار قلبش زودتر از خودش به سمتِ او رفته بود. پیام آمد: «منتظرتم…» فقط دو کلمه؛ اما همان دو کلمه کافی بود تا دنیا در دلش روشن شود. وقتی رسید، او زیر نور کمرنگ چراغِ کوچه ایستاده بود؛ آرام… زیبا… آشنا… باد، آرام موهایش را تکان میداد و لبخندش از دور هم دل میبُرد. چشمهایشان که به هم افتاد، هر دو برای چند ثانیه فراموش کردند چه باید بگویند. بعضی عشقها، زبان را از کار میاندازند. آهسته نزدیکش شد. آنقدر نزدیک که صدای نفسهایش را میشنید. قلبش دیوانهوار میتپید؛ طوری که انگار تمامِ شهر صدایش را میشنود. لبخندِ آرامی زد و گفت: «میدانی سختترینِ دنیا چیست؟» او آرام پرسید: «چی؟» نگاهش کرد… عمیق… عاشق… و آهسته گفت: «اینکه هر شب دلت برای کسی تنگ شود، اما فقط در خیال بتوانی لمسش کنی…» سکوت میانشان پر از عشق بود. دستانشان آرام به هم رسید و همان لحظه، تمامِ دلتنگیهای دنیا رنگ باخت. آن شب، ماه شاهدِ دو دلی بود که بعد از هزار بیقراری، بالاخره در آغوشِ نگاهِ هم آرام گرفتند.
تنهایی همیشه بد نیست، بعضی شبها میفهمی چقدر قوی شدی، چقدر دردها ره بیصدا تحمل کردی، و هنوز هم ایستادهای
شبی پیرزنی کنار جاده نشسته بود. جوانی از کنارش گذشت و با ناراحتی گفت: «زندگی هیچ ندارد… هرچه دویدم، خستهتر شدم.» پیرزن لبخند زد و یک پیاله چای برایش ریخت. گفت: «این چای را بنوش، اما عجله نکن.» جوان یکنفس چای داغ را خورد و زبانش سوخت. با عصبانیت گفت: «سوختم!» پیرزن آرام گفت: «زندگی هم همین است… بعضی آدمها میخواهند همهچیز را زود به دست بیاورند؛ عشق، پول، آرامش… بعد میسوزند و فکر میکنند دنیا بد است.» چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد: «درخت، یکشبه بزرگ نمیشود. زخم، یکشبه خوب نمیشود. آدم هم یکشبه قوی نمیشود. صبری که امروز سخت است، فردا نجاتت میدهد.» جوان سرش را پایین انداخت. پیرزن آخرین جرعه چایش را نوشید و گفت: «یادت باشد… بعضی درها اگر زود باز شوند، آدم را نابود میکنند. خدا بعضی چیزها را دیر میدهد، چون هنوز وقتِ داشتنش نرسیده است.»
شب آرام بود… از آن شبهایی که انگار زمان هم آهسته راه میرود. پیرمرد کنار پنجره نشسته بود. باران نرم روی شیشه مینشست و پایین میآمد، مثل خاطرههایی که بیاجازه برمیگردند. او فقط یک خاطره داشت… نه یک روز خاص، نه یک اتفاق بزرگ… یک حالِ خوبِ تکراری. روزهایی که او و رفیقش بیهدف در کوچهها میچرخیدند. نه مقصدی بود، نه عجلهای. فقط قدم زدن، فقط خندیدن. گاهی روی پلهی دیواری مینشستند و یک چای ساده میشد بهترین لحظهی دنیا. گاهی سکوت میکردند، اما همان سکوت هم قشنگ بود… چون کنار هم بودند. رفیقش وسط خندهها آرام میگفت: «قشنگی زندگی تو همین چیزای کوچیکه… آدم فقط باید بفهمه.» پیرمرد لبخند زد… این بار آرامتر، عمیقتر. چون حالا میفهمید آن روزها چیزی کم نداشتند… فقط نمیدانستند چقدر کاملاند. آرام گفت: «رفیق… ما آن روزها دنبال خوشبختی نبودیم… خوشبختی با ما راه میرفت… بیصدا… کنار همین کوچهها… کنار همین خندهها…» چشمهایش خیس شد، اما دلش سبکتر بود. دلتنگی بود… اما دلتنگیِ شیرینی که آدم را نمیشکند، فقط آرامش میدهد. و باران، همانطور آرام ادامه داشت… انگار هنوز هم آن روزها تمام نشدهاند، فقط در یک خاطره زنده ماندهاند.
شبی پیرمردی زیر آسمان پرستاره نشسته بود. عصایش کنارش بود و نگاهش گمِ دوردستها. جوانی از کنارش گذشت و گفت: «پدرجان، چرا اینقدر به آسمان خیره شدی؟» پیرمرد آرام خندید و گفت: «دارم عمرم را میشمارم.» جوان خندید و کنار او نشست: «مگر عمر را هم میشود شمرد؟» پیرمرد دستی به ریش سفیدش کشید و گفت: «دیروز، مثل تو بودم… پر از آرزو، پر از عجله، پر از خیال. فکر میکردم دنیا هیچوقت تمام نمیشود. میگفتم هنوز وقت زیاد است؛ برای عاشق شدن، برای سفر، برای کنار خانواده بودن…» چند لحظه سکوت کرد. باد سردی آمد و برگهای خشک را در کوچه چرخاند. پیرمرد ادامه داد: «اما زندگی از آدم اجازه نمیگیرد. یک روز میبینی مادرت پیر شده، دوستهایت کم شدهاند، و عکس آدمهایی که دوست داشتی، بیشتر از خودشان کنارت مانده.» جوان آرام شد. پیرمرد به آسمان نگاه کرد و گفت: «زندگی شبیه همین ستارههاست… از دور، بلند و بیپایان به نظر میرسد، اما تا چشم برهم بزنی، صبح میشود و هیچکدام پیدا نیستند.» بعد بلند شد، عصایش را گرفت و آرام گفت: «پسرم… تا میتوانی زندگی کن، چون عمر، آهسته نمیرود؛ بیصدا فرار میکند.»
روزی پیرمردی کنار جوی آب نشسته بود و به برگهایی نگاه میکرد که آرام روی آب میرفتند. نوهاش پرسید: «بابا جان، چرا هر روز همینجا مینشینی؟» پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت: «برای اینکه زندگی را تماشا کنم.» کودک خندید و گفت: «زندگی که دیده نمیشود!» پیرمرد یکی از برگها را از آب گرفت، چند لحظه در دست نگه داشت و دوباره رهایش کرد. بعد آرام گفت: «زندگی همین برگ است… فکر میکند وقت زیادی دارد، اما آب بیصدا او را میبرد.» کودک ساکت شد. پیرمرد ادامه داد: «وقتی جوانی، فکر میکنی دنیا خیلی دراز است. میگویی فردا میخندم، فردا دوست داشتن را میگویم، فردا زندگی میکنم… اما یک روز چشم باز میکنی و میبینی بیشتر عمرت گذشته و فقط خستگیاش مانده.» باد آرامی وزید و برگ از دور ناپدید شد. پیرمرد زیر لب گفت: «زندگی زودتر از آنچه فکر میکنیم میگذرد… پس تا میتوانی دل کسی را گرم کن، چون آخرِ راه، نه پول میماند، نه غرور… فقط خاطرهای که از تو در دل آدمها مانده است.»
روزی شاگردی نزد سعدی آمد و گفت: «استاد، من عاشق شدهام، اما نمیدانم این عشق واقعی است یا نه.» سعدی لبخندی زد و او را به کنار باغ برد. درختی خشکیده را نشان داد و گفت: «اگر این درخت را هر روز آب بدهی، چه میشود؟» شاگرد گفت: «زنده میشود و دوباره سبز.» بعد سعدی او را به کنار گلی برد که تازه شکفته بود و گفت: «اگر از آن مراقبت نکنی، چه میشود؟» شاگرد گفت: «زود پژمرده میشود.» سعدی گفت: «عشق هم همین است؛ اگر فقط بگویی “دوستت دارم” ولی مراقبش نباشی، میمیرد. اما اگر با صبر، توجه از آن نگهداری کنی اگر کمرنگ باشد—روزی شکوفا میشود.
عطر های خوب به قدری خوبند که حتی شیشه های خالی شان هم بوی خوب می دهد آدمهای خوب مثل عطر های خوبند به قدری خوب که همیشه یادشان به آدم حس خوبی میدهد حتی اگر از این آدمها دور باشی باز هم خوبی شان نصیبت میشود.....
یک وقتایی آدم نه خوشحاله، نه غمگین… فقط زل میزنه نسبت به همهچیز که قراره اتفاق بیفتد ...
زندگی یک پل است، از روی آن عبور کن اما روی آن خانه نساز!😊❤️
گاهی آدم نه کسی رو صدا میزنه، نه منتظر کسی میمونه… فقط میشینه با خودش، با فکرهاش، با یه عالمه حرفی که هیچوقت گفته نشد
فرق میان قلب و عقل💫✨
یهجاهایی از زندگی هست که آدم دیگه حتی نمیدونه دقیقاً چی درد میکنه… فقط میفهمه یه چیزی توی وجودش خاموش شده
تو تلاشت رو بکن... جایی که دستت نمیرسه؛ خدا شاخه رو میاره پایین...)❤️ الحق🫀