رهرو آزاداندیشی
Статистикаدانشجو | حقوق، سیاست و مخلفاتاش! معمولاً اینجا هستم: @aminjafari_ir
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 42
- 1/48двое суток
- 48
- 1/72трое суток
- 51
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست تا در میانه خواستهٔ کردگار چیست - حافظ.
بس که شستیم به خوناب جگر جامهٔ جان نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی - سایه.
صفحهٔ قبلی اینستاگرام من از دسترس خارج شد. از حالا از طریق این صفحه با هم در ارتباط خواهیم بود. https://www.instagram.com/aminjafari_mo?igsh=Mmw4MXN3YjFoMjd6
قطعهٔ اشکِ مهتاب با صدای محمدرضا شجریان.
مجوی عیشِ خوش از دورِ باژگونِ سِپِهر که صاف این سر خُم جمله دُردیآمیز است - حافظ.
«کتاب خریدن مرا خانهخراب کرده، کتاب خوب بسیارست و نمیتوان از آنها دست برداشت. بضاعت هم بهقدر کفایت نیست.» «بهنظرم نتوانم از آن کتاب بگذرم. کتاب خریدن مرا خانهخراب کرد و نمیگذارد در امور مالیهٔ خودم ترتیبی بدهم. جلوگیری خودم را هم ندارم.» «عمده مانع…
«کتاب خریدن مرا خانهخراب کرده، کتاب خوب بسیارست و نمیتوان از آنها دست برداشت. بضاعت هم بهقدر کفایت نیست.» «بهنظرم نتوانم از آن کتاب بگذرم. کتاب خریدن مرا خانهخراب کرد و نمیگذارد در امور مالیهٔ خودم ترتیبی بدهم. جلوگیری خودم را هم ندارم.» «عمده مانع من از پول جمع کردن، خرید کتاب است که در من مرض است و نمیتوانم جلوی آن را بگیرم.» - از کتاب یادداشتهای روزانه از محمدعلی فروغی، بهکوشش ایرج افشار.
آبها از آسیا افتاده است، دارها برچیده، خونها شستهاند. جای رنج و خشم و عصیان بوتهها پشکبُنهای پلیدی رُستهاند. باز ما ماندیم و شهر بیتپش وآنچه کفتار است و گرگ و روبهست. گاه میگویم فغانی برکشم، باز میبینم صدایم کوته است آنکه در خونش طلا بود و شرف شانهای بالا تکاند و جام زد. چترِ پولادینِ ناپیدا به دست رو به ساحلهای دیگر گام زد. در شگفت از این غبارِ بیسوار خشمگین، ما ناشریفان ماندهایم. آبها از آسیا افتاده؛ لیک باز ما با موج و توفان ماندهایم. هرکه آمد بارِ خود را بست و رفت. ما همان بدبخت و خوار و بینصیب. زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟ باز میگویند: فردای دگر صبر کن تا دیگری پیدا شود. کاوهای پیدا نخواهد شد، امید! کاشکی اسکندری پیدا شود. - مهدی اخوان ثالث، تهران، اردیبهشت ۱۳۳۵، از شعر «کاوه یا اسکندر؟»، دفتر «آخر شاهنامه».
من چُنینام که نمودم، دگر ایشان دانند.
من تو را دوست دارم تا پیوند داشته باشم با خدا، با زمین، با تاریخ، با زمان با آب، با مزرعه با کودکانِ خندان با نان! با دریا، با صدفها و کِشتیها با ستارهٔ شب که النگوهایش را به من میبخشد با شعر که ساکناش هستم با زخم که در من زندگی میکند! تو آن وطنی هستی که به دیگران هویت میدهد و کسی که تو را دوست ندارد بیوطن است! - نزار قبانی.
تصاویر کمیاب و دیدنی از حال و هوای ایران در سال ۱۳۳۶ از آرشیو ملی آلمان.
من و سیاوش.
«به زندان» قطعهای است در شوشتری که ابوالحسن صبا برای ویولن نوشته است. این قطعه تصویرکنندهٔ فضایی است که در آن عدهای زندانی که با غل و زنجیر بههم بسته شدهاند، توسط مأموران به مکانی نامعلوم برده میشوند و در تمامی مدت، زندانیان نگران عاقبتشان هستند و از این نگرانی مینالند. همایون خرّم نقل میکند: «آقای صبا در جادهٔ قدیم شمیران در نزدیکی سهراه زندان راه میرفتند. مشاهده میکنند که تعداد زیادی زندانی را دارند میبرند به طرف زندان. آقای صبا هم بهطور اتفاقی با آنها هممسیر بودند. بعد از طی مسافتی، متوجه میشوند که یکی از آن زندانیها دارد زیر لب چیزی زمزمه میکند. آقای صبا از این زمزمه خوششان میآید. کاغذ و مدادی از جیب درمیآورند و همانطور که همراه آن زندانی میرفتند، ملودیها را یادداشت میکردند.» حسین دهلوی «به زندان» را بهشکلی درخشان برای ویولن و ارکستر تنظیم کرده و تکنوازی ویولن قطعه را ارسلان کامکار بهعهده گرفته است.
«باید ادامه دهم، نمیتوانم ادامه دهم، ادامه خواهم داد.» - ننامیدنی، ساموئل بکت.
که ای بلندنظر شاهبازِ سِدرهنشین نشیمن تو نه این کُنجِ محنتآبادست تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر ندانَمَت که در این دامگه چه افتادهست! - حافظ
خودستایان تکیه بر اریکهها زدهاند؛ کتاب خدا را چنان میخوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیدهاند تکپیرهنان را پیرهن بر تن میدرند. آنان که دستار بر سر نهادهاند سر از گردن خداترسان میاندازند. و آنان که آب بر مردمان میبندند مردمان را آب از لبهٔ تیغ میدهند. این نیست آن چه ما میگفتیم. اینان سپاه آز میآرایند و دیوار غرور میفرازند و کوشکهای خودپرستی میسازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست. - دیالوگی از فیلم روز واقعه، نوشتهٔ بهرام بیضایی.
يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي. تو ای روح آراميافته! بهسوی پروردگارت بازگرد درحالیکه هم تو از او خوشنودی و هم او از تو خشنود است؛ پس در سلک بندگانام درآی، و در بهشتام وارد شو. - فجر، ۲۷-۳۰.
آدمیان نوعا گمان میکنند که آرامش در سکون است. حال آنکه طبع زندگی با مسکنت نمیسازد. در پی سکون بودن ملالت میافزاید، چنانکه جستوجوی مکرر آب در سراب. حقیقت آن است که آرامش در مبارزه است و فرد آرام هموست که در مبارزهای دائمی است. مبارزه انسان را از سختیها غافل میکند و با ورزیده کردن جسم و ذهن، رنجهای عارض بر این دو را میکاهد. این چنین است که انسان آگاه مشی مبارزاتی را در وجود خود ملکه میکند، جاری و ساری در تمام لحظهها. مبارزه، یک مسیر نیست، بلکه خود غایت است. #روش
без подписи
без подписи