• هستی شناسی بنیادین • علی نيكوكار •
Статистикаفلسفه شناخت است پس همه امور در سایه فلسفه هستند حکمت را به اهلش عطا می کنیم چرا که حکمت اهلش را می طلبد کانال هستی شناسی بنیادین مدخلی برای : عرفان و حکمت اسلامی، فلسفه اسلامی، فلسفه قاره ای، و مضاف است. 📝PHD in philosophy ارتباط بانویسنده @NikookarAli
- Последний пост
- 9 сент. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
💠اثبات تناقض وجود و عدم مفهوم وجود در خارج بر وجودات خاصه ای که مصادیق آناند به يك معنا حمل می شود، زیرا در غیر این صورت لازم می آید تا این مفهوم نقیض مفهوم عدم که وحدت آن بدیهی و بین است نباشد؛ اما آنچه تناقض میان این دو مفهوم را ثابت می کند، این است که هرگاه این مفهوم بر یکی از آن مصادیق خارجی حمل نشود آن شيء رأساً معدوم شمرده میشود حال آنکه اگر این دو با هم نقیض نباشند با فرض رفع معنای وجود لازم نمی آید که معنای عدم صدق کند، زیرا ممکن است بعضی از معانی وجود مرتفع شده و بعضی دیگر از مفاهیم آن صادق باشد، بدون آنکه لازم باشد مفهوم عدم صادق آید . (شرح المنظم. ج۲، ص ۷۷)
💠بهترین تمثیل برای وحدت شخصی وجود ظریف ترین تمثیل برای بیان وحدت شخصی وجود، تمثیل آینه است؛ زیرا آینه واقعی است، اما خود سهمی از واقعیت ندارد. وقتی انسان خود را در آینه به اشکال گوناگون میبیند، این اشکال نه در چشم است و نه بیرون از آن. آنچه هست، نور است که به جسم شفاف برخورد میکند و جسم شفاف نور را منعکس میسازد. زاویه انعکاس، نور را بازمیتاباند و اینها همه غیر از آینه، یعنی صورت آینهای است. آینه جز ارائه چیزی ندارد و رؤیت هم با ارائه، جز به اعتبار، تفاوتی ندارد؛ همان تفاوتی که بین ایجاد و وجود است. پس آنچه هست، همان ارائه است که ظهور مرثی را نشان میدهد. از آنچه درباره نمود بودن آینه گفته شد، افزون بر وحدت شخصی وجود، اموری برداشت میشود که برخی از آنها ذکر میگردد: ۱. در عرفان، سخنی از جهانبینی اصطلاحی مطرح نیست، بلکه هستیشناسی است که اهمیت دارد؛ زیرا جز هستی مطلق که دارای وحدت اطلاقی است، چیزی نیست مگر نمود آن که مطلق است. ۲. بین آینه و سراب تفاوت است؛ زیرا سراب، با وجود ادعایش و دعوت به خود، در ادعا کاذب است و در علامت بودن صادق نیست، لذا ناظر غافل را گمراه میکند. قرآن کریم درباره کافران محروم از حق و شیفته باطل میفرماید: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَعْمَالُهُمْ كَسَرَابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّى إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا وَوَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ فَوَفَّاهُ حِسَابَهُ»؛ یعنی تشنه فریبخورده سراب، پس از صرف نیرو در جستوجوی آب، چیزی نمییابد؛ نه اینکه چیزی بود و یافت نشد، زیرا عدم و امر عدمی قابل یافتن نیست. اما آینه ادعایی ندارد و به سوی صاحب صورت فرامیخواند، نه به خود. در این دعوت به غیر (مرئی) صادق است، گرچه خود چیزی ندارد. راز صدق آینه در این است که از خود چیزی ندارد، آنچه را ندارد مییابد، اعتراف میکند و همان را وسیله قرار میدهد. عین نضاخ، جوادی. @fundamentalontology
Channel name was changed to «• هستی شناسی بنیادین • علی نيكوكار •»
💠تفاوت عارف و موحد با کافر و ملحد، در تفاوت صراط نیست، بلکه در شناخت راه و شناخت غایت راه است که یکی از آن آگاه و دیگری بدان جاهل است. زیرا یک راه بیشتر نیست و آن صراط مستقیم است، بقیه راه ها وجود ندارند و از وهم و خیال هستند. @fundamentalontology
💎کثرت و وحدت لازم و ملزوم هم سلام اینکه یک بچه ای به این دنیا میاد پدر و مادرش طلاق میگیرن یا تو غزه زیر اتش و بی غذایی بزرگ میشه از لحاظ عقل و منطق و عرفان این وضعیت بچه رو تحلیل کنید؟ چه گناهی کرده تو همچین وضعیتی گرفتار شده چرا مثل بقیه تو خوشی نیست یا پیش پدر ومادر پولدار و خوش اخلاق و... نیست؟ عدل و فضل و .... خدا کجای این زندگی بچه است؟ پاسخ: سلام وجود خیر محض است مگر از حیث استقلالی نگریسته شود. وحدت و کثرت لازم و ملزوم هستند، لذا نمی توان در کثرت حدی زد. مثل همین نمونه ای که فرمودید که چرا حد نخورده است؟ در نتیجه همین مورد هم خیر محض است و آن بچه و پدر و مادر او، اگر از آن جهت خیریت بنگرند، عین خیر می بینند. به عبارت روشن خیر محض باید بی نهایت حد بخورد، تا کجا؟ تا بی نهایت...لازمه تحقق مراتب خیر همین حدود است. عالم مراتب وجود و خیر است، از مراتب اعلا تا اسفل. هر مرتبه ای نسبت به مرتبه ی بالاتر شر و نسبت به مرتبه پایین تر خیر است. سوال شما این است این بچه در آن مرتبه عذاب می کشد، گناهش چیست؟ پاسخ این است که همین عذاب کودک هم یکی از مراتب خیر نسبت به مرتبه پایین تر است. به عبارت ساده تر، همین که این کودک وجود دارد خیر است، ولو وجودش با عذاب باشد، اصل وجود خیر است. شرایطی هم که دارد باز در مرتبه خود خیر است و باید وجه خیر آن را ببینید... @fundamentalontology
💠احکام مشترک وجود خارجی و ذهنی ماهیت در ذهن و خارج عین هم است اما جزئیتِ ماهیتِ خارجی از آن وجودِ خارجی است و جزئیتِ ماهیتِ ذهنی از آن وجودِ ذهنی است. از همین رو هرچقدر هم به ماهیت قید بزنیم، امتیاز و تخصیص می یابد اما کلیت آن محفوظ می ماند. چراکه امتیاز و تخصیص غیر از تشخص و وجود است. ماهیت با دریافت امتیاز و تخصیص قابلیت انطباق بر افراد کثیر را از دست نمی دهد بلکه با تشخصی که از آن وجود است قابلیت انطباق بر دیگری را از دست می دهد. تخصیص و امتیاز ماهیت در خارج و ذهن دامنه آن را محدود می کند و زمینه افاضه وجود خارجی یا ذهنی که عامل تشخص و جزئیت است را فراهم می کند. از همین رو بدون تخصیص ماهیت امکان افاضه وجود نیست. در وجود ذهنی نیز تمامی صور حسی و خیالی و... همچون دیگر ماهیات از آن جهت که در ذهن موجود هستند ماهیت و کلی می باشند، اما از جهت جزئیت و تشخص از آن وجود ذهنی هستند. بنابراین ماهیات خارجی و صور ذهنی هر دو مفیض وجود(خدای متعال) هستند و با قطع نظر از این اتصال و ارتباط کلی می گردند. نتیجه اینکه احکام وجود خارجی نعل به نعل در وجود ذهنی حاکم است و ماهیت چه در خارج و چه در ذهن اگر متصف به جزئیت و تشخص شوند به جهت اتصال به وجود خارجی و ذهنی است و اگر از این اتصال و ارتباط با وجود صرف نظر کنیم فی نفسه همه کلی هستند و تشخص و وجودی نخواهند داشت. ♦️ @fundamentalontology
♦️داده های اقتصادی زیر خلاصه ای از وضعیت فعلی اقتصاد ایران به عنوان محوری ترین مسئله کشور میباشد.
💠 اخلاق انسان در درجه اول به وجود متصف است و بعد از آن به علم و سپس به قدرت و اراده و فعل. برگرفته از ملاصدرا کتاب اسرارالایات ص 244
♦️مرتبه نفس، حد و علت موجودات خارجی 💠از نظر ملاصدرا، علم از مقوله وجودی است، چراکه انسان ابتدا متناسب با درجه وجودی نفس، هستی یا وجودِ یک معلوم را به طریق حضوری دریافت می کند، سپس بر اساس این ظرفیت وجودی-حضوری که دریافت کرده، ماهیت و آثار خارجی متناسب با آن دریافت وجودی را می بیند.از همین رو هستیِ علم عین ماهیت آن است. 💠لذا حقیقت علم، حضوری است و مانند وجود تعریف شدنی نیست و تنها از آثار آن باید بدان پی برد. به دیگر سخن همانطور که ماهیات تا زمانیکه به زینت وجود آراسته نشوند واقعیت نمی یابند، اشیاء نیز تا زمانیکه علم حضوری به وجودشان نیابیم، امکان شناخت حقیقی آثار خارجی آنها نیست. 💠 به همین دلیل در نظام معرفت شناسانه ملاصدرا، میان ذهن و عین وحدت وجود دارد و تمام موجودات به نسبت افق وجودی نفس انسانی، شناخته می شوند. شناختی که شأنی از شئونات نفس، که همان وجود علمی اشیاء است. 💠بنابراین شناخت حاصل وحدت مرتبه وجود نفس با امر محسوس، یا متخیل یا معقول است که نفس را در طول حیات جسمانی، برزخی و آخرتی شکل می دهد. 💠 @fundamentalontology
♦️تجربه، حد زبان و تفکر آدمی قضیه، نمایانگر وضعیت های ممکن در جهان است و صدق به تحقق اموری است که قضیه به آن دلالت می کند. لذا ساختار منطقی زبان می تواند ساختار منطقی جهان را بازتاب دهد. زبان حد تفکر است یعنی، اگر نتوان در مورد وضعیتی سخن گفت باید خاموش ماند. معنای واژگان کجاست؟ شخصی را تصور کنید که به یک تجربه درونی خود لفظ سین را بنویسد طوری که هر وقت لفظ سین را می بیند آن احساس که معنای سین است در ذهنش بازتولید می شود. اگر در آینده آن فرد با دیدن لفظ سین آن احساس را فراموش کند، پس نمی تواند سین را در معنای درست به کار ببرد و نشانه و معیاری هم برای صحت آن نداریم. لذا زبان خصوصی محال است و واژگان معنایشان را از کاربردشان نزد عموم به دست می آورند و زبان نظام ثابتی ندارد و روش، زمینه و کاربردهای آن وابسته به بازی های زبانی و شکل های زندگی است. 💠@fundamentalontology
♦️ما و معنایی که خلق نکردیم... روزگاری که انسان برای مبنا و معنا به امری مطلق، بیرون از خود دل خوش بود گذشت، لذا تمام ارزش ها و مفاهیم دینی و اخلاقی این زمانه به کنار رفته و انسان باید خود معنا و ارزش ها را خلق کند. همچنان میان اخلاق خدایان و بردگان تمایز است، طبقه حاکم آنچه در خود می بیند نیک می انگارد همچون قدرت و غرور و آنچه در طبقه بردگان می بینند بد، همچون ضعف و شرم همانطور که بردگان آنچه در خود می بینند نیک می انگارند همچون ضعف، رنج، زیان و آنچه در حاکمان می بینند بد همچون قدرت. این بلوای بردگان که فقیران و محرومان و بیماران پرهیزکار و مورد رحمت خداوندند و قویدستان ظالم و شهوت پرست و سیری ناپذیر، موجب شده ما با اخلاق بردگان خو بگیریم و در این برهه تاریخی که از امر مطلق رها و امکان خلق یافتیم، دوباره آزادی مان را نبینیم. آزادی ذاتی انسان است نه می توان گرفت نه می توان داد، بلکه باید امکان های آزاد خویش را دید، ملتی که آزادی را از دیگری طلب می کند، در پی امری محال هست. 💠@fundamentalontology
♦️مارکس سلبی بدون ایجاب انسان موجودی است که تمایل دارد در فرایند کار جمعی ای که آزادانه انتخاب کرده، مشارکت کند و با دگرگون کردن جهان، تصور خود را محقق کند. اما وقتی میان فرایند کار خویش و محصول نهایی جدایی می افتد، او دچار از خودبیگانگی می شود. در جوامع سرمایه داری این از خودبیگانگی به اوج خود می رسد، چرا که در آن بین صاحبان ابزارهای تولید و صاحبان نیروهای کار شکاف ایجاد می شود. انسان دیگر صاحب نتیجه کارش نیست، به همین دلیل کارگر تنها در اوقات فراغتش احساس آرامش می کند و در هنگام کار احساس بی پناهی و بدبختی دارد. صاحبان ابزارهای تولید هم با آگاهی کاذب از طریق نظام تعلیم و تربیت و رسانه ها باورهای خود را به کارگران تزریق می کنند تا مبادا از مرحله طبقه ای در خود، به مرحله طبقه ای برای خود، گذر کنند. 💠 @fundamentalontology
♦️محدودیت های ذاتی ابژه مانع خودیقینی هگل خودآگاهی زمانی پدیدار می شود که آگاهی، بازتاب خود را در ابژه هایی که به سمت آن معطوف شده، بازیابد. لذا خودآگاهی، بازتاب خود در دیگری است. با اینکه خودآگاهی برای پدیدار شدن وابسته و نیازمند به ابژه خارجی است اما همین ابژه تهدیدی برای اوست. چراکه ابژه خارجی برای خودآگاهی بیگانه و غیر محسوب می شود. خودآگاهی در وضعیت آرمانی می خواهد دیگربودگی ابژه خارجی را با همانندسازی با خود، نفی کند و به قول هگل، وحدت و این همانی با خودش حاصل کند. اما این نفی دیگربودگی ابژه خارجی، مستلزم فروپاشی ابژه است و آنگاه خودآگاهی که به دیگربودگی ابژه خارجی وابسته و نیازمند است، بنیاد وجودی خویش را از دست می دهد. بنابراین خودآگاهی خواهان ابژه ای است که بتوان آن را با همانندسازی نفی و دیگربودگی آن را از میان بردارد، اما خود ابژه فرونپاشد. طبق نظر هگل نتیجه این نزاع یعنی همانندسازی یک سویه خودآگاهی با ابژه یا ابژه با خودآگاهی، مرگ خودیقینی است که هگل در پی اش بود. به عبارت دیگر، بردگی یکی از طرفین و خدایگان شدن طرف دیگر، یکی مستقل با جوهری ذاتی، دیگری وجودش وابسته به دیگری، اولی خدایگان دومی بنده. جالب اینکه هگل این تعارض را نه با تحول خدایگان بلکه بنده حل می کند. چراکه تاریخ رو به تکامل آزادی و آگاهی است و بنده به جهت تجربه دچار تحول می شود. 💠@fundamentalontology
♦️کانت و معنایی بین الاذهانی از «واقعیت» 💎نیوتن علم را استقرا دانست و کانت برای حل رابطه عین و ذهن آنرا به متافیزیک بسط داد و ادراک را حاصل شهودهای حسی اشیا در قالب زمان ومکان و سپس کنشگری ذهن با مقولات فاهمه دانست وبا تفکیک ساحت شناختی-شهودهای حسی و ناشناختی-خدا،نفس،اختیار وذات پدیدارها، باور دینی و اخلاقی را حفظ کرد. 💎یعنی کانت قبول دارد که معرفت ما محدود به حسیات است اما حسیات با مداخله و فعالیت ذهن تبدیل به ادراک و معرفت میشوند. به همین دلیل دسترسی به عالم خارج نیست مگر از طریق پدیدارهای حسی که به همین فرایند وارد و با دخالت ذهن شناخته میشود. لذا عالم خارج، خدا، نفس و اختیار غیرقابل شناختند. 💎کانت مسئله سوژه و ابژه دکارتی را نه همچون ایده آلیسم مطلق بارکلی، واقع را مجموعه ای تصورها نامید و نه همچون هیوم به پدیدارگرایی حسی که سرآخر به شکاکیت می رسید، قائل شد. بلکه با ایده آلیسم استعلایی، شهودهای حسی به عنوان داده های متکثر و پس از آن ذهن و مقولات فاهمه را عامل تعیین کننده شناخت دانست. 💎از همین رو به باور کانت «عینیت» به معنای مستقل بودن از ذهن نیست، بلکه عینی بودن و واقعیت داشتن، محصول پدیدارهایی حسی در قالب صور پیشینی زمان و مکان اند-مرحله تجربه و دخالت مقولات پیشینی ذهن-مرحله فاهمه اند. به تعبیر دیگر بعد از کانت آنچنان که میان فلاسفه غرب و مسلمان لحاظ میشد، عینیت وجود مستقل از ذهن نیست، بلکه عینی بودن یعنی به یک فهم یکسان رسیدن-یعنی معرفت، بین الاذهانی است. 💎 بنابراین عین مستقل از ذهن نداریم و ذهن همیشه در خصوص هرآنچه قابل ادراک است، حضور دارد. و ذهن نیز آنجا حاضر است که مقابل یک چیز قابل شناخت-عینیت قرار گیرد. پس ذهن بدون عینِ قابل ادراک و عین بدون ذهنی که آن را ادراک کند، محقق نمی شود. 💠 @fundamentalontology
💎انسان همیشه دارد در عالم مثال زندگی می کند؛ الان هم که نفس او، چیزی را می بیند و متاثر می شود در حقیقت از آن معلوم بالذات متاثر می شود و آنچه در خارج موجود است معلوم بالعرض است. پ.ن: عالم مثال یعنی جهان هر آدمی-در جهان بودن 📜حکیم ایرانی #ملاصدرا، اسفار اربعه 💠 @fundamentalontology
♦️دکتر عبدالکریمی در مقابل دو جریان به ظاهر مخالف هم! طبیعی است که بخش از اهالی علم و دانش درمورد وضع و آینده کشور ایده آلیست شوند به همین جهت گاهی واقعیت چنان آنها را از آسمان به زمین می کوبد که نسبت آنها با ایده هایشان هم تغییر می کند. دکتر عبدالکریمی با رویکردی تاریخی و واقع گرایانه تلاش می کند دو جریان ایده آلیست به ظاهر مخالف با هم، اما در رویکرد و نوع مواجهه با مسائل مشترک، را به ابعاد دشوار و کمتر گفته شده وضع کنونی ایران و جهان آگاه کند. اولاً جریان روشنفکری یعنی بخش عظیمی از دانشگاهیان، اساتید، فعالان سیاسی و فرهنگی، تکنوکرات ها و جریانی از سیاست گزاران و حکمرانان، که گمان می کنند توسعه یافتگی ارادی و دفعی است که صرفاً با تغییر ساختارهای اجتماعی و اقتصادی صورت می گیرد. لذا ساده انگارانه هیچ مانعی غیر از جریان رقیب برای توسعه و پیشرفت ایران نمی بینند. گویی هیچ عامل خارجی وجود ندارد و توسعه تهی از شأن نظری، فکری و فلسفی است که به صورت دفعی، حادث خواهد شد. به همین جهت صرف تقلید و مصرف کالاهای جدید می تواند ما را از عقب ماندگی نجات دهد. ثانیاً جریان گفتمان انقلاب یعنی بخش عظیمی از حوزویان، بدنه غالب حاکمیت، متفکران دینی و انقلابی، که گمان می کنند می توانند با پرش از وضع کنونی ایران و جهان خارج شوند و الگوی پیشرفت خویش را عملیاتی کنند. بدون توجه به اینکه کجا ایستادند و امکان ها و شرایط کنونی چیست؟ دکتر عبدالکریمی نشانه هایی را از نسبت هر دو جریان با امور جزئی که خود را در مواجهه روشنفکران با بحران های جهانی یا مواجهه گفتمان انقلاب با بحران های داخلی، می یابد و کل را در جزئی می بیند و با دیدن کلی در جزئی، مسئله خودش را بیان می کند. او نه همچون یک فعال سیاسی یا اجتماعی و فرهنگی در جزئیات مشغول می شود و نه همچون یک متفکر برج عاج نشین در کلیات انتزاعی خویش سیر می کند. به همین جهت از هر دو جریان مورد انتقاد و بعضاً هجمه قرار می گیرد. عبدالکریمی برخلاف بخش عظیمی از روشنفکران، با ظلم جهانی و خارجی نسبت به ایران مقابله می کند و از طرف دیگر مدرنیته را نقد می کند اما برخلاف گفتمان انقلاب نقد را به معنای رها کردن و رهایی از آن نمی بیند، چراکه می داند، نمی توان از جهانی که در آن و با آن هستیم پرش کرد و به جهان آماده ای رفت، بلکه باید از همین نقطه و با «تفکر» نه با میل و آرزو، راهی گشود. مخالفت با سخنان اخیر دکتر عبدالکریمی، مخالفت با تاریخ جهان است. مخالفتی که معنا و وجهی ندارد، چراکه اساساً عبدالکریمی در موقعیتی «اراده گرایانه» قرار نگرفته تا موضع او را سیاسی تلقی کنیم و آن را خوب یا بد، درست یا نادرست بدانیم. دکتر عبدالکریمی به خوبی می داند که وضع کنونی جهان و ایران، ایجاد یک ساختمان نیست که با سلیقه و جمع کردن سیمان و آجر و آهن، هر بنایی را بتوان ساخت. او نمی خواهد از موضع دن کیشوت وار وضع کنونی جهان و ایران را نقد یا نفی کند. بلکه می داند توسعه و پیشرفت ایران و حل و فصل بحران های جهانی، راه بسیار صعب و دشواری دارد. او با کسی بحث سیاسی ندارد، بلکه به روشنفکران گوش زد می کند که با بحران های اخلاقی، حقوق بشر، جنگ، فقر، بی عدالتی، تعارضات و پریشانیهای حاکم بر جهان دیگر آن خوشبینیها در مورد عدالت، صلح، آزادی و رفاه از چشمانداز جهان مدرن که آن را صورت کامل انسان میدانستند به کنار رفته. همچنین در مورد مسائل ایران نیز اموری مثل آموزش و پرورش، اقتصاد و فرهنگ، علم و پژوهش، مدیریت و سیاستهای کلان، با تغییرات فوری و ناگهانی اصلاح نمی شود. در پایان مجدد این نکته را تذکار می دهیم که دکتر عبدالکریمی هیچگاه مواجهه سیاسی با مسائل نداشته، چراکه با موضع گیری مطابق با میل جریان ها مسائل و مشکلات داخلی و خارجی حل و رفع نخواهد شد. 📝علی نیکوکار 💠 @fundamentalontology
💠https://t.me/fundamentalontology/597
💠واقعیت، کل به جز یا جز به کل؟ سرشت بنیادین واقعیت چیست؟ بخش دوم در مواردی می توان کل را با همان خاصیت اجزا اما به مقدار بیشتر در نظر گرفت و کل را مجموع اجزایش نامید. اما در مواردی به کل چیزی نسبت می دهیم که در هیچ یک از اجزایش یافت نمی شود. همچنین اگر اجزای یک کل را تغییر دهیم، کل تغییر می کند اما ممکن است با تغییر اجزای یک کل، کل تغییری نکند. پرسش چالش برانگیز واقع گرایی این است که آیا می توان توانایی کل را به نحو کامل بر حسب اجزایش تبیین کرد؟ برخی در پاسخ گفته اند کل مجموع اجزا نیست بلکه شناخت چیدمان اجرا است. اما آیا آگاهی یا ذهن را می توان بر اساس چیدمان مغز و عصبها یعنی اجزا تبیین کرد؟ یا امر ذهنی نوعی کیفیت جدید و خاص است. فیزیکالیست ها و تقلیل گرایان بر این باورند که اجزا نهایتاً می توانند تمام عملکردهای کل را تبیین کنند. چراکه سرانجام علم قادر به درکش خواهد شد. در واقع آنها با تعمیم ناروای مواردی که اجزا، کل را توضیح می دهد، مدعی توضیح تمام کل ها شدند. اما در آن سوی طیف، کل گرایان بر این باورند، که پدیده هایی در کل ها یافت می شود که نه در اجزا، نه مجموع اجزا و نه حتی چیدمان اجزا یافت نمی شود بلکه انسان باید خودش آن را تجربه کند. به عبارت روشن از جهان و مناسبات همه علوم دو تصویر وجود دارد، تصویر اول تقلیل گرایانی که جهان را به مثابه یک هرم می بینند که در پایین ترین سطح آن فیزیک بنیادین با ذرات و قوانین حاکم بر آن قرار دارد و به ترتیب علوم دیگر مثل شیمی، زیست شناسی، روانشناسی، اقتصاد، جامعه شناسی، مردم شناسی، فرهنگ و هنر و... تا بالای هرم بر فیزیک تکیه دارند. تصویر دوم بر خلاف تصویر اول که جهت تبیین را از پایین به بالا یعنی از اجزا به کل می بیند، جهت را از کل به سمت اجزا میبیند. به تعبیری دیگر این کل است که رفتار اجزا را مشخص می کند نه برعکس. وقتی فردی به پیاده روی می رود کل، اجزا را برده یا اجزا، کل را برده؟ اجزا بر کل تقدم دارند یا کل بر اجزا؟ https://t.me/fundamentalontology/598 https://t.me/fundamentalontology/596
💠سرشت بنیادین واقعیت چیست؟ راه دسترسی ما به واقعیت چیزی غیر از خواص اشیاست؟ اگر چیزی خواص حسی را نداشته باشد برای ما مکشوف می شود؟ آیا برای مکشوف شدن خاصیت چیزی، نیاز به موجود ادراک کننده هست؟ آیا اگر هیچ انسانی نباشد خاصیت چیزها دیده، شنیده و لمس خواهد شد؟ ممکن است بگوییم طول موج رنگها نزد چیزها و قرمز بودن نزد ادراک کننده خواهد بود. حال پرسش اساسی این است که رنگ چیزی غیر از طول موج است؟ مغز و ادراک چیزی غیر از سلول های عصبی است؟ آب ترکیب هیدروژن و اکسیژن است، اما آیا خواصی که آب دارد اجزایش دارند؟ به عبارت بهتر آیا کل، ویژگی هایی دارد که اجزا فاقد آن است؟ چرا این ویژگی های جدید در اجزا یافت نمی شوند؟ بنابراین می توان نتیجه گرفت که کل چیزی بیش از اجزایشان هستند و خواصی که در کل هست که در اجزا یافت نمی شود. حال برگردیم به واقعیت، گفتیم اگر چیزی خواصی نداشته باشد برای ما مکشوف نمیشود، از طرف دیگر آنچه مکشوف می شود در اجزا نیست، یعنی اجزا فاقد کل هستند. حال واقعیت در ارتباط با کل است یا مجموع اجزا؟ اگر واقعیت در ارتباط با کل است، آیا انسان به عنوان ادراک کننده کل، اثری در کل دارد؟ 💠@fundamentalontology
💎در دنیا بر اساس عمل محاکمه می شوید و در عقبا بر اساس نیّت پس معیار عمل نیّت است... نیّت چیزی غیر از قصد درونی شما در نسبت با چیزها نیست... 🛑@fundamentalontology