tgindex

گلها

описание

ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs

2 249
подписчиков
Охват к подписчикам
1,3%
ERR
Реакции к просмотрам
0,28%
4 на 50 постов
Пересылки к просмотрам
1,13%
16
Постов в день
19,1
всего 1 744

Где отзываются чаще

доля реакций к просмотрам
  • 14 авг.عهد با زلف تو بستیم ، خدا می داند سر موئی نشکستیم ، خدا می داند با خیال تو نشستیم به هر حال که بود نزد غیری ننشستیم ، خدا می داند هر خیالی که گشادیم به رویش دیده در زمان ، نقش تو بستیم ، خدا می داند سرّ ما از نظراهل نظر پنهان نیست در همه حال که هستیم ، خدا می داند در دل ما نتوان یافت هوای دگری جز خدا را نپرستیم ، خدا می داند گر همه خلق جهان مستی ما دانستند گو بدانند که مستیم ، خدا می داند شاه_نعمت_الله_ولی6,25%
  • 14 авг.. هیچ قلبی نیست که در پی آرزوهایش باشد ولی رنج نبرد #پائولو کوئیلو ( کیمیا گر)5,56%
  • 14 авг.🍃🌺🍂 هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بیدل بُدیم پرده برانداختی، کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟ سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟ مشعله‌ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقیِ ایام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت #سعدی2,33%
  • 14 авг.نیت کن و وارد شو 🙏👇👇👇 گشایش کار و ازدواج👇👇 https://t.me/jazbaramashh https://t.me/jazbaramashh ۱۰۰٪دقیق و بینظیر 🤌🤌رفع مشکلات ازدواج 👆👆👆0,00%
  • 14 авг.مدیران بزرگوار لطفا 9 تا 22 NO post 🔰0,00%
  • 14 авг.غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم #سعدی0,00%
  • 14 авг.. عهد با زلف تو بستیم ، خدا می داند سر موئی نشکستیم ، خدا می داند با خیال تو نشستیم به هر حال که بود نزد غیری ننشستیم ، خدا می داند هر خیالی که گشادیم به رویش دیده در زمان ، نقش تو بستیم ، خدا می داند سرّ ما از نظراهل نظر پنهان نیست در همه حال که هستیم ، خدا می داند در دل ما نتوان یافت هوای دگری جز خدا را نپرستیم ، خدا می داند گر همه خلق جهان مستی ما دانستند گو بدانند که مستیم ، خدا می داند شاه نعمت الله ولی0,00%
  • 14 авг.غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم #سعدی0,00%
  • 14 авг.‌💕🌿 چہ روزها بہ شب آورد جان منتظرم بہ بوے آن ڪہ شبے با تو روز گردانَد بہ چند حیلہ شبے در فراق ، روز ڪنم و گر نبینمت آن روز هم بہ شب مانَد #عالیجناب_سعدے0,00%
  • 14 авг.. بیا به خانه‌ی آلاله‌ها سری بزنیم زِ داغ با دلِ خود حرفِ دیگری بزنیم! به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم سری به مجلس سوگِ کبوتری بزنیم! شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم اگرچه وا نکند، دست کم دری بزنیم! تمام حجم قفس را شناختیم، بس است بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم! به اشک خویش بشوییم آسمان ها را ز خون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم! اگرچه نیت خوبی است زیستن اما خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم! #قیصرامین‌_پور ‌‌‌‌‌‎‌‌‎0,00%
  • 14 авг.روزها فکر من اینست و همه شب سخنم کـه چـرا غافـل از احـوال دل خـویـشـتنـم از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است، یقین می دانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مـرغ بـاغ ملـکوتم، نیـم از عالم خاک دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم کیست در گوش که او می شنود آوازم؟ یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟ کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟ یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟ تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم می وصلم بچشان، تا در زندان ابد از سرعربده مستانه به هم در شکنم من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر به خود می گویم تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی ولله این قالب مردار، به هم در شکنم دیوان شمس0,00%
  • 14 авг.شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکند است اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل آکند است ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است حضرت سعدی0,00%