- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ابرهای خاکستری آسمان را پوشاندهاند، و پنجره از شوق اشک میریزد.
باورم نمیشه واقعا داره بارون میباره✨️
امروز جملهای به غیر از "خوابم میآد" نمیشناسم. اصلا ذهنم به غیر از این به چیز دیگهای فکر نمیکنه.
без подписи
علاقمندی جدید: خواب با افکت صدایی خونهی مامانبزرگ.
دمیان | هرمان هسه
این موضوع برای من انقدر جذابه که میتونم تا چند روز فقط درموردش حرف بزنم. ㅠㅠ
انسان با غریزهی بقا خودش رو زنده نگه میداره و با غریزهی عشق زندگی میکنه.
این تا همین چند روز پیش از عجیبترین جملاتی بود که تو دفترم نوشتم. چیزی رو نوشتم که درکش نمیکردم ولی الان برام مشخصه خیلی ساده من از مرگ به زندگی رسیدم.
دوست دارم و از حس دوست داشتن لذت میبرم و الان میتونم بگم بیشتر از حس دوستداشتهشدن، دنبال حس دوست داشتنم.
یاد قسمتی از متن دمیان افتادم که میگفت "عشق نباید تمنا کند" و " به جای اینکه مجذوب شود مجذوب کند" فکر کنم بلاخره تونستم این جملات رو درک کنم.
مطمئنم خیلیها فکر میکنن منظورم عشق به یک شخصه ولی نه من هستی و جریان و شاید زندگی رو دوست دارم. به اون چیزی که میبینم توجه میکنم، وقتی توجه میکنم میشناسمش، وقتی میشناسمش درکش میکنم و وقتی درکش میکنم یا متنفر میشم و رهاش میکنم یا نگهش میدارم و عاشقش میشم.
چون عاشقم. من میتونم عصبی باشم یا ناراحت، میتونم خوشحال باشم و خسته و میتونم هرچیزی باشم و نسبت بهش حس خوبی داشته باشم چون عاشقم. علاقهمندم. دوست دارم. حسش میکنم درکش میکنم پس دوستش دارم. برای همین خوبم.
دلیلشم پیدا کردم ولی میتونم بگم هنوز اونجوری که باید درکش نکردم.
همهچیز بوی فرسودگی میده ولی عمیقا احساس طراوت دارم. انگار درون یه کهنگی، دوباره متولد شدم. همه چیز انقدر برام تازه و هیجانانگیزه انگار اولین باره تجربهش میکنم، با این حال این حس تازگی رو حسابی گردوخاک گرفته و مطمئنم اگر این حس حجم و شکل داشت روش کلی…
چند روزی هست که فقط درون خودم زندگی میکنم. خودم رو زیر نظر گرفتم و احساسات خودم رو همش بالا پایین میکنم. هرچیزی که بیرون از من اتفاق میفته رو میبینم و حس میکنم ولی بیشتر از اینکه به اون اتفاق فکر کنم دارم به تاثیری که روم میذاره توجه میکنم.
هر روز بیشتر و بیشتر از آسمان فاصله میگیرم و در زمین فرو میروم. نمیدانم باید منتظر پوسیدن باشم یا ریشهزدن.
خیلی عجیبه عمیقا حس خوبی دارم و این حس خوب هیچجوره به موقعیت و شرایط و زندگیم نمیخوره ولی باهاش سازگاره.
انگار مرگ و زندگی همزمان درونم جریان داره!
همهچیز بوی فرسودگی میده ولی عمیقا احساس طراوت دارم. انگار درون یه کهنگی، دوباره متولد شدم. همه چیز انقدر برام تازه و هیجانانگیزه انگار اولین باره تجربهش میکنم، با این حال این حس تازگی رو حسابی گردوخاک گرفته و مطمئنم اگر این حس حجم و شکل داشت روش کلی خراش و زنگزدگی میدیدم.