серый
СтатистикаThis is where gray makes sense. - http://t.me/HidenChat_Bot?start=5356891021
- Последний пост
- 9 авг. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
серый pinned «هر آغازی یه پایانی داره و دیگه وقت جمع کردن نوشته ها و رفتنه٫ ممنونم از اینکه کنارم بودین و مراقب خودتون باشید. https://t.me/mablueroom این دیلیمه٫ اینجا هستم اگر دوست داشتید اینجارو داشته باشید.»
هر آغازی یه پایانی داره و دیگه وقت جمع کردن نوشته ها و رفتنه٫ ممنونم از اینکه کنارم بودین و مراقب خودتون باشید. https://t.me/mablueroom این دیلیمه٫ اینجا هستم اگر دوست داشتید اینجارو داشته باشید.
basorexia
-شاید در این دنیا جایی برای ما نبود٫ شاید خوشحالی تو فقط در دوران کودکیتان وجود داشت٫ زیرا بزرگ شدن همه چیز را از تو میگیرد٫ و تو نمیدانی آخرین بارها کی بوده٫ آخرین لبخند٫ آخرین باری که خانوادهای داشتی٫ آخرین باری که کسی تو را دوست داشت٫ آخرین باری که متوجه نبودی تنها در یک نقطه ای از تاریکی دنیا ایستاده ای٫ آخرین باری که غم و دردی در زندگی تو وجود نداشت… من میدانم٫ تو لایق آن غم آبی رنگ نبودی٫ تو لایق گل های رنگارنگی بودی٫ که زندگی آنها را به تو هدیه میداد٫ اما در آخر تبدیل شدی به نویسنده ای که خاکستری میبیند و مینویسد. ما به دنیای بزرگان پا گذاشتیم٫ حقایق بیشتری از زندگی را کشف کردیم و متوجه شدیم این دنیا جای ما نبود٫ و من در حسرت آن ماندم که که فقط یک شاخه گل باشم. “ای کاش در روزگار دیگری میزیستیم ما همگی حیف بودیم.”
چطور فراموشش کنم؟ وقتی هر شب، با فکرش صبح میشه…
видео или голосовое, без подписи
-۱۰۳ روز گذشت٫ و من هنوز دلم برات تنگ میشه.
بیا ستاره زندگی هم باشیم، آسمون تاریک اصلا جذاب نیست.
به امیدِ دیدنِ ستاره هایی واقعی.
-نمیدانم٫ شاید در زندگی بعدی؟ غمِ فراوانی مانند برف بر روی قلبم میبارد٫ این قلب٫ سنگین و پر از حرفهایی ناگفته است٫ این چشم ها امید به دیدن یک روزِ آرام و آبی دارند٫ این گوش ها مشتاق شنیدنِ خبرهای خوب هستند٫ پروانه های این دل در انتظارِ بیرون آمدن از پیله و پرواز بر فراز آسمان ها هستند٫ این ذهن از شلوغی٫ سرصدای خیابانها و مردم خسته است. و این روحِ تیره مانند ابر هایی سنگین که احتمال بارشی شدید میدهند٫ مانند سبز جنگل٫ آبیه دریای غروب٫ گربه ای به رنگ مشکی٫ گلِ بنفشه وحشی میماند٫ او در انتظار٫ حسرت٫ گمراهی و رویایی خاموش به سر میبرد. من میمانم در حسرت گریه هایی به جای لبخند٫ نورِ بچگی و نوجوانی ای که خاموش شد٫ دیدن روزی خوب٫ داشتن آزادی٫ دور از سایه افسردگی٫ قصههایی که هیچگاه گفته نشد، آرزوهایی که خاک میشوند٫ دستی که به گرمای امید نرسید٫ عشقی که در دل، بینام و نشانی پوسید و مرد. من ماندم تنها٫ در ساحلی از جنسِ غمی آبی… و بله شاید در زندگی بعدی.
-به یک روز خوب نیازمندیم.
-مگر چمدانت چهقدر بود که تمام زندگیام را با خود بردی؟
-فراموشت کردم٫ اما موسیقی هنوز زبان دلتنگیِ من برای توست.
видео или голосовое, без подписи
هوم شنهای زیر پام سرده٫ نسیمی با بوی دریا و تازگی میوزه٫ و آفتاب در حال نشون دادن خودش از پشت دریاست٫ آیا این خوشبختی و آرامشه؟ میتونه باشه٫ به هر حال هیچ آدم و٫ سر و صدای مزاحمی در این ساعت اینجا نیست. فقط صدای موج دریاست که به گوش میرسه… خسته از راه رفتن٫ روی شنها نشستم و چشمامو بستم و به دنیای فکر و خیال راه پیدا کردم٫ چی بگم هروقت که میرم اونجا چیز هایی رو میبینم که دوستشون داشتم و از دستشون دادم٫ خاطره هایی که بوی دلتنگی و غم دارن٫ لباس های گرمی تنم نبود٫ من گرمای آغوش اون و میخواستم. همینطور که در دنیای تاریکم سیر میکردم احساس سنگینیای روی پاهام کردم٫ چشمامو باز کردم و متوجه گربه ای شدم که انگار دنبال آغوشی بود برای گرم شدن. لبخندی ناخواسته روی لبهام شکل گرفت و به اون گربه که رنگ سفیدی برف رو به همراه داشت خیره شدم٫ الان دیگه اونقدرا هم احساس تنهایی و سرما نمیکردم. خزه هاش خیلی نرم بود و وقتی نوازشش میکردم حس میکردم انگار خیلی وقته منتظر توجه و نوازش کسی بوده٫ اون خوشحال به نظر میرسید. ای کاش منم فقط میتونستم هرچیزی باشم به جز انسان٫ شاید یه گل لیلیوم٫ شاید یه پروانه آبی٫ شاید دوستی برای گربه سفید و شاید حتی بخشی از دریای آبی و زیبای روبهروم. آسمون با ترکیبی از نارنجی٫ صورتی٫ زرد و کمی آبی نقاشی شده بود٫ به عنوان آخرین صحنه ای که به چشم میدیدم بسیار زیبا و به یاد موندنی بود. دیگه وقتش بود٫ وقت رفتن به سفری طولانی. هودی که تنم بود و در آوردم و از سرما لرزی به تنم نشست ولی اهمیتی نداشت چون درد اجازه حس هوای سرد و بهم نمیداد. هودی و گذاشتم کنارم و گربه ای که در خوابی عمیق به سر میبرد و خیلی آروم اونجا قرار دادم. بلند شدم و به سمت دریا رفتم٫ اوه آب خیلی سرد بود… جلو رفتم و جلو رفتم تا وقتی که متوجه شدم حجمی زیاد از آب وارد ریه هام شد و کمی بعد دیگه چیزی به جز تاریکی حس نشد٫ فکر کنم بلاخره به آرامش رسیدم.
-نور تو از باریکهی زخم هایم عبور کرد و من تماشاگرِ رویشِ گلهایی آبی به رنگِ چشم هایت شدم که در اعماق ِتاریکِ وجودم جوانه زدند.
-بعد از رفتن او٫ زندگی بسیار سخت تر شد. او شکست و زانو خم کرد٫ ساعتها زیر باران گریه کرد و همراه آسمون تیره بالای سرش بارید. او دیگر لبخند نزد٫ دیگر دلیلی برای بیدار شدن نداشت٫ دیگر حوصلهی دوستانش را نداشت٫ دیگر ذوقی برای ادامهی زندگی نداشت٫ دیگر رویا پردازی با نیمهای دیگر از وجودش را نکرد٫ دیگر آهنگی گوش نداد٫ دیگر نقاشی نکرد… او رفت و همه چیز را با خودش برد٫ زیرا خودش همه چیز بود. ولی نمیدانم چرا دلتنگی و خاطره ها را باقی گذاشت. شاید یادش رفت آنها را هم ببرد… یا شاید میخواست بمانند، تا هر شب، دلتنگیام را بغل کنند.
видео или голосовое, без подписи
-I remember when٫ I first noticed that you liked me back…
-عطر تن تو٫ دیگر خاطره ای محو است.