Brighter Side of The Shell
Статистикаدنیا شبیه یه پوسته ضخیم بین ما و حقیقت قرار گرفته. علم، فلسفه، ادبیات و هنر، فانوسهایی هستند که دنیا تاریک زیر پوسته رو روشن میکنند. حتی شاید گاهی با اونها بشه به سمت روشنتر این پوسته سفر کرد؛ برای کشف حقیقت زندگی.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 98
- 1/48двое суток
- 112
- 1/72трое суток
- 121
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اینگمار برگمان جایی میگوید هیچوقت فیلمی را برای نان درآوردن نساخته است؛ وگرنه میتوانست با کار در تلویزیون، خروارخروار پول به جیب بزند. میگوید هر فیلمی که ساخته، برایش یک آرزو بوده؛ آرزویی پرشور، ملموس و جدی. و مگر میشود آرزوی واقعی را بهتر از این توصیف کرد؟ پرشور، چون از جایی عمیق درون آدم میآید. ملموس، چون فقط یک خیال مبهم نیست؛ چیزی است که باید به آن شکل داد و به جهان آورد. و جدی، چون برای آدم آنقدر اهمیت دارد که نمیتواند نسبت به آن بیتفاوت بماند. نه میشود کلمهای از این سهگانه کم کرد، نه چیزی به آن افزود. اگر فیلمهای برگمان را دیده باشید، میفهمید این حرفها صرفاً یک جمله زیبا درباره هنر نیست؛ خودش دقیقاً همانطور زندگی و کار کرده است. هر فیلم برای او تلاشی بوده برای نزدیک شدن به چیزی که واقعاً میخواسته تجربهاش کند. شاید دفعه دیگر که به امیدها و آرزوهایمان فکر کردیم باید با همین سه سنجه بسنجیمشان: چقدر پرشور، چقدر ملموس و چقدر جدیاند؟
ما زمانی میتوانیم از دیگران یاد بگیریم که به جای تمرکز بر مثالهای نقض، به دنبال مصداقها باشیم. وقتی کسی چیزی میگوید و ما مثال نقض میآوریم، احساس خوبی داریم؛ احساسی از غرور، فهم، تجربه، نقد و این تصور که به گوینده چیزی اضافه کردهایم که او نمیدانست یا نمیخواست بفهمد. در نتیجه، مطالعه متن یا شرکت در بحثها و فعالیتهای شبکههای اجتماعی تنها نوعی از "ارضای خود" است. البته این حس خوب بعد از مدتی از بین میرود و ما به دنبال قربانی جدیدی برای نقد کردن میگردیم. مساله این است ذهنی که فقط به دنبال نقصهاست، فرصت یادگیری و کشف مصداقها را از ما میگیرد. اما کسی که با کشف مصداقها خوشحال میشود، همیشه و در هر جا میتواند لذت یادگیری را تجربه کند؛ و او همیشه گزینههای بیشتری نسبت به دیگران خواهد داشت.
اگه سریال فلیبگ رو دوست داشتید، احتمالا از Killing Eve هم خوشتون بیاد. البته کلا تو یه ژانر دیگهست (دلهرهآور و مهیج) ولی چون یکی از نویسندههای اصلیش Phoebe Waller-Bridge هست دقیقا حضورش رو تو سریال حس میکنید، انگار نقش اصلی رو اینجا هم برای خودش نوشته (هرچند یکی دیگه بازی کرده) دو فصل اول عالیه و دو فصل بعد کمی افت میکنه. شاید بهتر باشه فقط سه فصل اول رو ببینید، چون فصل آخر خیلی تلخه. در مجموع ارزش تجربه کردن رو داره. #سکانس #Series
“The purpose of life is to live it, to taste experience to the utmost, to reach out eagerly and without fear for newer and richer experience.” هدف زندگی، زندگی کردن است، چشیدن نهایت تجربه، مشتاقانه و بدون ترس به سوی تجربیات جدید و غنیتر. -- النور روزولت (و بخشی از زندهبودن، تحملِ مقداری ندانستن، شکستخوردن و حتی پشیمانشدن است.)
Something's Gotta Give, 2003 یه کمدی رومانتیک خوب با بازی دایان کیتون و جک نیکلسون و از آخرین فیلمهای خوب جک (عمرش دراز باد) فیلم لحظههای بامزه زیادی داره و حرف جدی پشتاش هم سختی انتخاب بین هوس و عشقه. عجیبه که یکی از خندهدارترین قسمتهای فیلم همین شکل گریههای دایان بود. فیلم شیرینیه، دوسش داشتم و ارزش یکبار دیدنو داره.
من تا حالا الکل نخوردم، از قلیون خوشم نمیاد، نه سیگار کشیدم و نه هیچ موادی رو تست کردم. از اون طرف هم سعی میکنم مرتب ورزش کنم و حتی غذای ناسالم هم زیاد نخورم. فکر میکنم اینکه هر کسی این چیزا رو انتخاب کنه یا نکنه، کاملاً یه تصمیم شخصیه. قشنگی لذتجویی هم همین شکل آزادی انتخابه. ولی یه چیزی همیشه برام عجیب بوده؛ اینکه تو دورههای مختلف زندگیم و تو جمعهای مختلف، این سبک زندگی بدون الکل و سیگار و... یه جورایی با نگاه منفی دیده میشه و اسمش رو به حالت بدی Sober بودن میذارن. جالبه که خود کلمهی Sober معنیهایی مثل عاقل، متین، باوقار، هوشیار، متعادل و سنگین داره. یعنی دقیقاً چیزایی که خودم دوست دارم بیشتر بهشون نزدیک بشم. وقتی اجباری بودم، برام طبیعی بود که یه عده آدم ناآگاه یا از نظر روانی بههمریخته بابت این مدل زندگی مسخرهام کنن. ولی بعد دیدم همین داستان تا حدی تو دانشگاه، خوابگاه، محیط کار و حتی بعضی جمعهای دوستانه هم، فقط با ادبیات مودبانهتری، ادامه پیدا کرد. راستش خودم خیلی تحت تأثیر این حرفها قرار نمیگیرم. ولی گاهی فکر میکنم یه جوون کمتجربهتر یا سرگردانتر، یا کسی که هنوز عزت نفس کافی نداره، چقدر راحت ممکنه فقط برای اینکه از جمع عقب نمونه، همرنگ بقیه بشه. مخصوصاً وقتی یه سری مزیتهای اجتماعی هم کنارش باشه؛ مثلاً گروه سیگارِ محل کار، یا دورهمیهایی که انگار اگه سیگار نکشی یا مشروب نخوری، عضو اون جمع محسوب نمیشی. عجیبه، ولی بعضی وقتها حس میکنم تو جامعهی ما سالم زندگی کردن، از ناسالم زندگی کردن سختتره.
+ معذرت میخوام. ولی اینطور که من شما رو میبینم... جور درنمیاد. وقتی بهش فکر میکنم، نمیتونم تصور کنم که شما... - چی رو تصور کنی؟ اینکه کتک خوردم و یه زن آسیبدیدهام؟ چون پلیسم و تفنگ دارم اینو میگی، نه؟ گوش کن، واقعیت اینه که... هیچموقع با کتک زدن شروع نمیشه... اگه اینطور بود، هیچکس با یه مرد خشن رابطه برقرار نمیکرد. قضیه دقیقاً برعکسه. تو عاشق یه فرد جذاب و باهوش میشی... که باعث میشه احساس کنی تموم دنیا داره دور سرت میچرخه. و وقتی ازت میخواد که عکس پروفایلت رو عوض کنی... و به جاش از عکس دخترت استفاده کنی، فکر میکنی به خاطر حساسیتشه. و وقتی بهت میگه که سر کار دامن کوتاه نپوشی، به خودت میگی: «من زنی هستم که داره توی دنیای مردها کار میکنه؛ اون در واقع داره ازم محافظت میکنه.» و بعدش یه روز... صداش رو میبره بالا. + لازم نیس همشو بهم بگی... - آره، باید بگم. ببین، مثل این میمونه که... بخوای پلهها رو یکییکی بری پایین... مثل اون فیلمای ترسناک که یه نفر میخواد وارد زیرزمین بشه و همه با خودشون فکر میکنن: «نرو پایین. نکن این کارو.» ولی تو انجامش میدی... اینطوری شد که اولین سیلی رو خوردم، بعدشم دومی، و بعدش سومی... و آخرشم دیگه طلاق گرفتم. + کارهاش رو گزارش نمیکردی؟ - نه خب. خودش پلیس بود، محبوبترین آدم پاسگاه هم بود. البته فکر کنم... خجالت میکشیدم که جلوی رئیسم بشینم و بهش در مورد یک سال و نیم تحقیر و کتککاریها و سکوت خودم بگم. La Casa de Papel Season 1 Episode 4 #series
без подписи
هر چیزی که بیرون از تو باشه، میتونه روزی و به شکلی ازت گرفته بشه. این به معنای بد اونچیزها نیست، فقط ناپایداری دنیا رو نشون میده.
این بیت از طالب آملی رو خیلی دوست دارم: آن شوخ نهالم که اگر برکَنی از جای بر سطحِ هوا سبز کنم ریشهی خود را! اگه تمام تکیهگاهت بیرون از خودت باشه، با از دست دادنش فرو میریزی. اما وقتی بخش مهمی از ریشهت (هویتت) درون خودت باشه، کنده شدن از جایگاهت…
این بیت از طالب آملی رو خیلی دوست دارم: آن شوخ نهالم که اگر برکَنی از جای بر سطحِ هوا سبز کنم ریشهی خود را! اگه تمام تکیهگاهت بیرون از خودت باشه، با از دست دادنش فرو میریزی. اما وقتی بخش مهمی از ریشهت (هویتت) درون خودت باشه، کنده شدن از جایگاهت به معنی ازبین رفتنت نیست. دوباره جای خودت رو پیدا میکنی، دوباره ادامه میدی.
اگه آدم خیلی حساسی باشی، احتمال اینکه بازخورد واقعی از دنیا بگیری کمتر میشه. نه چون همه ازت راضیان؛ چون خیلیها ترجیح میدن حقیقت رو نگن تا ناراحت نشی، رابطهشون به هم نخوره یا وارد دردسر نشن. کمکم فقط تعریف و تعارف میشنوی و ممکنه فکر کنی همهچیز خوب پیش میره. اما دنیا دوتا ویژگی داره؛ مؤدب نیست و مدارا هم نمیکنه. اگر اشتباه کنی، بازار، مشتری، امتحان، درآمد، رابطه یا نتیجهی کارت، بدون تعارف واقعیت رو نشونت میده. اون موقع دیگه خبری از ملاحظه نیست؛ نتیجه مثل یه سیلی میخوره توی صورتت. دردِ انتقاد شنیدن کم نیست، اما معمولاً از دردِ نهایی نادیده گرفتن واقعیت کمتره.
تو سکانس اولِ ویدئوی بالا، معلم سرِ کلاس از دانشآموزهاش میخواد کتابِ درسیشون رو باز کنن؛ صفحهٔ مقدمه، جایی که یه دکتر با عنوانِ دهنپرکن نوشته چطور میشه با یه فرمولِ ریاضی، «ارزشِ» یه شعر رو اندازه گرفت. بعد معلم میگه این حرفا مزخرفه و از بچهها میخواد اون صفحه رو پاره کنن و دور بندازن. این سکانس یعنی: قبل از اینکه یه حرف رو قبول کنی، اول از خودت بپرس: «این حرف بهخاطرِ خودش درسته، یا فقط چون یه آدمِ مهم گفتتش؟» اگه فقط داری قبول میکنی چون گویندهش بزرگه، پس اینجا فکر نمیکنی؛ داری تسلیم میشی. و این دقیقاً همون چیزیه که هر سیستمِ قدرتی، چه حکومت باشه، چه مدرسه، چه رسانه، ازت میخواد: عادت کنی بیسؤال قبول کنی، فقط چون اسمِ گوینده بزرگه. چرا معلم گفت پاره کنید؟ چرا فقط نگفت غلطه؟ چون شک کردن توی ذهنت کافی نیست. باید یه کاری هم بکنی که نشون بده جدیجدی قبولش نداری؛ نه اینکه فقط بگی «شاید درست نباشه» و بازم توی کیفت نگهش داری. اکثرِ آدما، تا اسمِ یه دانشگاه، یه رسانهٔ بزرگ یا یه چهرهٔ معروف میاد وسط، فکر میکنن با چیزِ مهمی طرفن. اسمِ خاص، جای فکر کردن رو میگیره. ذهنِ آدم یه میانبر میزنه: «این اسم معتبره، پس دیگه لازم نیست خودم بررسی کنم.» هرچی عنوان و اقتدارِ پشتِ یه حرف بیشتر باشه، آدمها کمتر جرئت میکنن زیرِ سؤالش ببرن. باید بینِ دو چیز فرق گذاشت: منبع: کی این حرف رو زده؟ (دکتر، رسانهٔ معتبر، فلان سازمانِ بزرگ) منطق: خودِ حرف، جدا از اسمِ گوینده، چقدر واقعاً محکمه؟ بیشترِ آدمها به اشتباه منبع رو بهجای منطق قبول میکنن. و این دقیقاً همون تلهایه که هر نظامِ سرکوبگری، چه سیاسی، چه فکری، روش بنا شده: نه استدلالِ درست، بلکه وزنِ عنوان و مقام؛ تا مردم از فکرِ مستقل بینیاز بشن. تو سکانس دومِ ویدئوی بالا، معلم از تاد میخواد بدون فکرِ قبلی، فقط با چشمبسته، شعر بسازه. تاد اول میگه بلد نیست. میترسه؛ چون یه عمر یاد گرفته بود فقط چیزی رو بگه که از قبل تأیید شده باشه. معلم ولش نمیکنه. فشار میاره، سؤال پشتِ سؤال، تا بالاخره از دهنِ تاد یه چیزی بیرون میزنه که خودِ تاد هم باورش نمیشه گفته. اون کلمهها از هیچ کتابی نیومده بودن؛ از جایی اومده بودن که هیچ فرمولی بهش دسترسی نداشت. اینجاست که دو سکانس به هم وصل میشن: پاره کردنِ کتاب یعنی «خالی کردنِ ذهنت از حرفِ بقیه». شعر گفتنِ تاد یعنی «با همون ذهنِ خالی، مجبور بشه خودش چیزی خلق کنه». در واقع، معلم فقط بهش نمیگه «شعر بساز»؛ میگه «فکر بساز». چون شعر، همون فکریه که هنوز کسی برات ننوشتهتش. سوادِ واقعی، خوندنِ زیاد نیست. سوادِ واقعی، دیدنِ اینه که هر متنی از کجا میاد و داره به کجا میبرَت. کسی که هزار کتاب خونده، ولی هیچوقت زیرِ سؤالشون نبرده، فقط هزار بار تسلیم شده، نه هزار بار فهمیده. مهم این نیست که چقدر خوندی؛ مهم اینه چی خوندی، و مهمتر از اون، پشتِ اون نوشته چه آدمی با چه ایدئولوژیای نشسته. اون بیرون، پر از راهزنه که بهجای اسلحه، قصه دستشونه و میدونن هرچی رو قشنگتر بپیچونن، تو راحتتر باورش میکنی، بدون اینکه بفهمی داری غارت میشی.
«وقتی اسمها جای استدلال رو میگیرن، فکرِ مستقل اولین قربانیه». دو سکانس مهم از فیلم معروف «انجمن شاعران مُرده» که تحلیل کامل این صحنهها رو تو پست بعدی میخونید.
طبیعت انگار هیچوقت روی «کمال» و شکستناپذیری حساب باز نکرده؛ روی «ادامه دادن» حساب کرده. استخوون شکسته دقیقاً مثل روز اول نمیشه، اما دوباره جوش میخوره و وزن بدن رو تحمل میکنه. آدم هم شاید مثل قبل نشه، ولی میتونه دوباره بایسته و زندگی کنه...
آدم برای محبوبتر شدن بین اطرافیانش (یا حتی منفور نشدن!) ممکنه خودش رو سانسور کنه، یا از اون طرف حرفهای خوب (یا حتی بدی) بزنه که واقعا بهشون اعتقادی نداره، یا کارهایی بکنه که واقعا دلش بهشون نیست. روانشناسها به این پدیده میگن مدیریت برداشت (Impression Management). یعنی ما آگاهانه یا ناخودآگاه سعی میکنیم تصویری از خودمون بسازیم که دیگران بیشتر دوستش داشته باشن یا کمتر قضاوتمون کنن. این رفتار تا یه حدی کاملا طبیعیه؛ همهی ما بسته به موقعیت، رفتارمون رو تنظیم میکنیم. اما وقتی این فاصله بین «خودِ واقعی» و «چیزی که به دیگران نشون میدیم» زیاد بشه، کمکم احساس خستگی، اضطراب و حتی از دست دادن هویت به وجود میاد. برای همینه که خیلی وقتها آدمهایی که همه ازشون تعریف میکنن، از درون احساس خوبی ندارن. چون وقتی رفتاری برخلاف باورهامون انجام میدیم، ذهنمون از این تناقض احساس ناراحتی میکنه. اینکار معمولا هزینههای زیادی داره، مرزهای شخصی ضعیف، فرسودگی عاطفی و.... چون حفظ چندین «نسخه» از خود برای آدمهای مختلف، انرژی ذهنی زیادی ازمون میگیره.
ممکنه وسوسه بشیم تا نسخهای از خودمون رو نمایش بدیم که بیشتر تشویق میشه، نه لزوما نسخهای که واقعیتره...
«Never trust a thought that occurs to you indoors» — Friedrich Nietzsche جمله جالبیه، نیچه اینجا به خطر آسایش فکری اشاره داره که درون چهار دیواری خونه، ذهن تمایل به تکرار الگوهای آشنا داره، نه تولید افکار تازه. بیرون رفتن و قرار گرفتن در معرض عناصر و آشفتگیهای جهان، ذهن رو مجبور به انعطاف میکنه. شاید به همین خاطره که نیچه بیشتر کتاباش رو توی پیادهرویهای طولانی توی کوه نوشت. در واقع نیچه پاها رو بخشی از فرایند تفکر میدونست و می گفت فقط افکاری که در راه رفتن به ذهن میرسه ارزش دارن منم بعضی روزا که غرق مطالعه و کارم، و مغزم با یه ایده یا فکر درگیر میشه، فکرام از خودم سبقت میگیرن و من تلاش میکنم بهشون برسم، باید بلند شم و توی اتاق قدم بزنم. انگاری بدن باید کمک کنه تا فکر به یه نقطه و ایده درست برسه.
همیشه آهنگهایی رو دوست داشتم که توی ترانه یه قصه کامل رو تعریف میکردن. این آهنگ مهستی هم یکی از هموناست. جوری که هما افشار این ترانه قشنگ و ساده رو نوشته، آهنگی که انوشیروان روحانی ساخته، و صدای بینظیر مهستی یه اثر فراموشنشدنی رو خلق کرده. این ترانه انگار دردِ دل یه آدم با دلِ خودشه؛ با همون دلِ سادهای که هر بار با یه امید تازه از «خونه» بیرون میزنه، عاشق میشه، اعتماد میکنه و فکر میکنه دنیا هم مثل خودشه اما آخرش خسته و زخمی برمیگرده...
без подписи