نامههای خاکستری 🔖
Статистикаاینجا پر از نامههای گمشدهست و قراره باهم اونها رو بخونیم 🕰️📜 به صرف یه فنجون چای: https://t.me/HidenChat_Bot?start=851973481
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 29
- 1/48двое суток
- 33
- 1/72трое суток
- 35
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
“فکر کردن به تو، همیشه تنها راه نجات من بوده عزیزم. من با دیدن دریا به تو فکر کردم، با دیدن جنگل به تو فکر کردم، با دیدن خیابونها به تو فکر کردم، با دیدن آسمون به تو فکر کردم. فکر به تو، من رو به جلو هدایت میکنه. باعث میشه به نفس کشیدن ادامه بدم، بجنگم حتی…
“فکر کردن به تو، همیشه تنها راه نجات من بوده عزیزم. من با دیدن دریا به تو فکر کردم، با دیدن جنگل به تو فکر کردم، با دیدن خیابونها به تو فکر کردم، با دیدن آسمون به تو فکر کردم. فکر به تو، من رو به جلو هدایت میکنه. باعث میشه به نفس کشیدن ادامه بدم، بجنگم حتی وقتی جفت مشتام خونی و زخمی شدن. وقت رفتن، بهم گفتی برات تموم شدم. بهم گفتی دیگه نمیخوای من رو و اجازه ندادی بگم تو از من تموم نشدی. من نه میتونم و نه میخوام که فراموشت کنم. نشد بگم میخوامت، خیلی زیاد برای هرلحظه از این زندگی خاکستری میخوامت. هرجا که خسته شدی برگرد خونه، هرجا پناه نداشتی بیا خونه، هرجا تنها شدی بیا خونه، من همیشه اونجا منتظرتم. کتاب زندگی ما همیشه باز میمونه، داستان ناتموممون هیچوقت تموم نمیشه مگر اینکه تو بیای. اگر نیای هم که…. کاش بیای.” 📜: نامههای خاکستری 🔖: نامه شمارهی 59 ~
без подписи
“هنوزم مثل روز آخری که گمت کردم قشنگی.”
“ ولی من واقعاً دوستت داشتم میدونی؟ داشتم چیه، هنوزم دارم. اینا رو مینویسم چون میدونم قرار نیست بخونیشون، چون تو خیلی وقته که دیگه رفتی. راستش ازت خیلی دلخورم، چون بهم اجازه دادی باور کنم تمام قول و قرارهامون واقعی بودن، میدونم من احمق بودم که باور کردم ولی دست من نبود که، من دوستت داشتم. میدونی؟ هروقت میبینم دو نفر کنار هم خیلی خوشحالن تمام وجودم درد میگیره. تقصیر کسی نیست، غصهی قصهی ناتموممون ولم نمیکنه. فقط به جای خالیت نگاه میکنم و سکوت میکنم تا کسی نفهمه جای خالیات چطور هنوز وجودم رو در هم میشکنه. تو بزرگترین حسرت زندگی منی، همونی که وقت و بیوقت به خودم میام و میبینم که نداشتنش داره داغونم میکنه. کاش بودی ماهِ آسمونِ تاریکم. من دلم برات خیلی تنگه، ولی راه برگشت رو گم کردم. تو بیا، قول میدم با چایی موردعلاقهات منتظرت نشسته باشم؛ توی همون کافه رنگی رنگیه که دوستش داشتیم. من خیلی وقته منتظرتم، بیا و این بار بمون.” 📜: نامههای خاکستری 🔖: نامه شمارهی 58 🌱 این نامه از جملههای شما الهام گرفته شده ~
без подписи
🌻🎗️
“وقتی در رو محکم باز کردی و اومدی تو، همهجا آشفته بود. یادته؟ بارون باعث شده بود انقدری خیس بشی که از نوک موهای مشکیت همچنان آب میچکیدن. من هم سر تا پا خیس بودم و میلرزیدم، چون حتی شومینه هم روشن نبود. برای اولین بار، توی کلبه نه آتیشی روشن بود، نه بوی…
“وقتی در رو محکم باز کردی و اومدی تو، همهجا آشفته بود. یادته؟ بارون باعث شده بود انقدری خیس بشی که از نوک موهای مشکیت همچنان آب میچکیدن. من هم سر تا پا خیس بودم و میلرزیدم، چون حتی شومینه هم روشن نبود. برای اولین بار، توی کلبه نه آتیشی روشن بود، نه بوی قهوه فضا رو پر کرده و نه سیگاری در حال سوختن بود. کلبه بوی سرما میداد، بوی نوعی پایان. من با یه کیف بزرگ مشکی روی زمین نشسته بودم، تقریباً هرچیزی که نشونهای از حضور من توی کلبه بود رو دورم جمع کرده بودم و توی کیف میذاشتم. اون شالِ پشمی قهوهای، پاکت سیگارم، فندک موردعلاقهام، همون جوراب بامزهه که روش طرح گوزن داشت، ماگ خاکستریای که گذاشته بودم کنار ماگ سیاهت، لیپ گلاسی که مزهی هلو میداد، سوییشرت مشکیت که انقدر پوشیدم دیگه رسماً برای من شده بود. داد زدی: داری چه غلطی میکنی؟ میدونستم منظوری نداری، شاید عصبانی به نظر میرسیدی ولی من میدونستم فقط نگرانی؛ انقدر نگران که دستات هم میلرزید حتی اگه پنهانش کرده باشی. میخواستم بهت لبخند بزنم، میخواستم بیام جلو و بغلت کنم، میخواستم بگم همهچیز درست میشه ولی فقط همونجا نشستم: اینا رو نمیخوام، ولی فکر کردم وقتی قراره از اینجا برم حتماً دیدن اینا اذیتت میکنه، برای همین دارم جمعشون میکنم. صورتت مثل سنگ بود، حتی میتونستم ببینم که چقدر ازم ناامید شدی: که میری؟ آره؟ فقط همین؟ تو…. تو خودت گفتی اینجا پناهگاهمونه. توی عوضی خودت گفتی! لعنت بهت، توام مثل همه ناامیدم کردی. از جام بلند شدم، دیگه حتی نمیخواستم اون وسایل رو جمع کنم: اینجا پناهگاهه، هنوزم هست. اگه اینجا بمونم، اینجا میشه مزارم. بخاطر تو نیست، منم که دارم میمیرم. میخواستم دستت رو بگیرم ولی عقب کشیدی، دیگه حتی نگاهمم نمیکردی و من نمیتونستم جلوی اشکهام رو بگیرم: چیکار کنم؟ دارم میمیرم که احساس کنم مرکز زندگی یه نفرم، که یه نفر تمام فکر و ذکرش پیش منه، من اون احساسات خالص رو میخوام و هیچجا نمیتونم پیداش کنم. چقدر دیگه از آدما پناه بیارم اینجا؟ اگه ادامه بدم، اینجا مزارم میشه. باید برم، شاید بتونم خودم رو پیدا کنم، شاید بتونم این دلتنگی کوفتی و این خواستن رو دور بندازم. قسم میخورم برمیگردم. حتی نفهمیدم کی سیگارت رو روشن کردی، پشت بهم ایستادی و دیگه از لحنت هم متوجهی حالت نمیشدم: خودت از اینجا رفتی، وقتی برگردی هیچکس منتظرت نیست؛ نه این کلبه، نه من. میدونستم، این رو میدونستم و محکوم به رفتن بودم. برای آخرین بار به جایی که روزی پناهگاهم بود نگاه کردم، به تویی که آدم امن من بودی: متاسفم. و این شاید پایان بود، پایان کتابی که بخاطر ما نوشته میشد.” 📜: نامههای خاکستری 🔖: نامه شمارهی 57 2030 - cottage
без подписи
Safe zone?
без подписи
واسه همین نامه نداشتیم این چند روز
من دارم با امتحانا تموم میشم بچهها 🙂
“من و تو هیچوقت واقعاً عاشق همدیگه نبودیم، درست نمیگم؟ تو عاشق ورژن بینقصی بودی که من بهت نشون میدادم و من دیوانهی ورژن عاشقی که تو از خودت نشون میدادی؛ ولی هیچکدوم واقعاً خودمون نبودیم. شاید هم من نبودم، اینطور نیست؟ من همیشه بیش از حد بودم ولی به اندازهی کافی نبودم. همیشه مهربون بودم ولی به موقع نبودم. همیشه مراقب بودم ولی پرانرژی نبودم. همیشه زیبا و باهوش بودم ولی بینقص نبودم. همیشه دیوانهوار دوستت داشتم ولی به اندازهی کافی عاشقت نبودم. یادمه بهم گفتی اگر اون نبود، با من میموندی و ترکم نمیکردی؛ فکر کنم مشکل از احساسات و شرایط نبوده و نیست، مشکل خود منم. منم که همیشه هستم ولی هیچوقت کافی نیستم. منم که هستم ولی هیچوقت انتخاب اول هیچکس نیستم. اوه نه، دیگه گریه نمیکنم عزیزم. دیگه این چیزها باعث نمیشه مثل قبل توی خودم فرو برم و بشکنم. حالا فقط نگاه میکنم و رد میشم، همهی آدمها که قرار نیست نقش اول باشن.” 📜: نامههای خاکستری 🔖: نامه شمارهی 56 ~
без подписи
The whisper of sorrow that started it all
“این نامه رو با پسزمینهی صدای موجها برات مینویسم. همون موجهایی که تا چند دقیقهی دیگه قراره من رو تا ابد به آغوش بکشن. یوقت فکر نکنی میخوام خودمو بکشم، تو که میدونی من دلم میخواد تا ابد زندگی کنم. راستی بهت گفته بودم؟ من رنگ آبی رو خیلی دوست دارم. دریا هم آبیه. آبی رنگ و بوی خونه رو بهم میده. دلم برای خونه تنگ شده. دلم واسه تو تنگ شده؛ واسه دنبال هم کردن دور حوض توی حیاط، برای سفرای تابستونی. قراره تابستون بعدی برگردم اونجا، آخه تابستونا هوا گرمه. من وقتی هوا سرد میشه رو دوست ندارم؛ آدم انگار قلبشم یخ میزنه توی سرما. بعضیوقتا هم رفتار آدما باعث میشه قلبم یخ بزنه، دوستش ندارم. چرا آدما اینطورین؟ راستی رادیو امروز یه آهنگ بیکلام گذاشته بود از صدای موجها. با خودم گفتم بیام دریا. دریا خوبه، مهربونه، همه رو بغل میکنه. آخ چقدر دلم تنگ شده تو بغلم کنی، آخرین بار بغلم کردی نمیدونستم آخرین بارهها، وگرنه بیشتر توی بغلت میموندم. گفتم چقدر دلم تنگ شده برات؟ گمونم گفتم. دیگه حرف تکراری نزنم. خانوم پرستاره صدام میکنه، میگه وقت داروهامه. دارو دوست ندارم، تو رو هنوز دوست دارم. باید برم، کاش میشد برم میون موجها؛ الان باید برم دارو بخورم.” * نویسنده در روز ترخیص از مرکز رواندرمانی این نامه رو نوشت، و هیچکس نفهمید که اون روز واقعاً به دریا رفته یا تصمیم گرفته جای دیگهای زندگیش رو از نو شروع کنه. 📜: نامههای خاکستری 🔖: نامه شمارهی 55 ~
без подписи
Feeling blue ~